X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (10)

چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 05:46 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام

خیلی خیلی از تسلیتها و همدردیهاتون ممنونم. انشاءالله که همیشه دلتون خوش و تنتون سالم باشه.

اینم پست بعدی... بازم قضیه ی عقد موقت پیش اومد که خواهش می کنم سرش بحث نکنین. این فقط یه قصه است. منم آدم معتقدیم و دلم می خواد داستانم رو یه اصولی پیش بره. و الا نه این مطلب تو شهر ما رایجه و نه من دنبالشم. فقط و فقط قصه است. خواهش می کنم حرفشو نزنین. اگه خوشتون نمیاد بذارینش کنار. از قصه ی بعدی همراهیم کنین.

=: یه سوال ساده بود. جواب می خوام.

آرمان سر به زیر انداخت و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: فکر می کنم خودتون جوابشو بهتر بدونین.

آقای بهمنی سری تکان داد. بعد بدون ادامه دادن موضوع کاغذ کاتالوگی روی میز هل داد و پرسید: نظرت در مورد این چیه؟

آرمان لرزان دست دراز کرد و کاغذ پر از عکس و رنگ را برداشت. متحیر به میز شام تشریفاتی و غذاهای توی عکس چشم دوخت. بعد کم کم نوشته ها را درک کرد.

"آموزش فشرده ی آشپزی سفره آرایی و مدیریت رستوران"

سر برداشت و پرسید: چه نظری باید داشته باشم؟

=: دوست داری شرکت کنی؟

دوباره به تبلیغات رنگارنگ کاتالوگ که درباره ی اساتید مجرب و آموزشهای فوق العاده توضیح داده شده بود نگاه کرد و در نهایت به مهمترین جمله رسید. کلاسها در جزیره ی کیش برگزار میشد! همین تابستان...

مات و متحیر سر برداشت و به گوشه ای چشم دوخت. سفر به کیش... رویای دیرینه اش... آموزش مدیریت رستوران... کاری که به آن آشنا و علاقمند شده بود. و مهمتر از همه... پریناز!

به زحمت نفسی کشید. به آقای بهمنی نگاه کرد و گفت: خیلی دوست دارم شرکت کنم. ولی حتماً... هزینه اش خیلی میشه.

آقای بهمنی خونسرد و مطمئن نگاهش کرد و گفت: هزینه ی کلاس و اقامتت با خودم. چون در نهایت برای خودم دارم خرج می کنم. ولی در مقابلش چیزی ازت می خوام.

به سرعت گفت: قبوله. هرچی که باشه.

آقای بهمنی لبخندی زد. ابرویی بالا انداخت و گفت: هیچوقت هیچ شرطی رو ندیده و نشنیده قبول نکن.

سری تکان داد و با لبخند آرامی گفت: من شما رو قبول دارم آقا.

=: ممکنه چیزی که در مقابلش می خوام خیلی سخت باشه.

_: شما به گردن من خیلی حق دارین. سختشم قبول دارم.

=: اینطوری نیست. من هرکاری کردم جوابشم گرفتم. طلبی از تو ندارم. با این حال...

نفس عمیقی کشید. باز کمی با خودکارش بازی کرد و بالاخره ادامه داد: یک ماهی هست که پریناز پا گذاشته بیخ حلق من. می خواد بره کیش. شنیدی که.

آرام گفت: بله آقا.

=: تو مرام من نیست که دختر رو تنها جایی بفرستم اونم با سه تا رفیق همسن و سالش که درست هم نمی شناسمشون. به فرض که بشناسم. اونا هم سه تا بچه ان.

آرمان سری به تأیید تکان داد. هنوز منظور آقای بهمنی را نمی فهمید.

=: نمی دونم تو تربیت پریناز چه قصوری کردم که اینقدر سرکش شده. شاید زیادی لوسش کردم.

آهی کشید و چند لحظه ساکت شد. بعد گفت: می خواد منو بازی بده. منم پدرانه بازیش میدم. می خوام عقدش کنی و باهاش بری.

آرمان به سرعت سر بلند کرد. اینقدر سریع که حس کرد گردنش رگ به رگ شد. با چشمهای گرد شده به آقای بهمنی نگاه کرد. حیرتزده پرسید: بله آقا؟

=: عقد موقت. تا آخر تابستون. می خوام دورادور مراقبش باشی. حواست به رفت و آمدش باشه. اصلاً اگه راضی شد اونم تو این کلاس ثبت نام کنم. بیکار نباشه بهتره.

آرمان نفسی کشید. به پشتی مبل تکیه داد و گیج پرسید: فکر می کنین موافقت کنه؟

=: با چی؟ کلاس؟

_: نه... عقد...

آقای بهمنی لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: مطمئنم که مخالفه. منم نمی خوام مجبورش کنم. اصلاً قرار نیست بهش بگم. این حق رو دارم که بی اجازه اش این کار رو بکنم. و دلم نمی خوام تو هم بهش بگی. فقط این کار رو می کنم که خیال خودم راحت باشه. من آدم معتقدیم. حلال و حروم سرم میشه. دلم راضی نمیشه که پریناز تنها بره.

جویده جویده پرسید: مگه تو شناسنامه چیزی ثبت نمیشه؟

=: می تونه نشه. یه سند تنظیم میشه که پیش تو میمونه. فقط حواست به پریناز باشه. همین.

_: بعد... برای چی عقد کنیم آقا؟

=: دختر من چهارده سالشه. نمی تونم بدون سرپرست تو شهر غریب ولش کنم.

_: خب... اجازه ندین بره. یا همون که گفت... فقط چند روز بره.

=: آرمان پریناز دست از سر من برنمی داره. تا آخر عمرم به خاطر این تابستون باید بهش جواب پس بدم. بذار باهات بیاد. برای تو هم خوبه. این عشق پوشالیتو محک بزن و ببین که کنار امدن با دخترک من خیلی هم آسون نیست. تا الان فقط از دور چشم و ابروشو دیدی. حالا خودشو ببین.

_: ولی بدون خبرش... وقتی راضی نباشه...

=: گفتم که دورادور مراقبش باش. بهش پول نمیدم. هرچی بخواد میگم از تو بگیره. سرپرستیش کن. الکی هم هرقدر خواست بهش نده. حساب مخارج و رفت و آمدشو داشته باش.

آرمان گیج سر تکان داد و آرام گفت: باشه.

=: ضمناً... باید پدر و مادرتم موافق باشن.

آرمان سر برداشت و با عجله گفت: مامان نه... ولی به بابا میگم.

آقا بهمنی چشمهایش را باریک کرد و پرسید: چرا؟ دختر دیگه ای برات در نظر داره؟

به سرعت گفت: نه آقا. مامان کلاً با ازدواج تو سن پایین مخالفه. اگه بفهمه جنجال به پا می کنه. همیشه میگه زودتر از سی سالگی اصلاً بهش فکر هم نکن.

آقای بهمنی لبخندی زد و به طنز گفت: سی سال... خوبه. خیلی که نمونده. فقط ده سال.

آرمان خندید و سر به زیر انداخت.

=: باشه. منم به همسرم نمیگم. چون اونم از این ماجرا خوشش نخواهد آمد. و این فقط در صورتی درسته که تو به اعتماد من ضربه نزنی.

سر برداشت و محکم گفت: قسم می خورم آقا. مثل چشمام ازش مراقبت می کنم.

=: باشه. با پدرت حرف بزن و نتیجه رو به من بگو. فقط زودتر. شنبه آخرین مهلت ثبت نامه.

_: چشم.

=: امشبم می تونی زودتر بری. حتماً می خوای دربارش فکر کنی. فردا هم که جمعه اس. صبح نیا. ولی بعدازظهر اینجا باش. شب عروسیه کار داریم.

گیج و پریشان بیرون آمد. پویا یکی از خدمه ی تالار جلو آمد و گفت: آقا آرمان بیا یه نگاه به این سالن مردونه بنداز ببین چطوره. هرجور می چینم راه برای پذیرایی و رفت و آمد باز نمی مونه. تازه فقط دویست و هفتاد و هشت تا صندلی جا دادم. تو چه جوری سیصد تا می چینی بازم جا هست؟

آرمان نفسی کشید. گیج گیج بود. مات نگاهش کرد و جوابی نداد.

پویا با آن لهجه ی خاصش پرسید: آقا آرمان؟ حواست با منه؟

بالاخره گفت: نه نیست... امشب نمی تونم. فردا بعدازظهر میام نگاش می کنم.

=: فردا بعدازظهر که خیلی دیره بابا! شب عروسیه. هزار تا کار داریم.

_: بهرحال الان نمی تونم.

=: یه نگاه بنداز فقط بگو چکارش کنم.

_: نمی تونم. از یاسر بپرس.

=: اونم نیست. فردا صبح میاد.

_: خب بذار فردا صبح بپرس.

=: شما فردا صبح نمیای؟

_: نه. خداحافظ.

پویا با ناامیدی گفت: خداحافظ.

و پا کشان دوباره به سالن مردانه برگشت. آرمان هم به طرف در خروجی رفت. هنوز پا بیرون نگذاشته بود که پریناز نفس نفس زنان گفت: آرمان... آرمان کجا میری؟

برگشت و گیج نگاهش کرد. آرام گفت: خونه.

پریناز متعجب و پریشان پرسید: الان؟!

آرمان خسته گفت: ساعت ده شبه. تو چرا نمیری خونه؟

پریناز جدی گفت: اون که به تو هیچ ربطی نداره. ولی ببین. من چند تا طرح عالی دیگه هم دارم. از این روبان آبیا زیاد اومده. بزنیم به لوسترا و دیوار کوبا... بعد...

آرمان دستش را بالا آورد و حرف او را قطع کرد: من خیلی خسته ام. شب به خیر.

رو گرداند که برود ولی پریناز جیغ جیغ کنان گفت: من که تنهایی نمی تونم این کارا رو بکنم. قدم نمی رسه.

بی حوصله گفت: خانم سماواتی قدش بلنده. از اون کمک بگیر. باید تو آشپزخونه باشه. خداحافظ.

پریناز با لحنی قهرآلود گفت: باشه برو. فردا نیای ایراد بگیری ها!

اما آرمان جوابی نداد. پیاده بدون مقصد راه افتاد. غرق فکر بود. ساعت دوازده ونیم بود که خرد و خسته به خانه رسید. همه خواب بودند. هر شب همین ساعت می رسید و قرار نبود منتظرش بمانند.

بدون این که لباس عوض کند روی تخت افتاد و تقریباً بیهوش شد. صبح روز بعد شماطه اش را خاموش کرد و دوباره خوابید. گوشیش هم از شب قبل خاموش بود.

نزدیک ظهر گیج و پریشان برخاست. از در بیرون رفت. بدون این که چشمهایش را کامل باز کند به پدر و مادرش سلام کرد و وارد حمام شد. وقتی دوش گرفت و اصلاح کرد تازه بیدار شد. توی آینه صورت اصلاح شده اش را بررسی کرد. بعد چشم به چشمهایش دوخت و پرسید: می خوای چکار کنی؟ می فهمی چه مسئولیتی رو داری قبول می کنی؟؟؟

بیرون که آمد، مادر و پدر و آرزو با لباس بیرون منتظر او ایستاده بودند. با تعجب پرسید: چه خبر؟ کجا دارین میرین؟

مامان با لبخند گفت: باهم میریم.

آرزو با خوشحالی گفت: می خوایم نهار از کبابای معروف باباحیدر بخوریم.

_: حالا کو تا نهار؟

بابا خندید و گفت: آقا رو! ساعت خواب و صحت آب گرم! ساعت دوازده و نیمه. برو آماده شو که ما هفت صبح صبحانه خوردیم و الان حسابی گرسنه ایم.

به اتاقش رفت و فکر کرد: چه جوری به بابا بگم؟!

ساعت یک وارد رستوران شدند. جمعه ی خلوتی بود. خانواده ی آرمان با آقای بهمنی که پشت صندوق نشسته بود سلام و علیک گرمی کردند و پشت میزی نشستند. ولی آرمان نه آرام داشت که بنشیند و نه توانست بیش از سلام کوتاهی با آقای بهمنی حرف بزند. خجالت می کشید. بالاخره هم با بهانه ای به آشپزخانه گریخت.

احمد بعد از گرفتن سفارش به آشپزخانه آمد و پرسید: آرمان تو چی می خوری؟ بابات گفت از خودت سفارش بگیرم.

آرمان که خودش را مشغول مرتب کردن ظرفها کرده بود، بدون این که سر بردارد، گفت: هیچی. الان گرسنم نیست.

=: یعنی چی گرسنت نیست؟ پدر و مادرت منتظرن. می خوان باهات غذا بخورن.

_: خب... یه ظرف سوپ برام بذار.

احمد دستی سر شانه ی او گذاشت و پرسید: خوبی داداش؟ کاری از دست من برمیاد؟

سر برداشت و گیج گفت: خوبم. متشکرم. میرم یه سر به سالنها بزنم. اگه مامان اینا سراغمو گرفتن بگو میام.

احمد سری تکان داد و آرام گفت: باشه.

وارد سالن مردانه شد. همانطور که پویا گفته بود چیدمان افتضاح بود. غرغر کنان پرسید: کی می خوان یاد بگیرن؟

مشغول جابجا کردن میزها و صندلی ها بود که پویا وارد شد. با دیدن او گل از گلش شکفت. با خوشحالی گفت: آمدی؟ ببین من هرکار کردم....

حرفش را قطع کرد و با صدای خسته ای گفت: اون ردیف رو مثل این بچین. دو ردیف بعدی رو هم همینطور.

پویا در حال جابجا کردن گفت: چه خوب شد! میگم تو یه نابغه ای ها!

زیر لب گفت: یه نابغه ی دیوانه!

جلوتر رفت و ردیفهای بعدی را هم تا حدودی اصلاح کرد. اینقدر که بتواند بقیه را به پویا بسپارد. چند دقیقه بعد از در بیرون رفت. وارد سالن زنانه شد. با دیدن آن همه روبان که از در و دیوار آویزان شده بود چشمهایش را بست! این ایده ی هیجان انگیز پریناز بود؟ خداوندا!

با صدای جیغ پریناز از جا پرید: فوق العاده نشده؟!!! صبح عروس امد عاشق سفره و سالن شد. دو تا از دوستاشم همراش بودن گفتن خیلی شیک و تک شده!

دوباره چشمهایش را باز و بسته کرد. از جیغ پریناز و طراحی شلوغش تمرکزش بهم ریخته بود. بالاخره برگشت و آرام گفت: سلام.

پریناز خندید و گفت: هه سلام! عالی نشده؟

در حالی که از کنار پریناز رد میشد که بیرون برود گفت: اگه تو و عروس و دوستهای صاحب سلیقه اش پسندیدین حتماً خوبه.

+: ضد حال نزن آرمان. نظر خودت چیه؟

_: به نظرم خیلی شلوغه ولی نظر من مهم نیست.

پریناز با کمی دلخوری گفت: نظرت مهم بود. اگه می موندی باهم درستش می کردیم بهتر میشد. هرشب تا دوازده ونیم اینجایی، به ما که رسید سر شب خوابت گرفت پا شدی رفتی. تقصیر من چیه؟

مستاصل نگاهش کرد. خدایا چقدر دوستش داشت! ولی این تصمیم آقای بهمنی درست بود؟

گیج تر از آن بود که جوابی به پریناز بدهد. رو گرداند و در حالی که به آشپزخانه برمی گشت فکر کرد: قول دادم مراقبش باشم و سر قولم می مونم.

وارد آشپزخانه شد. باباحیدر گفت: کجایی بابا؟ پدر و مادرت منتظرتن. بیا این کاسه سوپ رو بگیر. دیگه چی بذارم برات باباجون؟

کاسه را گرفت و گفت: ممنون باباحیدر. همین خوبه. گمونم یه کم سرما خوردم.

=: بهتر باشی. مراقب خودت باش.

کاسه را گرفت و بیرون رفت. مامان معترضانه پرسید: پس کجایی تو؟

بابا به کاسه ی سوپش اشاره کرد و پرسید: غذا سفارش ندادی؟

نگاهی به کاسه انداخت و یک قاشق خورد. غرق فکر گفت: میل ندارم. گمونم سرما خوردم.

بهانه ی مناسبی به نظر می رسید. مامان کلی نظریه درباره ی زیاد کار کردن و ضعیف شدن و مستعد بیماری بودن تحویلش داد که نصفش را اصلاً نشنید.