نمای وبلاگ عشق دردانه است (9) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (9)

جمعه 8 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 05:07 ب.ظ
سلام...
ببخشید که خوب نیستم و کم میام....
امروز نمی دونم برای چندمین بار در دو ماه اخیر عزادار شدیم. نمی دونم چند تا عزیز رو تو این مدت کوتاه از دست دادیم. اصلاً از اول سال همینطور بود ولی این دو ماه آخر... خدایا به هممون رحم کن... خدایا بهمون صبر بده...

نوشتم برای این که بتونم کمی فراموش کنم. کمی تحمل کنم. قلبم دیگه طاقت نداره. تقدیم به همه ی عزیزانی تو غمهام شریکن... شاید برای چند لحظه بتونن فراموش کنن... شاید...


پریناز گاز بزرگی به پیتزا زد. چشمهایش را بست و عمیقاً مزه مزه کرد. بالاخره با یک "اومممم" کشیده، چشمهایش را باز کرد و نگاهش به آرمان که مشتاقانه تماشایش می کرد، افتاد. با کمی تعدیل در لحن تندش پرسید: چیه؟ خوشگل ندیدی؟

آرمان خندید و گفت: آدمو به اشتها میاری. تا حالا اینجوری از پیتزا لذت نبردم.

پریناز دوباره پیتزایش را برداشت و گفت: لابد هروقت عشقت کشید با بر و بچ رفتین خوردین. مثل من حسرتی نیستی.

_: شاید... ولی کباب رو ترجیح میدم.

پریناز لقمه ی دیگری با همان تفصیل خورد و بعد گفت: کبابای باباحیدر البته حرف نداره. ولی گاهی پیتزاخوردنم می چسبه.

_: نوش جان.

+: اصلاً شماها هرکار دوست دارین می کنین. هرجا بخواین میرین. هیشکی هم نمیگه بالا چشمتون ابرو. ما بیچاره ها هرکار بخوایم بکنیم صد تا جواب باید پس بدیم.

_: مثلاً چه کاری؟

+: یه کار ساده مثل پیتزا خوردن یا سینما رفتن یا مسافرت...

_: تو اجازشو از بابات بگیر، هرجا بخوای می برمت.

نگفت تمام این دوسال به عشق این که راحت برایش خرج کند پس انداز کرده است.

پریناز جرعه ای نوشابه نوشید. شکلکی در آورد و گفت: ترشی نخوری یه چیزی میشی! مشکل من سر همون اجازس. تازه با دوستام می خوام برم نه با شما. دو سه تا از همکلاسیام هستن که که تقریباً همسایه هم هستیم. دائم باهم اینور اونورن. ولی من حتی یه بارم اجازه نداشتم باهاشون بیرون برم. فقط مهمونیای تو خونشون رفتم، اونم با کلی شرط و شروط. الانم بعد از امتحانا دارن سه تایی میرن کیش. منم می تونستم باهاشون برم. اما محاله بهم اجازه بدن.

_: یعنی چه جوری؟ تنها؟

+: نخیر! سه تا دخترن. تنها نیستن. فقط آقابالاسر ندارن و می تونن راحت خوش بگذرونن. منم که مثل ته دیگ تمام تابستون باید بچسبم تو خونه و نهایتاً کلاس زبان برم که یه وقت بیسواد نمونم. منم می خوام برم کیش. تا حالا یه بارم نرفتم.

آرمان متعجب گفت: پریناز تو فقط چهارده سالته! تنهایی بری کیش؟!!!

پریناز یا متوجه نشد یا حوصله نداشت به رویش بیاورد که برای اولین بار بدون پسوند و پیشوند اسمش را برده است. دلخور گفت: تنهای تنها نیستن. بابای فرح گل یه آپارتمان داره. تو همون طبقه روبروش خونه ی عموشه که ساکن اونجاست. زن و بچه هم داره. دیگه مشکلی نیست. ولی محاله بابا اجازه بده.

چند لحظه با غصه لب برچید و بعد دوباره گاز بزرگی از پیتزایش زد. بعد دوباره سر برداشت و با لحن غمگینی گفت: آرمان...

طوری گفت که آرمان آرزو داشت از ته دل بگوید: جان آرمان؟

ولی فقط سر برداشت و نگاهش کرد.

+: از بابا خواهش می کنی اجازه بده؟ قول میدم مواظب خودم باشم. کیش جای کوچیک و مدرنیه. امنه. حالا اگه تمام سه ماه رو هم اجازه نمیده... یه کمیش... چند روز. میگی بهش آرمان؟

آرمان برش نیمه خورده ی پیتزایش را توی جعبه اش گذاشت. متفکرانه پرسید: برم چی بگم؟ خودم دلم قرار نمی گیره تنها بری. حالا برم واسطه بشم؟

پریناز دوباره عصبانی شد. از جا برخاست. جعبه ی خالی پیتزایش را توی سطل زباله فرو کرد و گفت: تو هم با برادربزرگه بازیای احمقانت! آخه یعنی چی؟ مگه می خوام برم اونجا چکار کنم؟

دور خودش چرخید. دوباره رو به آرمان کرد و گفت: هیچ جا نمیریم. نهایت مسافرتمون تا شهر مامان جونه و آخر تفریحات هم کل کل با سپهر. باید آرزوشو با خودم به گور ببرم.

آرمان از جا برخاست و گفت: آروم باش دختر. منم تا حالا کیش نرفتم. خیلی هم دوست دارم برم. ولی این حرفا رو نداره. درست میشه. یه روز میری. حتماً میری. بهت قول میدم.

پریناز پا کوبان به طرف ماشین رفت. آرمان هم آهی کشید و به دنبالش روانه شد. جلوی در پشتی رستوران پارک کرد و خوار و بار را تحویل داد. بعد هم وسایل سفره عقد را با پریناز برداشتند و به سالن زنانه رفتند.

همین که مشغول کار شدند دوباره پریناز خوشحال شد. با شوق و ذوق پارچه ها اندازه می گرفتند و می بریدند و با هویه لبه ها را می سوزاندند و با چسب داغ تزئینات را می چسباندند.

شب شده بود ولی هنوز مشغول بودند. آرمان سرمست از آشتی بودن پریناز کمال همکاری را با او می کرد. روی چهارپایه ایستاده بود. یک سر والان چین داده را با پونز به دیوار زده بود. سر دیگرش را بالا گرفت و پرسید: همینجا خوبه؟

چون جوابی نشنید بدون این که پشت سرش را نگاه کند، با خوشی گفت: پرینازخانم با شمام. اینجا؟ برو عقب ببین خوبه؟  

=: عالیه. دستت درد نکنه.

آرمان هینی کشید. صدای آقای بهمنی باعث شد سر والان از دستش رها شود و تعادلش را از دست بدهد. کلی تلاش کرد تا سقوط نکند. بالاخره به زحمت خودش را جمع و جور کرد و پایین آمد. دستی از خجالت به سرش کشید و گفت: آقا سلام.

پریناز عقب تر از آقای بهمنی ایستاده بود و بی صدا داشت از خنده ریسه می رفت. از خنده او خنده اش گرفت. لبش را گاز گرفت و سعی کرد فقط به آقای بهمنی نگاه کند.

=: علیک سلام. خسته نباشی.

_: خواهش می کنم. سلامت باشین.

آقای بهمنی به والان اشاره کرد و گفت: مزاحم کارت نباشم.

_: نه آقا خواهش می کنم. الان درستش می کنم.

پریناز بازهم از دستپاچگی او خنده اش گرفت و از پشت سر آقای بهمنی برایش شکلک در آورد. آرمان لبش را محکمتر گزید و سر به زیر انداخت.

آقای بهمنی نگاهی به تزئینات میزها انداخت. خم شد و به دقت همه را بررسی کرد. بعد گفت: خوبه. تموم که شد بیا رستوران کارت دارم.

_: چشم آقا. ممنون.

پریناز چند قدم به دنبال پدرش رفت. با تردید گفت: بابا...

آقای بهمنی برگشت و نگاهش کرد: جان بابا؟

پریناز سر به زیر انداخت. در حالی که کلافه با دستهایش بازی می کرد، گفت: بچه ها می خوان برای بعد از امتحانا بلیت بگیرن. بگم برای منم بگیرن؟

سر برداشت و امیدوارانه به پدرش نگاه کرد. التماس کرد: تا آخر تابستون نه... فقط چند روز... خواهش می کنم. عموشم هست. مواظبمونه.

آقای بهمنی سفت و سخت به دختر دردانه اش نگاه کرد. بعد نفس عمیقی کشید و بدون جواب بیرون رفت.

پریناز برگشت و برای آرام کردن خودش به آرمان گفت: میگن سکوت علامت رضائه. راست میگن؟

آرمان سری تکان داد و زیر لب گفت: چی بگم...

پریناز دوباره سر پا نشست. در حالی که به دقت روبان آبی را دور ظرف طلایی محکم می کرد، گفت: ولی وقتی فهمیدی بابا پشت سرته قیافت خیلی مضحک بود. گفتم الانه که بیفتی.

آرمان دوباره روی چهارپایه رفت و گفت: باز خوبه دل شما شاد شد.

سر والان را بالا گرفت و قبل از این حرفی بزند پریناز یه کم شل تر... اونجوری خیلی بالا رفته. آها خوبه. یه ذره یه سانت ببرش بالا... نگه دار ببینم... اوممم... خوبه. یه پونز بزن.

کارشان که تمام شد با رضایت به سفره نگاه کرد و با دوربینی که از قبل آماده گذاشته بود چند تا عکس گرفت تا به آلبوم تالار اضافه کند. پریناز هم با گوشیش عکس گرفت تا با واتس آپ برای عروس فردا شب بفرستد.

بعد گفت: خب اون پارچه سفیده رو بکشیم روش تا فردا شب خاک نگیره. بعدم برم پیش بابات.

باهم به دقت پارچه را روی تزئیناتشان کشیدند و بالاخره بعد از ساعتها کارشان تمام شد. پریناز کمرش را صاف کرد و با خوشی گفت: های های های چسبید! چه خوشگلم شد! دستم درد نکنه.

آرمان هم لبخندی زد و گفت: خسته نباشی. عالی شده.

پریناز تبسمی کرد و بالاخره لطف کرد و گفت: متشکرم که کمکم کردی.

_: خواهش می کنم. با اجازه. من دیگه برم آقای بهمنی کارم دارن.

پریناز گردنی کج کرد و با عشوه گفت: بفرمایید.

دلش می خواست درسته قورتش بدهد! با بی میلی دل کند. رو گرداند و ضمن خداحافظی از در بیرون رفت.

آقای بهمنی با دیدن آرمان از پشت میزش برخاست. به عماد اشاره کرد که جایش را بگیرد. دست توی پشت آرمان گذاشت و گفت: بریم تو دفترم.

آرمان با ترس و تردید پرسید: طوری شده؟

_: نه نه... کارت دارم. بیا بریم.

تا رسیدن به دفترش هیچ حرفی نزد و دل آرمان هزار راه رفت. بالاخره پشت میزش جا گرفت. به آرمان هم اشاره کرد بنشیند. طبق عادت خودکارش را برداشت و توی دستهایش جابجا کرد. چند لحظه در سکوت به آرمان چشم دوخت.

آرمان التماس کرد: بگین دیگه آقا.

=: چه جوری بگم؟ تو... به دختر من علاقه داری؟

دل آرمان فرو ریخت. وحشتزده به آقای بهمنی نگاه کرد. پلکهایش از ترس تند تند بهم می خوردند. دستپاچه سر تکان داد. از کجا فهمیده بود؟ مگر آرمان چکار کرده بود؟ کف دستهایش خیس عرق شده بودند. نفسش به سختی بالا می آمد. بالاخره با تردید پرسید: من... منظورتون چیه آقا؟