X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (8)

دوشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 02:49 ب.ظ
سلامممم
شب عید است و شلوغیم...
میشه این خونه تمیز بشه؟؟؟

تا مغازه در سکوت کنار هم راه رفتند. البته پریناز راه نمی رفت. بیشتر می جهید! و آرمان لب می گزید تا چیزی به او نگوید. خوش نداشت ببیند که اینطور توجه اطرافیان را جلب می کند.

بالاخره رسیدند. پریناز با یک جهش دیگر وارد مغازه شد و بدون توجه به فروشنده ها، روی پارچه ها چشم گرداند. ناگهان جیغی از خوشی کشید. یک پارچه را نشان داد و گفت: آقا اونو بده. اون آبیه.

آرمان کنار گوشش زمزمه کرد: خواهش می کنم یواشتر.

فروشنده پارچه را جلوی پریناز گذاشت. پریناز دست زیر پارچه برد و با غصه گفت: ولی این خیلی کلفته... واسه سفره خوب نیست.

آرمان آستین او را کشید و گفت: آره خوب نیست. بیا بریم.

به زور او را بیرون کشید. بیرون مغازه بالاخره پریناز آستینش را آزاد کرد و عصبانی پرسید: چرا اینجوری می کنی وحشی؟

_: تو چرا اینجوری می کنی؟ چرا می پری؟ چرا جیغ می زنی؟ چرا اینقدر جلب توجه می کنی؟

پریناز چند لحظه نگاهش کرد و بالاخره پرسید: منظورت از این حرفا چیه؟

_: منظوری ندارم. برای سلامتی خودت میگم. تو دست من امانتی.

پریناز شکلکی در آورد و با حرص رو گرداند. غرغرکنان تکرار کرد: تو دست من امانتی! من خودم می تونم مواظب خودم باشم. احتیاجی به کمک تو ندارم.

و با قدمهای سریع راه افتاد. آرمان به دنبالش رفت و گفت: خانم بهمنی... وایسا. خواهش می کنم.

+: نه به خانم بهمنی گفتنت نه به این همه غر زدنت! لحنت بیشتر به این می خوره که بگی گوساله وایسا!

آرمان با خشم گفت: من جسارت نمی کنم. وسط خیابون نمی خوام اسمتو ببرم.

پریناز ابرویی بالا برد و با عشوه گفت: اوه لطف می کنین. به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم.

چند پسر جوان رد می شدند و به این ادای پریناز خندیدند. آرمان با نگاهی آتشین به آنها چشم دوخت تا رد شدند. دوباره به پریناز که لب جدول پیاده رو ایستاده بود نگاه کرد.

پریناز سرش را کج کرد و با همان عشوه پرسید: چیه کم آوردی؟

دسته ای از موهایش از زیر شال بیرون ریخت. توی آفتاب تلألوی قشنگی داشتند. آرمان رو گرداند و چشمهایش را بست. آرام گفت: یه پارچه فروشی اون طرف خیابونه. میرم ببینمش.

پریناز از لبه ی جدول پایین پرید و گفت: وایسا خب منم میام.

آرمان بدون این که نگاهش کند گفت: شالتو درست کن.

+: مثل این که حرف تو گوشت نمیره! به تو هیچ ربطی نداره.

آرمان برای لحظه ای چشمهایش را بست و قدم به خیابان گذاشت. پریناز گفت: وایسا منم بیام.

ایستاد. پریناز کنارش ایستاد و شالش را مرتب کرد. بعد از گوشه ی چشم نگاهی به آستین آرمان انداخت و لب به دندان گزید. سر به زیر انداخت.

آرمان متعجب به او نگاه کرد و پرسید: میای یا نه؟

پریناز زبانش را روی لبش کشید. مکثی کرد و بالاخره پرسید: میشه... میشه آستینتو بگیرم؟

آرمان نفسش را پف کرد. گفت: اگه پای راه رفتن داری می تونیم صد متر جلوتر از روی پل رد شیم.

پریناز چنگی به آستینش زد و تند گفت: نه نه از همین جا بریم. از پل بیشتر می ترسم. بریم دیگه.

آرمان خندید و به دست او نگاه کرد. قلبش مثل یویو از خوشحالی بالا و پایین می پرید. نگاهی به خیابان انداخت و سعی کرد حواسش را جمع کند. همین که رد شدند اتوبوسی پشت سرشان رسید و بوق بلندی زد. پریناز جیغی کشید و نزدیک بود از ترس خودش را در آغوش آرمان بیندازد که به سختی خودش را نگه داشت. رنگش پریده بود. با اخم گفت: راننده ی دیوونه.

آرمان خندید و گفت: خب حواستو جمع کن.

پریناز چانه اش را بالا گرفت و حرصی گفت: بدجنس فرصت طلب.

_: بی خیال... می خوای برات یه آبمیوه بگیرم؟ رنگت خیلی پریده.

پریناز با قدمهای بلند به طرف پارچه فروشی راه افتاد و در همان حال با عصبانیت گفت: برو خودتو مسخره کن.

آرمان پشت سرش با ناله ی مضحکی گفت: من مسخره نکردم.

بعد هم نفس عمیقی کشید و به دنبالش راه افتاد. اینجا هم پارچه ی مورد نظرشان نبود. بیرون آمدند و آرمان به طرف پل عابر پیاده راه افتاد. پریناز غرغرکنان پرسید: چرا از اون وری میری؟ ماشین که این طرفه.

_: شاید یه پارچه فروشی دیگه اینجا باشه.

+: خب بریم ماشین سوار شیم بیاییم.

_: تو دندون رو جگر بذار. سوار ماشینم میشیم.

درست قبل از پل یک پارچه فروشی بود که پارچه ی مورد نیازشان را داشت. پریناز شروع به حساب کردن مقدار پارچه شد. اخم کرده بود و تند تند حساب می کرد. آرمان دست به سینه به ستون وسط مغازه تکیه داده بود و با لبخند تماشایش می کرد.

پریناز سر برداشت و عصبانی پرسید: به چی می خندی؟

_: به درگیریت. به من بگو می خوای چکار کنی، برات حساب می کنم.

+: لازم نکرده. خانم چهارده متر می خوام.

_: چهارده متر؟! مگه می خوای چکار کنی. قیچی نزن خانم.

زن فروشنده پارچه را کمی باز کرد و به آن دو چشم دوخت. پریناز کمی فکر کرد و بعد گفت: چهارده متر که حتما می خوام. ولی کم نیاد.

_: کم نمیاد. تو بگو می خوای چکار کنی؟

+: اون میز کوچیکا رو می خوام بچینم. سفره برای اونا می خوام. همونا که چراغ دارن. یه پرده ی کوچیکم برای پشت سر عروس دوماد می خوام. یعنی پرده نه... فقط والان. بعد وسطش از این توپای کریسمسی آبی بزنیم... یا توپای کریستالی آبی... ببینم چی پیدا میشه.

_: باشه. میز کوچیکا هرکدوم یک و ده بسشونه. هفت تا هستن، هفت و هفتاد. یک ونیمم برای والان... و اگه روکش برای مبل عروس و دامادم بخوای... سر جمع دست بالا میشه دوازده متر. دیگه؟

پریناز لب برچید و متفکرانه گفت: باشه... خانم دوازده متر.

پارچه را خریدند و بیرون آمدند. بعد برای خرید تزئیناتش رفتند. پریناز با دیدن هر تکه ی قشنگی جیغی از خوشحالی میزد و چون فروشنده ها دو دختر جوان بودند آرمان اعتراضی نداشت. گذاشت هر چقدر دلش می خواهد بین آن خرده ریزه های رنگی درخشان بگردد و شادی کند.

بالاخره با دست پر بیرون آمدند. پریناز نگاهی به کیسه های توی دست آرمان انداخت و با خجالت گفت: خیلی گرون شد نه؟

آرمان سری به تایید تکان داد و گفت: به نسبت زیاد شد.

+: اممم.... خب میشه دیگه ظرف نخریم. همون طلاییا رو بذاریم. از این روبان آبیا میزنیم دور ظرفا خوب میشه دیگه.

آرمان سری تکان داد و گفت: خوبه.

باهم به میدان تره بار رفتند. کلی سبزی و میوه برای رستوران خریدند. وقتی کارشان تمام شد ساعت نزدیک سه بود. میدان هم بیرون شهر. آرمان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: دیروقته... یه رستوران خوب یه کم بالاتر هست، بریم نهار بخوریم بعد برگردیم. 

پریناز چشمهایش را گرد کرد و با غیظ پرسید: رستوران؟ تو خجالت نمی کشی جلوی من اسم یه رستوران دیگه رو میاری؟!!!

آرمان گیج و حیران گفت: یعنی چی؟ تا رستوران بابات کلی راهه. الانم ساعت از سه بعدازظهر گذشته. فکر کردم گرسنه باشی.

پریناز رو گرداند و به قهر لب برچید. دل آرمان زیر و رو شد. او هم رو گرداند و به بیابان خیره شد.

بالاخره پریناز رو به او کرد و پیشنهاد داد: اصلاً پیتزا بخوریم. رستوران نریم.

آرمان غش غش خندید. گفت: خب از اول بگو پیتزا می خوام. چرا دعوا می کنی؟

پریناز سر به زیر انداخت و پرسید: به بابا که نمیگی ما پیتزا خوردیم؟

_: چطور؟

+: خب آخه از فست فود خوشش نمیاد. مگه ندیدی؟ خیلی به سالم بودن غذا اهمیت میده.

_: می برمت یه پیتزای سالم بهت میدم. یه آشنا دارم به کارش مطمئنم. البته مطمئن نیستم الان باز باشه.

پریناز سر برداشت و با غصه پرسید: نیست؟ می دونی چند وقته پیتزا نخوردم؟ نمیشه بریم یه جای دیگه؟ فقط به بابا نگو. میشه که نگی.

_: بذار ببینم چکار می تونم برات بکنم... پیتزای گوشت و قارچ خوبه؟

پریناز آرزومندانه گفت: عالیه! پر از پنیر!

گوشی را برداشت و شماره ای گرفت. بعد از چند لحظه گفت: سلام آقای کامیار... آرمانم. ناصحی. ممنون. شما خوب هستین؟ من دو تا پیتزای گوشت و قارچ با پنیر زیاد می خوام، ممکنه؟... بله می دونم شب باز می کنین ولی... بله... ولی راستش مهمون دارم بهش گفتم کار شما رو قبول دارم... نیم ساعت؟ عیب نداره. من میام تحویل می گیرم. نه نه اشکالی نداره. متشکرم از لطفتون. خیلی ممنون.

قطع کرد و رو به پریناز گفت: بهرحال تا اونجا نیم ساعت راهه. مسئله ای نیست؟

پریناز با شوق دستهایش را بهم کوفت و به هوا پرید: متشکرمممم!

 بعد با جهشی بلند خودش را به ماشین رساند و گفت: در رو باز کن.

آرمان خندید. سوار شد و در را از تو برایش باز کرد. تا رسیدن به پیتزایی بیشتر صحبتشان حول سفره عقد آبی گشت و کارهایی که می توانستند برای زیباتر شدن مجلس فردا بکنند.

توی کوچه ی کنار پیتزایی پیچید. مغازه بسته بود. آقای کامیار گفته بود که از در آشپزخانه بیاید. جلوی در کوچک ایستاد و چند ضربه به در زد. نگاهی به ساعت انداخت. از نیم ساعت کمتر شده بود. پیتزا و نوشابه گرفت و برگشت. پرسید: همینجا بخوریم؟

پریناز با نگاهی درخشان و صدایی سرشار از خواهش پرسید: میشه بریم تو پارک؟

آرمان نگاهی به عقب وانت انداخت و پرسید: با این همه وسیله که عقب ماشینه؟

پریناز آرزومندانه نالید: آرمان خواهش می کنم... یه پارک خلوت تو همین خیابون بود.

نمیشد گفت پارک... زمین کوچکی کنار خیابان به فضای سبز تبدیل شده بود. کمی شیب داشت و سطحش بالاتر از خیابان بود. خلوت بود. وانت را درست جلویش پارک کرد و پیاده شدند. روی نیمکتی نشستند و نهار رویاییشان را وسط گذاشتند.