X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (7)

چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 10:25 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
خوب هستین؟ خونه می تکونین؟ خوش می گذره؟
منم شکر خدا... خوبم.
خوشم میاد از این الهام بانو! همچین می زنه کاسه کوزه های منو خرد و خاکشیر می کنه که نفهمم از کجا خوردم! من یه داستانی طراحی کرده بودم چهارچوب ردیف! کلی با نینا و سیلور سرش بحث کرده بودم. تحقیق کرده بودیم. تصمیمات مهم گرفتیم! بعد الهام جان پست امشبو تحویلم داده و من اصلاً نمی فهمم بعدش می خواد چکار کنه یا این که چطور باید برنامه های خودم رو به این پست بچسبونم! اونم که نشست تا نوشتم و پا شده رفته خوابیده. خوش به حالش!
بهرحال... این شما و اینم این قسمت... باشد که مورد قبول افتد.

صدایی او را از عمق خیالاتش بیرون کشید: بپا غرق نشی!

تکانی خورد و تکیه اش را از دیوار کند. چند لحظه استفهام آمیز به پریناز چشم دوخت و پرسید: چی؟

پریناز چند قدم جلوتر آمد و گفت: گفتم بپا غرق نشی. چیه آرزوی دامادی به دلت مونده که اینجوری مات جایگاه عروس و داماد شدی؟

خنده ی کوتاهی کرد و لبش را گزید. آرزوی دامادی! نگاهش را از پریناز گرفت و دوباره به جای سفره ی عقد دوخت. در همان حال گفت: عروس فردا شب سفارش سفره ی آبی داده. به تم سالن نمی خوره. نمی دونم چکار کنم...

پریناز باز چند قدم جلو آمد. این بار کنار او ایستاد و پرسید: ببینم تو دقیقاً اینجا چکاره ای؟ عین زبل خان همه جا هستی!

از گوشه ی چشم به او نگاه کرد و با تبسم گفت: معذرت می خوام که اینطوره. کم سعادتی شماست!

پریناز چهره درهم کشید و گفت: هرهر خندیدم. من فقط می خوام بدونم سفره عقد به تو چه ربطی داره؟

آرمان دستی به پیشانیش کشید و فکر کرد: یعنی هیچ راهی هست که دلش با من نرم بشه؟!

بعد به خودش امید داد: تو تا حالا داشتی دل آقای بهمنی رو نرم می کردی، از حالا به بعد پرینازجون!

از فکر " پریناز جون" خنده اش گرفت و به طرف او برگشت. دست خودش نبود. این دختر را از ته دل می خواست.

پریناز بیشتر اخم کرد و پرسید: به چی می خندی؟ منو مسخره می کنی؟ یه سوال پرسیدما! گیج داری منو نگاه می کنی! بیچاره بابای من دلشو به کی خوش کرده!

از توهینش نرنجید. ولی لبهایش را جمع کرد و با لحنی آرام و محکم گفت: آقای بهمنی به من لطف دارن. الان هم ازم خواستن درباره ی یه سفره عقد با تم آبی فکر کنم و نظرمو بهشون بگم. این که دقیقاً اینجا چکاره ام خودمم نمی دونم. دوست دارم هرجا که لازم باشه کمک کنم.

پریناز چشمهایش را باریک کرد و با بدبینی پرسید: چرا اون وقت؟

پوزخندش را به سختی کنترل کرد. دلش می خواست آن دو تا لپ همیشه سرخ را بین دستهایش بگیرد و حسابی فشار بدهد. برای این که این کار را نکند دستهایش را توی جیبهایش فرو برد. به تقلید از او چشمهایش را باریک کرد و گفت: چون به آقای بهمنی ارادت دارم. از تنوع این شغل هم خیلی خوشم میاد. الان هم... با وجود این که از محضر شما سیر نمی شم ولی اگه اجازه بدین به کارم برسم.

و رو گرداند و دوباره کلافه فکر کرد: آخه آبی بهش نمیاد! نمیشه به جای طراحی سفره عقد بشینم با پریناز کل کل کنم؟!

پریناز که انتظار نداشت که آرمان او را دک کند، با اخم پرسید: تو چه زری زدی؟

بی حوصله نگاهش کرد. این دختر داشت حد را می گذراند. معترضانه گفت: پرینازخانم!

پریناز ابروهایش را بالا برد و با غیظ گفت: خانم بهمنی!

این بار نتوانست پوزخندش را کنترل کند. بدون جواب دوباره رو گرداند و غرغرکنان گفت: آخه من چه آبی ای با صدفی جور کنم؟

+: مغزفندقی آبی فیروزه ای با صدفی و طلایی خیلی هم جوره. تازه تو بازار هم کلی ظرف شیک تو این مایه هست که بذاری رو سفره.

نفس عمیقی کشید تا جواب تندی ندهد. ولی بی جواب هم نمی خواست بگذارد. برگشت تا جواب درستی برای آن "مغزفندقی" گفتنش پیدا کند که از راه رسیدن خانم کیانی مانع از ادامه ی صحبت شد.

=: سلام سلام. اینجا چه خبره؟ به جایی هم رسیدی آرمان؟ سفره عقد آبی دیگه چه صیغه ایه؟ مگه اون سفره عقد صورتی یا طلایی یا قرمزمون چه ایرادی داره که گیر داده به آبی؟ اونم تو این وقت کم! بعضیا چقدر بی شعورن!

آرمان نفس عمیقی کشید. آرام و محکم گفت: سلام خانم کیانی. خواهش می کنم به شعور مشتری توهین نکنین. سلیقه اس. آبی دوست داره. ضمناً فیروزه ای خیلی هم به طلایی و صدفی میاد.

چشمهای پریناز تا حد امکان گرد شدند. مثل ماده ببر آماده ی حمله ای به آرمان نگاه کرد، اما صدای جیغ جیغی خانم کیانی اجازه ی اعتراض به او نداد.

=: حرفا می زنی آرمان! آخه از الان برای فرداشب؟؟؟ تازه فردا هم جمعه اس. هرچی خرید داریم باید الان بکنیم. من کلی کار دارم. تو سالن مردونه چند تا از روکشای صندلی ها درزاشون باز شده باید بشینم بدوزمشون. پرده ها رو هم شستن باید گیره هاشونو بزنم بدم وصل کنن. دیگه وقت ندارم سفره عقد حاضر کنم. برای خریدم که اصلاً حاضر نیستم بیام. همین الانم کلی از کارام عقبم.

آرمان آرام گفت: خودم میرم دنبال خرید.

خانم کیانی تهدید کرد: نمی دوزم ها! نیای التماس کنی این درزو برام بدوز اون درزو برام بدوز.

_: نمیام. قول میدم.

=: لبه ی پارچه ها رو تو نمی زنم آرمان!

آرمان سری تکان داد و با خونسردی گفت: لبه ها رو با هویه می سوزونم. اون دفعه خودتون گفتین بهتر میشه. بلدم. بقیشم با چسب و هویه درست می کنم. نهایتش یکی دو تا کوک بخواد خودم می زنم. مزاحم شما نمیشم.

خانم کیانی که کم آورده بود سری تکان داد و برای خالی نبودن عریضه گفت: بهرحال اگه نظر خواستی حاضرم بهت کمک کنم. ولی بهتره تو این وقت کم دنبال نوآوری نری. معلوم نیست چی در بیاد. یکی مثل قبلیا درست کن، فقط رنگش آبی باشه.

_: شما خیالتون راحت باشه.

=: کار عجیب نمی کنی آرمان! ظرف هم همون طلاییا رو بذار. آبی نمی خواد. خرج بیخودیه.

دلش می خواست جواب بدهد. اما اینجا زیر دست آقای بهمنی یاد گرفته بود همیشه ادب بهترین گزینه است. البته نمی دانست این دخترک حاضر جواب آقای بهمنی این همه زبان را از کجا آورده بود!

خانم کیانی منتظر جوابش نشد و بیرون رفت. پریناز اخم آلود به پشت سر او نگاه کرد و پرسید: این دیگه کیه؟

آرمان با لحنی بدیهی گفت: خانم کیانی.

پریناز غرغرکنان گفت: می دونم ولی خیلی مزخرفه. یعنی چی ظرف نخرین؟ خب برای مجلسای دیگه استفاده شون می کنیم، دور نمی ریزیم که! تازه ظرف خیلی گرونم نمی خریم. ایششش....

با حرص رو گرداند و نگاهش به جایگاه عروس و داماد افتاد. ناگهان چهره اش باز شد و با نگاهی درخشان به طرف آرمان برگشت. دستهایش را بهم کوبید و پرسید: من بیام باهات خرید؟

آرمان با لبخند نگاهش کرد. پریناز برای اولین بار خودش را لوس کرد و ملتمسانه گفت: آرمان خواهش می کنم.

آرمان کم آورده بود. دستهایش را محکمتر توی جیبهایش فشرد و بازدمش را با حرص آزاد کرد. خیلی راحت می توانست مغلوب این دخترک بشود و به حد مرگ از آقای بهمنی خجالت می کشید.

با بی میلی رو گرداند و با قدمهای مقطع به طرف در رفت. در همان حال گفت: از آقای بهمنی بپرس. من کاره ای نیستم.

پریناز دنبالش دوید و باز التماس کرد: تو بپرس. خواهش می کنم آرمان. می دونی که بابا خوشش نمیاد من بیام این طرف. می ترسم عصبانی بشه.

تبسمی کرد و پرسید: مگه آقای بهمنی عصبانی هم میشه؟

پریناز که حالا شانه به شانه اش می آمد، با غصه گفت: نه ولی یه نگاهی می کنه از صد تا کتک بدتر. خودت که بابامو می شناسی.

آرمان نفس عمیقی کشید و سرش را به تایید تکان داد.

پریناز امیدوارانه پرسید: می پرسی؟

آرمان نگاهش کرد و پرسید: مگه از جونم سیر شدم؟

پریناز پا به زمین کوبید و التماس کرد: آرمان!

تمام این دو سال یک بار هم صدایش نکرده بود و حالا که دلش می خواست سفره عقد بچیند اینطور به التماس افتاده بود.

آرمان لب به دندان گزید و نگاهش کرد. آرام گفت: خودت بپرس.

پریناز گردن کج کرد و به او چشم دوخت. آرمان چشمهایش را بست و سر به زیر انداخت. دستهایش را توی جیبهای شلوارش مشت کرد. دخترک نمی دانست که با دل او چه می کند؟ نمی فهمید؟

پریناز غمزده نگاهش کرد. آرمان سر برداشت و سعی می کرد با لحنی منطقی قانعش کند. نیم نگاهی به اطراف انداخت. کسی توی محوطه نبود. آرام گفت: پرینازخانم خواهش می کنم. الان اگه کسی بیاد هم برای من بد میشه هم شما.

پریناز متعجب نگاهی به اطراف انداخت و گفت: واه! مگه داریم چکار می کنیم؟ بپرس دیگه آرمان اذیت نکن. من یه عالمه ایده ی قشنگ دارم. کمکت می کنم.

آرمان سر برداشت و به در دفتر آقای بهمنی نگاه کرد. آرام گفت: باهم میریم. خودت بپرس. اگه ناراحت شد من به گردن می گیرم. میگم من گفتم.

دوباره توی چشمهای پریناز نگاه کرد و ادامه داد: فوقش اخراج میشم. بالاتر از این که نیست؟

پریناز تکانی خورد. با کنجکاوی به نگاه پریشان او نگاه کرد و گفت: نه بابا اخراج نمیشی. بابا عزیزدردونه شو به این راحتی رد نمی کنه.

_: عزیز دردونه شمایی نه من.

پریناز با لبخندی خوشحال گفت: البته که من گل دختر بابائم ولی تو کارمندا شما دردونه ای.

بعد بینیش را چین داد و گفت: البته نمی دونم چرا!

آرمان خندید و گفت: تو از چی ناراحتی؟ خیالت راحت. من جای دردونه ی بابا رو نمی گیرم.

و بعد با قدمهای مصمم به طرف دفتر آقای بهمنی رفت. پریناز هم دنبالش راه افتاد و با حرص گفت: از خداتم باشه!

آرمان بدون این که نگاهش کند، شانه ای بالا انداخت و گفت: نیست. من چیزای بهتری از خدا می خوام.

پریناز خود را به او رساند و پرسید: مثلاً چی؟

نیم نگاهی به او انداخت. به سادگی داشت بیچاره اش می کرد. واقعاً نمی فهمید؟

وارد دفتر شد و جوابی نداد. پریناز هم با کمی مکث به دنبال او وارد شد. آرمان جلوی میز آقای بهمنی ایستاد و گفت: در مورد این سفره ی عقد... به نظرم تم فیروزه ای به دکور صدفی و طلایی سالن میاد.

پریناز که جرأت داد زدن نداشت، آرام اعتراض کرد: این نظر من بود.

_: درسته. نظر ایشون بود. لطف کردن کمکم کردن.

نگفت در مقابل یک جمله کمک فکری پریناز چه تاوان روحی بزرگی پس داده است.

آقای بهمنی پرسید: خب؟

_: فکر می کنم باید برم خرید. یه مقدارم مایحتاج آشپزخونه است که از دیروز صحبتشو کرده بودیم که امروز برم تهیه کنم.

آقای بهمنی سوئیچی جلوی او گذاشت و گفت: با وانت برو.  

پریناز با تردید و ملایمت پرسید: منم برم بابا؟

آقای بهمنی اخم مختصری کرد و پرسید: کجا بری؟

پریناز ملتمسانه گفت: خرید برای سفره ی عقد.

آرمان نیم نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت. از صبح رفته بود نظام وظیفه و به خودی خود دیر آمده بود. الان هم داشت از یازده می گذشت و می ترسید به کارهایش نرسد.

آقای بهمنی به پریناز گفت: نه باباجون. برای چی تو بری؟ اصلاً اینجا چکار می کنی؟ چیزی می خوای بابا؟

پریناز آه سوزناکی کشید و گفت: کسی خونه نیست. حوصلم سر رفته.

=: مگه مدرسه نبودی؟

+: پنج شنبه است. تعطیله.

=: امتحان نداری؟

+: نه بابا. هنوز یه هفته مونده. خواهش می کنم... یه عالمه ایده ی قشنگ دارم. قول میدم که عالی بشه. خواهش می کنم.

آقای بهمنی سر برداشت و از آرمان پرسید: خانم کیانی کجاست؟

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: گفت کلی دوخت و دوز داره نمی تونه کمکم کنه.

آقای بهمنی با گوشه ی چشم به پریناز اشاره کرد و با لحنی که کمی بوی طعنه داشت، پرسید: بعد پریناز می تونه؟

آرمان لبهایش را بهم فشرد و سر به زیر انداخت. قول داده بود از او دفاع کند، ولی حالا نمی دانست چه بگوید.

پریناز خودش را جلو انداخت. صورت پدرش را غرق بوسه کرد و جیغ جیغ کنان گفت: بابا خواهش می کنم خواهش می کنم. همین یه دفعه. همین یه بار. هفته دیگه امتحانام شروع میشه مثل ته دیگ می چسبم تو اتاقم فقط درس می خونم. قول میدم. خواهش می کنم. این سفرهه قشنگ تو ذهنمه. عالی میشه. باور کنین.

آقای بهمنی دستی به صورتش کشید و بی حوصله گفت: خیلی خب بابا. خیلی خب.

پریناز جیغ زد: وای بابا خیلی متشکرم. خیلی ماهی.

و باز چند بار دیگر صورتش را بوسید. آرمان دوباره دست در جیب به این صحنه خیره شد و سعی کرد به این فکر نکند که اگر نسبتی با پریناز داشت، چند دقیقه پیش چه اتفاقی میفتاد.

بالاخره هم طاقت نیاورد و رو گرداند و از در باز دفتر به محوطه چشم دوخت. همان جا که چند دقیقه پیش ایستاده بودند و پریناز داشت التماسش می کرد.

بالاخره پریناز عقب کشید و آقای بهمنی از آرمان پرسید: سیاهه ی خرید همراته؟

آرمان تکانی خورد. غرق فکر بود. به آقای بهمنی نگاه کرد و گفت: ببخشید متوجه نشدم. چی پرسیدین؟

=: میگم سیاهه ی خرید همراته؟

_: آهان بله هست.

=: قبل از رفتن یه سر به آشپزخونه بزن ببین چیز دیگه ای نمی خوان؟

_: چشم. می پرسم.

بعد به پریناز نگاه کرد و با بی میلی پرسید: حتماً باید بری؟

پریناز گردن کج کرد و با نهایت التماس توی صدا و نگاهش گفت: خواهش می کنم بابا.

آقای بهمنی آهی کشید و سر تکان داد. بعد گفت: تا آرمان میره آشپزخونه برو حاضر شو.

پریناز با شوق گفت: چشم بابا.

و مثل فشنگ از دفتر بیرون پرید. قبل از رفتنش آرمان دید که روی صورتش چند قطره اشک شوق  چکید. نفس عمیقی کشید. از خدا خواست این چند ساعت به خیر بگذرد. قدمی به طرف در برداشت و گفت: آقا با اجازتون...

آقای بهمنی با لحنی آرامتر از معمول گفت: آرمان...

برگشت و دوباره جلوی میز ایستاد. کمی نگران شده بود.

_: بله آقا؟

آقای بهمنی خودکارش را توی دستش جابجا کرد. نفسی کشید. سربرداشت و با همان صدای ملایم پرسید: می دونی که نفسم به نفسش بنده...

آرمان هم به تبعیت از او زمزمه کرد: بله آقا.

=: مواظبش باش.

_: چشم آقا. خیالتون راحت. مثل جفت چشمام مراقبشم.

آقای بهمنی سری به تایید تکان داد و با همان آرامش گفت: برو به سلامت.

_: خداحافظ.

پایش نمی کشید راه برود. سست شده بود و ترسان. نمی دانست آقای بهمنی چیزی از احساسش می داند یا نه...

آهی کشید و فکر کرد: نه چرا باید بفهمه؟

فقط بابا می دانست. هنوز هم منتظر بود که از سرش بیفتد. حتی به مامان هم نگفته بود. این را از تعجب همیشگی مامان درباره ی کار کردنش می فهمید. مامان هنوز نمی دانست که پسرش این همه شوق کار کردن را از کجا می آورد!

قدمهایش را محکمتر کرد و به خودش گفت: مرد باش بچه! کارتو بکن.

به آشپزخانه رفت و مشغول پرس و جو از کمبودها شد. چند قلم به سیاهه اش اضافه کرد و بیرون آمد. پریناز توی آفتاب به در شاگرد وانت تکیه داده بود. با نزدیک شدن او غر زد: پس کجایی؟ کباب شدم.

آرمان با خونسردی گفت: منم کباب شدم. فرقی برات می کنه؟

تقریباً او را پس زد و در را با کلید برایش باز کرد. بدون این که منتظر سوار شدن او بماند ماشین را دور زد و خودش هم سوار شد. داشت کمربندش را می بست که پریناز آرام پرسید: منظورت چیه؟

تکانی خورد. سوتی داده بود. باید بیشتر مراقب میبود. سری تکان داد و بدون این که به او نگاه کند، گفت: هیچی. الکی پروندم.

پریناز مصرانه گفت: نه یه منظوری داشتی. اصلاً امروز یه چیزیت میشه. آرمان همیشگی نیستی.

چشمهایش را بهم فشرد و ملتمسانه گفت: گیر نده پرینازخانم. آره خوب نیستم. ولم کن.

پریناز لب برچید و گفت: خب اگه خوب نیستی چرا مرخصی نگرفتی؟

_: نمی بینی چقدر کار داریم؟ مرخصی کیلویی چند؟

+: خیلی خب. عصبانی نشو دیگه. تقصیر من چیه که حال تو بده؟

چنگی به موهایش زد. در دل غر زد: نه تقصیر تو نیست. تقصیر دل وامونده ی منه که جنبه نداره!

زیر لب گفت: لااله الاالله.

نفسش را رها کرد. بسم اللهی گفت و راه افتاد.

پریناز مشغول کشتی گرفتن با کمربندش شد. در همان حال پرسید: شماره ای از این عروس خوش سلیقه داری؟ دوست دارم بدونم دقیقاً چی تو نظرشه.

آرمان از بین دندانهای بهم فشرده گفت: نه شماره شو ندارم. میشه اینقدر وول نزنی؟

+: دهه! خب تقصیر من نیست. این کمربند سفته. نه بندش راحت بلند میشه نه جفت میشه. آهان درست شد. خب من چه جوری باهاش تماس بگیرم. آهان از بابا میشه بپرسم. ولی اههه... اعتبار ندارم. یه زنگ به بابا می زنی؟

آرمان گوشی اش را در آورد. رمزش را زد و در همان حال گفت: شماره ی داماد رو دارم. بگیرم برات؟

+: خب زودتر بگو! آره. شماره ی عروس رو ازش می پرسم.

آرمان از گوشه ی چشم به صفحه ی گوشی نگاه کرد. فکر کرد: این دختره اگه حواس برای ما گذاشت!

نخیر نمیشد. کنار زد و شماره ی داماد را پیدا کرد. به بوق دوم نرسیده جواب داد: سلام آقای ناصحی. چه خبر؟

_: سلام. خوب هستین شما؟

=: ممنون. شما خوبین؟

_: شکر. ببینین برای سفره عقد، خانمتون گفته بودن آبی باشه...

پریناز گوشی را از دستش کشید و گفت: بده من توضیح بدم. الو آقای داماد... سلام.

آرمان خنده اش گرفت و رو گرداند. انگشتش را به دندان گزید و ماشین را روشن کرد. پریناز شماره ی عروس را توی گوشی خودش وارد کرد. بعد گوشی آرمان را به طرفش گرفت و گفت: این خاموش شد. دوباره رمزشو می زنی؟

آرمان پشت چراغ قرمز ایستاد. دست دراز کرد و همانطور که گوشی توی دست پریناز بود، رمز را وارد کرد.

پریناز لبهایش را جمع کرد و آرام گفت: مرسی.

آرمان رو گرداند تا نبیند. تا فراموش کند که آنجاست. ولی نمیشد...  

پریناز با لحن سرخوش گفت: سلام عروس خانم. من دختر آقای بهمنی هستم.

آرمان آرنجش را توی قاب پنجره ی باز ماشین گذاشت و سعی کرد جیغ جیغهای هیجان زده ی او را نشنیده بگیرد.

بالاخره حرفهایش تمام شد. گوشی را به طرف او گرفت و گفت: مرسی! عالی شد! خوشم میاد یکی حرفمو بفهمه!

سری تکان داد. گوشی را از او گرفت و توی جلد کمری اش گذاشت.

پریناز کمی به طرف در چرخید و تقریباً رو به آرمان نشست. با شوق پرسید: اول بریم پارچه فروشی؟

بدون این که نگاهش کند، سرد و جدی گفت: فکر کرده بودم اول بریم پاساژ حافظ خرده ریزه هاشو بخریم.

پریناز با هیجان گفت: نه اول بریم پارچه بخریم بعد خرده ریزه هاشو روش ست کنیم. وای آرمان ببین اونجا یه پارچه فروشیه. وای رد شدی. وایسا وایسا.

_: من الان کجا وایسم؟ جای پارک می بینی؟

+: اینجا نمیشه؟

_: نخیر. ممنوعه.

+: یعنی هیچ راهی نیست؟

_: دارم میرم تو کوچه ی بعدی.

پریناز نفسش را رها کرد و آرام گرفت. اواخر کوچه بالاخره جایی پیدا کرد و توقف کرد. گفت: خیلی راهه. میای؟

پریناز در حال پیاده شدن گفت: بله من ورزشکارم.

درها را قفل کرد و به دنبال پریناز که چند قدم رفته بود راه افتاد.

_: خانم بهمنی... وایسا.

پریناز ایستاد. برگشت و با لبخند نگاهش کرد. آرمان با حوصله پیش آمد و هم قدم باهم راه افتادند.