نمای وبلاگ عشق دردانه است (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (6)

دوشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:35 ق.ظ
سلام
ویرایش نشده. خوابم میاد
شب بخیر

آرمان با افتخار از در ورودی تالار وارد شد. خیلی وقت بود که اینجا خانه ی دومش محسوب میشد. از دور پریناز را دید که بدون این که متوجه ی اطرافش باشد، پاورچین از پشت ماشین آقای بهمنی بیرون آمد و مثل فشنگ به طرف خانه شان دوید.

لبخند آرمان پهن تر شد. با همان نیش باز جلوی دفتر آقای بهمنی رسید. یک دستش را از زیر جعبه ی بزرگ شیرنی تر آزاد کرد و ضربه ای به در باز زد و سلام کرد.

آقای بهمنی سر برداشت و با لبخند پدرانه ای گفت: سلام آرمان جان. خوش خبر باشی.

آرمان با خوشحالی وارد شد. شیرینی را روی میز آقای بهمنی گذاشت و کارت پایان خدمتش را هم ضمیمه اش کرد.

آقای بهمنی کارت را برداشت و با لبخند نگاهش کرد. با خوشرویی همیشگی اش گفت: خیلی مبارکت باشه.

_: متشکرم.

جعبه را باز کرد و گفت: بفرمایید.

=: ممنون پسرم. بشین.

روی اولین مبل کنار میز آقای بهمنی نشست. از ذوق سر پا بند نبود. آقای بهمنی با میل شیرینی اش را خورد و بعد پرسید: خب برنامه ی بعدیت چیه؟ ما اصلاً دوست نداریم تو رو از دست بدیم.

آرمان جا خورد و متعجب پرسید: از دستم بدین؟ چرا؟ من فکر می کردم بعد از سربازی بتونم تمام وقت کار کنم.

=: اون اوائل صحبت ادامه تحصیل خارج از کشور رو می کردی. سوئد بود انگار.

گیج نگاهش کرد. بله دو سال پیش همین نظر را داشت. تا وقتی خودش هم مثل پدرش فکر می کرد تب تند عشقش به راحتی فروکش می کند و می رود. دخترک را خیلی دوست داشت، اما در مزاج دمدمی خودش که با یک نگاه عاشق شده بود، نمی دید که پایدار بماند. از آن طرف پریناز بود با آن اخلاق تند و شیطنت های کودکانه اش که مطمئن بود بالاخره جذابیتش را برایش از دست می دهد. اما نشده بود. در این دو سال نشده بود. تب تندش آرام گرفته بود. ته نشین کرده و رسوب بسته بود. محکم و پایدار دوستش داشت. این را مطمئن بود. حاضر بود هر چقدر که لازم باشد صبر کند.

آقای بهمنی پرسید: کجایی پسر؟ رفتی سوئد؟

به خود آمد. لبخند دستپاچه ای زد و گفت: نه... دیگه نمی خوام برم سوئد. شاید... شاید کنکور بدم همین جا درس بخونم. اقتصاد یا مدیریت یا هرچی که به درد رستوران بخوره. البته... اگه شما موافق باشین که بمونم.

=: چرا که نه؟ چی از این بهتر؟ تو دست راست منی!

دست راست؟! چشمهایش ستاره باران شدند. با صدایی که می کوشید نلرزد، گفت: شما لطف دارین.

=: نه تعارف نیست. تو جای خودتو اینجا باز کردی. تا حالا هیچکس رو ندیده بودم که به اندازه ی تو برای جا افتادن تو کارش تلاش کنه. تو این دو سال تو خیلی سعی کردی همه ی کارهای رستوران و تالار رو یاد بگیری. مطمئنم اگه یه شب بگم آشپزی امشب با تو، لنگ نمی مونی. به همون راحتی هم می تونی یه عروسی رو مدیریت کنی. این تحسین برانگیزه. خیلی زود می تونه تالار خودت رو افتتاح کنی.

حیرتزده سری کج کرد و گفت: متشکرم. ولی دوست دارم همین جا بمونم.

=: خوشحال میشم که بمونی. پاشو شیرینی رو ببر جلوی بچه ها بگیر تا گرم نشده. کارتتم بردار گم نشه. بازم تبریک میگم. شیرینی رو که پخش کردی برگرد کارت دارم.

با نگاهی خندان سریع گفت: چشم.

کارت را توی کیف پولش گذاشت. جعبه را برداشت و از در بیرون رفت. دور و بر سالنهای تالار فقط سه چهار نفر بودند که از آنها پذیرایی کرد و بعد جعبه را به آشپزخانه برد.

احمد با دیدنش سوتی کشید و گفت: سلام بر فارغ السربازی بزرگ!

خندید. بلند سلام کرد و تبریک ها و دیده بوسی ها و ابراز احساساتشان را تحویل گرفت. اینها هم خانواده ی دومش شده بودند. کم نبود. تمام شبهای یک سال ونیم سال گذشته را اینجا گذرانده بود. هر وقت کاری داشت مرخصی ساعتی گرفته بود و بعد برگشته بود.

آموزشی که تمام شده بود، سربازی را توی شهر خودشان گذراند. ساعت دو مرخص میشد، به خانه رسیده و نرسیده لباس عوض می کرد و خودش را به رستوران می رساند. همه از این همه سختکوشی پسرک دردانه ی خانواده متعجب بودند. نوه ی بزرگ پسری خانواده ی پدر و تنها نوه ی پسر خانواده ی مادری بود و از همه طرف حمایت میشد. هیچکس توقع نداشت به این زودی زیر بار مسئولیت برود. ولی عشق چه کارها که نمی کند!

 

از آشپزخانه ی رستوران به تالار برگشت و خودش را به دفتر آقای بهمنی رساند. آقای بهمنی مشغول صحبت با مرد جوانی که می خواست مراسم عروسیش را در تالار برگزار کند بود. رو به آرمان کرد و گفت: آرمان جان سالنها رو نشون آقا بده.

آرمان سری خم کرد و دستش را به نشانه ی بفرمایید برای مرد جوان باز کرد. مرد لبخندی زد و به دنبالش راه افتاد. آرمان با روی خوشی که حاصل آموزشهای ملاطفت آمیز آقای بهمنی بود، شروع به توضیح دادن درباره ی تالار کرد.

_: تو این سالن معمولاً مراسم مردونه رو برگزار می کنیم. سالن شامشون بیرونه. همین روبرو. از آلاچیق وسط باغچه رد میشین و می رسین. سالن زنونه قسمت شامش سر خودشه. هر سالن گنجایش سیصد نفر رو داره که اگه جمعیتتون بیشتر باشه هم می تونیم محوطه ی بین باغچه ها رو براتون آماده کنیم. منوی شام عروسیمون هیجده نوع غذا و هشت نوع سالاد و شش نوع دسر داره، که هرکدوم رو بخواین انتخاب می کنین. اگر پذیرایی  خاصی هم به جز منوی ما پیشنهاد دارین، تهیه می کنیم. کیک و شیرینی هم بسته به میل شماست. می تونیم خودمون آماده کنیم. شربت و چایی هم که سرو میشه. باز نوع شربت رو خودتون انتخاب می کنین. همینطور در مورد چیدمان سالنها می تونین نظر بدین.

مرد به دنبال آرمان از سالن زنانه بیرون آمد. نگاهش به گوشه ی باغچه ثابت ماند. آرمان رد نگاه او را گرفت و به پریناز رسید که لب باغچه نشسته بود و داشت بچه گربه ای را نوازش می کرد. کلافه جلوی مرد چرخید. با دست به دفتر آقای بهمنی اشاره کرد و گفت: همین دیگه. بفرمایید. نکته ی دیگه ای اگه باشه، آقای بهمنی بهتون میگن.

صدایش از شدت غضب لرزان شده بود. مرد نگاه دیگری به پریناز انداخت و با قدمهای مقطع به طرف دفتر آقای بهمنی رفت. آرمان عصبانی به طرف پریناز رفت. چنان پا به زمین می کوبید که بچه گربه از زیر دست پریناز فرار کرد.

پریناز سر برداشت و متعجب به او نگاه کرد. اخمی به چهره نشاند و پرسید: چی شده؟

_: چرا اینجایی؟

+: به تو ربطی داره؟

_: آقای بهمنی صد بار نگفته نیا این طرف؟! یارو داشت با چشماش قورتت میداد.

پریناز از جا برخاست. شال سرخ گلدارش را محکمتر کرد و به سردی گفت: به تو هیچ ربطی نداره.

_: به من نه، ولی حرف پدرت هیچ ارزشی برات نداره؟

+: ببینم نینی کوچولو... نکنه الان می خوای بری برام گزارش رد کنی!

آرمان لبهایش را بهم فشرد و با بی حوصلگی گفت: نه اینقدر بچه نیستم. ولی تو هم بزرگ شدی. یه کم رعایت کن.

+: برو بابا کاسه ی داغتر از آش!

بعد هم رو گرداند و به طرف خانه شان رفت. آرمان آهی کشید و به موهایش چنگ زد. اینقدر نگاهش کرد تا پشت در گم شد. عصبانی به خودش غر زد: خب راست میگه. تو سر پیازی یا ته چغندر؟

به دفتر آقای بهمنی برگشت. تمام خوشحالی صبحش پر کشیده بود. سعی کرد کلافگی اش را بپوشاند. آرام پرسید: چی شد؟ قرارداد بست؟

آقای بهمنی کشوی میزش را کشید، چیزی از توی آن برداشت و در همان حال گفت: نه عروسیشون بیست و چهارم بود، قبلاً رزرو شده.

آرمان به تندی گفت: خب اینو اول می گفت.

آقای بهمنی با تعجب پرسید: چیزی شده؟

و کارتی به طرفش گرفت. آرمان جلو رفت و پرسید: این کارت چیه؟

و تازه متوجه شد که کارت نیست. نیم سکه است. با چشمهایی گرد شده پرسید: اینو چکار کنم؟

=: هدیه است. قبولش کن. نگفتی این بابا چی گفته که دلخوری.

لبش را گاز گرفت. لبخندی زد و گفت: هیچی. همینجوری. آقا این چه کاریه؟ شما این همه به من لطف کردین. توقعی نبود.

آقای بهمنی به در اشاره کرد و گفت: برو  برو ببین سالن زنونه کم و کسری نداره؟ یه فکریم برای سفره عقد بکن. عروس فرداشب گفته یه چیز متفاوت می خوام. آلبوم ما رو نپسندید. برو با خانم کیانی حرف بزن ببین می تونین یه طرح تازه بریزین، عکس بگیریم بفرستیم براشون. ضمناً دوست داره رنگاش تو مایه ی آبی باشه. می دونم هماهنگ کردنش با سالن سخته ولی یه فکری براش بکن.

_: باشه. چشم. بازم متشکرم.

از خانم کیانی خوشش نمی آمد. خیلی جیغ جیغ می کرد و حوصله اش را سر می برد. کمی دور و بر را گشت و بالاخره فهمید هنوز نیامده است.

وارد سالن زنانه شد. نزدیک جایگاه عروس و داماد، یک وری به دیوار تکیه داد و به جای خالی سفره عقد چشم دوخت.

آرام گفت: آبی!

سر برداشت و نگاهش را دور سالن که با رنگهای صدفی و طلایی مبله شده بود گرداند. این سالن را خیلی دوست داشت.

نگاهش چرخید و دوباره به جایگاه عروس و داماد برگشت. اگر می توانست یک توپ ساتن آبی بخرد و روی کاغذدیواری شیری و طلایی را با آن بپوشاند بد نبود.

زبانش را روی لبش کشید. شاید هم ایده ی خوبی نبود.