X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (5)

چهارشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:14 ق.ظ
سلام سلامممم
بازهم من و بی خوابی و پست بعد از نصف شبی... الهام جان که رفته تعطیلات و داره برای خودش سوت می زنه! این پست چند روز نوشتنش طول کشید بس که حسش نبود. ولی شکر خدا از نتیجه ناراضی نیستم. سعی کردم حداقل با بی میلی ننویسم. امیدوارم دوستش داشته باشین و حس خوبی بگیرین

ساعت از دو صبح گذشته بود. لباس نظامی پوشیده و حاضر و آماده منتظر آقای بهمنی بود. دستمزدش را هم ساعتی پیش گرفته بود. باهم سوار تاکسی شدند. خواب آلوده نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت.

آقای بهمنی که جلو نشسته بود، با محبت نگاهش کرد و گفت: خیلی خسته شدی. دراز بکش بخواب. راه درازه.

نگاهی به نیمکت خالی عقب ماشین انداخت. لبخندی به آقای بهمنی زد و گفت: خیلی ممنون.

ساکش را زیر سرش گذاشت، پاهایش را توی شکمش جمع کرد و تخت خوابید. از این بهتر نمیشد.

جلوی خانه ی مادر آقای بهمنی بیدار شد. آقای بهمنی حساب تاکسی را کرد و رفت. بعد هم راننده آرمان را به پادگان رساند. خوب بود. قبل از زنگ بیدار باش رسیده بود.

سر صف لبخند عریضی به گروهبان جباری زد. گروهبان اخم کرد و پرسید: باز چی تو چنته داری یارو؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی قربان.

ساعتی بعد مشغول سینه خیز رفتن بود و از یادآوری چهره ی دخترک ذوق می کرد. یعنی آقای بهمنی راضی میشد عزیزدردانه اش را به او بدهد؟ نرفته دلش برایش تنگ شده بود.

عصر مامان زنگ زد. از کیش رسیده بودند و ناراحت بود که چرا هیچکدام از غذاها را نخورده است. آرمان فقط گفت: با بچه ها بیرون بودیم نشد بخورم دیگه. عوضش شما امشب راحتی. آشپزی نکن.

مامان غرغری کرد و بالاخره خداحافظی کردند.

شب روی تخت سفت و ناراحت دراز کشید و به سقف چشم دوخت. کناریش مثل هر شب بی صدا گریه می کرد. دلتنگ خانواده اش بود و طاقت دوری نداشت. راهش خیلی دور بود. آخر هفته ها هم نمی توانست برود. به پهلو چرخید و دست روی شانه اش گذاشت. پسرک به طرفش برگشت و با بغض پرسید: چیه؟

آرمان نفسی کشید و آرام گفت: می فهمم دلت تنگه. منم این هفته نتونستم خونوادمو ببینم. مسافرت بودن.

پسرک با بغض نگاهش کرد و گفت: ولی رفتی شهرتون. اونجا نفس کشیدی. رفتی خونتون.

آرمان سری به تأیید تکان داد و گفت: اوهوم. جات خالی. تو هم میری. طاقت بیار.

=: تو خیلی خوبی. متشکرم.

آرمان متعجب نگاهش کرد. هیچ قصد خیری نداشت. فقط می خواست ساکتش کند که بتواند بخوابد. اما لبخندی زد و گفت: تو هم خوبی. بگیر بخواب.

و پشت به او کرد و چشمهای خسته اش را بست.

 

هفته ی سوم به مراتب راحتتر گذشت. با وجود آن که دو شب را کشیک داد و سه روز آشپزخانه بود و یک روز هم سرویسها را شست. آخر هفته هم به بابا گفت که دنبالش نیاید. احساس بزرگ شدن و استقلال می کرد. با اعتماد به نفس از پادگان بیرون آمد. بدون عجله به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتاد. کمی توی شهر چرخید. شهر کوچک بود. خیلی کوچکتر از مرکز استان. خلوت و تمیز و دوست داشتنی. شروع به گشتن توی کوچه ها کرد. قدم زنان تا نزدیک خانه ی مادر آقای بهمنی رفت. نشانی اش سرراست بود و راحت پیدا کرد. هنوز نرسیده بود که در خانه باز شد و پریناز دوان دوان بیرون آمد.

 با دیدن پریناز چشمهای آرمان ستاره باران شدند. کنار کشید تا راه را برای او باز کند. همان پسری که توی تالار دیده بود هم به دنبالش بیرون آمد و نفس نفس زنان گفت: می کشمت نازی. وایسا بچه. هی پری....

خندید. خیلی دلش می خواست همبازیشان شود و به دنبالشان بدود. زنی در حالی که چادر گلدار قهوه ایش را روی سرش مرتب می کرد، بیرون آمد. با اخم داد زد: بچه ها کجا؟ هی بیاین نهار بخورین. بچه هاااا...

آرمان جلو رفت و با لبخند گفت: سلام. آقای بهمنی هم اینجان؟

زن با همان اخم متعجب نگاهش کرد و گفت: سلام. بله. شما؟

_: من آرمانم. اومدنی باهاشون امدم، حال مادرشون خوب نبود. گفتم بیام احوالی بپرسم.

بالاخره اخمش باز شد. محجوبانه نگاهش را از آرمان گرفت. سر به زیر انداخت و گفت: لطف دارین. بهترن شکر خدا. الان میرم صداشون می کنم. توی حیاط برگشت و صدا زد: بابا... بابا... یه آقایی باهاتون کار داره.

صدای آقای بهمنی را شنید که در حالی که به طرف در می آمد پرسید: کیه؟ پریناز کجا رفت؟

_: با سپهر رفتن تو کوچه. هرچی صدا زدم نیومدن تو.

=: امان از دست این بچه ها! می خوایم نهار بخوریم. حرمت سفره رو هم ندارن.

در کامل باز شد و با دیدن آرمان ابروهای آقای بهمنی بالا رفت. لبخند زد و با خوشرویی گفت: سلام آرمان جان. خوش اومدی. بفرما.

_: سلام آقای بهمنی. مزاحم نمیشم. داشتم می رفتم ترمینال. یادم اومد مادرتون مریض بودن، گفتم احوالی بپرسم.

=: شکر خدا بهترن. بیا تو بیا که مادرزنت مهربونه. می خوایم نهار بخوریم.

_: خیلی ممنون. من تو پادگان خوردم. دارم میرم.

=: بیا پسر تعارف نکن. دامادم بعد از نهار می خواد بره شهر باهاش برو. بیا تو.

دست آرمان را گرفت و باز تعارف کرد که وارد شود. بعد توی کوچه سر کشید. همان موقع پریناز نفس نفس زنان توی کوچه پیچید و گفت: بابا کمک! سپهر می خواد منو بزنه!

خودش را به خانه رساند. سرش را توی پشت پدرش فرو برد و دستهایش را دور کمرش حلقه کرد. آرمان خندان به دخترک مو پریشان نگاه کرد. لپهایش گل انداخته و چهره اش خوردنی شده بود.

آرمان تشری به خود زد. لبش را گاز گرفت و رو گرداند. توی کوچه را نگاه کرد. سپهر هم رسید و گفت: بابابزرگ به خدا نازی اذیت می کنه.

پریناز از پشت سر پدرش گفت: تقصیر خودشه.

آقای بهمنی سری تکان داد و گفت: بسه دیگه. باقیش باشه بعد از نهار. برین دست و روتونو بشورین بیاین سر سفره. آرمان جان بفرما.

آرمان سر برداشت. از افکار خودش خجالت می کشید. زبانش را روی لبش کشید و با تردید گفت: من... خجالت می کشم.

آقای بهمنی دست توی پشت او گذاشت و گفت: چه خجالتی باباجون؟ بیا تو مهمون حبیب خداست.

بعد صدا بلند کرد و گفت: حاج خانم مهمون دارین. آرمان از بچه های رستورانه. اینجا سربازه. شنید شما کسالت داشتین امده احوالتونو بپرسه.

صدای ضعیف و خسته ی پیرزن از وسط حیاط آمد: سلام. بفرما پسرم بفرما. خوش اومدی. لطف کردی.

حیاط آجرفرش بود و چند باغچه ی پر درخت داشت. جلوی ساختمان یک محوطه ی مربع خالی بود که فرش کرده بودند و همه ی خانواده نشسته بودند. نزدیک سی نفر بودند که همگی با روی باز از آرمان استقبال کردند. اینقدر که حسابی خجالت زده شد. در جمعشان نشست و با وجود آن که در پادگان نهار خورده بود باز هم در نان و کشکشان شریک شد. جمع صمیمی و مهربانی بودند. هوا هم عالی بود.

حواسش را جمع کرده بود و سعی می کرد نسبتهایشان را بفهمد. سپهر ظاهراً خواهرزاده ی پریناز بود که تقریباً همسن بودند. به نظر می آمد که زود ازدواج کردن در خانواده شان طبیعی باشد! از این فکر لبخندی بر لب آرمان نشست و با رضایت لقمه ی دیگری از نان و کشک لبریز از عشق را خورد. هرچند که پریناز کوچکترین توجهی به او نشان نمی داد و تمام مدت نهار از آن طرف سفره برای سپهر چشم و ابرو می آمد و خط و نشان می کشید.

بعد از نهار با جهانگیر، پدر سپهر، راهی شد. سپهر و مادرش همان جا ماندند. گویا آقاجهانگیر توی شهر کاری داشت که مجبور بود زودتر برگردد و روز بعد برای بردن زن و بچه اش باز می گشت.

جهانگیر گرم و خوش صحبت بود. از هر دری حرف زدند. از خاطرات سربازی و دانشجوییش گفت و حسابی رفیق شدند. آخر بار هم کلی از آرمان تشکر کرد که همراهش شده و از تنهایی درش آورده است! آرمان شرمزده خندید و تشکر کرد. این خانواده حسابی مدیونش کرده بودند.

وقتی به خانه رسید از دیدن مادر و پدرش بغض کرد! باورش نمیشد که اینقدر دلتنگشان شده باشد. مامان با چای و شیرینی از او پذیرایی کرد و آرزو هم پروانه وار دورش می چرخید. همه مواظب بودند که به او بد نگذرد. آرمان با لبخند تماشایشان می کرد. دوباره پادشاه شده بود با این تفاوت که حالا می دانست که چقدر لی لی به لالایش می گذارند.

توی حمام تمیز و دلچسب خانه دوش گرفت و لباسهایش را بی توجه توی سبد لباس چرک رها کرد. البته نه کاملاً بی توجه! حالا می دانست که لباسها خود به خود شسته نمی شوند.

مامان خیلی زود شام را آماده کرد تا گل پسرش زودتر بخوابد و استراحت کند. تازه شام خورده بودند که گوشی اش زنگ زد. احمد بود. پیش خدمت رستوران که به او شماره داده بود.

با تعجب جواب داد و گفت: سلام احمد... چه خبر؟

=: سلام... خوبی؟ می تونی بیای کمک ما؟ امشبم عروسیه. هزار نفرم تو رستورانن. آقای بهمنی هم نیست. حسابی شلوغیم.

نگاهی به ساعت انداخت. نزدیک نه شب بود. داشت به رویای رختخواب گرمش فکر می کرد و این که شاید قبل از خواب فیلمی ببیند.

کمی بیشتر فکر کرد. رستوران... تالار... پریناز هم که نبود دلش به یک نظر دیدنش خوش باشد! از یادآوری بعدازظهر که او را دیده بود لبخند زد. یاد تعارفهای آقای بهمنی و خانواده اش افتاد. دو دل شد. بالاخره گفت: میام. فقط تا دوازده میمونم.

=: باشه خیلیم خوبه بیا. دستت درد نکنه.

مامان که حرفهایش را شنیده بود با نگرانی پرسید: کجا مادر؟ این وقت شب؟

بابا با خونسردی گفت: حتماً می خواد بره پیش دوستاش. ولی دوازده دیره باباجون. یه کم زودتر بیا.

لبخندی زد و گفت: میرم سر کار. دوازده با آژانس با همکارا میام. منتظرم نمونین.

مامان با تعجب پرسید: سر کار؟! چه کاری؟

فکری کرد و با لبخند گفت: با مدیر یه رستوران و تالار دوست شدم. هفته پیش رفتم کمکشون. الان احمد که زنگ زد گفت تو تالار عروسیه، رستورانم شلوغه برم کمکشون. ظهرم نهار مهمون مادر این آقای مدیر بودم. اگه نرم خوب نیست.

مامان با پریشانی گفت: یعنی چی؟ ظهر که تو اینجا نبودی!

آرمان به اتاقش رفت و در حالی که در را می بست گفت: بعداً مفصل توضیح میدم.

وقتی حاضر شد و بیرون آمد، بابا هم حاضر و آماده بود. متعجب گفت: خودم میرم.

بابا سرد و جدی گفت: می خوام این محل کار و آقای مدیرتو ببینم.

شانه ای بالا انداخت و گفت: بفرمایید. ولی آقای مدیر ظهر خونه ی مادرش شهرستان بود. بعیده امده باشه.

تا رسیدن به تالار مختصری از آشنایی با آقای بهمنی گفت. البته پول نداشتن و ظرف شستنش را پنهان کرد و وانمود کرد که از اول خودش خواسته است که کار کند و مستقل بشود.

بابا با کار کردنش مشکلی نداشت. فقط از این که پسر تنبلش ناگهان راضی شده بود زیر بار چنین کار سختی برود متعجب بود و تا نمی دید باور نمی کرد.

جلوی تالار پر از ماشین بود. کمی دورتر توقف کردند و باهم پیاده شدند. بابا نگاهی به سردر تالار انداخت و گفت: یکی دو تا عروسی اینجا امدم، ولی مدیرش رو ندیدم. رستورانشم همینطور. ولی شام عروسیشون خوشمزه بود.

آرمان با افتخار گفت: کار باباحیدر حرف نداره. آشپزیش بیسته!

بابا ابرویی بالا انداخت و پرسید: باباحیدر یعنی آقای بهمنی؟

_: نه اون که رئیسه. باباحیدر سرآشپزه.

=: بالاخره مدیر یا رئیس؟

_: فرقی می کنه؟

=: یه نفر صاحب رستورانه، بعد یکی رو میذاره مدیریت می کنه.

_: آهان! نه خب آقای بهمنی هم مدیره هم رئیس. البته معاون خیلی داره. یاسر تو قسمت تالار سرپرسته، باباحیدرم تو آشپزخونه. عمادم وقتی آقای بهمنی نیست پشت دخل رستوران میشینه.

=: انگار حسابی باهاشون جفت و جور شدی. به قیافت نمیومد این کاره باشی.

آرمان شانه ای بالا انداخت و بدون این که به پدرش نگاه کند، گفت: خودمم فکرشو نمی کردم.

بعد رو گرداند و در تاریکی چهره ی گل انداخته و نگاه درخشانی را تصور کرد که دلش برایش رفته بود.

وارد رستوران شدند. احمد با دیدن او با عجله گفت: سلام پسر. چه خوب کردی امدی. برو تو تالار. یاسر می خواد همه رو بکشه. خیلی سرش شلوغه.

خندید و گفت: باشه. آقای بهمنی نیومده؟

احمد در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت، گفت: چرا شکر خدا رسید. گمونم تو دفترشه.

از در رستوران بیرون آمدند و از در اصلی تالار وارد شدند. بابا را به طرف دفتر آقای بهمنی هدایت کرد. ماشین گل زده ی عروس توی محوطه ی تالار بود. بابا به ماشین نگاه کرد و با لبخند پدرانه ای گفت: این دختره چقدر بانمکه. یه حالتیش شبیه بچگیای عاطفه اس.

سر برداشت و با دیدن پریناز که داشت تزئینات روی ماشین عروس را دزدکی بررسی می کرد، نفس در سینه اش حبس شد. با حواس پرتی گفت: نه بابا بیچاره عاطفه اینقدر بانمک نبود! این خیلی...

از دیدن نگاه خندان و معنی دار پدرش خجالت زده شد و حرفش را ادامه نداد. بعد از چند لحظه خواست جمعش کند؛ جویده جویده گفت: این... پریناز... دختر آقای بهمنیه.

بابا غش غش خندید و گفت: پس بگو چی پاگیرت کرده. میگم که آدم این کار نیستی.

دستپاچه و عصبانی گفت: نه بابا اشتباه می کنین. اینطوری نیست. من فقط یکی دو بار دیدمش. اونم همینقدر از دور. آخه... آخه اصلاً بچه اس. شما چی فکر کردین با خودتون؟

نفسی به راحتی کشید. به نظر می رسید توانسته است از خودش دفاع کند. هرچند نگاه بابا هنوز هم همان حالت  خندان "من که می شناسمت!" را داشت.

وارد دفتر آقای بهمنی شدند. آقای بهمنی سر برداشت و مثل همیشه با روی باز پذیرایش شد. آرمان پدرش را معرفی کرد و آقای بهمنی تعارف کرد که بنشینند. با خوشرویی گفت: خیلی خوش اومدین. چه کمکی از دست من برمیاد؟

آرمان ننشست. از دم در گفت: احمد زنگ زد گفت شلوغه کار دارین. الانم گفت برم سراغ آقایاسر. بابا هم می خواستن با شما آشنا بشن. با اجازه.

_: به سلامت باباجون. دستت درد نکنه.

با عجله بیرون آمد و به طرف ماشین عروس سر کشید. دیگر آنجا نبود. چرخی دور ماشین زد و به قسمت مردانه ی تالار رفت. آقایاسر با دیدن او گفت: سلام! چه خوب که امدی. یکی از پسرا امشب پاش شکسته، یکی از خانما هم مرخصی زایمان گرفته، اون یکی هم بچش مریض بوده نیومده. حسابی دست بسته شدیم.

آرمان ابرویی بالا انداخت و با شیطنت پرسید: برم تو زنونه؟!

یاسر گیج و پریشان پرسید: چی؟ زنونه برای چی؟ نه برو سالن شام، قاشق چنگالا و نوشابه ها هنوز آماده نشدن. نگاه کن رو میزا کفگیر ملاقه باشه. قاشق دسرم یادت نره. نمک فلفلم اگه نیست بذار.

_: هیچی گفتی دو تا از خانما نیستن، گفتم نیرو اونجا کم دارین، برم کمک.

یاسر تازه شوخی اش را گرفت. چهره اش کمی باز شد و بعد به تندی گفت: برو بچه. برو کم خوشمزگی کن. آقای بهمنی بفهمه رفتی قسمت زنونه حسابتو می رسه. تو تالارای دیگرون موردی نیست. ولی آقای بهمنی خیلی غیرتیه. برو.

سری تکان داد و گفت: باشه.

رو گرداند و غرق فکر به طرف سالن غذاخوری رفت. آقای بهمنی اگر می فهمید به دخترش نظر دارد چه می کرد؟ چه خوب که آقای بهمنی به اندازه ی بابا او را نمی شناخت که با یک نظر متوجه شده بود در دلش چه می گذرد!

نفس عمیقی کشید و پا تند کرد. توی سالن با سرعت مشغول چیدن قاشق چنگالها به شکل خورشید شد. طرح دیگری بلد نبود. دفعه ی قبل دیده بود که یکی از خدمه قاشق چنگالها را شکل طاووس چیده بود. ولی الان وقت امتحان و آموزش را نداشت. باید هرچه زودتر سالن را آماده می کرد.