نمای وبلاگ عشق دردانه است (4) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (4)

شنبه 18 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 04:30 ب.ظ
سلام سلام
عذر تاخیر...

وارد رستوران که شد از شلوغی فضا جا خورد. متعجب سر کشید. همه ی میزها پر بودند و چند نفری هم به انتظار جا و غذا ایستاده بودند. جلو رفت. یکی از پیش خدمتها به اسم احمد که دیروز با او آشنا شده بود، را دید.

_: سلام. اینجا چه خبره؟ چرا اینقدر شلوغه؟

احمد شانه ای بالا انداخت و گفت: جمعه است دیگه. شلوغه. البته امروز یه کم شلوغتر از معموله. آقای بهمنی هم نیست کارمون سختتره.

_: آقای بهمنی کجاست؟

به دنبال احمد به آشپزخانه رفت. احمد چند پرس غذا برداشت و در حالی که به سالن برمی گشت، گفت: مادرش مریض بود رفته شهرشون. تا عصر میاد. ولی شبم تو تالار عروسیه، حسابی سرمون شلوغه.

احمد دیگر نایستاد و رفت تا به کارش برسد. آرمان هم به آشپزخانه رفت و با همه به گرمی سلام و علیک کرد. جلو رفت و به باباحیدر که روی دیگ برنج خم شده بود و تند تند بشقابها را پر می کرد، گفت: سلام باباحیدر.

باباحیدر برای لحظه ای کمر راست کرد و گفت: سلام باباجون. خوبی پسرم؟

_: ممنون. خوبم. کمک می خواین؟

باباحیدر نگاهی به اطراف انداخت و متفکرانه پرسید: کمک؟

آرمان دست پیش گرفت و گفت: احمد میگه شبم تو تالار مراسم هست. برم اون طرف کمک کنم؟

=: برو یاسر اونجاست. ازش بپرس ببین در چه حاله. اگه کاری نبود برگرد همینجا. می خوای اول نهارتو بخور بعد برو.

_: نه ممنون میرم.

قدمی به طرف در برداشت که باباحیدر به در دیگری اشاره کرد و گفت: از اینجا برو. از پله ها بری بالا می رسی به تالار.

لبخند عریضی زد و تشکر کرد. پله ها را بالا رفت. از راهرویی رد شد و به تالار رسید. سالن تزئین شده و زیبا بود. لبش را گاز گرفت و سر کشید. این طرف را برای دیدن پریناز انتخاب کرده بود. ولی پریناز اینجا نبود. یک زن انتهای سالن مشغول تی کشیدن بود.

جلو رفت و سراغ یاسر را گرفت. زن به در خروجی اشاره کرد و گفت: تو دفتر آقای بهمنیه.

لبخندش کش آمد. تشکر کرد و بیرون رفت. به دفتر رسید. یاسر با آن موهای فرفریش روی صندلی کنار میز آقای بهمنی نشسته بود و چیزی می نوشت. از ادبش خوشش آمد. سر جای آقای بهمنی ننشسته بود.

جلو رفت و سلام کرد. یاسر را دیروز خیلی کوتاه دیده بود. یاسر سر برداشت، جواب سلامش را داد و دوباره مشغول شد.

آرمان کمی پابپا کرد و بعد گفت: منو باباحیدر فرستاده که ببینم کمک می خواین؟

یاسر سر برداشت و در حالی که نصف حواسش به کار خودش بود، پرسید: مگه استخدام شدی؟

با گیجی سر تکان داد و گفت: نه... فقط فکر کردم... یعنی راستش فقط اومده بودم نهار بخورم...

یاسر حرفش را قطع کرد و در حالی که با سرزنش نگاهش می کرد، پرسید: باز پول نداشتی؟

کلافه پا به زمین کوبید و گفت: نه آقایاسر پول دارم!

کیف پولش را در آورد و حرصی نشانش داد. بعد آن را سر جایش گذاشت و گفت: دیدم سرتون شلوغه، گفتم شاید کاری برای من باشه. کار که عار نیست، هست؟

یاسر برخاست و گفت: نه عار نیست. از تو اون انبار کنار سرویس جارو و کیسه زباله بردار تمام محوطه رو از دم در تا آخر پارکینگ قشنگ جارو کن. آشغالا رم تو کیسه جمع کن محکم گره بزن و بذار دم در پشتی.

بعد هم بدون این که منتظر جواب بماند رفت. با دهان باز رفتنش را نگاه کرد. تا حالا جارو نزده بود. الان هم دلش نمی خواست جارو بزند. فکر کرده بود باید تالار را مرتب کند، صندلیها را بچیند و اینطور کارها...

داشت پشیمان میشد. بهتر نبود مثل یک آقا برود نهار بخورد، پولش را بدهد و به خانه برگردد؟ به این چندرغاز که احتیاج نداشت، داشت؟

صدای خنده ی دلنشینی سرجایش میخکوبش کرد. پریناز مثل تیری که از چله ی کمان رها شده باشد، عرض محوطه را دوید و بدون این که او را ببیند وارد شد و زیر میز پدرش پناه گرفت.

پسر بچه ی ده دوازده ساله ای به دنبالش وارد شد و صدا زد: پری؟ هی پری؟ من که بالاخره گیرت میارم!

بعد رو به آرمان که با لبخندی رویایی آنجا ایستاده بود، کرد و پرسید: دختر آقای بهمنی رو ندیدین؟

لبخند آرمان عریضتر شد. با چانه به در خروجی اشاره کرد و گفت: چرا دیدمش داشت می دوید. از در بیرون رفت.

پسرک متعجب نگاهی به در خروجی انداخت و گفت: برای چی رفت تو خیابون؟

بعد هم به طرف در خروجی دوید.

پریناز از زیر میز سر کشید. موهای نرمش مثل آبشار کنار صورتش ریختند. با نگاهی خندان پرسید: رفت؟

آرمان دست توی جیبهایش فرو برد. با لبخند به طرف او برگشت و گفت: آره خیالت راحت. بیا بیرون. نخوری به میز.

نمی دانست چرا اینقدر نگرانش است. بازهم نفسش را حبس کرد تا دخترک به سلامت از زیر میز بیرون آمد و شالش را مرتب کرد.

به زبان آرمان آمد که بگوید: این موها رو بباف، جمع کن، یه کاری کن اینجوری از شال بیرون نریزن... اینطوری خیلی دلبرن...

اما نگفت. چطور می گفت؟ دخترک حتماً با تندی جوابش را میداد و برای حرفش تره هم خرد نمی کرد. پس همانطور حسرت بار به او که حالا شالش را مرتب کرده بود چشم دوخت.

پریناز از کنار در سر کشید. چون پسر را ندید خیالش راحت شد. به طرف آرمان برگشت و پرسید: با کی کار دارین؟

باز تا نوک زبان آرمان آمد که بگوید با شما! اما به موقع جلوی حرفش را گرفت. لبهایش را بهم فشرد و بعد از لحظه ای گفت: با یاسر کار داشتم. دیدمش... حالا دارم میرم.

پریناز به در اشاره کرد و گفت: بفرمایین.

آرمان سری تکان داد و با بی میلی از کنار او رد شد. دخترک هم دوباره به طرف همان دری که از آن بیرون آمده بود دوید. احتمالاً خانه شان آنجا بود.

آرمان چند لحظه وسط محوطه ایستاد. دلش نمی خواست جارو بزند. مجبور که نبود. اما... قدمهایش با بی میلی به سمت دری که یاسر نشانی داده بود کشیده شدند. اگر می خواست بماند، باید این کار را می کرد؛ و او می خواست بماند به خاطر دخترکی که حتی درست نمی فهمید که دقیقاً چه حسی به او دارد.

جارو و خاک انداز و کیسه زباله را برداشت و مشغول شد. از دیشب چیزی نخورده بود و حسابی گرسنه بود. اما آنقدر جارو زد تا تمام محوطه کاملاً تمیز شد. کارش تقریباً تمام شده بود که یاسر برگشت. نیم نگاهی به اطراف انداخت و گفت: ای... بد نیست. نهار خوردی؟

_: نه.

=: برو تو رستوران بخور برگرد کارت دارم.

_: چشم.

از در پشت تالار وارد آشپزخانه ی رستوران شد. احمد که داشت غذا می برد، پرسید: دوش خاک گرفتی؟ موهات سفید شده!

خندید و سر تکان داد. مشغول شستن سر و صورتش شد. بالاخره شیر را بست. به طرف باباحیدر رفت و گفت: خداقوت باباحیدر.

باباحیدر لبخند پرمهری زد و گفت: سلامت باشی باباجون. ببین نهار چی می خوای بردار بخور.

_: خیلی ممنون.

بشقابی برداشت و مشغول پذیرایی از خودش شد. چند رقم غذا کشید و برای برداشتن سالاد به سالن رستوران رفت.

صدای متعجبی از پشت سرش پرسید: آرمان تویی؟!!!

برگشت و خندان به عاطفه نگاه کرد. با تعجب گفت: سلام! شما کجا؟ اینجا کجا؟

=: علیک سلام. اینجا چکار می کنی؟

آرمان بشقاب پرش را نشان داد و پرسید: به نظر میاد دارم چکار می کنم؟

ساعت چهار بعدازظهر و رستوران کاملاً خلوت شده بود. بشقابش را سر یک میز گذاشت و برگشت از یخچال برای خودش نوشابه برداشت. عاطفه بی طاقت دنبال سرش راه افتاد و پرسید: مگه نگفتی تو خونه غذا هست؟ مامان گفت چه همه غذا برات پخته.

آرمان پشت میز نشست و گفت: معذرت می خوام که از غذاهای مامان نخوردم. الانم دارم از گشنگی میمیرم. از دیشب تا حالا هیچی نخوردم. اجازه هست شروع کنم؟

عاطفه با بی قراری گفت: بخور.

بعد صندلی کنارش را کشید و نشست. شوهرش به طرف آنها آمد و گفت: به سلام آقاآرمان! چطوری مرد؟ سربازی خوبه؟

آرمان برخاست. ضمن سلام با او دست داد و دوباره نشست. به بشقابش اشاره کرد و گفت: بفرمایید.

آرش رو گرداند و گفت: نوش جان. صرف شده.

و دوباره به طرف صندوق رفت. عاطفه به آرمان که با اشتها مشغول خوردن بود چشم دوخت و با نگرانی پرسید: از صبح تا حالا کجا بودی؟ گوشیتم جواب نمیدی.

آرمان با دهان پر اخم کرد. مکثی کرد تا لقمه اش را فرو داد و گفت: گوشیم؟ خونه جا گذاشتم. همین جا بودم. چرا؟ ظهر که باهم حرف زدیم. اصلاً تو اینجا چکار می کنی؟

=: سر سال پدرشوهرمه. حلوا سفارش داده بودیم، امدیم تحویل بگیریم ببریم سر خاک.

آرمان ابرویی بالا انداخت و پرسید: مگه حلوا رو به رستوران سفارش میدن؟

عاطفه بی حوصله گفت: همه مثل مامان هنرمند نیستن. می خواستم بگم تو هم که حلوا دوست داری اگه می خوای همراهمون بیا.

آرمان چند لحظه عاقل اندر سفیه نگاهش کرد. بالاخره گفت: متشکرم. خدا بیامرزه پدرشوهرتو ولی ترجیح میدم از حلواهای مامان پز بخورم.

عاطفه به عقب تکیه داد و گفت: جون به جونت بکنن غد و یه دنده ای.

آرمان شانه بالا انداخت و لقمه ی دیگری خورد. پرسید: حالا چرا این رستوران؟

عاطفه با بی تفاوتی گفت: یکی از آشناها معرفی کرد، گفت حلواهاشون خوشمزه یه. تو چرا اینجایی؟

آرمان نگاهی به بشقابش انداخت و گفت: غذاهاشونم خوشمزه یه.

عاطفه نگاهی به غذاهای متنوع توی بشقاب او انداخت و پرسید: تو دقیقاً چی سفارش دادی؟

آرمان لقمه ی دیگری فرو داد و گفت: من دقیقاً رفتم سر دیگها و هرچی دلم خواست برای خودم کشیدم.

عاطفه حیرت زده پرسید: مگه اینجا چکاره ای؟

آرمان نوشابه اش را برداشت و به طنز گفت: همه کاره. چطور مگه؟

شوهر عاطفه با ظرفهای روکش کرده ی حلوا جلو آمد و گفت: بریم عاطفه. دیر شد.

عاطفه بی توجه به او از آرمان پرسید: یعنی چی؟ اینجا چکاره ای؟

_: دزدی که نکردم. ای بابا عجب گیری افتادیم!

با دیدن آقای بهمنی از جا برخاست و گفت: سلام آقای بهمنی.

آقای بهمنی جلو آمد و گفت: سلام آرمان جان.

با عاطفه و همسرش هم سلام و علیک کرد. چهره ی عاطفه پر از سوال بود ولی همسرش عجله داشت و مجبور شد با او برود.

آرمان لبخندی زد و از آقای بهمنی پرسید: حال مادرتون بهتره انشاءالله؟

آقای بهمنی آه تلخی کشید و گفت: چی بگم... خدا بزرگه. انشاءالله بهتر میشه. تو در چه حالی؟

_: خوب. متشکرم.

=: بشین بخور. نوش جان.

آرمان غذایش را تمام کرد و ظرفهایش را به آشپزخانه برد. قوطی نوشابه را توی سطل انداخت و به احمد که می خواست در ماشین ظرفشویی را ببندد گفت: وایسا وایسا... به اندازه ی یه بشقاب جا هست؟

احمد لبخندی زد و گفت: بیا.

جلو رفت. ظرفش را جا داد و ماشین را راه انداخت. نگاهی به اطراف انداخت. یکی از کارگرها مشغول خرد کردن سبزیجات برای سالاد بود. بالای سرش ایستاد و با لذت به دست او که با کارد بزرگ سریع و حرفه ای کاهو را خرد می کرد نگاه کرد.

آقای بهمنی به آشپزخانه آمد. باباحیدر جلو رفت و بعد از سلام و علیک گفت: خوش خبر باشی آقاجون. خانم والده بهتر هستن؟

آقای بهمنی سری به نفی تکان داد و گفت: نه... بعد از عروسی برمی گردم.

بعد نگاهی به اطراف انداخت. آرمان کاری نداشت. آقای بهمنی گفت: آرمان... رو میز من کارت آژانس پوپک هست، زنگ بزن بگو برای ساعت دو بعداز نصف شب ماشین می خوام. سرویس معمول بچه ها ساعت دوازده سر جای خودش، من ساعت دو می خوام برم شهرستان.

لحظه ای فکر کرد و بعد انگار چیزی به خاطر آورد. گفت: تو هم باید بری پادگان، نه؟ می خوای برو وسایلتو بیار باهم بریم.

آرمان سری تکان داد و گفت: چشم زنگ می زنم، بعد میرم وسایلمو میارم.

و متعجب از در بیرون رفت. بعد از این که ماشین را رزرو کرد، به آشپزخانه برگشت. کنار باباحیدر ایستاد و یواش پرسید: راستی آقای بهمنی چرا با ماشین خودش نمیره؟

باباحیدر یک لیوان چای ریخت و در حالی که می نشست، با خستگی گفت: چشمش مشکل داره، رانندگی براش سخته.

سری به تایید تکان داد و گفت: من میرم وسایلمو بیارم.

=: برو باباجون.

با آژانس به خانه برگشت. ماشین را دم در نگه داشت و تند تند ساکش را پیچید. لباس خاکی اش را با تیشرت شلوار جین دیگری عوض کرد و به رستوران برگشت.

تا آخر شب عین توپ فوتبال بین تالار و رستوران در رفت و آمد بود. توی عمرش اینقدر کار نکرده بود. داشت از خستگی غش می کرد. آخر شب دیگر داشت در دل به زمین و زمان مخصوصاً عشق و عاشقی که اینطور اسیرش کرده بود فحش می داد. از تالار بیرون آمد رفت توی دفتر آقای بهمنی، فاکتوری که آقای بهمنی می خواست را از روی میز برداشت و خواست برگردد که سایه ای دم در تالار دید. خودش بود. لبخندی روی لبش نشست. توی تاریکی به تماشایش ایستاد. دخترک توی سالن زنانه سر کشید و با لذت عروس و مهمانها را برانداز کرد. نگاه مشتاق و شیفته اش دیدنی بود.

آرمان لبخندی زد و در دل گفت: خودم عروست می کنم.

با شنیدن صدای پایی پریناز با عجله به خانه شان برگشت. آرمان هم هیکلش را از دیوار جدا کرد و آهی کشید. تمام این خستگی ارزشش را داشت.