نمای وبلاگ عشق دردانه است (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (3)

شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 02:00 ب.ظ
سلام دوستان خوبم
خوبین؟ خوشین؟ منم شکر خدا بد نیستم. هنوز یه کمی سرماخورده ام. رضا هم همینطور. زمستونه دیگه...


آقای بهمنی پرسید: چقدر از خدمتت مونده؟

بدون این که نگاهش کند، گفت: تازه ده روزه شروع کردم.

=: پس هنوز آموزشی هستی.

سر به تایید تکان داد و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کرد.

آقای بهمنی که دید او میلی به صحبت ندارد گوشی موبایلش را در آورد. دفترچه ی کوچکی هم روی پایش گذاشت و با ماشین حساب گوشی مشغول حساب کتاب شد. آرمان کمی پایین خزید. چشمهایش را بست و به جبران کم خوابی چند روزه اش خیلی زود خوابش برد.

تا مقصد چند بار توقف کردند ولی چشمهایش را باز نکرد. بالاخره وقتی شاگرد راننده با صدای بلند اعلام کرد که رسیده اند، با بیحالی چشمهایش را باز کرد و نیم نگاهی به آقای بهمنی انداخت. آقای بهمنی با چهره ای متبسم از او خداحافظی کرد و پیاده شد.

خمیازه اش را خورد و جواب خداحافظی او را داد. از اتوبوس که پیاده شد، توی جیبهایش را گشت. پولهایش را شمرد. لعنتی! حتی به اندازه ی یک تاکسی ناقابل هم نبودند!

به ناچار تا ایستگاه اتوبوسهای داخل شهری پیاده رفت و خسته و گرسنه روی نیمکت نشست. سعی می کرد به سفر کیش مامان و بابا فکر نکند تا بیش از این آتش نگیرد. کاش اقلاً آرزو را نبرده بودند. آن طوری کمتر حرص می خورد.

اتوبوس رسید. نفسش را پف کرد و سوار شد. سعی کرد حواسش را به شکم گرسنه و خوراکیهای توی فریزر بدهد.

نزدیک خانه شان پیاده شد. بازهم ده دقیقه پیاده روی داشت. دیگر نمی کشید. خسته و عصبانی بود. هر طور بود خودش را تا خانه رساند. تازه یادش آمد کلید ندارد. وقتی که می رفت اصلاً به فکرش نرسیده بود بردارد. قرار نبود تنها برگردد. حتی اگر به هر دلیل تنها برمی گشت بهرحال مامان منتظر دردانه اش می ماند که در را به رویش باز کند.

باز نفسش را با حرص پف کرد و زنگ خانه ی همسایه را که بابا گفته بود کلید پیشش می گذارند را زد. نگاهی به چراغهای خاموش ساختمان انداخت. هوا تازه تاریک شده بود. دوباره زنگ زد. شکمش قار و قور می کرد. از بوی تنش هم خودش داشت حالش بهم می خورد.

زنگ را برای بار سوم و این بار طولانی تر فشرد. نخیر خانه نبودند. از این بهتر نمیشد.

برگشت و پاکشان از کوچه بیرون آمد. باید کجا می رفت؟ خانه ی عاطفه؟ اصلاً دلش نمی خواست به او رو بیندازد. دلش نمی خواست خواهرش بیچارگی اش را ببیند و دلش خنک شود. پول هم که نداشت. کلید هم نداشت. باید چکار می کرد؟

تابلوی نزدیکترین رستوران به خانه را دید. حاضر بود در مقابل شام ظرف بشوید اما خانه ی عاطفه نرود. ولی اینجا نه... این رستوران نزدیک بود و او را می شناختند. بهتر بود جای دیگری می رفت. کمی دورتر...

دوباره به ایستگاه اتوبوس رسید و بدون هدف سوار اولین اتوبوس شد. جای نشستن نبود. میله را گرفت و ایستاد. ایستگاه بعدی یک جا خالی شد. نشست. سرش را به عقب تکیه داد و خوابش برد. در حال خواب رفتن فکر کرد: چه حالی میده. تو که صدای بال مگس بیدارت می کرد و اهل خونه رو می کشتی که از خواب پریدی، الان تو اتوبوس عینهو تخت خواب پر قو خوابت می بره!!!

یک نفر به شانه اش زد و گفت: داداش ایستگاه آخره.

چشم باز کرد و خسته برخاست. پیاده شد و چشم گرداند. رستوران... شکمش بار دیگر اعلام وجود کرد. غرغرکنان گفت: خیلی خب دیگه تو هم! الان یه جایی پیدا می کنم.

تابلوی نئون ساندویچ بندری توجهش را جلب کرد. با خودش فکر کرد: به اندازه ی ساندویچ بندری پول دارم؟

دلش غذا می خواست. یک غذای درست و حسابی. کمی آن طرفتر تابلوی بزرگ و جذّاب "تالار و رستوران پریان" را دید. پوزخندی زد و فکر کرد: تو این یکی اجنّه غذا سرو می کنن؟!

بدون هدف راه افتاد و از در بزرگ تالار وارد شد. کیوسک نگهبانی دم در خالی بود. از بین باغچه های پر گل گذشت و به دفتر رئیس رسید. با خودش فکر کرد: پس این رستوران کجاست؟

وارد دفتر رئیس شد که بپرسد. ولی میز رئیس هم خالی بود. کم کم داشت باورش میشد که اینجا را پریها اداره می کنند! با دیدن یک جفت پای برهنه ی صورتی که از زیر میز در آمده بودند، لبخند بر لبش نشست. هیچوقت از بچه ها خوشش نمی آمد. ولی نفهمید چرا این یکی به نظرش دوست داشتنی رسید. زیر پاها دمپایی قرمز پلاستیکی بود ولی کف پاها رو به در بود. صاحب پاها سر برداشت و دوزانو نشست. یه دسته موی نرم و بلند توی پشتش ریخت و بیشتر دل آرمان را برد. ناباورانه به او که هنوز پشتش به در بود چشم دوخت.

دخترک خواست برخیزد. تمام عضلات آرمان منقبض شده بود. می ترسید سرش به لبه ی میز بخورد. اما نخورد و به سلامت برخاست. آرمان نفسی به راحتی کشید که باعث شد دخترک متوجه اش شود و برگردد.

تازه فهمید خیلی بچه نیست. ده دوازده ساله نشان میداد. با دیدن آرمان اخمی کرد و پرسید: با کی کار دارین؟

خم شد. شالی را که روی زمین افتاده بود برداشت و روی سرش کشید. آرمان لبخند زد. گرسنگی یادش رفته بود. قیافه ی داغان خودش را هم فراموش کرده بود.

دخترک شالش را مرتب کرد. قدمی به طرفش برداشت و به تندی پرسید: لال شدی؟ میگم چی می خوای؟

بالاخره به زبان آمد و گفت: دنبال رستوران می گردم.

+: این طرف نیست. اینجا تالاره. برگرد بیرون در قبل از تالار، تو زیر زمین.

سری به تأیید تکان داد و با همان لبخند ابلهانه گفت: باشه ممنون.

صدای زن جوانی از پشت سرش داد زد: پریناز؟ پریناز کجایی؟

پریناز غرغر کنان گفت: اینجام.

بعد به طرف آرمان که توی درگاه ایستاده بود آمد و گفت: آقا برو بیرون.

آرمان از آن همه تحکّمش خنده اش گرفت. قدمی به عقب برداشت و در حالی که چشم از او برنمی داشت، گفت: چشم خانم.

زن پشت سرش با عصبانیت گفت: بابا صد بار نگفت نیا این طرف؟ چته تو یک و دو اینجا ولویی؟

پریناز یک خودکار را بالا گرفت و گفت: خودکار تموم کرده بودیم. فردا کلاس زبان دارم. اگه رأی مامان اینا رو نزده بودی و می رفتم کلاس پیانو الان خودکار نمی خواستم.

=: خبه خبه... برو خودتو لوس نکن.

بعد رو به آرمان کرد و به تندی پرسید: شما اینجا چی می خوای؟

آرمان سری کج کرد و گفت: دنبال رستوران می گشتم، گفتن در قبلیه.

زن با دست به در خروجی اشاره کرد و گفت: بله بیرونه. بفرمایید.

از کنارش رد شد و با خودش فکر کرد: خواهر بدجنسه!

یاد عاطفه افتاد و با ناباوری حس کرد دلش برایش تنگ شده است. بد نبود فردا به دیدنش می رفت. اما الان با این قیافه نه! باید شام می خورد و تا برگشتن همسایه صبر می کرد. بعد هم کلید را می گرفت و به خانه می رفت. یک دوش حسابی و بعد هم تختخواب تمیز و دوست داشتنی خودش. هی هی هی...

با لبخند از پله های رستوران پایین رفت. بدون نگاه به چپ و راست، پشت اولین میز خالی نشست و منو را برداشت.

پیش خدمتی جلو آمد و پرسید: چی میل دارین؟

نگاهی به لیست مفصل غذاها و قیمتهایشان انداخت و فکر کرد: من که قراره در مقابلش کار کنم، پس بذار درست و حسابی سفارش بدم و کیفشو بکنم!

پس منو را روی میز گذاشت و با لبخند شیطنت آمیزی گفت: یک پرس چلوکباب سلطانی با سوپ و سالاد و دوغ، برای دسر هم کرم کارامل می خوام.

پیش خدمت یادداشت کرد. منو را برداشت و پرسید: ترشی؟

گردنی عقب داد و با اعتماد به نفس پرسید: چی دارین؟

مرد نگاهی به لیستش انداخت و گفت: هم شور هست هم ترشی مخلوط.

_: شور بذارین. یه آب معدنی هم می خوام.

مرد سری خم کرد و گفت: چشم آقا.

آرمان هم سری تکان داد و با خوشی فکر کرد: سلام زندگی!

تا آماده شدن غذا برخاست و به دستشویی رفت. نگاهی به کاشیهای شسته و تمیز انداخت و آهی کشید. گروهبان نامرد بدجنس!

دست و صورتش را تا حد امکان تمیز و خشک کرد و بیرون آمد. سوپ و سالاد و دوغ و آب و شور روی میز بودند.

کمی آب نوشید. یک تکه گل کلم شور توی دهانش گذاشت و کاسه ی سوپ را پیش کشید. کمی بعد غذایش هم رسید و با لذت مشغول شد. توی عمرش هیچ غذایی اینقدر به نظرش خوشمزه نیامده بود.

وقتی همه را تمام کرد عقب کشید. نفسش را رها کرد و تقریباً بلند گفت: خدایا متشکرم!

بعد با اعتماد به نفس برخاست و به طرف میز رئیس رفت تا بگوید که می خواهد در مقابل غذایش ظرف بشوید.

با دیدن رئیس که داشت با تلفن حرف میزد، خشکش زد. ناباورانه به او که داشت با تلفن حرف میزد، چشم دوخت. زمزمه کرد: آقای بهمنی...

آقای بهمنی گوشی را گذاشت. دست به طرفش دراز کرد و با خوشرویی گفت: به به سلام آرمان جان! خوش اومدی. از غذا راضی بودی؟

بار دیگر دست آقای بهمنی را فشرد. از شدت تعجب صدایش بالا نمی آمد. باز زمزمه کرد: سلام... خیلی عالی بود. ممنون.

=: نوش جان نوش جان. مهمون ما باش.

دستی به سرش کشید و با خجالت گفت: راستش آقای بهمنی...

=: بگو جانم. چی شده؟

_: خونوادم خونه نبودن، در رو برام باز نکردن. اینه که الان پول همرام نیست. ولی حاضرم در مقابل شامم ظرف بشورم.

=: این چه حرفیه پسرجان؟ برو هروقت پول داشتی بیار.

توی ذهنش قیمت غذاهایی که خورده بود را جمع زد. خنده اش را فرو خورد. لبش را گاز گرفت و بالاخره باز گفت: نه. اگه اجازه بدین ظرف بشورم.

=: از صداقتت خوشم اومد. همینطور از غیرت و جربزه ات. بیا بریم ببینم کاری برات پیدا میشه؟

از جا برخاست و با او به آشپزخانه رفت. از بوی غذا و چربی حالش بهم می خورد. آب دهانش را قورت داد و به خودش گفت: آرمان جان این سوسول بازیا مال قبل از سربازی بود. حالا خفه شو ظرفتو بشور.

آقای بهمنی با سرآشپز صحبت کرد. بعد به طرف او برگشت و گفت: بیا پیش باباحیدر. ببین چه کار برات داره.

با محبت دستی سر شانه اش زد و بیرون رفت. به طرف باباحیدر رفت. باباحیدر نگاهی به چند سینک خالی انداخت و گفت: ظرف که هست ولی اگر اول این سینکا و کاشیهای بالاش رو با ضدعفونی کننده بسابی خیلی بهتره. می تونی بابا؟

می توانست؟ البته که می توانست. از ضد عفونی کردن کاشیهای سرویسهای پادگان که بهتر بود! هرچند که ترجیح می داد ظرف بشوید ولی حرفی نزد و مشغول شد. سفیدکننده را روی اسکاچ ریخت و به دیوار کشید. روی برق کاشیهای خیس چهره ی دخترک توی دفتر رئیس پیش چشمش جان گرفت. یعنی پریناز دختر آقای بهمنی بود؟ ای وای من!

روی کاشیها آب ریخت تا حواس خودش را پرت کند. به خودش غر زد: چشماتو درویش کن بچه. هنوز یه وجب بچه ای عاشق شدنت به چی میره؟

صدای باباحیدر او را به خود آورد: چقدر می سابی باباجون! تمیز شد. دستت درد نکنه.

برگشت. تبسمی کرد و گفت: خواهش می کنم.

پیش خدمت درشت هیکلی یک دسته بشقاب کثیف را توی سینک گذاشت. آرمان برگشت و شیر را باز کرد که بشوید. اما باباحیدر گفت: برو باباجون. بسه. شامت حلال. آقای بهمنی گفت بیست دقیقه کار کنی. برو بسلامت.

ناباورانه نگاهی به بشقابهای کثیف انداخت و گفت: نه خب اینارم میشورم.

=: نه باباجون. بیا برو. دیروقته مادرت چشم براهه. بچه ها هستن. میشورن.

غم به دلش ریخت. گرفته گفت: نه باباحیدر کسی چشم به راهم نیست. مامان بابام مسافرتن. میشورم بعد میرم.

باباحیدر نگاهی کرد و با لبخند گفت: باشه. خدا خیرت بده. بشور پولشم بگیر. امشب یکی از بچه ها نیومده. کمکمون باشی خوشحال میشیم.

لبخندی به آن همه مهربانی اش زد. از فکر پول نیشش بازتر شد. با خوشحالی گفت: منم خوشحال میشم.

با انرژی مشغول کار شد. دوباره چهره ی دخترک حواسش را پرت کرد. اگر می توانست اینجا ماندگار شود خیلی بهتر بود. ولی الان... نمی توانست که فقط پنجشنبه جمعه ها کار کند. دوباره با یادآوری سرباز بودنش حرص خورد. ولی به یاد آورد که اگر سرباز نبود الان با این وضعیت اینجا نبود و شاید هیچوقت دخترک را نمی دید....

رستوران ساعت یازده ونیم تعطیل شد. تا نیمه شب با کمک بقیه، همه ی ظرفها را شست. از دیدن آن همه ظرف شسته شده، لبخند راضی ای زد. سر تا پایش خیس شده بود. توی چکمه هایش هم پر از آب بود ولی ایرادی نداشت. تازه نصف ظرفها را هم ماشینهای ظرفشویی شسته بودند.

باباحیدر گفت: خسته نباشی باباجون. در اون یکی ماشینم باز بذار، ظرفا تا صبح بوی نم نگیرن.

لبخندی زد. از بوی نم ظرف خیلی بدش می آمد. چشم بلند بالایی گفت و در ماشین را باز کرد.

بعد همراه بقیه از آشپزخانه خارج شد. آقای بهمنی پشت میزش نشسته بود. با دیدن او لبخندی زد و گفت: خسته نباشی آرمان جان. خیلی بهت زحمت دادیم امشب.

تبسمی کرد و با خجالت گفت: نه آقاجان چه زحمتی؟

=: بیا ببینم حساب کتابت چقدر شد.

_: نه حالا باشه. من که کاری نکردم.

=: بیا پسر حرف نزن. زودباش الان بچه ها میرن. مسیرت کدوم طرفیه؟

بدون این که منظور او را فهمیده باشد، مسیرش را گفت. آقای بهمنی چند اسکناس شمرد و به طرفش گرفت. گفت: باباحیدرم همون طرفی میره. برو تا نرفته. نصف شبی تنها نرو.

پول زیادی نبود ولی اولین پولی بود که برایش زحمت کشیده بود و حسابی به دلش چسبید.

بیرون رفت و باباحیدر را پیدا کرد. کنار یک ماشین آژانس ایستاده بود و می خواست سوار شود. مسیرش را به او گفت و باباحیدر هم با خوشرویی گفت: سوار شو.

عقب دو تا از خانمهای خدماتی هم بودند. سوار شد و خودش را به در چسباند تا مزاحمشان نباشد.

خانمها اول پیاده شدند و پول خودشان را دادند. بعد نوبت به باباحیدر رسید که به اصرار می خواست مهمانش کند.

=: پدر و مادرت نیستن. بیا خونه ی ما.

از فکر این که با این که با تن و بدن کثیف به مهمانی برود حالش بد شد.

_: نه باباحیدر میرم خونه دوش بگیرم و بخوابم. مزاحمتون نمیشم. دیروقته.

=: هرجور راحتی. بهرحال تعارف نکن. آقا چقدر شد؟ پول این پسرمونم حساب کن.

_: نه باباحیدر نه! پول که دارم. شما بفرمایید.

=: امشب خیلی زحمتت دادیم. اینو بذار به حساب تشکر. نمیای پایین؟

_: نه باباحیدر خیلی متشکرم.

آهی کشید و تکیه داد. ماشین راه افتاد و جلوی خانه شان پیاده شد. ساعت دوازده ونیم شب و چراغهای همسایه روشن بودند. با خودش فکر کرد: این وقت شب چه جوری در خونه شون زنگ بزنم؟

هنوز با خودش درگیر بود که در گاراژی خانه باز شد و پسر همسایه بیرون آمد که ماشین را توی گاراژ بگذارد.

با دیدن او گفت: سلام آرمان. سربازی خوش می گذره؟

با دیدن او نزدیک بود از شوق گریه کند! با خوشحالی گفت: سلام. کلید اضافی ما انگار خونه ی شماست. میشه بهم بدی؟

=: ای بابا بیچاره از ظهر اومدی پشت در موندی؟ وایسا برات بیارم.

خیلی معطل نشد. کلید را گرفت و خودش را توی خانه پرت کرد. اول یک حمام مفصل کرد و با لذت خودش را شست. بعد از توی اینترنت طرز کار ماشین لباسشویی شان را پیدا کرد و تمام لباسها را به ماشین سپرد تا یک برنامه ی کامل بشوید.

ریش چند روزه اش را کامل تراشید. بعد هم برای اولین بار در زندگی چای دم کرد و جلوی تلویزیون ولو شد. مسابقه ی فوتبال که تمام شد خوشحال و راضی برخاست. لباسهای شسته را توی حیاط پهن کرد و با سرخوشی فکر کرد: یه پا کدبانو شدی پسر!

به اتاق برگشت. نگاهی به لیوان خالی چایش انداخت و فکر کرد: اینم باید بشورم؟ وایییی....

حوصله نداشت. فقط از وسط راه برش داشت و به آشپزخانه برد. سبد لباس را هم سرجایش گذاشت و به رختخواب رفت. کمی بعد به خواب عمیقی فرو رفت. با توهم صدای زنگ بیدارباش پادگان از خواب پرید. لبخندی زد و دوباره دراز کشید. سرش را توی بالش فرو برد و با لذت ملحفه ی تمیز را بو کشید. دوباره خواب رفت.

سر ظهر از گرسنگی بیدار شد. دست و رویی صفا داد و به آشپزخانه رفت. توی یخچال و فریزر را جستجو کرد و بعد نتیجه گرفت باز هم به رستوران برود. این بار تیشرت شلوار جین مرتبی پوشید. دستبند چرمش را هم بست. اما از ذهنش گذشت: شاید آقای بهمنی خوشش نیاد!

دستبند را روی میز گذاشت و با گردنبند ستش عقب زد. دستی به موهای زبر و کوتاهش کشید و گفت: هی زندگی! کی باشه دوباره مو بلند بذاریم!

تلفن زنگ زد. عاطفه بود. احوالش را پرسید و گفت اگر خودش مهمان نبود دعوتش می کرد ولی باید به خانه ی مادرشوهرش می رفت.

سری تکان داد و گفت: اشکالی نداره. مامان برام غذا گذاشته. الانم می خوام برم بیرون. کاری نداری؟

=: نه برو بسلامت. خداحافظ. کاری داشتی زنگ بزن.

_: ممنون. خداحافظ.

گوشی را گذاشت. ابرویی بالا انداخت و گفت: به تو یکی رو نمیندازم.

کفشهای ورزشی اش را پوشید. پولی که دیروز آقای بهمنی داده بود، به اضافه مقداری از پولی که بابا برایش توی اتاقش گذاشته بود را به همراه کلیدش برداشت و از خانه خارج شد.