نمای وبلاگ عشق دردانه است (2) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (2)

پنج‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 04:13 ب.ظ
سلام سلامممم
این الهام بانو دید این دفعه دیگه این تو بمیری، از اون تو بمیریا نیست و من می خوام یه حال اساسی از آرمان جان بگیرم اینه که سریع پست جدید رو تحویل داد که یه وقت کلاهمون تو هم نره اساسی هم حال پسرک رو گرفت. یعنی یه ذره نزدیک بود احساسات مادرانم شکوفا بشه دلم براش بسوزه که نذاشتم این اتفاق بیفته


با صدای زنگ بیدار باش، آرمان فحشی داد و پتوی نازک را روی سرش کشید. با حرص غرید: اول صبحی تو این هتل چارستارتون چه خبره که بیدار شیم آخه!!!!

از سرمای صبح زود توی خودش جمع شد و عطسه ای زد. سر و صدای هم اتاقیها بلند شده بود. همه از ترس گروهبان بداخلاقشان، تند تند مشغول مرتب کردن تختها و لباس پوشیدن بودند.

یک نفر سر شانه اش زد و دستپاچه گفت: پاشو پاشو گروهبان داره میاد.

آرمان چنگی به گونه ی زبرش کشید و نالید: خوابم میاد.

توی تخت نشست و چشمهایش را مالید. گروهبان وارد شد و با دیدن او داد زد: تو هنوز تو تختی؟؟؟؟

جوابش فقط ناله ای بود. از جا برخاست. لباس پوشید. تخت را مرتب کرد و آخر صف ورزش صبحگاهی ایستاد. بعد هم برای بار سوم در ده روز اخیر، محکوم به شستن سرویسهای بهداشتی شد.

فقط ده روز از شروع دوره ی آموزشی اش گذشته بود و آرزوی مرگ می کرد!

وارد دستشویی که شد از شدت بوی بد اول بالا آورد. بعد برگشت و مشغول شستن صورتش شد. از توی آینه پسرک جنوبی خوشحالی را دید که یک سطل آب، کف دستشویی ریخت. با سرخوشی گفت: نبینم حالت گرفته باشه کاکو!

بی حوصله اسمش را از روی لباسش خواند: عمار حاصبی.

گروهبان در دستشویی را باز کرد و با دیدن او که ایستاده بود، داد زد: چرا وایسادی؟ اون ضدعفونی کننده رو بردار و مشغول شو. اگه جایی کثیف بمونه آخر هفته رو مهمون مایی. دیوارا از بالا تا پایین باید ضدعفونی و جرمگیری بشن. زمین و سنگای توالت و دستشوییم جای خود دارن. وقتی برمی گردم اینجا باید بوی گل بده. حالیتونه؟

پسرک جنوبی گفت: چشم قربان.

آرمان سر تکان داد و به زحمت گفت: بله.

لبش را گاز گرفت تا حرف دیگر نزند. تجربه ثابت کرده بود که این گروهبان عقده ای جز بله و چشم قربان، حرفی برای شنیدن نمی خواهد و هر کلمه ی اضافی مساوی با جریمه است. مخصوصاً که حاضرجوابی روز اول آرمان هم باعث شده بود که به طور خاص با او بدتر از بقیه رفتار کند و دائم در صدد راهی برای آتو گرفتن از او باشد.

بطری جرمگیر را برداشت. در توالت را باز کرد و در حالی که سعی می کرد، نفس نکشد مایع ضدعفونی کننده را روی کاشیهای دیوارها پاشید. دستکش پیدا نمیشد. مجبور بود با دست بسابد. اسکاچ کهنه ای برداشت و مشغول شد. گروهبان دفعه های قبل به طور مشروح این کار نفرت انگیز را به او آموزش داده بود.

در حالی که دیوار را می سابید در دل گفت: که نفرینم نکردی عاطفه! اگه این نفرین نیست پس چیه؟ الان دارم خوش می گذرونم! عشق و حاله دیگه!

صدای آواز خواندن عمار را می شنید و به دل خوشیش غبطه می خورد. چطور می توانست خوشحال باشد؟ اصلاً چطور می توانست وسط این بوی گند دهانش را باز کند و آواز بخواند؟؟؟ اققققق....

سرش را به دیوار شسته تکیه داد. باز داشت حالش بهم می خورد. لبش را گاز گرفت و سعی کرد سریعتر کار کند بلکه زودتر تمام بشود.

اولی که تمام شد بیرون آمد. عمار هم از توالت دیگری بیرون آمد و با لبخند عریضی گفت: خسته نباشی کاکو!

آرام و بی میل گفت: سلامت باشی.

مکثی کرد و از عمار که وارد توالت بعدی شده بود، پرسید: چطور می تونی بخندی؟

عمار از توی توالت صدایش را به تقلید از گروهبان کلفت کرد و گفت: سرت به کارت باشه کاکو. الان ارباب بیاد ببینه وایسادی حسابت با کرام الکاتبینه.

در توالت بعدی را باز کرد. به بو عادت کرده بود و کمی راحتتر می توانست تحمل کند. به سرعت مشغول شد و از پای دیوار کوتاه به عمار گفت: دلت خوشه ها!

=: چرا خوش نباشه؟ پنجشنبه است دارم میرم ولایت دیدن یارم! قول داده برام قلیه ماهی بپزه.

_: زن داری؟!

=: عقد کردیم. سربازی تموم بشه میریم سر خونه زندگیمون ایشششالا.

_: اووه! تازه آموشیه. طاقت میاره دو سال صبر کنه؟

=: دلش گیره کاکو! از من بهتر کجا می خواد پیدا کنه؟

آرمان پوزخندی زد و سر تکان داد. در حالی که به دستهایش سرعت بیشتری میداد، گفت: بابا اعتماد به نفستو شکر.

=: نه خداوکیلی... چی می خواد مگه؟ یه دل عاشق می خواد که مو داریم. بابامم یه بقالی داره که وایمیستم کنار دستش و خرج خورد و خوراکمون در میاد. قرار نیست که تو خونم گشنه بمونه که! هروقتم دلش گرفت می برمش قایق سواری. شکر خدا هردومون عاشق دریاییم.

آهی کشید و سر تکان داد. چقدر زندگیش ساده بود و دل خوشیهایش ساده تر! به آرزوهای خودش فکر کرد. به سوئد سردسیر و کشورهایی که در نظر داشت بعد از آن برود. همین جا تو مرکز کشورش، وسط تابستان، اول صبح از سرما یخ میزد. نزدیک قطب اگر یک شب، فقط یک شب وسایل گرمایشی درست کار نمی کردند، یا کمی دیر به خانه می رسید و مجبور میشد مدتی توی خیابان بدود تا به خانه برسد، چه خاکی باید به سرش می ریخت؟

سرش را محکم تکان داد و دستش را محکمتر روی دیوار کشید. بعد هم خم شد و دستهایش را شست و برس را برداشت. دستهایش از سوزش اسید قرمز شده بودند. لب برچید و دست آزادش را مشت کرد. بند انگشتش از خشکی شکافت و قطره ای خون چکید. آه پرسوزی کشید. مامان چند بار تا حالا با اسید دستش را سوزانده بود که سرویسهای بهداشتی خانه همیشه مثل گل بودند؟ همیشه که دستکش نمی پوشید، می پوشید؟

عمار دوباره مشغول آواز خواندن شده بود. صدای گرمی داشت ولی آوازش را با لهجه می خواند و آرمان نصفش را نمی فهمید.

از توالت بعدی که بیرون آمداز عمار پرسید: تو واقعاً از این کار حالت بهم نمی خوره؟

عمار شلنگ آب را برداشت و گفت: به آب بازیش فکر کن کاکو. وسط تابستون می چسبه. خوب بود مجبورمون می کرد تو ظلّ آفتاب وسط حیاط کلاغ پر و سینه خیز بریم؟ آب بازی خیلیم خوبه. حال میده. یارم یارم... دلتنگتم...

دوباره داشت آواز می خواند. بیراه هم نمی گفت. آرمان هم نفسش را پف کرد و سعی کرد از آب بازی و صدای گرم عمار لذت ببرد.

کارشان که تمام شد با وسواس سر و صورتش را تمیز کرد. دلش یک حمام عالی می خواست ولی لباس تمیز نداشت.

لباس کثیفهایش را جمع کرد و فکر کرد: تو خونه میندازم تو ماشین.

با یادآوری روز قبل آه از نهادش برآمد. بابا تلفن زده بود و گفته بود با مامان و آرزو دارند می روند کیش. مامان که گوشی را گرفت کلی عذرخواهی کرد. آن طور که می گفت یک موقعیت استثنائی بود و سفرشان خیلی ارزان در می آمد. اینقدر که نمی توانستند به خاطر عزیزدرادنه شان از آن بگذرند!

مامان برایش چند جور غذا توی فریزر گذاشته بود و فقط باید توی ماکروفر گرمشان می کرد. احتمالاً طرز کار ماشین لباسشویی را هم باید زنگ میزد و می پرسید. از این کار نفرت داشت. دلش می خواست توی خانه همچنان پادشاه بماند. اما حالا نه تنها از پادشاهی خبری نبود، بلکه برای اولین بار بدون او به سفر رفته بودند. آن هم کیش که اینقدر آرزوی دیدنش را داشت و بابا همیشه می گفت که پول ندارد.

لعنتی! وارد غذاخوری شد. از همان دم در از بوی چربی حالش بد شد و برگشت. از سروصدای جمع فهمید که ماهی بدمزه ای دارند. دیگر بدتر از این نمیشد. صد رحمت به غذای فریزری مامان. می رفت خانه و همان را می خورد.

حالا چطور باید می رفت؟ دفعه ی اول بابا او را رسانده بود. پنج شنبه ی قبل هم باز بابا دنبالش آمده بود ولی دیروز که صحبت سفر شد، قرار شد با تاکسی برگردد.

با تاکسی! قیمت را از بقیه بود. سه چهار ساعت راه کم نمیشد. او هم که بیشتر پولش را داده بود به هم خدمتیها که به جایش شب تا صبح سر برج نگهبانی کشیک بدهند. همش دو شب بود ولی شب بیداری خرج داشت.

یک شب نوبتش بود و یک شب جریمه اش. هر دو شب را هم خریده و دور از چشم گروهبان خوابیده بود.

موجودی اش را زیر و رو کرد. چاره ای نبود. باید با اتوبوس می رفت. از در پادگان بیرون آمد و نشانی ترمینال را پرسید.

چند بار راه را اشتباه رفت و بالاخره بعد از نیم ساعت به ترمینال رسید. بلیت را خرید و همین که اتوبوس رسید سوار شد. گرسنه اش بود. عصبانی بود. چرا بدون او رفته بودند؟ این همه گفته بود کیش و حالا یکهو بدون او رفتند؟ دستشان درد نکند! نمیشد زودتر بگویند تا بتواند مرخصی بگیرد؟ گویا نمیشد. خودشان هم همان دیروز خبر شده بود و گروهبان جباری هم که محال بود برای پسرک یاغی مرخصی رد کند.

لبش را گاز گرفت و مشت ملایمی روی شیشه زد.

مرد جاافتاده ای سوار شد و کنارش نشست. آرام سلام کرد. آرمان بی حوصله سر برداشت و جواب داد.

مرد برخاست. کتش را در آورد و بالای سرشان گذاشت. دوباره نشست. دکمه های مچ و بالای یقه اش را باز کرد و گفت: گرمه.

آرمان سری تکان داد و گفت: خیلی.

مرد دست به طرفش دراز کرد و گفت: قراره چند ساعت کنار هم باشیم. خوشحال میشم که آشنا بشیم. بهمنی هستم.

آرمان بی تفاوت به دست او نگاه کرد. دستش روی دست او گذاشت و گفت: آرمانم. ناصحی.

آقای بهمنی دستش را محکم فشرد و گفت: خوشوقتم.

آرمان هم جویده جویده جوابش را داد و از گوشه ی چشم به پنجره و مسافرانی که سوار می شدند نگاه کرد.