X
تبلیغات
رایتل

عشق دردانه است (1)

چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:39 ب.ظ
سلام سلام سلامممممم
خوب هستین انشاءالله؟ خوشتان می گذره؟

اینم از قصه ی جدید. هرچی دوست داشتین بهش فحش بدین که خودم هنوز با الهام جان سر این شخصیت دلچسسسب درگیرم! یعنی تا حالا سه بار عصبانی از پشت پی سی پا شدم و به زور الهام جان برگشتم ادامه دادم! باور کنین! می فرمایند قراره از قسمت بعدی شخصیت ایشون کمی ساخته و پرداخته و تأدیب بشه! الهی آمین!
فعلاً همین رو داشته باشین که الهام جان تشریف بردن بخوابن. منم بی خوابی زده به سرم برم کتابی قصه ای پیدا کنم سرم گرم شه بلکه خواب برم. یه کمی هم سرما خوردم افقی که میشم دیگه نمی تونم نفس بکشم.




عشق دردانه است

 

پدر عینک مطالعه اش را زده، روی مبل لمیده بود و با دل خوش از روی دیوان حافظ می خواند: عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده...

اما صدای جیغ تیز عاطفه شعر خواندنش را قطع کرد.

_: پسره ی دردونه ی از خودراضی ننر! خودت برو برای خودت آب بریز!

آرمان چشم و ابرویی توی آینه آمد. ریش کوچک وسط چانه اش را با قیچی مرتب کرد و گفت: یه لیوان آب خواستیما! خب نیار! آرزووووووو.... یه لیوان آب بده!

عاطفه پاکوبان از اتاق بیرون آمد و به مامان که توی آشپزخانه مشغول بود گفت: این پسره دیگه شورشو در آورده.

آرزو به آشپزخانه آمد و بدون حرف یک لیوان آب ریخت و برای برادرش برد. این بار آرمان با تیغ مشغول اصلاح ابرویش بود. لیوان را گرفت. بو کشید و گفت: کثیفه. عوضش کن.

آرزو چهره درهم کشید و آرام گفت: تمیز بود از تو کابینت ورداشتم.

آرمان محو جمال خودش در آینه با چندش گفت: بو سار میده.

آرزو لب برچید و بدون حرف لیوان را برد تا عوض کند. بابا شعر را تمام کرده بود. دیوان را بست و از جا برخاست. کتش را برداشت و گفت: من یه سر میرم...

آرمان از توی اتاق داد زد: بابا وایسا منم تا یه جایی برسون.

بابا آرام گفت: باشه.

و دوباره نشست.

آرمان تیشرت وصله پینه شده ی یقه هفتش را پوشید. یقه اش را از دو طرف کشید و با لذت توی آینه نگاه کرد. احساس خوش تیپی بی اندازه ای می کرد. هرچند هنوز آنقدر رشد نکرده بود. ولی در برنامه داشت که همین روزها در باشگاه ثبت نام کند و به هر ترتیب که شده هیکلی بهم بزند. فعلاً که نه قد و بالایی داشت و نه آنقدر پهنای شانه.

موهای قهوه ای خوشرنگش را با ژل مثل خروس حالت داد و توی آینه چشمکی زد. دستبند ترکیب چرم و فلزش را دور مچش بست.

آرزو با لیوان دیگری برگشت. دوباره بو کشید. این یکی را لطف کرد و نوشید ولی بعد گفت: گرم بود!

آرزو نفس عمیقی کشید و بدون حرف بیرون رفت.

بابا صدایش زد: آرمان؟ میای؟

_: الان میام بابا.

کمی بعد بالاخره دل از آینه کند و همراه بابا از خانه بیرون رفت.

یک ساعتی بعد برگشت. کیف پولش را فراموش کرده بود و با دست خالی نمیشد خوش گذراند!

وارد که شد با سلام سرسری ای به طرف اتاقش رفت. کیفش را از توی اتاق شلوغش پیدا نمی کرد. کف اتاق تقریباً دیده نمیشد. مشغول گشتن توی جیبهای شلوارهای دور و بر ریخته بود که عاطفه به اتاقش آمد.

بدون این که سر بردارد پرسید: مگه طویله اس سرتو میندازی میای تو؟

عاطفه نگاه شماتت باری دور اتاق انداخت و گفت: تا جایی که من دارم می بینم بله!

چشمانش از خشم درخشیدند. سر برداشت و غضبناک پرسید: تو چی گفتی؟

عاطفه با دلخوری گفت: یکی گفتی یکی هم شنیدی. ساکت باش.

آرمان قدمی به طرف او برداشت و با لحنی تهدیدآمیز گفت: چی؟ یه بار دیگه تکرار کن...

عاطفه بی حوصله جواب داد: من مامان و آرزو نیستم که ازت بترسم.

آرمان با حرص گفت: ببین خوش ندارم دست رو ضعیفه بلند کنم. خودت برو بیرون.

عاطفه به دیوار تکیه داد. دستها را روی سینه گره کرد و پا روی هم انداخت. گفت: خدا رو شکر اینقدر مرام ته وجودت مونده که دست رو زن بلند نکنی.

_: رو اعصاب من راه نرو. قول نمیدم همیشه اینقدر مهربون بمونم.

+: تا کی می خوای با زور کارتو پیش ببری؟ تا کجا؟

آرمان بلوزش را پیش کشید و از گرما تکان داد. با حرص گفت: برو بیرون.  

بعد داد زد: مامان! کولرو روشن کن دارم کباب میشم. اهه! چه وضعیه هی خاموشش می کنین!

مامان بدون جواب کولر را روشن کرد و به آشپزخانه برگشت.

عاطفه چند تا لباس و یک گوشی هندزفری را از روی لبه ی تخت کنار زد و نشست. گفت: ببین می خوام باهم جدی حرف بزنیم.

آرمان رو گرداند و در حالی که باز مشغول جستجو شده بود، پرسید: مگه تا حالا داشتیم شوخی می کردیم؟ این کیف پول منو ندیدی؟

عاطفه سر برداشت و از گوشه ی چشم کیف پول او را زیر رادیاتور شوفاژ دید. پرسید: دست من داده بودی؟

آرمان یک شلوار را با پا پرت کرد. جلوی رادیاتور افتاد و کیف پول را به کلی از نظر محو کرد. با حرص گفت: پاشو برو اعصاب ندارم.

+: تو هیچ وقت اعصاب نداری. این که چیز تازه ای نیست. هر سازی زدی برات رقصیدن. عمراً نه نشنیدی. اینطوری می خوای زندگی کنی؟ یه خونواده رو بچرخونی؟ وای به زنی که تو شوهرش باشی!

_: فعلاً که زن ندارم خواهر من! سنگ کی رو به سینه می زنی؟ اصلاً واسه چی زن بگیرم؟ خودمم اینجا زیادیم. معافیمو که گرفتم میرم اون ور آب روحت شاد شه.

+: فکر می کنی اون ور آب بهشته؟ زندگی آسونه؟ همین قدر که پات رسید اون ور امکانات همه جوره برات فراهمه؟ نه برادر من! باید جون بکنی تا به جایی برسی. هم درس بخونی هم به پست ترین مشاغل تن بدی تا کسی بشی. و الا در نهایتش میشی یه بدبخت کارتن خواب.

_: فکر همه جاشو کردم. پرهام بود همکلاسیم... الان با خونوادش سوئد زندگی می کنن. سوئد راحت ویزا میده، امکانات زیادیم برای مهاجرین داره. میرم اونجا پیشش می مونم یه کم که پول جمع کردم میرم یه کشور بهتر.

عاطفه رو گرداند و بی حوصله گفت: من میگم نره این میگه بدوش.

_: من و تو حرف همو نمی فهمیم. هیچوقت نفهمیدیم. اون دور و برتو بگرد ببین کیفم اونجا نیست؟

عاطفه بدون عکس العمل پرسید: برای سربازیت چکار کردی؟

آرمان در کمدش را باز کرد. لباسهایی که کف کمد ریخته بودند را بیرون ریخت و گفت: چه می دونم با بابا دنبال معافی هستیم. هنوز که جور نشده. این رفیق بابا هیچ غلطی نمی کنه. بعد از چه همه این در و اون در زدن میگه نهایت بتونم کاری بکنم که همین جا بری سربازی. تازه برای آموزشی قول نمیدم. بابا هم میگه اگه پول بدم و به هر ترتیب بخرمش، دیگه پول خارج رفتنت رو نمی تونم جور کنم. مسخره!

در کمد را با حرص بهم کوبید و به عاطفه نگاه کرد. پرسید: چیه نشستی بدبختی منو تماشا می کنی؟ حرف جدیت همین بود؟

+: حرف جدیم این بود که داری خیلی مامان و بابا و آرزو رو اذیت می کنی. آرمان این کارا جواب پس دادن داره. یه کمی... فقط یه کمی به خونوادت هم فکر کن.

_: ببینم تو نمی خوای به خونوادت فکر کنی؟ شوهرت نهار نمی خواد از صبح تا حالا نشستی ور دل مامان و الانم که تریپ نصیحت برداشتی؟ پاشو گمشو برو خونتون.

عاطفه آهی کشید و برخاست. گفت: نفرینت نمی کنم. برادرمی. تو گوشمم بزنی دوستت دارم. ولی... از خدا می خوام... کمی به خودت بیای.

سر به زیر انداخت و از در بیرون رفت. از دم در برگشت و به آرامی گفت: کیف پولتم زیر رادیاتوره.

ارمان شیرجه زد و کیفش را برداشت. در همان حال پرسید: می مردی زودتر بگی؟

کیفش را را باز کرد و محتویاتش را بررسی کرد. غرغرکنان گفت: لعنتی! این که خالیه!

بعد سر برداشت و داد زد: مامان یه کمی پول به من بده.

عاطفه بیرون آمد. مانتویش را از روی مبل برداشت و با غضب به مامان که می رفت که برای آرمان پول بیاورد نگاه کرد.

به چهارچوب درگاه تکیه داد و ملتمسانه گفت: اینقدر لی لی به لالاش نذارین. به خاطر خودش... به خاطر خودتون...

مامان اسکناس به دست از کنارش رد شد. در همان حال لب برچید و گفت: بچمه... دلم نمیاد.

عاطفه پوف کلافه ای کشید و ضمن خداحافظی از در بیرون رفت. چند لحظه بعد آرمان هم از خانه خارج شد.

 

 

 

 آبی نوشت: تو لهجه ی ما به بوی زُهم میگن سار. گفتم شاید براتون مسئله پیش بیاد.