نمای وبلاگ طبقه ی وسط (پایان) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (پایان)

شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:57 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
دلم براتون تنگ شده بود. درگیر چند تا سوژه ی جدید شدم ننشستم اینو تموم کنم بالاخره نتیجه گرفتم سوژه ها رو باهم مخلوط کنم و یه قصه ی بلند از توش دربیارم حالا تا خدا چی بخواد. فعلاً هنوز به نتایج قطعی نرسیدم ولی سعی می کنم زود بیام. اینم یه پست کوچولو به عنوان حسن ختام طبقه ی وسط.

آبی نوشت: این طرفا هیچ موجود فداکار بیکاری پیدا نمیشه قصه ی دوباره عشق رو از رو وبلاگ قسمت قسمت برای من کپی کنه و فایل وردشو یک جا برام بفرسته؟ فایلش خراب شده و نمی تونم پی دی افش کنم. البته وقت و فرصت این کار رو هم ندارم. ولی اگه موجود باشه سعی می کنم کم کم همه ی کسری ها رو بذارم.
قبلاً بهانه ام این بود که بلد نیستم حالا بلدم و وقت نمی کنم


بنفش نوشت: خوب و خوش باشید همگی

صدای توپ سال تحویل با صدای "مبارک باشد" عاقد از پای تلفن و صدای کل کشیدن بهناز هم زمان شد.

فرشته پای سفره ی عقد نفسی به راحتی کشید. بهراد آه بلندی کشید و زمزمه کرد: کشتی ما رو!

فرشته خنده اش گرفت و زمزمه کرد: قربون عاشقانه هات برم!

صدایش توی هیاهوی جمع گم شد و بهراد نشنید. سرش را جلوتر آورد و پرسید: چی؟

فرشته سر تکان داد و گفت: هیچی بابا. باشه بعد.

همه مشغول تبریک گفتن و هدیه دادن شدند. بهراد چند بار به همه اعلام کرد که باید دوبله کادو بدهند، هم عیدی هم هدیه ی سر عقد که باعث خنده ی جمع شد.

پدر فرشته دستش را توی دست بهراد گذاشت و محکم بهراد را در آغوش کشید. با بغض گفت: خوشحالم که دخترم رو دست آدم امینی می سپرم.

بهراد نفس عمیقی کشید و  آرام گفت: ممنونم.

بهناز جلو آمد و فرشته را بوسید. بعد به طرف بهراد برگشت. بهراد با نارضایتی طنزآمیزی گفت: هرجور بود خودتو رسوندی! حالا نمیومدی هم مجلس برگزار میشد ها!

بهناز دو تا نیشگون محکم از بازوهای برادرش کند و گفت: نه بابا. تو لطف داری. یعنی سر عقد یه دونه داداشمم نباشم! دستتون درست.

_: فعلاً که دستامونو خراب کردی. فردا آستین کوتاه بپوشم ملت کبودیها رو میندازن گردن فرشته بیچاره! نمی دونن خواهر داریم فرشته!!!!

فرشته غرق در خجالت لبش را گاز گرفت و سر به زیر انداخت. بهناز خندید و گفت: نگاش کن آبش کردی.

بهراد با خونسردی گفت: این خودش آماده ی آب شدنه.

سهند جلو آمد و در حالی که بهراد را چپ و راست می بوسید، پرسید: کی؟ من؟

_: هیشکی دیگه هم نه، همین تو! ولم کن خیس تفم کردی اهههه....

=: خب این آبجیمو نمی تونم ببوسم مجبورم سر توی اکبیری خالی کنم. آبجی فرشته بعداً تحویلشون بگیر.

فرشته دوباره لبش را محکم گاز گرفت و احساس کرد از این سرختر نمی تواند بشود. دل بهراد غش رفت برای آن همه حیای دخترانه...

تبریک و شلوغی و سرو صدا ادامه داشت و کم کم نوبت به عکسهای خانوادگی رسید و یکی یکی عکس گرفتن و شاخ گذاشتن سهند برای بهراد و ریسه رفتن سارا و فرشته از خنده...

ساعتی بعد ورود علی رضا مشهود چشمهای فرشته را گرد کرد. علی رضا جلو آمد و صمیمانه به هر دو تبریک گفت، هدیه هم داد و به میان جمع برگشت.

فرشته زل زده به بسته ی کوچک توی دست بهراد پرسید: این اینجا چکار می کرد؟

_: کی؟ علی رضا؟

+: این همین دادستانه نبود؟

_: دادستانه اسم داره. علی رضا مشهود. جلوی سپیده نگی دادستانه که حسابت با کرام الکاتبینه.

فرشته متعجب گفت: تو دادگاه می خواست سپیده رو بکشه!!!

_: اتفاقاً بیرون دادگاه بدجوری دنبال سرش موس موس می کنه. بالاخره هم سپیده خر شد و پریروز از ذوق موفقیتش بعد از دادگاه بهش جواب مثبت داد.

+: مگه میشه؟!!!

_: حالا که شده. از این عجیبتر نیست که تو جفت پا کردی تو یه کفش که وقت سال تحویل عقد کنیم!

+: بده می خواستم که سالمون قشنگ شروع بشه؟

_: نه بد نیست ولی دارم از خستگی هلاک میشم.

+: تو؟! خوبه همه ی خرحمالی ها رو سهند کرد!

_: یعنی این داداشتو هی نکوبی تو سر ما نمیشه؟

+: نه! باید بشه؟ ضمناً فراموش نکنی که همونطور که خودت به بقیه یادآوری کردی عیدی و هدیه ی سر عقد دو تاست. سالهای بعد هم اینو به خاطر داشته باش.

_: فرشته من الان از خستگی آمادگی خفه کردن تو رو دارم دیگه گیر نده!

+: خیلی بی رحمی. یعنی فقط همین قدر دوسم داری؟!

_: همینقدر؟ یعنی چه قدر؟ بابا ما یه خبطی کردیم حالا هی به رومون نیار!

سهند جلو آمد و گفت: چقدر حرف می زنین شما دو تا! بقیه هم آدمن ها! بیاین تو جمع بابا!

بهراد نگاهی به جمعیت انداخت و متعجب گفت: حالا نه این که تنهامون گذاشته بودین!! مگه ما کجاییم الان؟

=: تو آسمون هفتم! چه می دونم. خوش می گذرونین با خودتون! جمع کنین دیگه! عقدکنون تموم شد. الان مجلس دیده بوسی عیده. برین به بزرگترا تبریک بگین. عیدی هم گرفتین بدین من براتون نگه می دارم. خوب نیست پول دست بچه ها بمونه. یه وقت گمش می کنین.

_: چشم! یعنی ما اگه بزرگتر نداشتیم از کجا می فهمیدیم پولامونو چکار کنیم!

=: همینه دیگه! به جای این که بزنی به زخم زندگی میری اون ماشین لکنته رو می خری و بعدم میندازی پشت قباله ی آبجی ما! یعنی من جای بابای فرشته بودم عمراً دختر به تو نمی دادم!

_: به ماشین من توهین نکنا!

=: یعنی من مرده ی غیرت تو ام! الان درباره ی ماشینت نگران شدی؟! حافظه هم که نداری. مگه ننداختی پشت قباله ی آبجیم؟ حالا ماشینم ماشینم می زنی؟

فرشته خندید و گفت: دست از سرش بردار!

سهند آهی از سر لاعلاجی کشید و گفت: این آبجی ما هم عاشقه ها! زندگی کردن با این هیولا علاوه بر عشق جربزه می خواد که شکر خدا تو داری. مبارکت باشه.

فرشته غش غش خندید و به بازوی بهراد چنگ زد.

سهند گفت: آره اون یکی دستتم بذار روش، دو دستی بچسب این تحفه رو. مبارک باشه.

بهراد چشم و ابرویی آمد و گفت: سهند نذار دهنم باز بشه ها!

=: آبجی غریبه نیست. زنته! دهنتو باز کن هرچی می خوای بگو. راحت باش گلم!

بهناز جلو آمد و گفت: چی میگین شما سه تا همش باهم؟! با سپیده و نامزدش عکس گرفتین؟

سهند اخم کرد و گفت: لازم نکرده. هنوز نه باره نه به داره. عکس شریکی نمی خواد. بگو سپیده بیاد با من، با عروس دوماد عکس می گیریم.

بهناز ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی رو رو برم! تو نصف عکسا شما حضور داشتی. بسه دیگه. برو رد کارت عقده ای دوربین ندیده!

بهناز هرطور بود سهند را از آنها دور کرد. این بار علی رضا جلو آمد و به فرشته گفت: امیدوارم منو حلال کنین و ببخشین. رفتارم اون روزم تو دادگاه اجباری بود. باید همه چیز کاملاً اثبات میشد. البته قبلاً با سپیده خانم هماهنگ کرده بودیم و حرفی نمی زدم که بر علیه پدرتون تموم بشه ولی خب... شما رو ناراحت کردم. معذرت می خوام.

فرشته لبخندی زد و عذرخواهی او را پذیرفت. سر برداشت. پدرش در کنار پدر سهند گرم خوش و بش بودند.

علی رضا کنار بهراد ایستاد. بهراد سر کشید و پرسید: حالا این سبلان کو؟

علی رضا خندید و گفت: بابا تو خیلی گردن کلفتی! یه بار از روی تو بهش گفتم سبلان نزدیک بود دو شقه ام کنه!

بهراد خندید و گفت: ما رو دست کم گرفتی.

بهناز با سپیده برگشت و باهم عکس گرفتند. سهند عصبانی جلو آمد و به بهناز گفت: حالا منو می فرستی دنبال نخود سیاه! نخود سیاهی نشونت بدم که...

بهناز گفت: خاک به سرم بچه ام داره گریه می کنه. بعداً حتماً نشونم بده. من تا حالا نخود سیاه ندیدم.

مجلس گرم و کوچکشان تا پاسی از شب ادامه داشت. آخر شب همگی دوباره تبریک عید و عقدشان را گفتند و رفتند تا عروس و داماد سالی جدید را در کنار هم آغاز کنند....

 

تمام شد

چهارم بهمن 93

شاذّه