X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

طبقه ی وسط (26)

چهارشنبه 24 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:17 ب.ظ
سلام به دوستای گل و بلبلم
خوب هستین انشاءالله؟

اینم یه پست دیگه. الان خسته ام. ویرایش نکردم. آخر شب یه نگاهی بهش می کنم

بهراد خندان نگاهش کرد و قبل از این که حرفی بزند، صدای زنگ در بلند شد. طرف دستش را گذاشته بود روی زنگ و برنمی داشت.

بهراد ابروهایش را بالا برد و گفت: اونی که دستشویی لازمه اینیه که پشت دره، نه من!

گوشی آیفون را برداشت و پرسید: کیه؟

صدای زنی از آن طرف گفت: مامور پست.

بهراد بلند خندید و گفت: بهناز از کی تا حالا پستچی شدی؟

و کلید درب بازکن را فشرد. فرشته مثل فنر از جا پرید و پرسید: بهناز خانمن؟! وای خدا! سر و وضع من مرتبه؟

بهراد غش غش خندید و گفت: خوبی جوش نزن.

و به استقبال بهناز رفت. پایین پله ها او را محکم در آغوش فشرد و سلام و علیک گرمی باهم کردند. فرشته با خجالت بالای پله ها ایستاده بود. یک آن از ذهنش گذشت دلش می خواست الان جای بهناز بود. بلافاصله چنان خجالت کشید که چنگ به صورتش زد.

همان موقع بهراد که به طرف پله ها چرخیده بود سر برداشت و با خنده پرسید: چی شده؟ چرا ناراحتی! خواهرمه!

فرشته دستپاچه و با صدایی لرزان گفت: من من ناراحت نیستم... س س سلام بهناز خانم. خیلی خوش اومدین. چه بی خبر! چه خوب کردین اومدین!

بهناز خندید و همراه بهراد از پله ها بالا آمد. سلام و علیک گرمی با او کرد و بعد از روبوسی کوتاهی گفت: شما باید فرشته خانم باشی! بابا و فرشته جون خیلی ازت تعریف کردن. اصلاً هرکی که بتونه دو روز زیر دست آقاداداش خوش اخلاق ما کار کنه فرشته است! 

فرشته با دنیایی خجالت زمزمه کرد: اینطورام نیست.

باهم وارد شدند و بهراد گفت: مثل همیشه تو کار سورپریزی! کی رسیدی؟

_: رفته بودیم تهران عروسی یکی از اقوام هومن، دیگه دیدم نصف راه رو اومدیم تا اینجا نیاییم حیفه. دیشب با آخرین پرواز اومدیم. بنده خدا بابا ساعت یک بعد از نصف شب اومد جلومون.

بهراد با غیظ پرسید: داداشت مرده بود بابا رو زابراه کردی؟

_: خودش زنگ زد احوالی بپرسه، فهمید فرودگاهم، اصرار کرد که بیاد. گفتم به بهراد میگم. گفت نه خودم میام. این از سورپریز من! بابا گفت تو هم برام سورپریز داری! زود رو کن ببینم چه خبره؟

بهراد ابرویی بالا برد و با تظاهر به تعجب پرسید: خبر؟ خبری نیست. سلامتی شما. بچت چطوره؟

_: بچه اسم داره! بحث رو منحرف نکن. زود تند سریع بگو چه خبره؟

فرشته دستپاچه و نگران به او چشم دوخته بود. می ترسید از نظر بهناز مثل سهیلا وصله ی برادرش نباشد و دوباره میانه شان شکر آب شود.

بهراد یک لیوان چای ریخت. یک قاشق کافی میت به آن اضافه کرد. لیوان را بالا گرفت و در حالی که به آن چشم دوخته بود، با لحن مشمئزی پرسید: این چیه آخه؟!

و لیوان را به طرف بهناز گرفت. بهناز با سرخواشی لیوان را گرفت و گفت: خیلیم خوشمزست.

یک بیسکوییت هم از توی جعبه برداشت. روی مبل نشست و گفت: ماشاءالله منشی زرنگی داری. من اینقدر زود اومدم فکر نمی کردم هیشکی غیر از تو این ساعت بیدار باشه.

لبهای فرشته لرزیدند. احساس مزاحمت می کرد. هنوز با بلاتکلیفی ایستاده بود. قدمی به طرف در برداشت و با تردید به بهراد گفت: اگه اجازه بدین برم یه ساعت دیگه بیام.

بهراد با نگاهی خندان و متعجب به او چشم دوخت و پرسید: چرا؟ کجا بری؟

فرشته لبش را گاز گرفت و گفت: بعد از این همه وقت خواهرتون اومدن.... تنهاتون بذارم.

_: بیخود. بشین. چرا بری؟

فرشته با نگاهی ملتمسانه به او چشم دوخت و گفت: حالا الان که....

بهراد دست روی شانه ی او گذاشت و به طرف مبل هدایتش کرد. فرشته با ناراحتی سر مبل روبروی بهناز نشست و سر به زیر انداخت.

بهناز کنجکاوانه به دست بهراد چشم دوخت ولی حرفی نزد. هنوز مطمئن نبود. لیوانش را به لب برد و پرسید: کار و بار چطوره؟

بهراد روی مبل با کمی فاصله کنار فرشته نشست و گفت: خوبه. بد نیست. هومن چطوره؟ اومده؟

_: نه خیلی کار داشت، برگشت تبریز. با هرمز دو تایی اومدیم. پوستمو کند تا رسیدیم. دیگه خدا رو شکر وقتی رسیدیم خوابید.

بهراد به عقب تکیه داد. دستهایش را روی پشتیهای مبل باز کرد و پرسید: هرمز چند وقته شد؟

_: طفلکی بچم چه دایی مهربانی داره! پس فردا تولدشه. عمراً یادت مونده باشه.

بهراد با خونسردی گفت: من تولد خودمم یادم نمی مونه چه برسه به یه وجب بچه!

_: مشکل انجاست که اصلاً موجودیتشو انکار می کنی! ده روز پیشم تولد دریا بوده ولی افتاده بود تو مراسم ختم عموی فرشته جون براش جشن نگرفتن. حالا می خوایم با فرشته جون برای هر دوتاشون جشن بگیریم. سه شنبه شب.

=: خوش به حال خاله و خواهرزاده! نمی خواین برای من جشن تولد بگیرین؟ قول میدم پسر خوبی باشم و انگشتمو تو کیک فرو نکنم!

بهناز غش غش خندید. صدای خنده اش زنگ زیبایی داشت. فرشته با ناراحتی سر به زیر انداخت. لیوان نصفه ی چایش روی میز سرد شده بود. اگر بهناز قبولش نمی کرد... حتماً بهراد هم از همین می ترسید که هیچی نمی گفت.

دست بهراد که روی پشتی بود، روی شانه اش نشست و آرام نوازشش کرد. نگاه فرشته با ترس و خجالت بین بهراد و بهناز چرخید. بهناز ابرویی بالا برد و به بهراد نگاه کرد.

بهراد هم دست از نوازش برداشت و شانه ی فرشته را آرام فشرد. با لبخند گفت: من با نامزدم میام.

بهناز آشکارا جا خورد. فرشته از ناراحتی سرش را بیش از پیش توی یقه اش فرو برد. بهناز آرام پرسید: یعنی نامزدی هم گرفتین؟! دعوت بخوره تو سرم، یه خبر نمیشد به خواهرت بدی؟

بهراد پوزخندی زد و پرسید: چرا هول ورت می داره خواهر من؟ نخیر هنوز خواستگاری رسمی هم نرفتم. همین دیشب صحبتشو کردیم. به بابا هم تلفنی خبر دادم. به تو هم زنگ زدم، احتمالاً تو هواپیما بودی گوشیت خاموش بود.

بهناز نفسی به راحتی کشید و سعی کرد لبخند بزند. آرام گفت: مبارک باشه. چه یهویی!

فرشته از ناراحتی توی خودش جمع شده بود. بهراد متوجه اش شد و کمی نزدیکتر به او نشست. با چهره ای متبسم گفت: آره... خیلی یهویی شد. یه چند تا سوءتفاهم پیش اومده بود که به اینجا رسید. و الا برنامه ی من برای بعد از عید بود. هممون دیشب فهمیدیم!

بهناز متعجب پرسید: چی رو فهمیدین؟!

_: جریان همون سوءتفاهمها دیگه! سهند و سپیده از طرف من به بابای فرشته گفته بودن که می خوام برم خواستگاری. منم رفتم که تکذیب کنم، ولی بحث به اینجا رسید که خودمم همین قصد رو داشتم. بعدم فرشته بهم جواب مثبت داد و به بابا گفتم. اینقدر همه چی قاطی پاتی شده بود که نشد اصلاً اول به بابا بگم و ازش بخوام اون بره خواستگاری! حالا بعد از عید رسماً میریم.

_: چرا بعد از عید؟! الان بریم که منم باشم!

=: الان خیلی سرم شلوغه. نمیشه.

_: اوا مگه می خوای چکار کنی؟ یه گل و شیرینی خریدن که کاری نداره. اونم من و فرشته جون می خریم. تو فقط یه ساعت همراهمون بیا.

=: گفتم که نمیشه. اصرار نکن خواهر من. اسفند ماه شلوغیه. وقت ندارم.

و برای این که بحث را تمام کند از جا برخاست و مشغول درست کردن قهوه فرانسه شد.

بهناز رو به فرشته کرد و با حرص گفت: جون به جونش کنن غد و یه دنده اس!

فرشته به زحمت در جواب او لبخند نصفه نیمه ای زد. هنوز نمی دانست از نگاه بهناز پذیرفته است یا نه. آب دهانش را به زحمت فرو داد و سر به زیر انداخت.