X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (25)

سه‌شنبه 23 دی‌ماه سال 1393 ساعت 04:22 ب.ظ
سلام سلامممم

این پست سنگین شده! هی می نویسم و هی به دلم نمی نشینه. ده بار پاک کردم و دوباره نوشتم. فعلاً همین رو داشته باشین تا من برم گوش الهام بانوی سر به هوا رو بپیچونم!

برای اولین بار هم قدم باهم از پله ها پایین رفتند. بهراد نگاهی به کافی شاپ سهند انداخت و گفت: دیر برسیم خاله جان حسابمو می رسه. ولی بدون شیرینی هم نمی خوام برم. بریم ببینیم سهند چی داره.

به دنبال بهراد وارد شد. تقریباً تمام میزها پر بودند و سهند با عجله در رفت و آمد بود. با دیدن آنها فقط سری به نشانه ی سلام تکان داد و کنار میزی ایستاد تا سفارششان را بگیرد.

بهراد به طرف پشت پیشخوان رفت و فرشته را هم به دنبال خود کشید. سری توی یخچال کشید و گفت: فقط دو تا کیک دست نخورده داره. زود تند سریع تصمیم بگیر. کیک شکلاتی یا پنیر و توت فرنگی؟

فرشته با چشمهای گرد شده پرسید: این همه مشتری داره! کیک درسته رو برداریم ببریم؟!!!

بهراد خونسرد و سرحال گفت: بیخود کرده. این آشیه که خودش پخته.

سهند پشت پیشخوان آمد و در حالی که قهوه آماده می کرد، از بهراد پرسید: معلوم هست اینجا چکار می کنی؟

بهراد دوباره ویترین سر کشید و گفت: کیک انتخاب می کنیم. بگو فرشته.

فرشته با بدبختی نگاهی به سهند انداخت.

سهند یک برش از کیکی که مقداری از آن خورده شده بود برداشت و پرسید: مگه اینجا قنادیه؟! مرتیکه برو کنار.

بهراد هم بدون نگاه کردن به او غرغر کرد: برو به مشتریت برس.

بهراد بالاخره انتخاب کرد. کیک پنیر را برداشت و گفت: از اونجایی  که سلیقت با من خیلی فرق می کنه، غلط نکنم چیزکیک بیشتر از چاکلت کیک دوست داری.

نیش فرشته تا بناگوش باز شد و پرسید: از کجا فهمیدی؟

بهراد در حالی که او را هل می داد تا راه را باز کند، نیشخندی زد و گفت: چون خیلی بی سلیقه ای.

فرشته نگاه معنی داری به سر تا پای او انداخت و گفت: آره خیلی!

بهراد خندید. بازوی او را محکم فشرد و گفت: نه بابا!

سهند جلو آمد. با نارضایتی نگاهی به کیک توی دست بهراد انداخت و گفت: شازده پسر، من اینو برش برش می فروشم.

_: خانوم منم که یه دفعه نمی خوره! برش برش می خوره!

ابروهای سهند بالا رفت. نگاهش روی دست قفل شده ی بهراد به بازوی فرشته چرخید و گفت: خانومت! تو نبودی عصری داشتی ما رو می کشتی؟!

_: برو کنار خاله بلقیس منتظرمونه. بعداً صحبت می کنیم.

سهند از پشت سرشان گفت: باشه. بعداً. ولی یه توضیح مفصل بهم بدهکاری ها! به علاوه یه شام درست حسابی.

بهراد فقط دستی به نشانه ی خداحافظی بالا برد و فرشته بازوی دردناک تازه آزاد شده اش را فشرد. غرغرکنان گفت: ببین تو اگه زور بازوتو نشون ندی بیشتر قبولت دارما!

_: صبر کن برسیم خونه ی خاله عذرخواهی می کنم.

+: لازم نکرده!

بهراد سرخوش خندید و فرشته در حالی که به طنین خنده ی او گوش می داد فکر کرد هیچ وقت اینقدر از ته دلش خوشحال نبوده است.

 

صبح روز بعد ساعت پنج بود که از فرشته غلتیدن توی رختخواب حوصله اش سر رفت. ده بار بلند شده بود و دوباره خوابیده بود. می ترسید آخر مادرش را هم بدخواب کند. تا پنج ونیم طاقت آورد و بالاخره بی سروصدا از خانه بیرون زد.

با دیدن ماشین پارک شده ی بهراد توی گاراژ، که حالا مهریه اش حساب میشد، خنده اش گرفت. در حال رفتن به طرف در انگشتی روی ماشین خاک گرفته کشید و رفت.

جلوی در دفتر کلید را توی در چرخاند و وارد شد. بی سروصدا از پله ها بالا رفت. این همه آمده بود و رفته بود، ولی امروز ضرب آهنگ پاهایش با هرروز فرق می کرد. انگار با کوبش پر هیجان قلبش ملودی هماهنگی به راه انداخته بودند.

بهراد با تلفن با صدای بلند انگلیسی صحبت می کرد. به همین دلیل متوجه ی صدای در نشده بود. با ورود به فرشته به دفتر ابروهایش بالا پریدند و با لبخند زیر لب سلام کرد.

فرشته هم سر به زیر انداخت. خجالت زده سلامش را پاسخ گفت. بر خلاف همیشه به طرف بخاری پر نکشید. هم راه نزدیک شده بود و هم اینقدر هیجان داشت که گرمش بود!

جلوی بهراد چای بود. برای خودش چای ریخت و آرام و سر به زیر فبلت را برداشت. روی مبل نشست و مشغول کار شد.

بهراد گوشی را گذاشت و سر حال پرسید: چطوری؟ خوبی؟

بدون این که سر بردارد گفت: خوبم. ممنون. شما خوبین؟

_: دیشب که نامزد بودیم شده بودم تو، امروز دوباره شدم کارفرما؟

فرشته توی صورتش زد. از گوشه ی چشم نگاهش کرد و با شیطنت پرسید: خاک به سرم یعنی امروز نامزد نیستیم؟!

بهراد عاقل اندر سفیه نگاهش کرد. خندید و گفت: من که نمیگم. تو داری میگی "شما"

فرشته سر به زیر انداخت و حق به جانب گفت: خب حالا من یه چیزی گفتم، شما که نباید یهو بزنین زیر همه چی!

بهراد غش غش خندید و گفت: فرشته کاری نکن من از پشت میزم بلند شم اول صبحی!

فرشته نگاهی گیج به او انداخت و پرسید: خب اگه کار واجبی پیش اومد چی؟ مثلاً گلاب به روتون خواستین برین دستشویی، قبلش یه ندا بدین اگه لازمه من فرار کنم.

بهراد از خنده کبود شده بود و سر به زیر انداخته بود. فرشته متبسم نگاهش می کرد و از ته دل از خدا ممنون بود که شاد است و می خندد.

بهراد لیوان چای را سر کشید. خندان از جا برخاست و گفت: نخیر انگار راه نداره. من همون برم دنبال کارای بابات خیلی بهتره. اینجا بمونم شر میشه.

دل فرشته فرو ریخت. با ناباوری نگاهش کرد و به نجوا پرسید: آخه اول صبحی کجا برین؟