نمای وبلاگ طبقه ی وسط (24) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (24)

یکشنبه 21 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:16 ق.ظ
سلام سلام سلامممم
من چی بگم در مقابل این همه لطفتون؟
این پست هم تقدیم به همه ی هواداران این قصه

بهراد عصبانی از در بیرون رفت. این یکی را باید کجای دلش می گذاشت؟! سوار ماشین شد و خواست مستقیم تا تولیدی برود و با گلی خانم صحبت کند. اما قبل از استارت زدن مکث کرد. این درست بود که این طور خشمگین خودش را به آنجا برساند و ماجرا را تعریف کند؟

نفس عمیقی کشید و به خود گفت: آروم باش. مثل آدم شب برو دم خونشون باهاش حرف بزن. درست نیست تو محیط کار مزاحمش بشی. ولی الان کجا برم؟

صدای خشمگین ذهنش غرّید: قبرستون!

نفسی کشید و با آرامش فکر کرد: آره جای بدی هم نیست...

به طرف قبرستان راه افتاد. ماشین را پارک کرد و پیاده شد. اینقدر این راه را آمده بود که چشم بسته هم می توانست قبر مادرش را پیدا کند. کنار قبر زانو زد و آرام گفت: سلام مامان...

دستی روی قبر خاک گرفته کشید و گفت: ببخش... یادم رفت گلاب بیارم و سنگ مزارتو بشورم. کمکم کن مامان... کمک کن کاری رو که شروع کردم درست تمومش کنم.... برام دعا کن که خوب بشه... بابای فرشته تا عید آزاد بشه... الانم می خوام برم خرابکاری بچه ها رو جمع کنم... دیدی که چکار کردن! حسابی برنامه هامو بهم ریختن. نیتشون خیر بوده ولی عین دوستی خاله خرسه.... من می خوام فرشته خودمو دوست داشته باشه و اگه دلش پیش سهند باشه هرگز نمی خوام پا پیش بذارم. کمکم کن بدون خرابکاری جمعش کنم. خواهش می کنم مامان...

پسرکی با یک آبپاش حلبی جلو آمد و پرسید: آقا آب بریزم؟

بدون این که نگاهش کند گفت: بریز.

پسرک آب ریخت و بهراد با دست خاکها را از روی قبر زدود و فاتحه خواند. کمی بعد برخاست. انعامی به پسرک داد و دور شد. در حالی که هنوز دلش سنگین بود. ولی داشت شب میشد و می خواست زودتر با گلی خانم حرف بزند. نباید می گذاشت که این ماجرا کش بیاید.

سوار ماشین شد و این بار آرامتر به طرف خانه راند. هوا تاریک شده بود که جلوی در خانه ی خاله بلقیس توقف کرد. در گاراژی را باز کرد و ماشین را داخل برد. فرشته از پشت پنجره نگاهش کرد. پرده را زود انداخت که بهراد او را نبیند. کنار دیوار روی صندوق آهنی مادرش نشست و در دل نالید: آخه چی شده بود؟ الان بهتری؟

بهراد تا پشت در اتاق فرشته و مادرش آمد. دست مشت شده اش بالا رفت که در بزند اما پشیمان شد. دستش آرام آرام پایین آمد و فکر کرد: چکار می کنی؟ چی می خوای بگی؟ به فرشته چی میگی؟ تو این سرما گلی خانم رو بیرون نگه می داری یا فرشته رو بیرون می کنی؟!

چنگی به موهایش زد. باید برمی گشت؟ شاید بهتر بود تلفنی با گلی خانم حرف میزد. ولی می ترسید نتواند پای تلفن منظورش را به درستی برساند و سوء تعبیر بشود و اوضاع از این که هست بیشتر بهم بریزد.

قبل از آن که دوباره تردید کند، با مشت دو ضربه ی کوتاه به در نواخت و منتظر شد.

فرشته سر برداشت و به در نگاه کرد. شک نداشت که بهراد است. ولی چکار داشت؟ بالاخره آمده بود اعتراف کند؟ خبر بدی بود؟

لبش را گاز گرفت. به سختی از جا برخاست. شال بزرگ پشمی اش را روی سرش انداخت و در را باز کرد. با دیدن بهراد سلام کرد و با نگرانی توی صورتش به دنبال اثری از حرفی که می خواست بزند جستجو کرد.

بهراد سلام کرد و سر به زیر انداخت. لبش را گاز گرفت و پرسید: گلی خانم هستن؟

فرشته با غصه نگاهش کرد. پرسید: چرا به من نمیگین چی شده؟ برای بابا اتفاقی افتاده؟

بهراد سر برداشت و گفت: نه. موضوع اصلاً ربطی به بابات نداره. باور کن. یه مسئله شخصیه. حالا می تونم با گلی خانم صحبت کنم؟

فرشته با نگاه به اتاقهای آن طرف حیاط اشاره کرد و گفت: اینجا نیست. پیش خاله بلقیسه.

بهراد سری به تأیید تکان داد. نفس عمیقی کشید و گفت: متشکرم. شب بخیر.

فرشته با نگرانی نگاهش کرد و جوابی نداد. بهراد به طرف اتاقهای خاله بلقیس رفت و فکر کرد در حضور خاله بلقیس راحتتر می تواند حرف بزند. بهتر بود خاله بلقیس هم بداند تا او هم مثل سهند و سپیده برایش لقمه نپیچد. البته خاله بلقیس هیچ وقت کاری به کارش نداشت ولی... الان بدجوری بهم ریخته بود و می خواست جلوی هر مشکلی را بگیرد.

فرشته آنقدر صبر کرد که بهراد در راهروی خاله بلقیس را هم زد و با کسب اجازه وارد شد. بعد به اتاق برگشت. دوباره روی صندوق نشست و پرسید: آخه چه مسئله ی شخصی ای اینطوری داغونت کرده؟ یعنی چی؟

بهراد وارد شد و سلام کرد. خاله بلقیس و گلی خانم با خوشرویی جوابش را گفتند. خاله با دیدن حال و روز پریشان بهراد پرسید: طوری شده؟

بهراد روی زمین نشست و با تظاهر به بی خیالی گفت: نه چطور شده؟ چند کلمه حرف داشتم که اومدم بزنم.

گلی خانم نیم خیز شد و گفت: پس من برم راحت باشین.

بهراد فوری گفت: نه گلی خانم با شما حرف داشتم. خواهش می کنم بشینین.

خاله بلقیس گفت: یه چیزی بخور بعد شروع کن. انشاءالله که خیره.

بهراد سری تکان داد و غرق فکر گفت: خیر و شرّشو نمی دونم.

گلی خانم با نگرانی پرسید: تو کارای شوهرم مشکلی پیش امده؟

_: نه نه اصلاً. همه چی عالی پیش میره و انشاءالله به زودی آزاد میشن.

خاله ظرف میوه را روی زمین به طرفش سر داد. بهراد پرتقالی برداشت و در حالی که آن را توی دستش می چرخاند و به آن چشم دوخته بود گفت: راستش گلی خانم... امیدوارم از این حرفا برداشت سوئی نشه...

در دلش غوغا بود و تمام تلاشش را می کرد که خونسرد و محکم حرف بزند. نباید می فهمیدند که چه آشوبی در درونش برپاست.

 

فرشته چند لحظه روی صندوق نشست. کار شخصی؟ کار شخصی؟ بهراد چه کار شخصی ای با مادرش داشت؟ حتماً اتفاقی افتاده بود.

دلش طاقت نیاورد. ژاکتش را پوشید. شال پشمی را هم دوباره دور سرش پیچید و از حیاط گذشت. جلوی در راهروی خاله بلقیس ایستاد. خواست در بزند، اما ترسید با ورودش بهراد حرفش را نزند. همانطور که توی کافی شاپ نگذاشته بود که سهند و سپیده حرفی بزنند. از طرفی به بهراد حق می داد از آن طرف هم اینقدر نگران بود که واقعاً می خواست بداند که موضوع چیست.

بالاخره هم طاقت نیاورد و بی سروصدا وارد شد و در را پشت سرش بست. لای در هال به راهرو کمی باز بود و صدای بهراد به راحتی به گوش می رسید. گوشه ی دیوار پناه گرفت تا از لای در دیده نشود.

بهراد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: امروز سپیده رفته ملاقات آقای سحابی.

فرشته به صورتش چنگ زد و فکر کرد: هی میگه به بابات مربوط نیست! دیدی مربوطه!

گلی خانم تند پرسید: طوری شده بود؟

بهراد با لحن اطمینان بخشی گفت: نه نه اصلاً. برای هماهنگ کردن کارهای حقوقی و این حرفها بود... به علاوه این که... بدون اطلاع من... بدون این که اصلاً من همچین قصدی داشته باشم یا فکرش رو کرده باشم... خودشون با سهند نقشه کشیدن...

مکثی کرد. روی ادامه دادن نداشت. ولی باید می گفت. باید می گفت و این ماجرا را همین جا تمام می کرد.

خاله بلقیس با بی قراری گفت: خب بگو خاله. چکار کردن؟

لبش را با زبان تر کرد. بیشتر سر به زیر انداخت و به پرتقال توی دستش چشم دوخت. آن را کمی فشرد و گفت: از قول من... برای من... فرشته خانم رو از آقای سحابی خواستگاری کرده.

آخیش! بالاخره گفت! قسمت سختش گذشت.

فرشته دو دستی توی صورت خودش کوبید. یک آن ترسید که صدایش به گوش خاله بلقیس و مادرش و بهراد هم رسیده باشد. اگر می فهمیدند گوش ایستاده است خیلی ضایع میشد.

ولی کسی نفهمید. خاله بلقیس با خونسردی پرسید: خب خاله کی بهتر از فرشته؟ دختر به این خوبی و معقولی!

_: ولی من نمی خوام خاله!

فرشته احساس کرد دنیا روی سرش آوار می شود. آرام آرام بیرون خزید و هر طور بود خودش را به اتاقشان رساند.

مثلث عشقی به همین می گفتند؟! فرشته عاشق بهراد بود، بهراد عاشق سپیده و سپیده هم بهراد را نمی خواست. این کار را کرده بود که بهراد را از سر خودش باز کند. حتماً همینطور بود. می دانست که بهراد اینقدر مرد هست که به سختی ممکن است زیر حرفی بزند که از طرف او قول داده اند.

نفس عمیق پر غصه ای کشید و به روبرو چشم دوخت.

 

خاله بلقیس غرغرکنان پرسید: خودت اصلاً می دونی چی می خوای؟

نگاه سرگشته ای به خاله انداخت. می دانست و نمی دانست.

گلی خانم پرسید: خب باباش چی گفته؟

بهراد با ناراحتی گفت: چی بگه بنده خدا؟ اینقدر از من پیشش تعریف کردین که امر براش مشتبه شده فکر می کنه فرشته منم!

خاله بلقیس و گلی خانم خندیدند. اما بهراد نخندید و با دلخوری ادامه داد: بارها گفتم من این کار رو به خاطر دل خودم می کنم نه به خاطر هیچ کس دیگه. انتظار پاداشم ندارم. ولی اینجوری که گفتن دخترم مال تو، احساس معامله بهم دست داده. من اینو نمی خوام. من طلبی از شما ندارم. نمی خوام از این ماجرا هیچی به گوش فرشته خانم برسه. به آقای سحابی هم بگین خواهشا که چیزی به فرشته خانم نگه. اینا بیخود گفتن. یه چیزی پیش خودشون خیال کردن. فکر کردن من تنهام عقلم نمی رسه یه کاری برای خودم بکنم.

خاله بلقیس با خونسردی گفت: آروم باش. چیزی نشده. پرتقالتو بخور.

بهراد چنان به پرتقال نگاه کرد که انگار بار اول است که چنین میوه ای می بیند.

گلی خانم با ناراحتی گفت: آقابهراد شما به گردن ما خیلی حق داری. اگه فرشته رو بخوای، البته در صورتی که خودشم راضی باشه ما هرگز حرفی نداریم. ولی وقتی دوسش نداری هیچ اجباری نیست...

بهراد سر به زیر انداخت و با بدبختی زمزمه کرد: درد من این نیست که دوسش ندارم. دردم اینه که اون دلش با من نیست و به هیچ قیمتی نمی خوام به خاطر کاری که دارم می کنم منو قبول کنه. نمی خوام بدبختش کنم گلی خانم.

سر برداشت و ادامه داد: بذارین با کسی که دوسش داره خوشبخت بشه. ببخشید که مزاحم شدم. شبتون بخیر.

به سرعت برخاست. خاله بلقیس گفت: بمون شام بخور خاله.

دستش را به نفی بالا برد و در حالی که به سرعت خارج میشد، گفت: نه ممنون. خداحافظ.

فرشته صدای بهم خوردن در را شنید. بهراد را دید که با شانه های فرو افتاده بیرون آمد. دلش مچاله شد. دوباره وسط ماجرای عشقی بهراد افتاده بود؟! اگر دفعه ی قبل واقعاً دخلی به او نداشت، این دفعه دیگر تقصیر او بود. باید با بهراد حرف میزد. باید می گفت که هرگز نمی خواهد مانع خوشبختی اش بشود. طاقت یک شکست عشقی دیگر برای بهراد را نداشت.

نگاه کوتاهی به سر و وضعش انداخت. شلوار جین و ژاکت بلند و شالی که دور سرش بود. به سرعت جوراب و کفش پوشید و دنبال بهراد دوید.

در خانه را که پشت سرش بست بهراد از سر کوچه به طرف خانه اش پیچید. صدا زد: آقابهراد!

ولی بهراد نشنید. فرشته دوباره دوید و جلوی در خانه اش به او رسید. از پشت سرش نفس نفس زنان گفت: آقابهراد... وایسین. باید باهاتون حرف بزنم.

بهراد برگشت. نگاه عمیقی به او انداخت. آرام پرسید: چی شده؟

فرشته سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت: من حرفاتونو شنیدم.

بهراد چشمهایش را بست و فکر کرد: همون که می ترسیدم به سرم اومد!

کلید را توی در چرخاند و پرسید: مامانت بهت نگفته گوش وایسادن کار خوبی نیست؟

فرشته سر به زیر انداخت و با غصه گفت: نگرانتون بودم. حالا میشه حرف بزنیم؟

بهراد سری به تأیید تکان داد و وارد شد. بدون این که منتظر او بماند از پله ها بالا رفت و در دفتر را باز کرد.

غرغرکنان گفت: بخاری رو خاموش نکردی.

+: خاک به سرم. یادم رفت!

بهراد پشت به او ایستاد. کتری چایساز را آب کرد و پرسید: چی شنیدی؟

فرشته با بی قراری دستهایش را بهم فشرد و با خجالت گفت: این که... سپیده خانم... بدون خبر شما... به بابا گفته...

نتوانست ادامه بدهد. بهراد به مبل اشاره کرد و به سردی گفت: بشین.

تعارف نمی کرد هم می نشست. زانوان لرزانش دیگر تحمل وزنش را نداشتند. سر مبل نشست و تند تند گفت: من می دونم شما سپیده خانم رو دوست دارین.

بهراد روی مبل روبرویش نشست و متعجب پرسید: یعنی چی؟

فرشته سر برداشت و با بیچارگی گفت: خب دوسش دارین. اون بنده خدا هم دلش با شما نبوده... فکر کرده اینجوری میشه... آقابهراد من خودمو به شما تحمیل نمی کنم. قول میدم. هرکاری که دستم بربیاد می کنم تا سپیده خانم راضی بشه.

بهراد برای اولین بار در طول آن روز خنده اش گرفت. تکیه داد. پاهایش را رویهم انداخت و دستهایش را روی سینه گره زد. با نگاهی خندان پرسید: از کجا به این نتیجه رسیدی؟

فرشته گیج شد. نمی فهمید به چی می خندد. سرگشته گفت: خب... اون تحصیل کرده است... خوشگله... دخترخالتونه...

نگاه پریشانش دور چرخید. دنبال دست آویزی می گشت که حرفش را ثابت کند.

بهراد با خونسردی گفت: اشتباه می کنی. من یکی دیگه رو دوست دارم.

فرشته با چشمهای گرد شده پرسید: واقعاً؟!

نگاه بهراد رنگ غم گرفت. آرام گفت: واقعاً.

فرشته سر به زیر انداخت و با غصه گفت: حتماً هنوز دلتون پیش سهیلاخانمه.

بهراد قاطعانه گفت: نه.

فرشته گیج و پریشان سر تکان داد. آرام گفت: بهرحال من نمی خوام سد راهتون بشم. این موضوع رو به کلی ندیده بگیرین. شما حق بهترین زندگیها رو دارین.

_: تو چی؟

+: من؟! من چی؟ صحبت شماست. برین دنبال عشق و زندگیتون.

بهراد خم شد. ساعدهایش را روی زانوهایش گذاشت و سر به زیر و بی رغبت پرسید: نظرت درباره ی سهند چیه؟

فرشته عصبانی گفت: تو رو خدا آقابهراد! مگه من چه اشتباهی کردم که اینقدر بهم سوءظن دارین؟ به جون مادرم آقاسهند جای برادر منه. من هیچ نظر دیگه ای بهش ندارم. حتی اگه اونم همچین نظری داشته باشه من نمی تونم. نمی خوام.

بهراد غرق فکر پرسید: من چی؟ منم جای برادرتم؟

فرشته ملتمسانه گفت: چی از جونم می خواین آقابهراد؟ خودتون می دونین که چه حق بزرگی به گردن من دارین...

بهراد دستش را بالا آورد و گفت: ببین اون حق رو به کلی کنار بگذار. حتی کارمند و کارفرما رو هم فراموش کن. منو ببین. بهراد. نظرت درباره ی این پسر عصبی گوشه گیر تند مزاج بد ادا چیه؟

فرشته به تلخی خندید و گفت: هر صفت بدی هست به خودتون نسبت میدین.

_: حالا هرچی! واقعاً نظرت چیه؟

+: به چی می خواین برسین؟ شما که دلتون جای دیگه است. این حرفا برای چیه؟ نگران نباشین. اگه اومدن تحقیق من فقط ازتون تعریف می کنم.

بهراد خندید و گفت: لطف می کنی.

فرشته برخاست و گفت: خلاصه می خواستم بگم از طرف من هیچ تهدیدی نیست. خیالتون راحت باشه.

بهراد هم برخاست. در حالی که چای دم می کرد، متبسم گفت: بشین هنوز حرفم تموم نشده.

فرشته با بلاتکلیفی نشست. بهراد هم دوباره روبرویش نشست. بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. دستهایش را راحت باز کرد، پاهایش را هم دراز کرد و به طنز گفت: یعنی تمام نگرانی امروز من این بود که تو عشقم رو تهدید کنی!

فرشته بین باور و ناباوری گفت: من این کار رو نمی کردم.

بهراد مطمئن گفت: اصلاً ازت برنمیاد. تو دلت دریایی تر از این حرفاست.

فرشته سر برداشت و نگاهش کرد. دلش برایش تنگ شده بود! برای این بهراد راحت و سرخوش روبرویش خیلی دلتنگ بود!

بهراد هم دلتنگ بود. کاش میشد یکی دو ساعتی همینطوری بنشینند و بدون نگرانی باهم گپ بزنند. ولی به خاطر آورد هنوز حرف اصلی را نزده است. پاهایش را جمع کرد. دوباره خم شد و ساعدهایش را سر زانوهایش گذاشت و به فکر فرو رفت.

فرشته فوری نگران شد. پرسید: طوری شده آقابهراد؟

بهراد کلافه دستی به پیشانیش کشید و فکر کرد: چرا نمی فهمه آخه! به چه زبونی باید بگم؟! اگه مستقیم بگم و براش سنگین باشه... بیفته تو رودرواسی...

پوف کلافه ای کشید. دوباره برگشته بود سر خانه ی اول! بی حوصله از جا برخاست. برای خودش چای ریخت و پرسید: چایی می خوری؟

فرشته مثل فنر از جا پرید و گفت: شما چرا؟ بگین من می ریزم.

بهراد توجهی نکرد. لیوان دوم را هم پر کرد و هر دو لیوان را روی میز بینشان گذاشت. فرشته با عجله قندان را آورد و دوباره نشستند.

بهراد بالاخره دل به دریا زد و همانطور که به لیوان چایش چشم دوخته بود گفت: این خواستگاری... درسته بدون خبر من انجام شد... ولی خودم هم می خواستم این کار رو بکنم. منتها نه الان. چند ماه دیگه... وقتی خیالتون راحت شد. حالا این دوتا فضول پریدن وسط و جلو انداختن... ببین فرشته... من نمی خوام تو رودرواسی بیفتی. به هیچ قیمتی نمی خوام بدون میل قلبی به من جواب بدی.

سر برداشت و ادامه داد: خوب بهش فکر کن. تو منو می شناسی. بد و خوبمو دیدی. ببین می تونی باهام کنار بیای؟ می تونی کنارم احساس خوشبختی کنی؟ عجله ای هم برای جواب ندارم. می دونم الان فکرت درگیر باباته. باشه بعدش...

فرشته ناباورانه به چشمهای او چشم دوخت. چی داشت می گفت؟! واقعاً داشت خواستگاری می کرد؟!

با تردید پرسید: شما... مطمئنین آقابهراد؟

بهراد مستقیم نگاهش کرد و قاطعانه گفت: کاملاً مطمئنم.

فرشته سر به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. آن بستنی خریدنها... آن توجه های خاص... همراهی کردنها... حتی با وجود آن اخم و تخم دوست داشتنی اش... پس همه اینها به خاطر او بود؟ به خاطر خودش نه صرفاً جوانمردی اش؟ یعنی دوستش داشت؟!

تبسم کمرنگی روی لبش نشست که رفته رفته به خنده ی کوتاهی تبدیل شد. زمزمه کرد: باورم نمیشه.

بهراد آهی کشید و با بی قراری از جا برخاست. حرفش را زده بود ولی نتیجه را نمی دانست. لیوان چایش را برداشت و جرعه ای نوشید. به کنار پشتی مبل تکیه داد. پهلویش به طرف فرشته بود. بدون این که به او نگاه کند، پرسید: چرا؟ به صاحب این اخلاق تند نمیاد که دل داشته باشه؟

فرشته هم در حالی که نگاهش را از او می دزدید خندان گفت: دل که چرا... اصلاً شما... یک دنیا احساس و جوانمردی هستین.

بهراد دوباره نشست و گفت: اینا که حرفه. ولی بازم تاکید می کنم که فقط به خودم فکر کن. نه به کاری که برای پدرت دارم می کنم و نه این که کارفرمات هستم. خواهش می کنم اینا رو دخالت نده. جدا از همه ی اینها من تالاسمی مینور دارم. اینم باید بدونی.

فرشته سری تکان داد و آرام گفت: می دونم. مسئله ای نیست. من کم خونی ندارم.

بهراد در حالی که هنوز از جواب او مطمئن نبود سری تکان داد و گفت: در مورد مهریه هم پدرت گفته که خودت تصمیم بگیری. یعنی هرچی که توافق کنیم.

فرشته خندید و گفت: من هنوز جواب ندادما!

بهراد دلخور گفت: می دونم.

و لیوان چایش را به لب برد. فرشته به شوخی گفت: شاید برای مهریه اون عروسک خوشگل چهارچرخ رو بخوام.

بهراد در حالی که همچنان سرش توی لیوان بود به سردی گفت: می دونی که حرفی ندارم.

فرشته سری تکان داد و خوشحال گفت: خب پس قبول می کنم.

بهراد با شگفتی سرش را از روی لیوان بلند کرد و چشم توی چشمهای او دوخت. فرشته برای لحظه ای نگاهش کرد و بعد سر به زیر انداخت. خجالت زده گفت: نباید به این سرعت جواب می دادم نه؟ ولی خب... امشبم نمی گفتم فردا دیگه خودتون می فهمیدین. ضایع بود بهرحال...

بهراد خندید و گفت: عاشقتم فرشته!

صدای تلفن روی میز حس و حالشان را بهم ریخت. بهراد نگاهی به تلفن انداخت و بی حوصله برخاست. کی این وقت شب مزاحم میشد؟

نیم نگاهی به شماره انداخت و گفت: سلام خاله جان.

صدای خاله بلقیس نگران بود: سلام خاله خوبی؟

بهراد اخم کرد و گفت: خوبم. طوری شده؟

+: والا چی بگم... فرشته بی خبر گذاشته رفته از در بیرون. گوشیشم خونه جا گذاشته. شاید همین دور و بر خریدی جایی رفته باشه. ولی مادرش بنده خدا نگرانه. یه نگاهی تو محل میندازی بلکه پیداش کردی. یه خبر بده. خدا خیرت بده.

فرشته کنار او ایستاد و زمزمه کرد: طوری شده؟

بهراد آرام دست دور شانه های او انداخت و گفت: فرشته پیش منه خاله جان. به گلی خانم بگین نگران نباشن.

فرشته با خجالت از لمس دست او خودش را جمع کرد و سر به زیر انداخت.

خاله بلقیس به گلی خانم گفت: پیش بهراده نگران نباش.

بعد دوباره خطاب به بهراد گفت: بهراد خاله اینقدر از این بچه کار نکش. بیاین این ور شام بخورین. می خوام سفره بندازم.

بهراد لبخندی زد و گفت: چشم خیلی ممنونم. الان میایم.

گوشی را گذاشت. با دو دست از پشت سر فرشته شانه هایش را گرفت و کمی به طرفش خم شد. زیر گوشش زمزمه کرد: میشه من به جای شام این خوشگل خجالتی رو بخورم؟

فرشته خندید و سرخ شد. بهراد هم خندید و رهایش کرد. برگشت. بخاری و چایساز را خاموش کرد و گفت: بریم.