نمای وبلاگ طبقه ی وسط (23) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (23)

جمعه 19 دی‌ماه سال 1393 ساعت 11:58 ب.ظ
سلام به روی ماهتون

عیدتون با کمی تاخیر خیلی مبارک

از سر شب رضا رو سپردیم به خانواده و تهدید کردیم اجازه ندن پا دور وبر من و الهام جان و کامپیوتر بذاره که ما پستی بسی طویل تحویل علاقمندان بدیم. هنوزم نخوابیده. طفلکی خواهرش...
 اینطور که آمارگیر کنار صفحه میگه امروز حدود سیصد نفر، بعضیها چندین بار این صفحه رو باز کردن. از این تعداد امروز هشت کامنت از طرف شش نفر دریافت شده. آخه یه چیزی بگین... پیشنهادی... انتقادی... حرفی....

ممنون که می خونین

روزهای بعد بهراد بیشتر روز را خارج از دفترش می گذراند. به شدت در تکاپو بود تا بتواند با کمک سپیده دلایل محکمه پسندی بر علیه اشکان آذرخش پیدا کند. به فرشته هم کلید داده بود که خودش بیاید و برود. کارهای داخلی دفتر را فرشته انجام میداد و کارهای خارجی را بهراد. بیشتر تماسشان هم تلفنی شده بود. بهراد سعی می کرد کمتر با او روبرو شود.

آن روز فرشته فبلت به دست پشت پنجره نشسته بود. با دیدن ماشین بهراد که جلوی در پارک کرد، گل از گلش شکفت. حسابی دلتنگ بهراد بود. بهراد از ماشین پیاده شد. سر برداشت. فرشته را دید و با لبخند برایش دست تکان داد.

فرشته از ذوق نزدیک بود غش کند! با خوشحالی برایش دست تکان داد و منتظر شد که وارد شود. اما بهراد به طرف کافی شاپ رفت.

فرشته مثل بادکنک سوراخ وا رفت و دوباره امیدوارانه سر کشید. نخیر نبود. رفته بود توی کافی شاپ.

با حرص نفسش را پف کرد و از پنجره جدا شد. یخ کرده بود. یک لیوان چای ریخت و روی مبل نشست.

بهراد وارد کافی شاپ شد. سپیده پشت یک میز نشسته بود و مشغول بررسی کاغذها و تبلتش بود. مشتری دیگری نبود. بهراد بلند سلام کرد و به طرف میز رفت.

سپیده سر برداشت و گفت: سلام.

سهند یک فنجان دمنوش خوشرنگ جلوی سپیده گذاشت و گفت: سلام. چیزی می خوری؟

بهراد یک دفترچه یادداشت از جیبش در آورد و گفت: اممم نه... نمی خوام. وقت ندارم. می خوام برم تو محله ی اشکان آذرخش یه کمی تحقیق کنم ببینم چیزی گیرم میاد یا نه؟

سهند هم پشت میز نشست. سپیده به بهراد گفت: یه پا کارآگاه شدی واسه خودت.

_: حاضرم هرکاری بکنم که این داستان تا عید تموم بشه. طفلکی فرشته داره آب میشه.

سهند پوزخندی زد و پرسید: جناب مجنون چرا مثل آدم ازش خواستگاری نمی کنی که خودشم بدونه که دلت چه جوری داره براش پر می کشه؟

_: مزخرف نگو سهند. تو این شلوغ پلوغی آخه وقت خواستگاری کردنه؟ تازه نمی خوام تو رودرواسی بیفته. باشه بعداً. باباش بیاد همه چی آروم بشه... بعدش...

سهند با خونسردی تکیه داد و گفت: اون وقتم یه بهانه ی دیگه پیدا می کنی. می کشی آدمو بس دست دست می کنی.

بهراد ابرویی بالا برد و گفت: کی میگه!!! عزب اوغلی تو که دو سال از من بزرگتری! اگه بلدی واسه خودت آستین بالا بزن!

=: من که مجنون نیستم. هنوز نیمه ی گمشدمو پیدا نکردم. ولی تو که پیداش کردی زودتر پا پیش بذار که مرغ از قفس نپره.

_: من میگم نره این میگه بدوش! بابای فرشته زندانه. از کی خواستگاریش کنم دانشمند؟! بی خیال سپیده این مزخرف میگه. تو بگو ببینم به کجا رسیدی؟ سهند پاشو اقلاً یه چایی بیار اینقدر حرف نزن.

سهند پوزخندی زد و پرسید: امر دیگه ای باشه؟ کیکم می خوری؟

بهراد سرش را بین دستهایش گرفت و گفت: نه مرسی.

سپیده مشغول توضیح دادن شد. یک دختر پسر جوان هم دست در دست هم وارد شدند و در دنج ترین گوشه ی کافی شاپ پشت یک میز کوچک نشستند. سهند هم مشغول پذیرایی شد.

بهراد سعی می کرد به آنها نگاه نکند و حواسش را روی ماده ها و تبصره هایی که سپیده از آنها حرف میزد متمرکز کند. جرعه ای چای نوشید. به یادداشتهای سپیده که با خط مرتبی پشت سر هم نوشته شده بودند نگاه کرد. چیزی توی دفترچه ی خودش نوشت و پیشانیش را با دست فشرد. کاش میرفت بالا یک مسکّن می خورد.

سپیده هم دادگاه داشت. توضیحاتش را که داد با عجله وسایلش را جمع کرد و رفت. بهراد هم از جا برخاست. به طرف پیشخوان رفت و گفت: یه بستنی میوه ایم بده.

سهند قیف بیسکوییتی را برداشت و غرغرکنان گفت: دیوونه ای به خدا. دست دست کنی از دستت پریده.

_: لازم نکرده کاسه ی داغتر از آش بشی.

پول چای و بستنی را با وجود غرغر سهند روی پیشخوان گذاشت و بدون خداحافظی بیرون رفت.

کلید توی در چرخید. فرشته خندید. از جا برخاست و توی درگاه ایستاد. با خوشرویی سلام کرد. بهراد سر برداشت. دلش ریخت. چقدر این روزها دلتنگش بود خدا می دانست. جواب سلامش را داد و از پله ها بالا رفت. بستنی را به طرفش گرفت و گفت: شیرینی موفقیت دادگاه دوّم!

فرشته بستنی را گرفت و متعجب پرسید: دادگاه بود؟ چرا به من نگفتین؟

بهراد وارد شد. دلش می لرزید و این عصبانی اش می کرد. حرفهای سهند هم مزید بر علّت شده بود. اگر سهند اینقدر آشکار عشقش را می دید چرا فرشته نمی دید؟

یک مسکّن پیدا کرد و با تندی گفت: نه که اون دفعه خیلی بهت خوش گذشت!

از بالای لیوان نگاهش کرد و افزود: همون روز گفتم دیگه بهت نمیگم. امروزم فقط می خواستم خوشحالت کنم که داره کارا خوب پیش میره.

+: یعنی رفت زندان؟

_: نه هنوز... ولی خب بهتر از دفعه ی قبل بود. خیلی بهتر.

یک تکه بیسکوییت برداشت. معده ی خالیش می سوخت. فرشته چرا نمی فهمید؟ تنها یک دلیل می توانست داشته باشد... آن هم... این که دلش جای دیگری باشد.

معده اش از این فکر بیشتر فشرده شد و سوخت. بیسکوییت را روی جعبه اش رها کرد و از درد دولا شد. ساعد دستهایش را روی پشتی مبل گذاشت. فرشته دستپاچه جلو دوید و پرسید: چی شد؟

بهراد چشمهایش را بست. نفسی کشید و همانطور خم گفت: هیچی... گشنمه. معدم درد می کنه.

فرشته با عجله جلو رفت. یک ظرف نخود کشمش و انجیر خشک که بهراد معمولاً کنار دستش می گذاشت را برداشت و جلوی او گرفت. بهراد چند دانه ای برداشت و فکر کرد: کاشکی دلت با من بود... بدون هیچ احساس عذاب وجدانی...

کمی خورد و بالاخره بلند شد. یک گزارش کلی از کارهای فرشته گرفت و خداحافظی کرد. فرشته با آه سردی رفتنش را تماشا کرد. دلش نمی خواست به این زودی برود. می خواست یک دل سیر او را ببیند.

روی مبل نشست. لقمه ی بزرگی بستنی بلعید تا بغضش را فرو بدهد. فکر کرد: این همه زحمت می کشه و من هیچ کاری نمی تونم براش بکنم. اون وقت اون برام بستنی می گیره! نمیگه بیشتر از پیش شرمندش میشم؟ هان؟

ماه اسفند رسیده بود و هوا بوی عید گرفته بود. بهراد و سپیده به شدت در تلاش بودند که وقتی برای آخرین دادگاه پدر فرشته بگیرند و آزادش کنند.

آن روز عصر هم مثل همیشه توی کافی شاپ قرار گذاشتند تا یافته هایشان را باهم مبادله کنند. فرشته بازهم از پشت پنجره بهراد را دید که به کافی شاپ رفت. تازگی حس می کرد بین بهراد و سپیده حرفهای دیگری هم وجود دارد. برای بهراد خوشحال بود. لیاقت همسر تحصیل کرده و با پشتکاری مثل سپیده را داشت. ولی برای خودش... غمگین بود. خیلی غمگین بود. در تمام عمرش اینقدر احساس بی لیاقتی نکرده بود! اگر حداقل توانسته بود لیسانسش را بگیرد... یا این که کمی با شخصیت تر و باکلاس تر رفتار کند... مثل سهیلا... مثل سپیده... البته سهیلا و سپیده شباهتی به هم نداشتند ولی هر کدام به نوعی امتیازاتی داشتند که فرشته نداشت.

آه بلندی کشید و به خودش گفت: بس کن فرشته. خودت می دونی که اون لایق بهترینهاست. این همه داره برات زحمت می کشه دو قورت و نیمتم باقیه؟! خجالت بکش!

 

بهراد پشت میز نشست و بعد از سلام و علیک کوتاهی با سهند و سپیده، از سپیده پرسید: خب چکار کردی؟ تونستی وقتی بگیری؟

سپیده دستهایش را زیر چانه اش گره زد و گفت: سخته. شب عید همه می خوان برن تعطیلات. با قاضی حرف زدم. چند نفر دیگه رو هم دیدم. شاید بتونم برای بیست هشتم جورش کنم ولی هنوز مطمئن نیستم. دارم تمام سعیمو می کنم.

بهراد آهی کشید و سری به تأیید تکان داد. پرسید: و اگه نشه می تونی براش مرخصی بگیری؟

=: برای اونم تقاضا دادم. هنوز جوابی نیومده.

_: ملاقات چی؟ رفتی؟

=: آره. رفتم.

لبخند مرموزی روی لب سپیده نشست. سهند هم که فرصتی پیدا کرده بود، پشت میز نشست و گفت: خب آبجی خانم از ملاقات بگو. خوب بودن باباشون اینا؟

لبخند سپیده عریض تر شد. پاکتی روی میز گذاشت و گفت: بله خیلی خوب بودن. حسابی هم از تلاشهای بهرادجان راضی و ممنون بودن.

بهراد متعجب و عصبانی پرسید: از تلاشهای من؟ مگه اسم منو آوردی؟

سپیده ابروهایش را بالا برد و گفت: نباید می بردم؟ همون ملاقات اول که پرسید کی حق الوکاله رو میده گفتم تو میدی و دوتایی داریم سعی می کنیم که آزادش کنیم.

بهراد با حرص گفت: قبل از همون ملاقات اول گفتم اسمی از من نبر! همین که دختر تعارفیش بدونه که حق الوکاله رو من دارم میدم کفایته. وای به حال این که باباش هم شرمنده ی من باشه.

سهند خندید و گفت: کجای کاری رفیق! فقط اسم تو رو نبرده. چیزای دیگه هم گفته. این دفعه با گل و شیرینی رفته ملاقات!

سپیده دست روی پاکتی که جلوی بهراد گذاشته بود گذاشت و با لبخند معنی داری گفت: بله خیلی هم خوشحال شد.

بهراد که بوهایی برده بود به تندی پرسید: تو چه غلطی کردی؟!

سهند دستش را بالا آورد و گفت: هششش یابو با خواهر من درست صحبت کن!

بهراد بدون توجه به او روی میز نیم خیز شد و رو به سپیده پرسید: چی بهش گفتی سپیده؟

سپیده تبسمی کرد و گفت: بهش گفتم پسرخالمون خاطرخواه شده. شب و روز نداره از دست دختر شما.

بهراد عقب نشست و ناباورانه زمزمه کرد: تو اینا رو بهش نگفتی. تو حرفی بهش نزدی.

سپیده با خونسردی گفت: چرا. خیلی رسمی دخترشو برای پسرخالم خواستگاری کردم.

_: تو غلط کردی!

سهند دوباره گفت: هی یابو هشششش!

بهراد دستش را با تهدید تو دهنی بالا آورد و گفت: تو خفه. هرچی می کشم از دست تو می کشم.

سپیده با جدیت پرسید: چرا ناراحتی؟ مگه دوسش نداری؟

بهراد با دلخوری گفت: البته که دوسش دارم. میمیرم براش ولی... اونا الان مدیون منن. نمی خوام زیر بار دینش منو قبول کنه. می خوام به خاطر خودم بهم جواب مثبت بده. نه به خاطر کاری که دارم می کنم. نمی خوام اصلاً همچین حرفی الان زده بشه.

سپیده گفت: اتفاقاً پدرشم همین رو گفت. گفت مدیونته. خوشحاله که زیر پر و بال فرشته رو گرفتی و از فرشته و مادرش شنیده که چقدر آقایی. چقدر بهشون رسیدی. خونه ی خاله رو براشون جور کردی و لطفهای دیگه ای که داری در حقشون می کنی. برای همین فوراً قبول کرد. البته با این شرط که فرشته هم قبول کنه.

بهراد سرش را بین دستهایش گرفت و گفت: تو چکار کردی سپیده؟ چرا این کار رو با من کردی؟ چرا؟

سهند نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت: دیوونه ای به خدا! هرکی جای تو بود الان از خوشحالی رو ابرا بود. باید بپری بالا ازش خواستگاری کنی. نه این که اینجوری ماتم بگیری.

_: نمی خوام. نمی خوام. نمی خوام.

سهند پوزخندی زد و رو به سپیده گفت: ولش کن بابا پاک هنگه. این پاکت چیه؟

و دست برد که پاکت را بردارد. اما سپیده مانعش شد و توضیح داد: وکالت نامه ی رسمی برای این که هروقت خواستن در صورت رضایت فرشته و مهریه ی مورد توافق طرفین برن عقد کنن.

بهراد ناباورانه سر برداشت و پرسید: هان؟!

سپیده پاکت را به طرفش گرفت و گفت: وکالت نامه ی رسمی از طرف پدر فرشته. خیلی خری اگه ازش خواستگاری نکنی.

_: بذارش تو کیفت تا آتیشش نزدم!

سپیده تبسمی کرد و با خونسردی پاکت را توی کیفش گذاشت. گفت: باشه. اشکالی نداره. پیش من امانت میمونه. هروقت خواستی بگو بهت بدم.

ذهن بهراد قفل کرده بود. گیج و ناباور چشم به دهان سپیده دوخته بود و منتظر بود که سپیده ناگهان بخندد و بگوید: هه هه شوخی کردم!

ولی سپیده با همان تبسم شیرین به او چشم دوخته بود و حرفی نمی زد.

 

فرشته غرق غم از پشت پنجره پایین آمد. فبلت را روی میز گذاشت و مدتی طول و عرض اتاق را رفت و برگشت. سعی داشت دل گرفته اش را قانع کند که بهراد حق او نیست ولی دلش نمی فهمید و به شدت غمگین بود.

بالاخره هم کلید را از توی کشو برداشت و گفت: میرم یه بستنی می خورم. میرم که ببینم دوتایی باهم خوشن تا باور کنم که لیاقت بهراد یکی مثل سپیده است. آره باید برم با چشمهای خودم ببینم و قبول کنم. با مشکلت مواجه شو فرشته! این جوری از راه دور هی امید بیخودی ته دلت میمونه. برو ببین که کی مال کیه!

وقتی وارد کافی شاپ شد بلافاصله سپیده را دید که با آن لبخند جذابش به بهراد چشم دوخته بود. بهراد پشتش به در بود ولی چنان بی حرکت رو به سپیده مانده بود که معلوم بود نمی تواند دل از این لبخند بردارد.

فرشته چند لحظه در آستانه ی در ماند تا سهند او را دید. با خوشحالی برخاست و بلند گفت: به سلام فرشته بانو! خوش اومدین. یه بستنی بیارم خدمتتون؟

فرشته چند لحظه به سهند نگاه کرد تا حواسش را باز یابد. بالاخره به زحمت گفت: نه متشکرم. چیزی نمی خورم... می خواستم... می خواستم ببینم کارای بابا به کجا رسیده...

این اولین بهانه ای بود که به خاطرش رسید و ملتمسانه به سهند چشم دوخت تا باور کند.

بهراد چرخید. نگاه فرشته به سهند بود. خاطرش را می خواست؟! چرا که نه؟ سهند به این خوش اخلاقی! هربار که او را میدید کلی تحویلش می گرفت. سلیقه اش را می دانست و حتماً خوشبختش می کرد...

تیری به قلب بهراد نشست. اگر فرشته با سهند احساس خوشبختی می کرد نمی خواست مجبورش کند. نباید فرشته هرگز از احساسش بویی می برد. فکر کرد که باید با گلی خانم مادر فرشته حرف بزند. به او بگوید که سهند و سپیده چه دسته گلی به آب داده اند و از او بخواهد که با همسرش حرف بزند. نگذارد حرفی به گوش فرشته برسد. نباید می گذاشت. نه نباید می گذاشت. سهند و سپیده را هم خودش ساکت می کرد.

فرشته با قدمهای لرزان به طرف بهراد و سپیده رفت. آرام سلام کرد. بهراد زیر لب و سپیده با خوشرویی جوابش را دادند. سهند برایش صندلی عقب کشید و فرشته ضمن تشکر نشست.

بهراد کوچکترین حرکاتش را می پایید. سهند هم نشست و با لبخند گفت: سپیده امروز رفته بود ملاقات...

بهراد با مشت روی میز کوبید و داد زد: حرف بزنین کشتمتون!

سپیده عقب نشست و گفت: اوه چه خشن! ترسیدم!

سهند با سرخوشی گفت: میز رو نشکن یابو. باید خسارت بدی.

بهراد به پشتی تکیه داد. رو از فرشته گرفت و بی حوصله گفت: خسارتشو برین از توی اون گندی که زدین جمع کنین.

فرشته با نگرانی پرسید: چه اتفاقی افتاده؟

بهراد بدون این که به او نگاه کند، به تندی گفت: هیچی.

فرشته با نگرانی به بهراد و سپیده نگاه کرد. پرسید: بابام چی شده؟ چرا به من نمیگین؟

سپیده با آرامش گفت: بابات حالش خوبه و همچنان داریم سعی می کنیم تا عید آزادش کنیم. پیشرفتهای خوبی هم کردیم. فقط دعا کن بتونیم یه وقت دادگاه برای قبل از عید بگیریم. اگه نشه میفته بعد از عید. ولی بازم قول میدم عید خونه باشه.

فرشته باز با نگرانی به بهراد چشم دوخت و زمزمه کرد: خدا کنه.

بهراد صورتش را با دستهایش پوشانده بود. سهند بی سروصدا برخاست و رفت. برای بهراد دمنوش آرامبخشی آورد. فنجان را جلویش گذاشت و گفت: بیا داداش... اینو بخور. برای اعصابت خوبه.

بهراد بدون این که دست از روی صورتش بردارد گفت: همون تو یکی برای اعصاب من کفایتی. برش دار تا نزدم خردش کنم.

فرشته کمی به او نزدیک شد. با نگرانی پرسید: طوری شده آقابهراد؟ کاری از دست من برمیاد؟

بهراد نفسی کشید. پیشانی دردناکش را با دست فشرد.

فرشته با تردید حدس زد: چکتون برگشت خورده؟

بهراد عصبانی غرید: نه.

سپیده نگاهی به ساعتش انداخت. از جا برخاست و گفت: من دیگه باید برم. فرشته جون از دیدنت خوشحال شدم.

فرشته هم به احترامش از جا برخاست. دست سپیده را که به طرفش دراز شده بود با بی میلی فشرد و آرام گفت: خداحافظ.

باید می گفت که او هم از دیدنش خوشحال شده است؟ نه خوشحال نشده بود. دیدن کسی که بهراد را اذیت کرده بود باعث خوشحالیش نبود. چرا بهراد هر دفعه دل به کسی می داد که قدرش را نمی دانست؟!

نگاه نگرانش دوباره روی بهراد نشست. بهراد با حرص نفسش را پف کرد. از جا برخاست و بدون هیچ حرفی از در بیرون رفت. فرشته همان جا پشت میز ماند و دوباره نشست. سهند باز جلو آمد و پرسید: چیزی می خوری برات بیارم؟

فرشته بدون این که سر بلند کند، آرام گفت: نه متشکرم. میشه فقط چند دقیقه اینجا بشینم؟

سهند تبسمی کرد و گفت: حتماً!