X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (22)

پنج‌شنبه 18 دی‌ماه سال 1393 ساعت 04:48 ب.ظ
سلامممم
یه پست طولانی! خودم دوسش داشتم. امیدوارم شما هم دوست داشته باشین

بهراد بقیه ی روز هم با ترشرویی ماند و بالاخره هم زودتر از بقیه از جمع جدا شد و به خانه اش رفت. لخ لخ کنان از پله ها بالا رفت. کفشهایش را دم در درآورد و خود را روی تختش رها کرد. به سقف دود گرفته ی کهنه نگاه کرد و به خود گفت: چرا توقع داشتی که به طور خاص دوستت داشته باشه؟! اینقدر که همچین پیشنهادی نده! چون داری بهش لطف می کنی باید عاشقت میشد؟! مگر خودت اقرار نکردی که لیاقتش رو نداری؟ پس چرا ته دلت مطمئن بودی که اون مهربونتر از اونیه که لطفتو بی جواب بذاره و دل به دلت نده؟...

به پهلو غلتید و نفسش را با حرص رها کرد. عرق کرده بود و باید دوش می گرفت ولی حوصله نداشت. حوصله ی هیچی را نداشت. لباس تمیز نداشت. حوصله ی این که لباسها را در لباسشویی کوچکش بریزد را هم نداشت. دلش برای مادرش تنگ شده بود. برای کسی که نازش را بکشد و پرستاریش را بکند....

دوباره غلتید و به سقف چشم دوخت. نفس عمیقی کشید که چشمهایش تر نشوند. آرام پرسید: مامان اگه تو بودی چکار می کردی؟ می رفتی خواستگاری فرشته یا صادقانه بهم می گفتی لیاقتشو ندارم؟ اون خیلی مهربونه مامان... خیلی... بهش کمک کن... خواهش می کنم. بهم کمک کن که کمکش کنم...

چشمهایش را بست ولی خوابش نبرد. برخاست و بی حوصله لباسها را توی لباسشویی ریخت. خودش هم دوش گرفت و با لباس زیر به رختخواب رفت. سردش بود. پالتو پوشید و به خودش غر زد: مسخره! زندگی سگی! فردا صدات بالا نیومد من می دونم و تو!

دوباره چشمهایش را بست. امید زیر چشمهایش خزید. اگر فردا باز هم صدا نداشت فرشته باز هم نازش را می خرید. شاید برایش سوپ می پخت و نگرانش میشد. شاید...

خواب رفت. صبح زود بیدار شد. تنها شلوار جین و پیراهن تمیز باقیمانده اش را پوشید. لباسهای شسته را روی رخت آویز پهن کرد و در ذهنش به صدای آواز مادرش وقتی که رختها را پهن می کرد گوش سپرد. لبخند روی لبش نشسته بود. صبحهای زود وقتی بیدار میشد مادرش مشغول به کار بود و زیر لب با دلنشین ترین لحن دنیا آواز می خواند....

آخرین تکه ی لباس را هم پهن کرد و کلافه چرخید. دیگر نمی خواست فکر کند. به هیچ چیز نمی خواست فکر کند. در یخچال را باز کرد. مثل بیشتر وقتها خالی بود. عصبانی در را بست. این چند روز چنان درگیر کارهای پدر فرشته بود که به کلی خانه اش را فراموش کرده بود. نگاهی به خانه ی شلوغ و خاک گرفته انداخت و گفت: تمام زندگیت شده طبقه ی وسطی!

خودش از این که طبقه ی اول را مثل فرشته طبقه ی وسط خوانده بود جا خورد. غرّید: لعنتی!

به سختی یک جفت جوراب تمیز پیدا کرد و از پله ها پایین رفت. قفل در را باز کرد که وقتی فرشته آمد بتواند با آیفون باز کند. کلید بیشتر چرخید و در کمی باز شد. خواست آن را ببندد که کسی فشار اندکی به آن آورد.

در را باز کرد و حیرت زده نگاهی به فرشته انداخت. اینقدر جا خورده بود که حرفی به زبانش نیامد.

فرشته تبسمی کرد و گفت: سلام. ببخشید زود امدم.

به کوچه ی کناری اشاره کرد و ادامه داد: راه نزدیک شده... زود رسیدم.

از سردی نگاه بهراد جا خورد. صدایش رفته رفته خاموش شد. بهراد از جلوی در کنار رفت و آرام گفت: سلام.

بعد بدون این که منتظر او بشود از پله ها بالا رفت. فرشته پشت سرش شکلکی در آورد و در دل گفت: جون به جونت بکنن بداخلاقی! اول صبح و آخر وقتم نداره.

نیشخندی زد و سرحال پرسید: صبحونه خوردین؟

بهراد با کلید در دفتر را باز کرد و زیر لب گفت: نه. میل ندارم.

در دل به خودش غر زد: دروغ تو روز روشن! نمیگی عرضه نداشتم حواسمو جمع کنم یخچالم خالی نشه!

فرشته شانه ای بالا انداخت. به دنبال او وارد دفتر شد و گفت: منم میل نداشتم. یعنی راست راستشو بخواین تنبلیم میومد برای خودم تنهایی چایی بذارم. آخه مامانم هیچ وقت چایی نمی خوره، نون پنیرم با چایی می چسبه. در حالی که بهراد بخاری را روشن می کرد، فرشته هم کتری چایساز را پر از آب و روشن کرد.

از توی کیفش دو تا ساندویچ بزرگ نون پنیر در آورد و در حالی که یکی از آنها را روی میز بهراد می گذاشت با لطف گفت: تا چایی حاضر بشه اشتهاتون باز میشه.

بهراد بی اختیار لبخند زد و سر برداشت. فرشته هم خندید و با خجالت پرسید: کار بدی که نکردم؟

بهراد سری به نفی تکان داد. با لبخندی رویایی چشم به او دوخت و در دل از مادرش تشکر کرد که فرشته را برای لوس کردنش فرستاده!

دست دراز کرد. ساندویچ را برداشت و آرام گفت: متشکرم.

بالاخره نگاهش را از او گرفت. نفس عمیقی کشید و لپ تاپ را باز کرد.

فرشته هم سر به زیر انداخت. باید به او می گفت که وقتی لبخند میزند چقدر خواستنی میشود؟!... نه دیگر.... این دیگر خیلی پررویی بود!

از فکر خودش خنده اش گرفت. رو گرداند که بهراد نبیند. به طرف چایساز رفت و چای خشک را توی قوری ریخت.

بهراد چشم به لپ تاپ دوخت و گفت: دیروز عصر سپیده زنگ زد. گفت با کمک چند تا از طلبکارها یه دادخواست بر علیه آشکان آذرخش تنظیم کرده و امروز می خواد به دادگاه ارائه بده. البته تا کی نوبت دادگاهش بشه خدا می دونه.

فرشته از خوشحالی بغض کرد. با چشمهای اشکی برگشت و ذوق زده پرسید: واقعاً؟!

بهراد سر برداشت. آن مژه های مشکی برّاق خیس...

رو گرداند و عصبانی به خودش تشر زد: لعنتی!

لبخند فرشته جمع شد. با تردید پرسید: طوری شده؟ یعنی امیدی نیست تا قبل از عید آزاد بشه؟

بهراد بی حوصله برخاست. باید بیرون می رفت تا هوایی بخورد. دستش را توی هوا تکان داد و گفت: نه. کسی چه می دونه؟ سپیده تمام تلاششو می کنه تا قبل از عید درست بشه.

دم در به طرف او چرخید و با لحنی اطمینان بخش گفت: اگر نشه هم برای عید براش مرخصی می گیره که حتماً پیشتون باشه.

فرشته لب برچید و گفت: ولی من خودم داشتم...

امان از آن لبهای تر...

رو گرداند و کلافه گفت: راه سپیده بهتره. خودتم می دونی.

و به سرعت از پله ها بالا رفت. در خانه اش را به دیوار کوبید و وارد شد. روی سینک ظرفشویی خم شد و شیر آب سرد را باز کرد.

فرشته با نگرانی به رفتنش نگاه کرد. صدای شیر آب را که شنید بیشتر نگران شد. با تردید از پله ها بالا رفت و صدا زد: آقابهراد؟ حالتون خوبه؟

بهراد چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. حالا بهتر بود. شیر را بست و سر برداشت. فرشته دوباره پرسید: حالتون خوبه؟

قدمی به طرف در برداشت. فرشته دم در ایستاده بود و با نگرانی نگاهش می کرد. با ترس گفت: فکر کردم حالتون بهم خورده. نگران شدم مسموم شده باشین... خدای نکرده... مطمئنین که خوبین؟

بهراد حوله ای برداشت  و روی سرش کشید. این هم چرک بود! باید شسته میشد. از زیر حوله گفت: خوبم.

حوله را پایین کشید و گفت: از لباس شستن متنفرم!

بعد حوله را به طرف سبد رخت چرک پرت کرد که کنار آن افتاد. رو به فرشته که متحیّر نگاهش می کرد، کرد و شانه ای بالا انداخت. حوصله نداشت برود و حوله را توی سبد بیندازد.

پس از در بیرون آمد و در را پشت سرش بست. فرشته قدمی به عقب برداشت و زمزمه کرد: ببخشید. نمی خواستم فضولی کنم. یهو رفتین بالا... فکر کردم...

بهراد قدم تند کرد. هم قدم بودن با او را نمی خواست. دوباره حالش بد میشد. بهتر بود که وانمود کند که همچنان از بالا نگاهش می کند و برایش ارزشی ندارد. از توی دفتر گفت: ولش کن. بیا چایی بریز.

فرشته پایین رفت و با خجالت گفت: هنوز دم نکردم. تازه جوش اومده.

بهراد غرغرکنان گفت: خب آبشو کم میذاشتی زودتر جوش بیاد.

فرشته نفس عمیقی کشید و فکر کرد: ناراحت نشو. اخلاقشه. بی خیال.

چای را گذاشت و به موهای نم دار فرفری کم رنگ بهم ریخته ی او نگاه کرد. مثل پسربچه های تخس شده بود. کج پشت به او رو به لپ تاپ نشسته بود و سر انگشت شستش را به دندان گرفته بود.  

یاد سلطان توی داستان رابین هود افتاد که هروقت دلتنگ مادرش میشد شستش را میمکید. اول لبخند زد و بعد دلسوزی جایش را گرفت. نفس عمیقی کشید. برگشت لیوانها و قندان را آماده کرد. روی قوری را پوشاند تا زودتر دم بکشد.

 

 

روزها از پی هم می گذشتند و هرروز احساس عمیقتری بین بهراد و فرشته شکل می گرفت. احساسی که به شدت انکارش می کردند و هر دو سعی داشتند که در رفتارشان هیچ تاثیری نگذارد. ولی افسار زدن به این همه حس هرروز سختتر میشد. فقط کار زیاد و دوندگی های به جا و بی جا بود که سرشان را به قدر کافی شلوغ می کرد تا بتوانند کنار هم ولی از هم دور بمانند.

جلسه ی اول دادگاه اشکان آذرخش تشکیل شد. مادر فرشته نتوانست مرخصی بگیرد ولی فرشته و بهراد و سپیده شرکت کردند. فرشته کنار بهراد نشسته بود و از نگرانی دستهایش را بهم می فشرد. بهراد دلش می خواست دست روی دستهای او بگذارد و آرامش کند. ولی فقط توانست زیر لب بگوید: نگران نباش. همه چی درست میشه.

فرشته با نگرانی سر برداشت. بهراد لبخند اطمینان بخشی زد. دل فرشته فرو ریخت. سر به زیر انداخت و به دستهایش چشم دوخت.

دادگاه خوب پیش نمی رفت. اشکان آذرخش با پوزخندی تمسخرآمیز کنار وکیل کار کشته اش نشسته بود و از چیزی نمی ترسید. تمام دلایل ارائه شده بار دیگر بر علیه پدر فرشته تمام شدند.

هنوز ختم جلسه اعلام نشده بود که فرشته از جا پرید و بیرون رفت. دیگر نمی توانست تحمل کند. پرس و جویی کرد و راه سرویس بهداشتی را پیش گرفت. سرش را توی روشویی خم کرد و زردآب بالا آورد. از شدّت نگرانی نه شام خورده بود نه صبحانه....

حالا هم که بیشتر آبروی پدرش رفته بود... این بود آن همه اطمینان بهراد به سپیده؟؟؟

بهراد از پشت سرش گفت: آروم باش فرشته. همه چی درست میشه. قول میدم.

یک سرباز از دم گفت: آقا اینجا دستشویی بانوانه. بیا بیرون.

بهراد برگشت و نگاه کلافه ای به او انداخت. عصبانی گفت: خانمم حالش بد شده.

خودش از حرفش جا خورد. فرشته هم متحیّر سر برداشت و هر دو جا خورده و ترسیده بهم نگاه کردند. بعد از چند لحظه بهراد سر به زیر انداخت و زمزمه کرد: معذرت می خوام.

فرشته سری تکان داد و باهم بیرون رفتند. فرشته از شدت ضعف می لرزید. کنار بهراد از ساختمان دادگستری خارج شد و باهم به طرف ماشینش رفتند. قبل از سوار شدن از مغازه ای برایش شیرکاکائو و آبمیوه خرید. نگاهی به فرشته که مات و بی حالت به گوشه ای چشم دوخته بود پرسید: کیک چی می خوری؟

فرشته بدون این که بفهمد چه می پرسد، نگاهش کرد و گفت: هیچی.

قوطی ها را بالا گرفت و پرسید: آبمیوه می خوری یا شیرکاکائو؟

فرشته رو گرداند و در حالی که از مغازه بیرون می رفت، دوباره گفت: هیچی.

بهراد به دنبالش رفت. توی هر دو قوطی نی فرو کرد و به طرفش گرفت. گفت: یکیشو بخور. داری می لرزی.

فرشته دست روی دستگیره ی ماشین گذاشت و زمزمه کرد: خوبم.

بهراد قوطی ها را توی یک دست گرفت. با ریموت قفل ماشین را باز کرد. فرشته در را باز کرد و سوار شد. بهراد در را با دست نگه داشت. قوطی ها را به طرفش گرفت و با ملایمت گفت: بخور. خواهش می کنم. رنگت پریده.

فرشته سری به نفی تکان داد و با دلخوری پرسید: چه فایده؟ چرا خوب باشم؟ برای کی خوب باشم؟

بهراد غرّید: برای من!

و در ماشین را به روی او بست. ماشین را دور زد و در حالی که از عصبانیت دلش می خواست فریاد بکشد، سوار شد. احساس می کرد از گوشهایش دود بیرون می زند! تو نیم ساعت گذشته دو بار اشتباه کرده بود! دو بار اعتراف کرده بود! دو بار دخترک مهربان را اذیت کرده بود. با خودش فکر کرد: اگه اعتراف کنم میفته تو رودرواسی و بدون میل قلبی قبول می کنه. من نمی خوام اذیتش کنم. نمی خواممممم....

نفسش را با حرص پف کرد. دوباره به طرف فرشته برگشت و تلاش کرد: بخور. به خاطر مادرت که الان چشم انتظارته. تو رو اینجوری ببینه حالش بد میشه. تو که دلت نمی خواد مامانتو ناراحت کنی.

چقدر وقتی که مهربان میشد مقاومت کردن در مقابلش سخت بود. دست لرزانش را دراز کرد و آبمیوه را گرفت. بهراد لبخندی تشویق کننده زد و گفت: یه کمی بخور معدت قرار بگیره. برم برات کیک بگیرم؟

فرشته نی را به لبش زد. خنده اش گرفته بود. اما اینقدر بیحال بود که به لبش نیامد. سری به نفی بالا برد و همانطور که به جلوی پایش چشم دوخته بود، گفت: نوچ.

بهراد لبخند زد. چقدر دلش می خواست لپش را بگیرد و بکشد. کاش می دانست چه کیکی بیشتر دوست دارد و بدون سؤال آن را می خرید. از این که او را اینقدر کم می شناخت به خود لعنت فرستاد.

دوباره سعی کرد: کلوچه چی؟ تیتاپ؟ دونات؟ بیسکوییت؟

فرشته سر برداشت و به زحمت لبخند زد. آرام گفت: خوبم. بریم.

وای که برای این مژه های سیاه جان میداد! عصبانی از ناتوانیش در خودداری از او رو گرداند و ماشین را روشن کرد. شیر را به طرفش دراز کرد. بدون این که نگاهش کند، در حالی که راه میفتاد گفت: اینم بگیر، نمی تونم یه دستی رانندگی کنم.

فرشته مطیعانه آن را گرفت و کمی از آن نوشید که نریزد. نفس عمیقی کشید و گفت: ببخشید.

بهراد چشم به خیابان، با لحن تند معمولش پرسید: برای؟!

فرشته کمی فکر کرد و بالاخره گفت: مزاحمتون شدم.

بهراد عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: بخور فرشته. از گشنگی داری پرت و پلا میگی.

فرشته جرعه ای نوشید و با نگاهی خندان گفت: شما هم که فقط مسخره کنین.

بهراد بی حوصله گفت: من غلط بکنم. آدمو تا سر حد مرگ می بری بعد میگی مسخره می کنم؟ چی رو مسخره می کنم؟

فرشته متعجب پرسید: تا سر حد مرگ؟! من؟! چرا؟! مگه چکار کردم؟! اگه اینقدر ناراحت بودین چرا برام تاکسی نگرفتین خودم برم؟

_: معلوم هست چی داری میگی؟

فرشته مظلومانه گفت: نه والا. یعنی نمی فهمم شما چی میگین.

بهراد رو گرداند و غرید: بی خیال.

فرشته سر به زیر انداخت و لب برچید. آرام پرسید: هزینه ی وکالت چقدره؟

_: بهش فکر نکن.

+: می خوام با اجازتون عذر سپیده خانمو بخوام. داره زحمت می کشه. از جون مایه میذاره. ولی ما جلوی اون وکیل گردن کلفت اشکان آذرخش شانسی نداریم. بذارین خودم طلبا رو صاف کنم و بابا رو بیارم بیرون.

_: و اگه اجازه ندم؟

تمام التماس را در صدا و نگاهش ریخت. نالید: آقابهراد!

چقدر دلش می خواست بگوید: اون آقا رو از اولش بردار صمیمانه تر بشه!

مکثی کرد که حواسش را جمع کند. بالاخره محکم گفت: تا عید به من و سپیده مهلت بده. خودتم بکش کنار که اعصابت بهم نریزه. اصلاً کارای دفتر دست تو، کارای بابات دست من. خوبه نه؟ بیکارم نمیمونی که هی بشینی فکر و خیال کنی. هر جا هم به کمک احتیاج داشتی به خودم بگو. ولی من دیگه از کارای بابات چیزی بهت نمیگم که عصبی نشی.

+: نمیشه.... مگه وکیلشو ندیدین؟ یارو من و سپیده و شما رو باهم قورت میداد! خود نامردشم که اینقدر اعتماد به نفس داشت که عمراً بذاره کسی انگشتشو خراش بده.

_: تو می خواستی تا عید تمومش کنی. درسته؟ حالا بسپارش به ما و برو دنبال کار خودت. اصلاً چرا نمیری برای دانشگاهت درس بخونی؟ صبح تا ظهر دفتر باش، بعدازظهر برو خونه درس بخون. منم قول میدم که عید بابات تو خونه باشه.

فرشته با تمسخر و عصبانیت گفت: بله براش مرخصی می گیرین سه روز میاد پیشمون و بعد دوباره برش می گردونن تو هلفدونی.

بهراد نفس عمیقی کشید که آرام باشد. با کلمات شمرده و مرتب گفت: فقط تا عید به ما فرصت بده. بعد از عید هر کار دلت می خواد بکن.

فرشته ناامید نگاهش کرد. بهراد آرام گفت: خواهش می کنم.

فرشته سر به زیر انداخت و زیر لب گفت: باشه....