نمای وبلاگ طبقه ی وسط (21) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (21)

دوشنبه 15 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:39 ق.ظ
سلاااااام
ببینین من چقدر خوبم و نازم و ماهم و تند تند می نویسم بگو ماشششششالا  بس که قسمت قبلی انرژی مثبت دادین تشویق شدم زودی اومدم 

آبی نوشت: کاش تشویق می شدم خیاطی بافتنی های نصفه ام تموم میشدن 

کنار قهوه ساز به دیوار تکیه داد و شماره ای گرفت. کمی با مشتری بحث کرد. چانه میزد و قیمتی که فرشته می گفت را قبول نمی کرد. گوشی را بین گوش و شانه اش نگه داشت و لیوانی قهوه فرانسه ریخت.

مشتری با نارضایتی گفت که فکر می کند و بعداً اگر خواست دوباره پیام می دهد. فرشته آهی کشید و قطع کرد. نگاه ناامیدی به بهراد انداخت و پرسید: شیر؟ شکر؟

بهراد خندید و گفت: جوش نزن.

لیوان را بدون شیر و شکر روی میز بهراد گذاشت و رو از او گرفت. غرغرکنان گفت: من جوش می زنم یا شما با این قهوه ی تلخ خوردناتون! عین سیگار کشیدن میمونه! آخرش معده براتون نمی ذاره. نه صبحانه می خورین نه نهار. هی اسپرسو هی فرانسه هی چایی!

بهراد دوباره خندید و گفت: امروز از دنده ی چپ پا شدی ها! اعصاب نداری! از اون گذشته من امروز هم سیب زمینی خوردم هم بستنی! هرروز بخوام اینقدر بخورم آخر ماه میشم صد کیلو.

فرشته از گوشه ی چشم نگاه ناراضی ای به او انداخت و پرسید: آخه لاغری به چه قیمت؟ شرط می بندم شصت کیلو هم نیستین! صد کجا بوده؟

_: شرط رو باختی. شصت و یک کیلو! حالا سر چی شرط بسته بودی؟

فرشته از جا برخاست و دلخور گفت: ولی شما مثل این که امروز حالتون خوبه شکر خدا.

بهراد به او که از اتاق خارج میشد نگاه کرد و پرسید: حالا کجا میری؟

+: یه آب به صورتم می زنم الان میام.

توی آینه ی دستشویی نگاهی به قیافه اش انداخت و نفس عمیقی کشید. زیر لب گفت: داری چکار می کنی دختر؟! خجالت بکش!

بهراد روی صندلی گردانش به طرف پنجره چرخید. پر کرکره را کنار زد و غرق فکر به بیرون چشم دوخت. ذهنش شروع به توجیه کردن کرد: اگر مثل همیشه سرخوش و سرحال بود که می تونستم سرد و جدی بمونم. ولی امروز واقعاً حالش خوب نیست. یکی باید این جوّ رو متعادل کنه دیگه. منظوری ندارم که سربسرش می ذارم. فقط... فقط نمی تونم ببینم خسته و بی اعصاب باشه. بهش نمیاد آخه!

سر انگشتش را گاز گرفت و وجدان ملامتگرش غرّید: که فقط می خوای جوّ رو متعادل کنی! هیچ نظری هم بهش نداری. اصلاً خیلی گلی تو! خجالت بکش مرتیکه پررو!

نفسش را با حرص پف کرد و به طرف میزش چرخید. فرشته به اتاق برگشت و با ناراحتی پرسید: ببخشید می تونم برم خونه؟ حالم یه کم...

بدون این که نگاهش کند حرفش را قطع کرد و گفت: آره برو. خسته ای.

فرشته با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، گفت: متشکرم.

بهراد از جا برخاست و گفت: می رسونمت.

فرشته با نگاه و لحنی لبریز از التماس گفت: خواهش می کنم آقابهراد. خودم میرم.

بهراد به او چشم دوخت و فکر کرد: چکار کردی باهاش مرد؟ ازت می ترسه!

با صدای زنگ در هر دو کمی جا خوردند. بهراد نفس عمیقی کشید و به طرف گوشی آیفون رفت. برگشت و گفت: سپیده است. فکر کنم به خاطر تو امده. چند دقه صبر کن بعد برو.

فرشته با بی قراری به او چشم دوخت. بهراد که دیگر طاقت نگاهش را نداشت، رو گرداند و به طرف در رفت. سلام و علیک رسمی ای با سپیده کرد و باهم وارد شدند.

سپیده شبیه برادرش بود. درشت هیکل و تقریباً خوش قیافه. آرایش مرتبی داشت با مانتو و مقنعه ی سورمه ای رسمی. جلو آمد. با فرشته دست داد و گفت: یه نیم ساعت وقت داشتم. فکر کردم بیام اینجا یه کم بیشتر درباره ی کارت صحبت کنیم.

فرشته آرام گفت: لطف کردین. متشکرم.

سپیده نشست. از توی کیفش تبلتی در آورد و صفحه ی یادداشتی باز کرد. هرچه که فرشته تلفنی گفته بود را یادداشت کرده بود. نظرات خودش را هم تیتروار اضافه کرده بود.

نگاهی به لیستش انداخت و گفت: خب اول باید شریک پدرت رو پیدا کنیم. گفتی اسمش اشکان آذرخشه؟ همینطور باید با طلبکارا صحبت کنیم. اونا می تونن شهادت بدن که طرف معاملشون شریک پدرت بوده نه پدرت.

فرشته با بیچارگی گفت: ولی چکها رو پدرم امضا کرده.

سپیده خیلی جدی گفت: این اشتباه بزرگیه ولی ما سعی می کنیم اصلاحش کنیم.

سر برداشت و پرسید: بهراد چند تا اسم میدم بهت تو شبکه های اجتماعی سرچ کن ببین می تونی پیداشون کنی.

بهراد لپ تاپ را به طرف خودش چرخاند و گفت: بگو.

سپیده اسامی طلبکارها و شریک پدر فرشته را گفت و بهراد مشغول جستجو شد. سپیده گفت: البته نگران نباش. از پلیس هم می تونیم کمک بگیریم.

فرشته آرام گفت: نشونی و شماره تلفن چند تا از طلبکارها رو دارم.

سپیده محکم گفت: خوبه. بگو یادداشت می کنم.

بهراد گفت: دو نفرشونو پیدا کردم. ولی این اشکان آذرخش توشون نیست.

_: عیبی نداره. پیداش می کنیم.

همانطور که گفته بود نیم ساعت نشست. تند تند سوالاتش را پرسید. بهراد هم مرتب برایش توی اینترنت جستجوهایی می کرد و بالاخره برخاست که برود.

فرشته هم برخاست و همراه او از در خارج شد. مسیرشان تا انتهای خیابان یکی بود. سپیده برنامه هایش را توضیح داد و بالاخره از او جدا شد. فرشته هم خسته و گرفته به خانه رسید. قرص مسکّنی خورد و خوابید.

با ورود مادرش از خواب بیدار شد. مامان هم خسته بود. با اینحال مشغول جمع کردن و بسته بندی اثاثیه ی خانه شدند که زودتر بتوانند اسباب کشی کنند. بعد هم شام ساده ای خوردند و باز فرشته رفت که بخوابد.

روز بعد اصلاً روی رفتن به سر کار را نداشت. بهراد هم با بیتابی انتظارش را می کشید. می ترسید مریض شده باشد و نیاید. اما بالاخره آمد. سر ساعت همیشگی. ولی گرفته تر از همیشه. طبق یک قرار ناگفته و نانوشته هر دو خیلی جدی مشغول به کار شدند. نه از شوخی های بهراد خبری بود و نه از هیجانات فرشته.

بهراد همچنان مشغول تلاش برای کمک کردن به پدر فرشته بود و به توصیه ی سپیده رفت تا با طلبکارها صحبت کند.

روزهای بعد هم به همین منوال گذشت. در سکوت و پرکار. فرشته و بهراد به شدت از همدیگر احتراز می کردند. با سپیده مرتب در ارتباط بودند و بالاخره اشکان آذرخش که فکر نمی کرد کسی اتّهامی بر علیهش داشته باشد خیلی زود پیدا شد.

روز جمعه هم اسباب کشی کردند. پسرخاله اش حبیب به کمکشان آمد. همینطور بهراد و سهند و خواهرش سارا.

سارا یک موجود ریزه میزه ی شاد مثل برادرش بود. دائم شوخی می کرد. سهند هم همینطور. با شوخیهایشان همه سرحال آمده بودند. حال فرشته هم خیلی بهتر بود. نگرانیهایش خیلی کمتر شده بود و خانه ی جدید حسابی خوشحالش کرده بود. اینقدر که دلش می خواست با بهراد هم آشتی کند! البته قهر نبودند ولی دیگر از آن همه سرخوشی خبری نبود.

چند لحظه ای کنار بهراد تنها شد. در حالی که به سارا نگاه می کرد با لحن شادی زمزمه کرد: این دخترخالتون خیلی بانمکه! چرا یه فکری براش نمی کنین؟

بهراد ابرویی بالا انداخت. از گوشه ی چشم نگاهی به سارا انداخت و پرسید: مثلاً چه فکری؟

فرشته لبخندی زد و گفت: برین خواستگاریش! شناسم هست خوبه!

بهراد با دلخوری آشکاری گفت: سهندم به همون بانمکیه! اگه دلت گیره واست جورش کنم.

فرشته متعجب سر برداشت و به چشمهایی که از آنها آتش می بارید نگاه کرد. ناامید شده بود. با گیجی گفت: نه متشکرم.

رو گرداند و به طرف مادرش رفت. میز عسلی را از دستش گرفت و غرغرکنان گفت: شما بر ندارین آخه!

میز را توی اتاق برد. از پنجره به بهراد که عصبانی توی حیاط ایستاده بود نگاه کرد و زیر لب گفت: بداخلاق!