نمای وبلاگ طبقه ی وسط (20) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (20)

شنبه 13 دی‌ماه سال 1393 ساعت 03:12 ب.ظ
سلام
خوب هستین؟
به نظرتون الهام بانو دقیقاً سرش به کجا خورده؟! (گمونم همون نقطه ای که بهراد بهش اصابت کرده )
نشستم پشت کامپیوتر درباره ی سپیده و وکالت و رفع اتهام و اسباب کشی بنویسم، اینا رو تحویلم داده! حالش خوشه بنده ی خدا!

آبی نوشت: گمونم نگران بستنی ها و سیب زمینی های خورده نشده بود!

صورتش را توی قیف بستنی فرو کرد و بو کشید. بوی خنک و ترش و شیرینش بغضش را آرام می کرد. قطره ی چکه کرده را لیسید و آرام گفت: یه روزی جبران می  کنم. حتماً جبران می کنم.

بهراد آخرین تکه ی قیف بستنی اش را خورد و نگاه ناراضی ای به دستهای شکلاتی اش انداخت. از جا برخاست و در حالی که می رفت تا دستهایش را بشوید گفت: من با این همه عذاب وجدان تو چکار کنم؟ باور کن فرشته نه تو بدترین آدم روی زمینی نه بقیه فرشته ان!

خودش از مثالش خنده اش گرفت و نیم نگاهی به فرشته که هنوز درگیر بستنی اش بود انداخت.

فرشته بدون این که نگاهش کند گفت: ولی شما فرشته این!

ابروهای بهراد بالا پرید! با تعجب به طرف او چرخید و گفت: این مزخرفا چیه؟ کی گفته من فرشته ام؟! این که برای آروم کردن دل خودم بخوام به بابات کمک کنم یعنی من خوبم؟ اون اخلاق سگی منو ندیدی؟ این که هیشکی رو نمی تونم تحمل کنم؟ این که اینقدر خودخواهم که الان شیش ماهه که با خواهرم قهرم؟ من هزار تا بدی دارم فرشته. تو رو خدا اینقدر خوشبین و خوش باور نباش. همه اون طور که تو فکر می کنی خوب نیستن. باور کن که نیستن.

فرشته لقمه ی بزرگی از بستنی را بلعید و با هیجان مضحکی پرسید: با آیدا قهرین یا با دریا کوچولو؟؟؟ ای جانم اینقدر دلم می خواد خواهراتونو ببینم!

بهراد با نگاهی عاقل اندر سفیه به او خیره شد. نمی دانست بخندد یا سرش را به دیوار بکوبد! بالاخره غرغرکنان پرسید: یعنی اینقدر احمق به نظر میام که با دو تا بچه کوچولو قهر باشم؟؟؟

فرشته خجالت زده خندید. از جا برخاست. از کنار بهراد که هنوز ایستاده بود رد شد و در حالی که دستهایش را می شست گفت: من جسارت نمی کنم. احمق که نه. ولی یه ذره لجباز هستین.

از گوشه ی چشم عکس العملش را پایید و به انتظار تنبیه با احتیاط سر جایش برگشت.

بهراد پوزخندی زد. سری تکان داد و پشت میزش نشست. ضربه ای روی صفحه ی ماوس لپ تاپ که خاموش شده بود زد و گفت: با تمام اینها میگی من فرشته ام! احمقانه اس!

فرشته خندید. یک سیب زمینی برداشت و گفت: پس من احمقم! ولی می دونین من با این حماقت مشکلی ندارم. ولی صبر کنین ببینم!

ناگهان از جا پرید و با هیجان شدید از کشف جدیدش پرسید: شما یه خواهر دیگه دارین؟

بهراد با تظاهر به ترس چشمهایش را بست و سرش را عقب برد. نالید: به خاطر خدا فرشته! این که من یه خواهر دیگه داشته باشم اینقدر عجیبه؟

فرشته با سر خوشی سر جایش نشست. پاکت سس را روی سیب زمینی هایش خالی کرد و گفت: عجیب نیست هیجان انگیزه! اینقدر دلم می خواست خواهر برادر داشتم! بچگیام یه همسایه داشتیم اونم مثل من خواهر نداشت. قرار گذاشتیم خواهر هم باشیم. ولی خونشونو فروختن و از محلمون رفتن. ما هم از اون محل رفتیم. الانم شوهر کرده رفته لاهیجان. از هم بی خبر نیستیم. ولی خیلی وقت یه بار میشه که یه تلفنی نامه ای خبری بگیریم.

بهراد نفس عمیقی کشید و آرام گفت: خواهر منم شوهر کرد رفت تبریز.

فرشته سر برداشت و با همدردی گفت: آخخخ... تبریز خیلی دوره!

بهراد سری به تأیید تکان داد و بدون جواب خودش را با سیب زمینی هایش مشغول کرد.

فرشته یک سیب زمینی را آرام آرام خورد و بعد پرسید: اسمش چیه؟

بهراد برخاست. برای خودش یک لیوان چای ریخت و با لحنی بی تفاوت گفت: بهناز.

+: چرا قهرین؟

بهراد پشت میزش برگشت. بدون این که به اون نگاه کند، گفت: اون قهر نیست، من حوصلشو ندارم.

فرشته آه بلندی کشید و گفت: حیف!

بهراد بی توجه به او فبلت را پیش کشید و روشنش کرد.گفت: هه! هنوز کار می کنه. فقط شیشه اش ترک داره دست رو می خراشه. اینجا یه چسب محافظ داشتم به نظرم.

مشغول جستجو توی کشویش شد. فرشته رو گرداند و فکر کرد: نمی خواد درباره ی خواهرش حرف بزنه...

چند لحظه صبر کرد ولی طاقت نیاورد. با غصه گفت: حتماً دلش براتون خیلی تنگ شده!

بهراد با تظاهر به بی توجهی به دقت مشغول چسب زدن روی صفحه ی ترک خورده ی گوشی شد.

فرشته مکثی کرد و چون جوابی نشنید، با لحن مضحکی گفت: خوب شد شما داداش من نیستین و الا تا حالا از غصه مرده بودم!

بهراد در حالی که همچنان به شدت مشغول بود، غرید: آره خوب شد داداش تو نیستم.

بعد از چند لحظه ادامه داد: واقعاً مایه ی ننگ خانواده بود یه دختر به این خوبی و یه پسر به این مزخرفی!

فرشته دیگر طاقت نیاورد. از جا پرید. روبروی او ایستاد. روی میزش خم شد و دستهایش را ستون بدنش کرد. با عصبانیت گفت: میشه اینقدر از خودتون بد نگین؟! اینقدر میگین که خودتونم باورتون شده! اگه نمیرین با خواهرتون آشتی کنین واسه اینه که می ترسین پستون بزنه. اگه سهیلا ولتون کرده واسه اینه که زیادی نازشو خریدین. اون همه کادو، اون همه قربون صدقه رفتن، شما رو یه ترسو جلوه داده. دخترا احتیاج به یه مرد قوی دارن. کسی که پشتیبان باشه نه نوکر دست به سینه! شما قوی هستین. وقتی که عشقی برای از دست دادن نباشه با تمام توانتون مردانه پشتیبانی می کنین. همونطور که دارین کمک من می کنین. چون بین ما چیزی نیست که بترسین که از دستم بدین. ولی برای سهیلا اینطوری نبوده. برین برای عشقتون بجنگین. عشق رو گدایی نکنین. شما لیاقتتون بیشتر از این حرفاست.

خسته از داد زدن بی وقفه اش روی مبل افتاد. بهراد جا خورده و نگران سعی می کرد عصبانیت او و حرفهایش را در ذهنش تجزیه و تحلیل کند.

فرشته سر به زیر انداخت و بعد از چند لحظه آرام گفت: معذرت می خوام. اگه می خواین اخراجم کنین همین الان بگین. من طاقت شنیدنشو دارم.

بهراد تبسمی کرد و به او که همچنان سر در گریبان فرو برده بود چشم دوخت. بعد از چند لحظه گوشی شخصیش را برداشت و شماره ای گرفت. روی بلند گو گذاشت و آن را روی میز رها کرد.

فرشته آب دهانش را به زحمت قورت داد و با عذاب وجدان سر برداشت. صدای متعجب و خوشحال زنی پرسید: بهراد خودتی؟!!! بهراد قطع نکن!

بهراد تبسمی کرد و گفت: سلام.

صدای بهناز به بغض نشست. گرفته گفت: سلام. خوب هستی بهراد؟ سرماخوردگیت بهتره؟ از بابا جویای احوالت بودم.

بهراد نفسی کشید و سعی کردم آرامشش را حفظ کند. گفت: متشکرم. خوبم. زنگ زدم... عذرخواهی کنم.

+: عذرخواهی واسه چی؟ اگه بدونی چقدر دلتنگت بودم! داشتم دق می کردم بهراد! یه دونه داداش که بیشتر ندارم!

_: تو رو خدا گریه نکن!

+: قسم نده. نمی دونی چقدر خوشحالم!

صدای گریه ی بچه ای هم به گوش رسید. بهراد بی حوصله گفت: ببین بچه رم به گریه انداختی.

+: جونم مامان! ببین داییه! بگو دایی سلام!

بهراد نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. گفت: اگه کاری نداری...

بهناز با عجله حرفش را قطع کرد و گفت: ببین بهراد به روح مامان من به خاطر خودت مخالف بودم. می دونستم که این دختر وصله ی تو نیست. الانم از این که جدا شدین دلم خنک نشده. باور کن دلم برات میسوزه.

بهراد با لحنی تند و عصبانی گفت: زنگ نزدم که برام دلسوزی کنی یا بگی من می دونستم! من فقط می خواستم.... می خواستم این قهر بیخودی تموم بشه. دیگه هیچ وقت حرفی از اون ماجرا نزن. فعلاً خداحافظ.

بهناز با گریه تند تند گفت: باشه باشه. خداحافظ. ممنون که زنگ زدی.

بهراد غرید: خواهش می کنم.

و تماس را قطع کرد.

رو به فرشته که با لبخند نگاهش می کرد، کرد و با لحن مضحکی گفت: من یه فرشته ام!

لبخند فرشته عریضتر شد. با اطمینان گفت: هستین.

بهراد بی حوصله گفت: برو بابا! بیا اینم فبلت صحیح و سالم! یه قهوه فرانسه هم بذار.

فرشته از جا پرید. با لبخند فبلت را برداشت و به طرف قهوه ساز رفت.