X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

طبقه ی وسط (19)

جمعه 12 دی‌ماه سال 1393 ساعت 01:32 ق.ظ
سلام به روی ماهتون
شبتون قشنگ و پر از رویاهای طلایی

تلفن ثابت که زنگ زد از جا پرید و گوشی را برداشت. ضربانش بیخودی بالا رفته و نگران بود. صدایی از آن طرف خط پرسید: منزل آقای ایزدی؟

آهی کشید و گفت: نه اشتباه گرفتین.

گوشی را گذاشت. دوباره به طرف چایساز رفت و فنجانش را پر کرد. بهراد بدون این که نگاهش کند، گفت: فرشته اینقدر چایی نخور.

متعجب و ناراحت نگاهش کرد. گیج بود نمی فهمید چه می گوید. بهراد روی صندلی چرخانش نیم چرخی زد و رو به او پرسید: چرا اینقدر اضطراب داری؟ سپیده که آدم نمی خوره! چته آخه؟

فرشته با گیجی به فنجان چای نگاه کرد و گفت: چایی هنوز هست. بریزم براتون؟

_: من چایی نمی خوام! واسه اضطرابت میگم نخور.

بالاخره فرشته متوجه شد. خندید. جرعه ای نوشید و گفت: کی میگه!

بهراد هم در جوابش لبخندی زد و گفت: همون اسپرسو خور حرفه ای!

فرشته در دل به خود تشر زد: داری خیلی سربسرش می ذاری ها! چته امروز؟ هان؟ بهت خندیده پررو شدی! خجالت بکش دختر.

تلفن  ثابت زنگ زد. تک سرفه ای زد و گوشی را برداشت. پرسید: بله؟

سپیده با همان لحن موقر و رسمیش، البته با کمی صمیمیت گفت: سلام فرشته جان. ببخشید که اون موقع نتونستم جواب بدم.

فرشته نفس عمیقی کشید و آرام گفت: سلام. خواهش می کنم.

سر برداشت. از نگاه خندان بهراد خنده اش گرفت. رو گرداند و لبش را گاز گرفت. لب مبل نشست. دستش را زیر شالش برد و موهایش را چنگ زد. درباره ی مشکل پدرش به سپیده توضیح داد. سپیده با آرامش گوش می داد و هرجا که لازم بود سؤالی می پرسید. چند لحظه بعد فرشته کاملاً آرام گرفته بود. نفس عمیقی کشید و روی مبل راحت نشست و تکیه داد. اما بازهم نگاهش را از بهراد می دزدید. سنگینی نگاهش را حس می کرد و می ترسید باز خنده اش بگیرد.

سپیده پیشنهاد کرد اول ادلّه ی محکوم کننده ی شریک متواری پدرش را جمع آوری کنند تا مجبور به پرداخت قرضها نشوند و بتوانند با اعاده ی حیثیت از پدرش او را آزاد کنند.

فرشته با نگرانی گفت: ولی این خیلی طول می کشه!

_: ولی برای پدرت بهتره. اگه بتونیم ثابت کنیم که اشتباه شده، دیگه یه سابقه دار محسوب نمیشه و براش امتیاز بزرگیه.

سرش را بین دستهایش گرفت و گفت: هرجور صلاح می دونین عمل کنین. حق الوکاله رو هم با آقابهراد حساب کنین بعداً با من قسطی حساب می کنن.

_: نگران اون نباش. فعلاً تمام تلاشمون رو می ذاریم برای رفع اتّهام و سوء سابقه ی پدرت.

لبش را گاز گرفت و زمزمه کرد: متشکرم.

_: اگه کار دیگه ای با من نداری فعلاً خداحافظی می کنیم.

+: نه. متشکرم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

گوشی را روی میز گذاشت و سر به زیر انداخت. بهراد پرسید: چیه؟ اینقدر ترسناک بود؟

فرشته غرق فکر جواب داد: نه... نمی دونم.

_: بیخودی بزرگش می کنی.

+: می ترسم نتونه رفع اتّهام بکنه. اگه بابا تا عید نیاد من دق می کنم.

_: نگران نباش. من و سپیده هر کاری که از عهده مون بر بیاد برات می کنیم. قول میدم.

سر برداشت و به بهراد چشم دوخت. بعد از چند لحظه آرام پرسید: چرا؟

بهراد برخاست. قهوه ساز را روشن کرد و پشت به او گفت: دلیلشو قبلاً برات توضیح دادم.

فرشته التماس کرد: باید تمامشو باهام حساب کنین. نمی خوام زیر دینتون بمونم.

بهراد فنجان کوچک اسپرسو را برداشت و مطمئن گفت: نمی مونی.

به طرف او برگشت. جرعه ای نوشید و پرسید: کی اسباب کشی می کنین؟

با پریشانی جواب داد: نمی دونم. مامان امروز خودش میاد با خاله بلقیس حرف بزنه.

بهراد همان طور که کنار قهوه ساز ایستاده بود شکلاتی برداشت. فرشته نگاهش کرد و فکر کرد: انگار مجبوره قهوه ی تلخ رو به ضرب شکلات پایین بفرسته! خب نخور!

اما بر خلاف انتظارش بهراد شکلات را به طرف او پرت کرد و گفت: قیافشو! اینو بخور بلکه قند و فشارت بالا بیاد. رنگت سبز شده.

شکلات را توی هوا گرفت و به یاد روزهای مدرسه که خیلی خوب می توانست هرچه که به طرفش پرت می کردند را توی هوا بگیرد، لبخند زد.

شکلات را روی میز گذاشت و گفت: حالم خوبه. فقط... فقط یه کمی تهوع دارم. از اضطرابه. همه چی قاطی شده. این اسباب کشی و وکیل گرفتن و ....

حرفش را نیمه تمام گذاشت و سر به زیر انداخت. از احساس ناخوانده ای که بیشتر از همه پریشانش کرده بود چیزی نگفت.

بهراد در سکوت نگاهش کرد. فنجانش را سر کشید و توی سینک کوچک ظرفشویی گذاشت. تکیه اش را از دیوار گرفت و همان طور که به او چشم دوخته بود به طرف میزش برگشت. پشت میزش نشست. سر به زیر انداخت و در دل به خودش غر زد: چشماتو درویش کن بچه!

سهیلا خیلی خوشگلتر از فرشته بود. ولی زیبایی سهیلا کجا و روح پاک و سبک فرشته کجا؟ کنار سهیلا دائم نگران اشتباه کردن بود. بد قضاوت شدن. این که کاری نکند که سهیلا را برنجاند. تمام انرژی و تلاشش را برای خوشحال و راضی کردن او گذاشته بود و حالا خسته بود. خسته تر از آن که دیگر بتواند ناز بخرد. ولی فرشته نه منتظر ناز خریدن او بود نه دنبال مچ گرفتن هنگام اشتباهاتش! فرشته آرام بود و آرامش می کرد.

دستهایش را روی چشمهایش گذاشت و نفس عمیقی کشید. فرشته از جا پرید و با نگرانی پرسید: باز سردرد شدین؟

دستهایش را از روی صورتش برداشت و آرام نگاهش کرد. تبسمی کرد و پرسید: قدت چقدره؟

فرشته دستی روی سر خودش کشید و با لحن خنده داری گفت: خیلی درازم نه؟! خب دیگه این بابای ما از مال دنیا که چیزی نداشت که بهمون بده یه قد دراز داده که اقلاً به نردبوم احتیاج پیدا نکنم.

بهراد لبخندی زد و گفت: خیلی هم خوب! فقط می خواستم ببینم از من بلندتری یا کوتاهتر؟

فرشته ابرویی بالا انداخت و با بدبینی پرسید: چرا اون وقت؟

واقعاً چرا؟! بهراد کلافه برخاست و در دل به خودش غر زد: آخه اینم سؤال بود که تو کردی؟ توضیحتم که دیگه عذر بدتر از گناه!

پشت به فرشته کرد و بدون جواب الکی مشغول شستن دستهایش شد. برای این که بیکار نباشد یکی از فنجانهای زیر شیر را هم برداشت که بشوید. فرشته به تندی گفت: بذارینش الان میشورم. ببخشید به خدا! حواسم رفت به این سپیده خانم و رفع اتّهام، اینا موند. بذارین میشورم.

بهراد فنجان را شست و توی آبچکان گذاشت. فنجان بعدی را برداشت و بدون این که به او نگاه کند پرسید: من حرفی زدم؟ امدم دستمو بشورم، اینارم یه آب می کشم. چار تا فنجون شستن هیشکی رو نکشته. برو به کارت برس. به علی مرادی هم زنگ بزن بگو اگه با تیپاکس نشد با اتوبوس بفرسته.

فرشته سردرگم گفت: چشم.

تلفن را زد. فبلت را برداشت و کلافه روی مبل نشست. امروز همه چی بهم ریخته بود. بهراد هم عجیبتر از معمول شده بود. حضورش کلافه اش می کرد. کاش بیرون می رفت. انگار هوای اتاق هم گرمتر از همیشه بود.

سر برداشت. نگاهی به شعله ی بخاری انداخت و فکر کرد بلند شود و کمی آن را کم کند.

بهراد دست از ظرف شستن کشید. دستهایش را با حوله ی کوچک کنار ظرفشویی خشک کرد و به فرشته که با حالتی عصبی پیامها را می خواند و جواب میداد نگاه کرد. پرسید: گرم نیست؟

فرشته ترسیده و متعجب سر برداشت. فکرش را خوانده بود؟! همه اش را؟!!!

دستپاچه گفت: بله یه کمی گرمه.

شعله بخاری را کم کرد. به طرف جالباسی رفت. پالتویش را برداشت و گفت: گذاشتم رو شمعک. اگه سردت شد زیادش کن. یه چند تا کار بیرون دارم میرم انجام بدم. چیزی نمی خوای؟

او بی هوا پرسیده بود و فرشته هم بی منظور با لبخند عریضی گفت: چرا! بستنی!

هر دو برای لحظه ای حیرت زده بهم نگاه کردند. لبخند روی لب فرشته آرام خشکید. بهراد دستهایش را مشت کرد.

فرشته دستپاچه برخاست و گفت: ببخشید الکی گفتم. اتاق گرم شده یه مزخرفی از دهنم پرید. به خود نگیرین.

و خنده ای هم برای عادی کردن فضای اتاق چاشنی کلامش کرد. بهراد تبسم کمرنگی کرد و گفت: باشه. خداحافظ.

+: خداحافظ.

از در که بیرون رفت فرشته آه بلندی کشید و خودش را روی مبل رها کرد. بهراد از توی راه پله برگشت و گفت: شالمو جا گذاشتم.

فرشته دوباره از جا پرید. بهراد گفت: بشین. خداحافظ.

+: خداحافظ.

روی مبل نشست و صبر کرد تا صدای باز و بسته شدن در خروجی را شنید. روی کاناپه دراز کشید و سرش را روی دسته ی نرمش گذاشت. سردش شد. بلند شد، کمی بخاری را زیاد کرد. ژاکتش را هم پوشید و دوباره دراز کشید. سرش خیلی درد می کرد و اعصابش حسابی بهم ریخته بود. کاغذ شکلاتی را که بهراد به طرفش پرت کرده بود را باز کرد و روی میز رها کرد. شکلات را در دهان گذاشت و مزه مزه کرد. با خودش گفت: سعی کن با شکلات خوب بشی. اینجا مسکّن نداریم!

فبلت را برداشت. از بد روزگار از همیشه کمتر پیام داشت. همه را ظرف چند ثانیه جواب داد و هرچه صبر کرد پیام دیگری نیامد. یک بازی باز کرد و سعی کرد خودش را سرگرم کند. اما بیشتر از چند دقیقه نتوانست تحملش کند. دست دراز کرد. فبلت را روی میز گذاشت. به پهلو چرخید و فکر کرد که چه دلایلی برای رفع اتهام از پدرش می تواند ارائه کند.

 

بهراد با قدمهای سریع به طرف خانه ی خاله بلقیس رفت. کلید انداخت و وارد حیاط شد. با دیدن مادر فرشته و خاله بلقیس که مشغول تعارف و خداحافظی بودند، لبخندی زد و جلو رفت. سلام و علیک گرمی کرد. خاله بلقیس با خوشحالی گفت: گلی خانم مادر فرشته جون هستن.

بهراد سری تکان داد و گفت: بله دیشب افتخار آشناییشون رو داشتم.

گلی خانم لبخندی زد. با دیدن بهراد بی اختیار بغض کرد و گفت: خدا حفظت کنه پسرم. خدا مادرتو بیامرزه و پدرتو برات نگه داره.

بهراد دستی به سرش کشید و خجالت زده گفت: لطف دارین. با اجازتون.

خواست به طرف ماشینش برود ولی برگشت و گفت: اگه جایی می خواین برین برسونمتون.

بعد از کلّی تعارف و تکلّف گلی خانم به زحمت سوار ماشین شد و نشست. بهراد گفت: ببخشید. این شاسی بلند حسابی اسباب دردسره.

گلی خانم خندید و گفت: نه بابا تو که جوونی. اگه الان اینجور چیزا سوار نشی می خوای به سن من با درد پا سوار شی؟! خیلی هم خوبه. نوش جونت.

_: متشکرم. سلامت باشین.

ماشین را بیرون زد و پیاده شد تا در گاراژ را ببندد. با وجدان خودش درگیر بود. فکر کرد: الان اگه بدونه به دخترش نظر داری بنده خدا دور از جونش سکته می کنه! تازه الانم بیای و هیچی نگی، وقتی به لطف خدا شوهرش آزاد شد، می تونن بهت بگن نه؟! لیاقت توی پست فطرت یه "نه" جانانه است که تو امانت مردم خیانت کردی. فکر کردن چشم پاکی! دختر مثل دسته گل رو فرستادن پیشت تو هم که یهو چشمات باز شده و به به!

نفس پر از حرصی کشید. گلی خانم با ناراحتی پرسید: چیزی شده پسرم؟

لحظه ای نگاهش کرد و با لبخند گفت: نه نه هیچی نشده.

+: حتماً دیرت میشه. همین جا پیادم کن خودم میرم.

_: نه دیر نمیشه. خیالتون راحت باشه.

+: نه به خدا از کار و زندگی میفتی. نگه دار خودم میرم.

_: این چه حرفیه گلی خانم؟ اگه کار داشتم بیخودی تعارف نمی کردم. می رسونمتون.

باید می گفت از ترس دخترش از دفتر بیرون زده است؟! حرفی نزد. در عوض از سپیده گفت و این که وکالت همسر او را به عهده گرفته است. این که نگران حقّ الوکاله اش نباشد و سپیده تمام تلاشش را برای رفع اتّهام و اعاده ی حیثیت آقای سحابی می کند. گلی خانم هم کلّی دعای خیر و تشکّر کرد و بالاخره جلوی در تولیدی پیاده شد.

بهراد دستی به صورتش کشید و توی آینه ی ماشین نگاه کرد. دنده عقب گرفت و از کوچه خارج شد.

به یکی دو تا معاملات املاک سر زد. بالاخره توانست آپارتمان جمع و جوری برای پسرخاله اش پیدا کند. ولی هنوز ساختمانش کامل نشده بود و باید پیش خرید می کرد. با چند تا تلفن و توضیحات، قرارهای اولیه را گذاشت و به طرف دفترش برگشت. حالش بهتر شده بود و احساس می کرد می تواند دوباره خونسرد باشد.

جلوی دفتر پارک کرد. از ماشین پیاده شد و ناگهان با ناراحتی فکر کرد: آخ! براش بستنی نخریدم!

وارد کافی شاپ شد. سهند با یک سینی قهوه و کیک از جلویش رد شد و سلام کرد. زیر لب جوابش را گفت و منتظر شد تا کارش تمام شود.

سهند سینی را جلوی مشتری گذاشت و به طرف بهراد برگشت. دستی سر شانه اش زد و پرسید: احوال جناب مجنون چطوره؟

غرغر کرد: برو بابا.

سهند پشت یخچال ویترینی رفت و پرسید: امرتون؟

خم شد و توی یخچال کمی کیکها را جابجا کرد تا ظاهر بهتری به ویترین بدهد.

بهراد آرنجهایش را روی یخچال گذاشت و پرسید: بستنی چی داری؟

ابروهای سهند بالا رفت. سر برداشت و پرسید: چی شده تو سرما هوس بستنی کردی؟

آرام گفت: واسه خودم نمی خوام.

سهند چرخید و بدون این که به او نگاه کند، جدی پرسید: مهمون داری؟

بهراد دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد موازی او که به طرف فریزر می رفت راه افتاد. با لحنی بی تفاوت گفت: نه.

سهند در فریزر را باز کرد. بستنی های رنگی توی ظرفهای مختلف بودند. لبخندی زد و گفت: پس میوه ای بدم.

بهراد از این طرف فریزر سر کشید. نگاهی به بستنی های شکلات و قهوه کرد و گفت: شکلاتیم به نظرم خوبه.

سهند سر برداشت و گفت: کم ما رو سر کار بذار داداش! واسه خودت که نمی خوای. فرشته خانمم هم هربار بستنی می خواد میوه ای می گیره.

بهراد با اخم گفت: جدی جدی باورت شده که خواهرته!

سهند سر به زیر انداخت. مشغول گذاشتن توپهای رنگی بستنی توی قیف بیسکوییتی شد. در همان حال گفت: چرا که نه؟ یه داداش که بیشتر نداریم. از خدامه که خوشبخت باشی.

قیف را به طرفش گرفت و لبخند صلح جویانه ای زد.

بهراد نتوانست قهر بماند. سری به تاسف تکان داد و گفت: خیالات خام نکن. فکر نمی کنم بشه.

سهند متبسّم پرسید: چرا که نه؟ کی بهتر از تو؟

بهراد آهی کشید و جوابی نداد. کیف پولش را بیرون کشید و پرسید: چقدر شد؟

سهند گفت: بذار جیبت. کم سر پول رنگ و نقاشی رو اعصابم نرفتی! این یکی رو به جون بهراد نمی گیرم.

_: به جون خودت!

=: خب به جون خودم. یه میکس شکلات و قهوه برای خودت بدم که اون بنده ی خدا به دلش بگیره بتونه مال خودشو بخوره؟

_: اگه پولشو می گیری بده.

=: لوس نشو.

_: دو تا پاکتم سیب زمینی سرخ کرده بده.

سهند ابرویی بالا انداخت و به طعنه گفت: رودل نکنی یه وقت!

_: تو پولشو بگیر من چیزیم نمیشه. خیالت تخت.

بعد هم تا سهند داشت سفارشش را حاضر می کرد، پول را کنار صندوق گذاشت. بستنی و پاکتهای سیب زمینی را گرفت و قبل از آن که سهند بتواند باز سر پول نگرفتن چانه بزند بیرون رفت.

به زحمت همه را توی یک دست گرفت و با کلید در را باز کرد. داخل شد. با پشت پاشنه به آرامی در را بست و تازه به یاد آورد که می توانست زنگ بزند! بهتر هم بود. بی خبر وارد نمیشد. شاید بنده خدا فرشته راحت نشسته باشد و اینطوری بی خبر بد میشد. فکر کرد: حتماً صدای باز و بسته شدن در رو شنیده دیگه!

سعی کرد کمی آرامتر از پله ها بالا برود تا مثلاً فرشته فرصت کند به وضعیت عادی برگردد. ذهنش بی اجازه مشغول رویاپردازی شد. اگر روزی می توانست با فرشته ازدواج کند، یک روز که مثل امروز فرشته هوس بستنی کرده بود...

با لبخندی بر لب بالای پله ها رسید. سینه ای صاف کرد و گفت: سلام.

با دیدن فرشته که روی مبل خوابش برده بود جا خورد. رویای شیرینش بی اجازه به راه خود رفت. شاید با یک لبخند مهربان بالای سرش می رفت و می گفت: خانم خانما بیدار شو برات بستنی گرفتم. تازه سیب زمینیم هست!

فرشته با صدای سلامش از خواب پرید. ولی گیج بود و نمی فهمید کجاست. دستی به پیشانی دردناکش کشید و فکر کرد: کی بود سلام کرد؟

چشمهایش را باز کرد. اولین چیزی که دید فبلت و کاغذ شکلات روی میز جلویش بود. یعنی چی؟

ناگهان به خود آمد! وحشت زده چنان از جا پرید که با همان سرعت به زمین خورد! فبلت از روی میز شوت شد و به دیوار روبرویی برخورد کرد. این بار واقعاً شکست. فرشته وحشت زده و ناامید به فبلت نگاه کرد و شالش را که عقب رفته بود جلو کشید.

بهراد سر پا نشست و با نگرانی پرسید: خوبی؟ کاش زنگ زده بودم! حتی یه درصدم فکر نکردم خواب باشی. دیدم صبح حالی نداری. باید...

فرشته خجالت زده روی زمین نشست و به بستنی ها و کیسه ی محتوی پاکتهای سیب زمینی خیره شد. با حیرت زمزمه کرد: بستنی گرفتین؟

بهراد انگار تازه به یاد آورد. کیسه را روی میز گذاشت. بستنی میوه ای را به طرف او گرفت و گفت: آره. سهند گفت میوه ای می خوری. ولی اگه شکلات و قهوه می خوری اینو بگیر. برای من فرقی نمی کنه.

باز به نجوا جواب داد: نه همین خوبه. خیلی ممنون.

بستنی را گرفت و بغض کرده از خجالت نالید: فبلت شکست.

بهراد نیم نگاهی به آن انداخت و گفت: بی خیال. خوبی؟ جاییت نشکسته؟

فرشته به زحمت از روی زمین برخاست و روی مبل نشست. سر به زیر گفت: خوبم ولی شکستمش! همش خرج می ذارم رو دستتون!

بهراد بی حوصله گفت: برو بابا! بخور تا آب نشده. جدی شکلات نمی خوای؟ خوشمزه تره ها!

سر برداشت و لبخندی زد. آرام گفت: نه. میوه ای بیشتر دوست دارم.

با خجالت کمی خورد. انگار قندش پایین افتاده بود که اینقدر دلش بستنی می خواست. خوشمزه هم بود!

بهراد پشت میزش نشست. لپ تاپ را باز کرد و در حالی که بستنی می خورد به خود تشر زد: آدم باش. چیه غرغر می کنی می خوای رو مبل روبروش بشینی؟! تا همین جاشم کلی پررویی کردی! حقت بود گوشی گرانبهات بشکنه!

فرشته از جا برخاست. به طرف گوشی رفت. یک تکه از جلد شکسته و جدا شده بود. شیشه اش هم کلی ترک برداشته بود. تکه ی جلد و گوشی را برداشت. به طرف بهراد برگشت و با عذاب وجدان گفت: ببینین می خواین دیگه اصلاً بهم حقوق ندین. با این وضع بدهکاریهای من به شما...

بهراد بی اختیار خندید. عاشق این مهربانی اش بود! گفت: اونو ولش کن. بستنی تو بخور آب شد. سیب زمینیم گرفتم. امروز...

به دنبال بهانه ای دستش را توی هوا تکان داد. با کمی مکث ادامه داد: امروز گشنم بود.

فرشته به زحمت لبخند زد. سر به زیر انداخت و آرام گفت: واسه خودتون می گرفتین. چرا زحمت کشیدین؟

دلش می خواست سرش را به دیوار بکوبد. از جا برخاست. فبلت را از او گرفت و به تندی گفت: بشین بخور اینقدرم حرف نزن! اونی که مهمه گوشی نیست. اطلاعات توشه که قابل بازیافته. مطمئن باش. از همه شون بک آپ دارم.

گوشی را روی میز انداخت. پاکتهای سیب زمینی را در آورد. مال خودش را روی میز کارش گذاشت و در دل به خودش گفت: سعی کن آدم باشی. باشه؟

فرشته به پشت سر او چشم دوخت و فکر کرد: کاش اینقدر خوب نبودی که اینقدر عذاب وجدان نگیرم. اگه اینقدر خوب نبودی می تونستم بگم هر بلایی سرت میاد حقته. ولی حالا... آخه من چه جوری پول اون گوشی رو جور کنم؟

نشست و به بستنی که داشت آب میشد نگاه کرد. زهرش شده بود ولی به زحمت خورد.

بهراد صفحه ی لپ تاپ را به طرف او برگرداند و گفت: این مدل رو ببین! حافظش از قبلی بیشتره. قیمتشم به نسبت امکاناتش مناسبه. نظرت چیه؟ سفارش بدم؟

فرشته با چشمهای اشکی به فبلتی که بهراد می گفت نگاه کرد و گفت: قیمتش زیاده. میشه یه چیز ارزونتر بگیرین که بشه از حقوق من...

بهراد بی حوصله گفت: فرشته بس کن. افتادی زمین. اگه به جای گوشی پای تو می شکست چه خاکی باید تو سرم می کردم؟ به نظرت همین خوبه؟ بخرم؟

فرشته زمزمه کرد: هرچی دوست دارین بخرین.

_: خیلی خب. بستنی تو بخور داره چکه می کنه.