نمای وبلاگ طبقه ی وسط (18) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (18)

شنبه 6 دی‌ماه سال 1393 ساعت 04:27 ب.ظ
سلام به دوستای خوشگلم
دلم می خواست حالا که داستان رو روال افتاده و رفته تو مود عاشقانه بیشتر بنویسم ولی مثل همیشه فرصت ندارم. اینو داشته باشین تا فرصت بعدی.
خوش باشین

مامان داشت با حبیب حرف میزد. فرشته توی درگاه اتاق پشت در بسته نشسته بود و دعاهای خیر مادرش را برای بهراد می شنید و در دل فکر می کرد کاش بهراد ماشینش را نفروشد. مگر توی زندگی اش چقدر دلخوشی داشت که همین اسباب بازیش را هم از دست بدهد؟

مامان که گوشی را گذاشت از جا برخاست. نفس عمیقی کشید و رفت که بخوابد. مامان در را باز کرد و گفت: حبیب خیلی ازش تعریف کرد. می گفت تنها عیبی که تا حالا ازش دیده بوده مال دوستی و پول جمع کردنش بوده که بنده خدا این عیبم نداره. حتی تو پولشم همیشه دقت داشته که حلال باشه. خلاصه که گفت اگه خودش گفته؛ حتماً دنبال کار خیری بوده و شرّی تو حرفش نیست.

فرشته پوزخندی زد و فکر کرد: مال دوستی! پول جمع کردن! طفلکی بهراد!

مامان آهی کشید و چون جوابی از فرشته نشنید گفت: بیا سفره بنداز شام بخوریم.

با بی میلی از جا برخاست. سفره را انداخت. وقتی شروع به خوردن کردند، گفت: به خاله بلقیس گفتم. یه اتاق تو حیاط دارن بهمون اجاره میدن. امروز رفتم تمیزش کردم.

مامان با تعجب پرسید: مگه نگفتی اضافه کار دارم؟

بدون این که روی نگاه کردن به مادرش را داشته باشد، گفت: چرا گفتم. می خواستم سورپریز بشه.

_: اجارش چقدره؟

+: نپرسیدم. خاله بلقیس مهربونتر از این حرفاست. مطمئنم زیاد نمیگه. یه اتاقه دیگه. مگه چقدر میشه؟

_: هرچقدر. باید می پرسیدی. باید طی می کردی. اصلاً خودم فردا مرخصی می گیرم میام باهاش حرف می زنم.

+: باشه.

_: حالا تو چته؟

سر برداشت و با دستپاچگی ای که می کوشید پنهانش کند، پرسید: من؟ من طوریم نیست!

_: از چیزی ناراحتی؟

+: نه.

_: به من نگاه کن فرشته! چی شده؟

سر برداشت و به مادرش چشم دوخت. کلی خجالت و ناراحتی داشت که خودش هم درست دلیلش را نمی دانست.

دوباره چشم از او برگرفت و گفت: از آقابهراد خجالت می کشم. نمی خوام زیر دینش باشم. خودم کم کم دارم قسطا رو میدم.

مادرش با بدگمانی پرسید: چیزی ازش دیدی؟ چرا هیچی نمیگی؟ درست حرف بزن بچه!

سر برداشت. نگران و دستپاچه گفت: نه نه هیچی ازش ندیدم. اون خیلی مرد خوبیه. خیلی بهتر از اون که حبیب میگه. چشم پاک، نجیب، دست و دل باز... من فقط...

سر به زیر انداخت و آرام ادامه داد: فکر می کردم خودم می تونم درستش کنم.

مامان غرغرکنان گفت: این مبلغ اون قدری نیست که من و تو بتونیم درستش کنی. اگه بهش اطمینان داری بذار کمکمون کنه. من مطمئنم که اشتباه نمی کنی. بالاخره این چند وقت صبح تا شب باهاش بودی. آدم ناپاک زود خودشو لو میده.

فرشته سر به زیر، سر به تأیید تکان داد و در حالی که لقمه ای بر می داشت آرام گفت: نه اون پاکه. خیلی پاکه.

مامان آهی کشید و گفت: ولی تو یه چیزیت میشه!

+: خجالت می کشم. همین الانشم داره زیادی بهم حقوق میده.

_: بیخود! لازم نیست خجالت بکشی. بابات بیاد بیرون جبران می کنیم. فکر کردم اگه بتونیم یه جایی پیدا کنیم با بابات ساندویچی ای چیزی بزنیم خوب میشه. آشپزیش خوبه. منم کمکش می کنم. هرچند که کار منو قبول نداره و خیلی خوشش نمیاد تو دست و پاش بپلکم ولی خب...

از یادآوری غرغرهای شوهرش لبخندی پرحسرت بر لبش نشست و ادامه داد ولی اینقدر دلتنگشم که عیبی نداره. بذار هرچی می خواد غر بزنه.

فرشته سر برداشت و متبسم به مادرش نگاه کرد. او هم دلتنگ بود. خیلی دلتنگ بود.

مامان بغضش را فرو داد و به تندی گفت: بخور. یخ کرد. فردا صبحم به آقابهراد بگو دستش درد نکنه. قبول می کنیم. خدا یک در دنیا صد در آخرت بده. خدا پدر و مادرشو براش نگه داره.

فرشته زمزمه کرد: مادرش فوت کرده.

_: الهی بمیرم. خدا رحمتش کنه. خدا سایه پدرشو بالای سرش نگه داره. خدا بهش زندگی خوب و راحت بده...

دعاهای مادر ادامه داشت. فرشته به آرامی غذایش را خورد و مشغول جمع کردن سفره شد.

شب خوابش نبرد. تا صبح با آرامشی بی سابقه به سقف چشم دوخته بود. اگر بابا می آمد و دوباره دور هم بودند...

دم به دم صبح می خواست بخوابد که شماطه ی نماز صبح مادرش زنگ زد. نخوابیده برخاست. نمازی خواند و آماده شد که برود. مامان که هنوز سر سجاده بود گفت: یه لقمه بخور بعد برو.

خواب آلوده گفت: دیرم میشه. همون جا می خورم. خداحافظ.

احساس سبکی می کرد. بیشتر راه را دوید. وقتی رسید با همان سرعت از پله ها بالا رفت. بهراد با عجله از دفتر بیرون آمد. چهارچوب را گرفت که نیفتد. با نگرانی پرسید: طوری شده؟

فرشته خندید و ایستاد. گفت: سلام. نه چطور؟

بهراد نفسی کشید و با بی حوصلگی گفت: علیک سلام. پس چرا می دوی؟

فرشته مکثی کرد و متفکرانه گفت: من خیلی روزا با عجله میام بالا. خب سرده می خوام زودتر برسم به بخاری.

بهراد به طرف میزش رفت و گفت: ولی امروز از تو خیابون داشتی می دویدی. از پنجره دیدم.

فرشته دستهایش را روی بخاری گرفت و پشت به او پرسید: پنجره ایرادی پیدا کرده بود یا اشتباهاً بازش گذاشته بودم؟

بهراد روی صندلی اش لمید و رو به لپ تاپش با بی تفاوتی گفت: نه. ایرادی نداشت. بازم نبود. چطور مگه؟

فرشته تبسمی کرد. برگشت و دو تا لیوان برداشت. پرسید: چایی براتون بریزم؟

_: بریز. نگفتی منظورت چی بود.

فرشته با احتیاط گفت: همیشه به من میگین نرو پشت پنجره.

در دل به خودش تشر زد: حالا که بیچاره می خواد لطف به این بزرگی بهت بکنه بهش طعنه می زنی؟!!!! خوبه بیفته رو لج و دیگه کمک نکنه؟؟؟؟

امّا بهراد پوزخندی زد و گفت: نه که تو خیلیم رعایت می کنی! دائم پشت پنجره ای و با تغییرات جوّی و پرنده چرنده ها صفا می کنی!

فرشته لیوان چای را با قندان جلویش گذاشت. با شوق گفت: من عاشق طبیعتم.

بهراد با همان پوزخند بدون این که نگاهش کند، گفت: می دونم.

فرشته لبخندی زد و با خوشرویی گفت: حالا هی مسخره کنین.

بهراد ابرویی بالا برد. نیم نگاهی به او انداخت و متعجّب پرسید: من مسخره کردم؟!

فرشته سر به زیر انداخت. حبّه قندی برداشت و گفت: حالا...

روی مبل نشست. فبلت را روشن کرد و مشغول خواندن پیامها شد.

ساعتی بعد از جا برخاست و گفت: راستی برم قندای آقاسهند رو پس بدم و ببینم پول رنگاش چقدر شده. زود میام.

بهراد بدون این که نگاهش کند غرّید: بشین. پول رنگ و نقاشی رو براش کارت به کارت کردم. قنداشم همون موقع که خریدم پس دادم.

فرشته با خوشحالی پرسید: جدّی قبول کرد؟ چقدر شد؟

_: به تو چه؟ گفتم که از حقوقت کم می کنم. تو چی؟ با مامانت حرف زدی؟ قبول کرد؟

+: آره کلّی هم دعاتون کرد. حالا باید برم چند تا از بدهکاراشو ببینم. ببینم تا چقدر میشه باهم کنار بیاییم.

_: وکیلش چی میگه؟

+: وکیل نگرفتیم. همه گفتن این وکیل تسخیریا کاری نمی کنن و درست نمیشه و این حرفا... چه می دونم. برای هر ماده قانونی تو دانشگاه هی اینترنتو زیر و رو کردم. یعنی اون وقتی که می رفتم. دیگه بعدشم همش با خود طلبکارا طرف شدم. اونی هم که پول رو بالا کشیده که خدا ازش نگذره، معلوم نیست کجاست.

_: بدون وکیل که نمیشه!

+: یعنی برم تقاضای وکیل تسخیری بدم؟

_: نه... می تونی با سپیده مشورت کنی. خواهر سهند. بذار ببینم شمارشو داشتم. نه تو همون فبلت دست خودته. بهش زنگ بزن. همه چی رو براش توضیح بده.

+: همین جوری بی مقدمه؟! بگم من کی هستم؟!

بهراد چشمهایش را گرد کرد و گفت: یعنی سپیده تو رو نشناسه؟ فکر می کنی سهند آلو تو دهنش خیس می خوره؟ عمراً!

+: بعد خواهرشم همین جوره؟ من نمی خوام همه از مشکلاتم خبر بشن.

بهراد خندید و گفت: سپیده؟ هرگز! حرف معمولی رو هم به زحمت می زنه. ما همیشه میگیم سهند حقشو خورده. شماره رو پیدا کن زنگ بزن. وکیل کاری ایه. حق الوکاله شم خودم حساب می کنم کم کم از حقوقت کسر می کنم.

فرشته لب برچید. با وجود اطمینان بازهم شک داشت که زنگ بزند. شماره را پیدا کرد و چون بهراد منتظر بود تماس را برقرار کرد.

صدای خانمانه ی موقری گفت: سلام آقای جم.

فرشته لبهایش را با زبان تر کرد و گفت: سلام. من فرشته ام.

سپیده خیلی رسمی گفت: سلام خانم. خوب هستین؟ اگه اشکالی نداره من ده دقیقه دیگه باهاتون تماس می گیرم. دفتر آقای جم هستین؟

فرشته ناراحت و دستپاچه گفت: بله. متشکرم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

بهراد خندید و گفت: چرا رنگت پریده؟ چی گفت مگه؟

فرشته فبلت را کنار گذاشت. از جا برخاست و گفت: گفت ده دقیقه دیگه خودش تماس می گیره. خیلی هم رسمی بود. مطمئنین خواهر آقاسهنده؟

بهراد صفحه وبی که داشت می خواند را زیر و بالا کرد و گفت: حتماً کسی تو اتاقش بوده که نمی تونسته جلوش حرف بزنه.

فرشته با حواس پرتی برای خودش فنجانی چای ریخت. بدون این که به بهراد تعارف کند، حبّه قندی برداشت و توی قاب پنجره نشست. زانوهایش را به بغل گرفت و جرعه ای نوشید.