X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (17)

دوشنبه 1 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:48 ب.ظ
سلام عزیزانم
امیدوارم از این قسمت هم لذت ببرین

نیم ساعتی بعد بهراد لباس عوض کرده و مرتب برگشت. دم در ایستاد و ساده و کوتاه به فرشته گفت: بریم.

رو به سهند پرسید: تو نمیای؟

سهند از بالای نردبام گفت: نه بابا گفتم که فعلاً ادامه میدم تا شام خاله جان حاضر بشه، اونم بخورم و برم.

بهراد ابرویی بالا انداخت و به طعنه گفت: شکرپنیر!

سهند گفت: شکرش درست. پنیرش چیه؟

بهراد دست بلند کرد و گفت: خنکی محض جنابعالی! بریم فرشته.

فرشته با ملایمت گفت: کم لطفی می کنین آقابهراد.

بهراد متعجب پرسید: در حق این؟! نه والا! نمی خواد ازش دفاع کنی. هیچ مشکلی در دفاع از خودش نداره. حالا هم بیا تا از نردبون پایین نیومده بریم که من زیر دست و پاش له نشم!

سهند خندید و گفت: خوبه می ترسی و بازم میگی! نمی ترسیدی چکار می کردی؟

_: این گردن ما از مو باریکتر. خداحافظ.

از خاله هم خداحافظی کردند و با فرشته بیرون آمدند. سوار که شدند، بهراد پرسید: به مامانت زنگ زدی؟

+: آره تو راه بود. با یکی از همکاراش داشت می رفت خونه. ممنون.

_: خواهش می کنم.

+: به نظرم آقاسهند دست دوم و سومم امشب تموم کنه!

_: آره رنگ پلاستیک خوبیش همینه. یه روزه سر و تهش هم میاد. سهندم بلده. قبل از کافی شاپ زدن یکی دو سال شاگرد نقاش بوده. سرمایه ای جمع کرد و امد کافه چی شد.

+: چه باحال! این آقاسهند هرروز یه روی تازه رو می کنه!

بهراد خوشش نیامد. چهره اش جدی شد و پرسید: چه روی تازه ای؟

+: مثلاً همین که پسرخاله ی شماست. من اوائل نمی دونستم. ظاهرتون هیچ ربطی بهم نداره.

بهراد با چهره ای درهم پرسید: مثلاً این موی بلند و شکم گنده اش خیلی جذّابه؟!

فرشته متعجب گفت: من نگفتم جذّابه!

بهراد قهرآلود گفت: گفتی باحاله.

فرشته گیج و استفهام آمیز به او چشم دوخت. بعد از چند لحظه با ناراحتی گفت: من... چشمم دنبال پسرخاله ی شما یا هیچکس دیگه نیست.

بهراد نفسش را پف کرد و غرید: خوبه.

فرشته رنجیده خاطر به او نگاه کرد و پرسید: مگه چکار کردم که اینجوری برداشت کردین؟ من که نگفتم بیاد کمک! تازه اگه قبول کنه پول نقاشیشم بهش میدم... البته شما هم... کمک کردین...

صدایش رفته رفته خاموش شد. رو گرداند و به قطرات باران که نم نم روی شیشه ی ماشین می نشستند چشم دوخت.

بهراد همان طور که چشم به خیابان دوخته بود، با لحن سرد رئیس مأبانه اش گفت: لازم نیست باهاش طرف بشی. تعارف می کنه. خودم حساب رنگ و نقاشیشو باهاش می کنم. بعداً از حقوقت کسر می کنم.

فرشته آهی کشید. دوباره بداخلاق شده بود! برای چی؟ خدا می دانست. نگاهی به کف دستهایش که جابجا لکه ی رنگ داشت انداخت. با سر ناخن یکی از لکه ها را تراشید.

چند دقیقه در سکوت گذشت. بهراد جلوی در خانه شان توقّف کرد. فرشته سر بلند کرد و گفت: خیلی لطف کردین. متشکرم. از قول منم به فرشته خانم تبریک بگین.

بهراد نگاهش نمی کرد. ظاهرش همچنان قهر بود. فرشته لب برچید و فکر کرد: ای بابا مگه چکار کردم؟!

دست روی دستگیره ی در گذاشت. دلش نمی خواست اینطوری برود. نمی خواست بهراد توی سوءتفاهم بماند. نمی خواست فکر بدی در باره اش بکند.

لبش را گاز گرفت. من من کنان گفت: امم... آقابهراد... اشتباه می کنین.

بهراد سر برداشت. نگاهش دیگر سرد نبود. معمولی بود. پرسید: درباره ی چی؟

فرشته سر به زیر انداخت و به زحمت گفت: آقاسهند. من واقعاً...

بهراد حرفش را قطع کرد و گفت: فراموشش کن. فقط... یه کمی... بی خیال... بیخودی حساس شدم.

فرشته سر برداشت و ملتمسانه پرسید: یه کمی چی؟ چرا حرفتونو نصفه می زنین؟

_: هیچی بابا. فراموشش کن. می خواستم درباره ی یه چیز دیگه حرف بزنم. ولی... باشه فردا.

+: تا فردا دلم هزار راه میره. الان بگین.

بهراد آهی کشید و رو گرداند. به همسایه ی فضولی که از پنجره سر کشیده بود و ماشینش را می پایید نگاه کرد. آرام گفت: برو همسایه ها دارن می بینن. برات بد میشه.

فرشته بی حوصله پف کرد و گفت: کار بدی نمی کنم که برام بد بشه. از اون گذشته ما داریم از این محله میریم. حالا بگین.

یک مرد جوان رد شد و با کنجکاوی توی ماشین را نگاه کرد. بهراد اخمی کرد و صبر کرد تا مرد رد شود.

همانطور که با نگاه مرد را بدرقه می کرد، آرام گفت: چند سال پیش که بابا سالهای آخر دبیریش رو می گذروند با راهنمایی یکی از همکارا، وام سنگینی گرفت که بره تو کار ساختمون سازی. می گفتن درآمد داره، اما بد زمین خورد. همون موقع مامانم مریض شد و خرج دوا درمون هم خیلی بیشتر از انتظارمون در اومد. هرچند برای اون حرفی نداشتیم. هرچی میشد می دادیم. شروع کردم به کار بلکه یه گوشه از خرجا رو بگیرم. از کارای کوچیک که سرمایه ای نمی خواست شروع کردم. اهل اینترنت بودم و می تونستم از دور و بر دنیا جنس پیدا کنم. برای هر ریالش زحمت کشیدم که بابا نیفته زندون. حتی بعضی از طلبکارا رو بدون خبر بابا می دیدم و چکا رو پاس می کردم. اینا رو گفتم که بگم درکت می کنم. ولی همون قدرم از یادآوری اون خاطره ها زجر می کشم. من اگه میگم می خوام کمکت کنم، به خاطر تو نیست. به خاطر خودمه. من تو کار کردن تو، مریضی مادرمو می بینم. پشت خم بابا رو می بینم. سخت می گذره برام. زودتر پیشنهاد نکردم چون قصد ازدواج داشتم. بالاخره نمیشد دست خالی زن گرفت. ولی الان یه مقدار سرمایه دارم به علاوه این ماشین که هر کیف و لذتی که می خواستم ازش بردم. دیگه کاریش ندارم.

نفس عمیقی کشید و همانطور خیره به روبرو ساکت شد.

فرشته در سکوت به او چشم دوخت. دلش می خواست دستهایش را بگیرد و ببوسد. سر به زیر انداخت. بعد از چند لحظه با صدای لرزانی پرسید: برای همین حقوقم یهو چهاربرابر شد؟ وقتی از حبیب دربارم تحقیق کردین، پولی که مال ماه بود شد هفتگی؟

مکث کرد. بهراد جوابی نداد. فرشته ادامه داد: من همین طوری هم مدیون شما هستم. شما خیلی به من لطف کردین. دارم قسطاشو میدم. سعی می کنم هرجوری شده تا آخر سال آزادش کنم. با طلبکارا حرف زدیم. یه مقداریش که جور بشه باقیشو رضایت میدن که آزاد بشه. نه این که طلبا صاف بشه ولی می تونه بیاد بیرون.

_: فرشته من چیزی ازت نمی خوام. دیشب دوباره کابوس شدم. کابوس اون روزای سرد و تلخ. بذار فراموششون کنم. تو لیاقتشو داری. مطمئنم که داری. اون چکا رو بده به من. طلبا رو صاف می کنیم. باباتو میاریم بیرون. من یه نفرم. خرجی ندارم. ماه به ماهم به خاله اجاره ندم بنده خدا هیچی نمیگه. همین الانشم نصف قیمت ازم میگیره. چکا رو نگه می دارم. کم کم با خودت و بابات صاف می کنم. بذار کمر مادرت صاف بشه.

برگشت و ملتمسانه نگاهش کرد. فرشته لب به دندان گزید و سر به زیر انداخت. با بغض پرسید: چه جوری جبران کنم؟

_: دارم بهت میگم این کار خودمو خوشحال می کنه. این روزا کم بدبختی نکشیدم. بذار منم آروم بگیرم. هیچی نمی خوام. پولمو پس می گیرم. نگفتم که هدیه میدم!

فرشته سر برداشت و از پشت پرده ی اشک نگاهش کرد.

بهراد آرام پرسید: مامانت خونه است؟

فرشته سر تکان داد و با صدای گرفته ای گفت: اوهوم. فکر کنم رسیده باشه.

بهراد در را باز کرد و گفت: میام با خودش صحبت می کنم.

باهم وارد شدند. مامان با تعجب و نگرانی نگاه کرد. فرشته بغض داشت.

مامان جلو آمد و پرسید: سلام. طوری شده؟!

فرشته به زحمت گفت: سلام. آقابهراد صاحبکارم هستن.

بهراد هم سلام کرد. فرشته به آشپزخانه رفت و دستهایش را زیر شیر آب گرفت. تنش داغ شده بود و قلبش از شدّت هیجان درد می کرد. توی دستهایش را پر از آب کرد و نوشید. شیر را بست و همان جا کنار کابینت سر خورد و روی زمین نشست. صدای حرف زدن بهراد با مادرش را می شنید. اما اینقدر غرق افکارش بود که نمی فهمید چه می گویند.

بعد از نیم ساعت بهراد رفت. مامان به آشپزخانه آمد. فرشته که حالش بهتر شده بود از جا برخاست. مامان گیج و پریشان گفت: هیچی هم نذاشت پذیرایی کنم. هی گفت مهمونم باید برم. بنده خدا... حالا باز به حبیب زنگ بزنم ببینم کار درستیه چکا رو بدیم دستش یا نه... تو چی میگی؟ این چند وقت چقدر شناختیش؟

فرشته آرام گفت: آدم خوبیه.

بدون این که بداند که چرا روی نگاه کردن به چشمهای مادرش را ندارد از آشپزخانه بیرون رفت.