نمای وبلاگ طبقه ی وسط (15) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (15)

چهارشنبه 19 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 11:02 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عذر تاخیر چه توضیحی بدم که هرچی بگم تکرار مکرراته!
ولی با یه پست پر و پیمون اومدم

فرشته صبح زود به بهانه ی اضافه کار از خانه بیرون زد. نمی خواست تا قبل از آماده شدن اتاق به مادرش بگوید. نزدیک دفتر بهراد نگاهی به ساعت انداخت. شش بود. ناگهان به صورتش زد و فکر کرد: اگه خاله بلقیس خواب باشه چی؟ بنده خدا گفت صبح، نگفت چه ساعتی! سهندم که گفت هفت میاد! الان برم زنگ بزنم بیدار شه چی؟ بهتره اول برم دفتر بهراد ازش بپرسم خاله بلقیس بیداره یا نه؟

زنگ دفتر بهراد را فشرد. بعد از یکی دو دقیقه بهراد پرسید: کیه؟

+: فرشته ام.

_: در قفله. وایسا بیام پایین.

پشت در از سرما قوز کرد و به صدای پاهای بهراد که نزدیک میشد گوش داد. کلید توی در چرخید و در باز شد. بدون این که منتظر وارد شدن فرشته بشود برگشت. کت پیژامه تترون راه راه تنش بود و پالتو هم روی دوشش انداخته بود.

در جواب سلام فرشته با صدایی خواب آلوده گفت: به نظرم امروز جمعه است.

+: خاک به سرم. فکر کردم شما بیدارین. می خواستم برم خونه خاله بلقیس، اینجا که رسیدم یهو نگران شدم نکنه خواب باشه.

بهراد در حالی که قفل در دفتر را هم باز می کرد، گفت: احتمالاً خوابه. معمولاً با خواب آور می خوابه. صبح زودتر از هشت و نیم، نه نمیشه بری سراغش.

فرشته با تردید گفت: ولی آقا سهند گفت... هفت میاد.

_: یه مزخرفی گفته. بنده خدا خاله بلقیس گناهی نداره.

+: ببخشید شما رم زابرا کردم.

_: تقصیر تو نیست، تقصیر این هومن دیوانه است که فکر می کنه اگه روز دامادیش کفش ایتالیایی نپوشه آسمون به زمین میاد. کشته منو بس تا صبح زنگ زده.

فرشته با چشمهای گرد شده پرسید: تا صبح زنگ زده؟!!! که چی اون وقت؟

بهراد پشت به او سر پا نشست. در حالی که بخاری را روشن می کرد، گفت: آخرین تماسش سه ونیم بود فکر کنم. هی می پرسه زنگ زدی؟ می فرستن؟ به کجا می فرستن؟ اگه به اینجا نفرستن رابط تو کشورای همسایه داری که براش بفرستن اون بفرسته برای ما؟ ببین من خودم یکی رو دارم. نه ببین ندارم خودت یه کاریش بکن...

از جا برخاست و خواب آلوده افزود: مخمو جوید تا صبح! مرتیکه سیریش. بدبخت زنش!

چرخید. دکمه ی چایساز را زد و چشم بسته خمیازه ای کشید. همانطور که از در بیرون می رفت غرغرکنان گفت: به این سهند چایی شیرینم زنگ بزن، بگو لازم نکرده هفت بیای. نه بیا خاله بلقیس بیدار باشه.

فرشته با یک دنیا شرمندگی پرسید: آقاسهند الان خواب نیست؟

از توی راه پله گفت: خب خواب باشه. بیدارش کن. بیخود می کنه وعده ی بیجا میده. بهتر از اونه خاله بلقیس رو با اون قلب خراب از خواب بپرونه.

فرشته آهی کشید. به طرف بخاری رفت و دستهای یخ زده اش را روی آن نگه داشت.

چایساز جوش آمد. چای دم کرد، فبلت را برداشت و نشست. صدای پای بهراد توی راه پله و بعد خروجش را از در شنید. توجهی نکرد. توی دفتر تلفن فبلت نگاه کرد. شماره ی سهند را پیدا کرد. مدتی با خودش کلنجار رفت تا بالاخره با عذاب وجدان روی آن کلیک کرد و کنار گوشش نگه داشت. اگر سهند هم خواب بود از خجالت آب میشد.

سهند نفس نفس زنان جواب داد: سلام مرغ کُرچ!

فرشته که منظورش را نفهمیده بود، خجالت زده یواش گفت: سلام. من فرشته ام.

_: الو... صدا نمیاد. بهراد به خاطر خدا از اون سوراخی بیا بیرون.

فرشته بلندتر گفت: سلام. من فرشته ام.

_: به سلام فرشته بانو! کله سحری تو دفتر این یارو چکار می کنی؟ یا تلفنش دستت مونده؟

+: راستش می خواستم برم خونه خاله بلقیس... اول اومدم اینجا. بعد آقابهراد میگه خاله بلقیس خواب آور می خوره، الان خوابه. ساعت حدود نه بریم. البته نمی خواستم مزاحم شما بشم. فقط آقابهراد میگه هفت در خونشون زنگ نزنین.

با شرمندگی ایستاد و از پنجره به بیرون سر کشید. ماشین بهراد جلوی در توقف کرد و خودش پیاده شد. از ترس این که او را ببیند عقب کشید و به سهند گوش داد.

_: باشه مشکلی نیست. پس من با بر و بچ میرم یه کله پاچه می زنیم ساعت نه اونجام. شما می خوری برات بگیرم؟

+: نه خیلی ممنون لطف دارین.

_: تعارف نکن خلاصه. به اون مرغ گوشه نشین کله پاچه نخور هم بگو جاش خالیه.

صدای پای بهراد توی راه پله می آمد. فرشته به سرعت گفت: چشم. حتماً. خیلی هم ممنون. خداحافظ.

_: خداحافظ.

بهراد با نصف نان سنگک و یک کیسه کوچک پنیر لیقوان وارد شد و گفت: سلام.

فرشته نگاهش را از او دزدید و تند گفت: سلام.

بهراد نان و پنیر را روی میز گذاشت و گفت: سر صبحی هوس سنگک کردم. سنگکم فقط تازش خوبه.

فرشته سری تکان داد و گفت: آقاسهند گفت با دوستاشون میرن کله پاچه ای، جای شما هم خالیه.

بهراد پالتو و شالش را آویزان کرد. پشت میزش نشست و گفت: حالم از بوش بهم می خوره. دو تا لیوان چایی بریز تا این نون بیات نشده.

فرشته چای ریخت. لیوان او را با قندان جلویش گذاشت و خودش عقب نشست.

بهراد بدون این که به او نگاه کند مشغول شد و گفت: حالا چرا اونجا می شینی؟ بیا بخور. راستی قندم گرفتم بالائه. یادم رفت بیارم.

+: نوش جان. من صبحانه خوردم.

_: یه لقمه نون پنیر جایی رو نمی گیره. بیا جلو. اون ماسماسکم بذار کنار. امروز جمعه اس.

فرشته با تردید برخاست. چای و فبلت را روی میز بهراد گذاشت و خودش روی مبل کنار میز نشست. بهراد نان را نصف کرد و جلوی او گذاشت. پنیر را هم وسط گذاشت و گفت: اگه اصرار داری حتماً با کارد پنیر برداری برو از بالا بیار.

فرشته سر به زیر انداخت و خجالت زده گفت: نه اصراری ندارم.

لقمه ای نان و پنیر گرفت و آرام خورد. این صبحانه خوردن دو نفره همان قدر که برایش مایه شرمندگی بود، به اندازه هم دلچسب و شیرین بود! هیچ وقت به بهراد به این چشم نگاه نکرده بود! از این که بهراد چشم پاک بود همیشه راضی و خوشحال بود. ولی حالا...

بهراد تکیه داد. لیوان چایش را برداشت و جرعه ای نوشید. به فرشته که غرق در خجالت شریک صبحانه اش شده بود، نگاه کرد. بد نبود اگر هرروز صبحانه را باهم می خوردند. یک وعده هم دو نفره باشد بهتر از همیشه تنهاییست. درست بود که این تنهایی انتخابی بود و می توانست بیشتر با دوستان و خانواده اش باشد اما... الان آمادگی روحیش را نداشت. فرشته خوب بود. درک می کرد. سؤال بیجا نمی پرسید. با بداخلاقی اش هم کنار می آمد.

انگشتش را گاز گرفت. نگاهش داشت زیادی هرز می رفت! صاف نشست و سر به زیر انداخت. لقمه ای نان و پنیر گرفت و به دنبال موضوعی برای صحبت گشت که فکر خودش را منحرف کند.

_: دیروز به اسدی زنگ زدی؟

فرشته گیج نگاهش کرد. بعد از لحظه ای گفت: بله گفتم که گفت شنبه تماس بگیرین.

_: اوهوم.

دوباره سکوت... سکوت بد بود. حس صبحانه ی دو نفره ی زن و شوهری را بیشتر می کرد. دست و دلش بیشتر می لرزید و حالش بد میشد.

عجیب این که فرشته هم همین حال را داشت و به دنبال راهی برای فرار می گشت. چرا بهراد امروز اینطوری شده بود؟! همه ی این روزها که صبح تا شب در سکوت یا ضمن صحبت کنار هم بودند این حس به هیچ کدام دست نداده بود. همه روزها یک رابطه ی خیلی عادی کاری داشتند. چرا امروز؟ چرا این حس؟ کلافه به ساعت نگاه کرد. لقمه توی گلویش مانده بود و پایین نمی رفت. جرعه ای چای نوشید.

بهراد هم کلافه بود. به دنبال موضوع صحبت، در حالی که نگاهش را از او می دزدید گفت: فرشته... یه اسپرسو دم می کنی؟

نفسش گرفت. کاش نگفته بود فرشته! اینطوری خواهش کردن حالت صمیمانه ای داشت. حالتی که اینجا جایش نبود.

فرشته نفسی کشید. بدون جواب برخاست. سعی کرد فکرش را به قهوه ساز معطوف کند. با دقت قهوه را پیمانه کرد.

بهراد سرش را بین دستهایش گرفت و در دل به خودش تشر زد: تو هنوز با زخمای قبلی کنار نیومدی! دوباره غلط می کنی فکر بیخود می کنی! حقت یه اسپرسوی تلخه که کاش میشد به جای گلو رو مغز منجمدت بریزی!

فرشته تا آماده شدن قهوه همان جا پشت به بهراد ایستاد. بالاخره توانست به خودش مسلط شود. نفس عمیقی کشید. فنجان کوچک را پر کرد و با صدایی که می کوشید شاد و عادی باشد، پرسید: با شکلات؟

بهراد سر به زیر غرید: نه.

فرشته نفس بلند دیگری کشید. باید این جوّ سنگین را می شکست. فنجان را جلوی بهراد گذاشت و با سرخوشی گفت: معدتونو آخر سوراخ می کنین با این همه قهوه ی تلخ! خاله بلقیس بیچاره حق داره اینقدر نگرانتون باشه. چایی نون پنیرتونو بخورین. قهوه چیه؟

خودش هم سرجای قبلی نشست. با اشتهای ظاهری لقمه گرفت و قبل از این که توی دهان بگذارد، پرسید: یه چایی دیگه براتون بریزم؟

بهراد سر برداشت و نگاهش کرد. از این که فضا را عوض کرده بود، خوشحال بود. دست زیر چانه زد و آرام گفت: نه ممنون.

جرعه ای اسپرسو نوشید. فرشته صبحانه اش را تمام کرد. خرده نانها را کف دستش ریخت و برخاست. پشت سر بهراد رفت. پنجره را باز کرد. با لبخند به لانه ی پرنده ها چشم دوخت و گفت: آخخخی... عاشقتونم!

بهراد دستی به پیشانیش کشید و فکر کرد: خوش به حال مردی که اینجوری عاشقش باشی!

از فکر ناخوانده ی خودش عصبانی شد. ته فنجان قهوه را توی گلویش خالی کرد و با حرص غرید: فرشته! یه اسپرسوی دیگه... لطفاً!

فرشته برگشت. پنجره را بست و گفت: به جان آقابهراد نمیشه! می خواین خودکشی کنین؟ من راههای ساده تری سراغ دارم!

فنجان خالی قهوه و لیوانها را برداشت و در حالی که به طرف سینک کوچک کنار اتاق می رفت، گفت: نکنین این کارو با خودتون. نمیشه که آدم به جای همه چی قهوه بخوره.

_: من نخوام تو نصیحتم کنی کی رو باید ببینم؟

فرشته شیر آب را باز کرد و با ناراحتی گفت: من معذرت می خوام. من شرمنده. ولی آخه...

نیم نگاهی به او انداخت و نالید: چشم. درست می کنم.

بهراد از گوشه ی چشم نگاهش کرد. دلش برایش سوخت. لپ تاپش را باز کرد. روی صندلی چرخید. پشت به او گفت: نمی خواد.

+: نه خب... درست می کنم.

بهراد چشمهایش را بست. باید می گفت که اسپرسو را برای تنبیه خودش خواسته است؟ برای این که به او فکر نکند؟... از آن همه مهربانی اش تبسم کرد. این دختر تمام وجودش قلب بود! مثل خاله بلقیس...

فرشته با دو دلی در قوطی قهوه را باز کرد. بهراد چشم باز کرد و گفت: نمی خواد. واقعاً نمی خورم.

فرشته قوطی را سر جایش گذاشت و کلافه پرسید: گردگیری بکنم؟ یه تی اینجا بکشم؟

_: نه. گفتم که امروز روز کار نیست.

+: پس من برم ساعت نه بیام.

_: نه.

+: پس چکار کنم؟

نه را بی هوا گفته بود. به فرشته که با بیچارگی نگاهش می کرد چشم دوخت. بیشتر از دو ساعت تا ساعت نه مانده بود. دهان باز کرد که بگوید: خب برو...

امّا به زبانش نیامد. احساس خلأ بدی می کرد. دلش نمی خواست برود. دلش نمی خواست وسط یک عالمه فکر و خیال بیخود غرق شود. امروز نمی خواست تنها بماند...

با اخم به فرشته نگاه کرد. افکارش بدجوری مغشوش و بهم ریخته بودند. فرشته وسط اتاق ایستاده بود و کلافه نگاهش می کرد.

از جا برخاست. پالتویش را برداشت و گفت: سرده. می رسونمت.

فرشته نالید: نه آقابهراد. مزاحمتون نمیشم. خودم میرم.

کاش اینطور التماس نمی کرد! لبهایش را بهم فشرد. پالتو را پوشید و گفت: می خوام یه سر برم خونه ی بابام. ماشینم جلوی دره. زحمتی نیست. برو پایین الان میام.

فرشته شانه ای بالا انداخت. همان طور که سهند می گفت مرغ بهراد اصولاً یک پا داشت و بحث کردن با او به جایی نمی رسید.

از در بیرون رفت. بهراد بخاری را خاموش کرد. کمی روی میزش را مرتب کرد و بیرون آمد. در دفتر را قفل کرد و از پله ها بالا رفت. چند دقیقه بعد در بالا را هم قفل کرد و با آرامش از پله ها پایین آمد. در طول این مدت فرشته دم در ایستاده بود و سعی می کرد شرّ وجدان مزاحمش را کم کند.

باهم بیرون آمدند و سوار ماشین شدند. بهراد در حالی که کمربندش را می بست، گفت: یه سؤال... فرشته خانم رو دیدی... به نظرت برای تولدش چی کادو بگیرم؟

فرشته متعجب نگاهش کرد و گفت: نمی دونم. چقدر وقت دارین؟

بهراد نگاهی به ساعت انداخت و با خونسردی گفت: به طور دقیق دوازده ساعت!

فرشته با هیجان و ناراحتی گفت: ولی امروز جمعه است!

بهراد نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت. دوباره به روبرویش چشم دوخت و گفت: اگه روز غیر تعطیل و ساعت به درد بخوری بود که مشکل نداشتم! الان به یه کادوی خلاقانه احتیاج دارم که مغایرتی با روز تعطیل نداشته باشه و دل باباهه و عیال مربوطه شاد بشه و برای چند وقتی خیالشون از جانب بهرادکوچولو راحت باشه.

فرشته متحیر نگاهش کرد. بهراد امروز خیلی عجیب غریب شده بود. زیاد حرف میزد، خوش اخلاق بود و صبحانه ی دونفره تدارک میدید. حالا هم که از او نظر می خواست...

سر به زیر انداخت. آرام گفت: چی بگم... نمی دونم... چطوره براشون خوراکی بخرین؟ مثلاً روغن زیتون یا سرکه بالزامیک مثلاً....

بهراد لب برچید و گفت: نه... خوراکی؟ کادوی تولد؟ نمیشه اصلاً نرم تولد؟ حوصله ندارم.

امروز واقعاً یک چیزیش میشد! این پسرکی که داشت خودش را لوس می کرد کی بود؟!!