X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (14)

چهارشنبه 12 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 07:38 ب.ظ
سلاممممم

صبح زود پله ها را دو تا یکی بالا رفت. بدون این که به بهراد نگاه کند، مستقیم به طرف بخاری رفت و گفت: وووی سرده... سلام... صبح بخیر... شما بهترین؟ دیروز سرما نخوردین؟ صدا دارین یا ندارین؟

برگشت و به انتظار جواب به بهراد نگاه کرد. بهراد با ابروهای بالارفته و نگاه خندان عاقل اندر سفیه به او چشم دوخته بود و فکر می کرد: این دختر عالیه! بعد از اون همه غرولند و بداخلاقیهای دیروز من امروز نگران سرماخوردگیمه!!!

فرشته چند لحظه متبسم نگاهش کرد. بالاخره خنده اش گرفت و پرسید: چی شده؟ شاخ در آوردم یا لباسمو عوضی پوشیدم؟

به دنبال مشکلی سر تا پایش را چک کرد.

بهراد تبسمی کرد و گفت: سلام. نه خوبی. مشکلی نیست. دارم فکر می کنم یخ زده از راه می رسی این همه انرژی رو از کجا میاری!

فرشته خندید. شال گردنش را باز کرد. دو پر شال را جلوی لباسش رها کرد. به طرف چایساز رفت و گفت: می خوام تا وقتی زنده ام زندگی کنم.

بهراد سری تکان داد و گفت: خوبه. برای منم چایی بریز.

+: چشم. قند نخریدین؟

_: نه یادم رفت. از قندای سهند هنوز یه کم هست.

لیوان را جلوی بهراد گذاشت. روی مبل نشست. فبلت را روی پاهایش گذاشت. روشنش کرد و دو دستش را دور لیوان داغ گرم کرد. متفکرانه پرسید: مشاور املاکیها کی باز می کنن؟

بهراد پیشانیش را خاراند و پرسید: هیچوقت به این فکر کردی زیادی مهربونی؟

فرشته متعجب سر برداشت و گفت: دیشب انگار خوب خوابیدین!

_: منظوری ندارم. میگم دلیلی نداره اینقدر نگران دعوای عروس مادرشوهری خاله بلقیس و زن فرهاد باشی. به تو هیچ ربطی نداره. لازم نیست اینقدر برای همه دل بسوزونی.

فرشته خندید. جرعه ای چای نوشید و گفت: نه بابا من اینقدرام خوب نیستم. دارم نیم من خودمو آرد می کنم.

خنده کم کم از صورتش محو شد. چشم به فبلت دوخت و با صدای ملایمتری گفت: صابخونه جوابمون کرده... فکر کردم شاید خاله بلقیس...

بعد با تغییر ناگهانی سر برداشت و سر حال گفت: بی خیال خدا بزرگه. ایشالا هم پسرخاله ی شما یه خونه ی خوب پیدا می کنه هم من و مامانم.

بهراد سری به تایید تکان داد و گفت: ایشالا. خواهر برادرم داری؟

فرشته شانه ای بالا انداخت و گفت: نه بابا خودمم زیادیم. خدا می دونه با چقدر نذر و نیاز زورکی از خدا گرفتنم.

_: پس زیادی نیستی.

فرشته با لحن تند و تلخی گفت: هستم. وقتی نمی تونم هیچ غلطی براشون بکنم هستم.

_: اینجوری نگو.

+: بی خیال آقابهراد. فراموشش کنین.

بهراد آهی کشید و به صفحه ی لپ تاپ چشم دوخت. نزدیک ظهر خاله بلقیس زنگ زد. فرشته شماره را که دید گوشی را برداشت. توی پنجره نشست و گفت: جانم خاله جان؟ سلام.

_: سلام فرشته جون. خوب هستی مادر؟ بهراد خوبه؟

+: خیلی ممنون. خوبیم. شما چطورین؟

_: شکر خدا... بد نیستم. ببینم حلیم دوست داری؟

+: حلیم؟! بله دوست دارم چطور؟

_: من که پام درد می کنه. خسته ام هستم می خوام بخوابم. بیا یه کاسه ببر با بهراد بخورین. الکی یهو زیاد شد، بچه ها هم دوست ندارن. هوش و حواسم نمونده برام سر پیری...

+: دور از جونتون خاله جون...

_: دیگه حالا یا دور یا نزدیک. اومدی ها...

+: چشم. الان میام.

گوشی را گذاشت و با لبخند به بهراد ماجرا را گفت. بعد هم ژاکتش را پوشید و تا خانه ی خاله بلقیس رفت.

خاله بلقیس مثل همیشه با خوشرویی به استقبالش آمد. بعد هم یک سینی که توی آن کاسه ی حلیم و نان و مخلفات را گذاشته بود به دستش داد.

+: وای خاله خیلی زحمتتون شد اینجوری!

_: نه خاله چه زحمتی. خدا خیرتون بده. حیفه بمونه خراب میشه. این بهراد هیچوقت حواسش به غذاش نیست. می ترسم آخر خدا نکرده معده شو خراب کنه.

فرشته بی حواس سری تکان داد. نه خودش و نه بهراد تقریباً هیچوقت نهار نمی خوردند. نمی دانست با آن کاسه ی پر و پیمان حلیم چه می کنند، اما نخواست دست خاله بلقیس را رد کند.

نگاهی به طبقه ی دوم انداخت و لبش را گاز گرفت. حرفش را مزه مزه کرد. خاله بلقیس که خسته بود و می خواست بخوابد، پرسید: چیزی شده مادر؟

فرشته با تردید گفت: اتاقای بالا... اگه خالی شدن به من و مادرم اجاره میدین؟

چشم گرداند. با دیدن یک اتاق کنار حیاط گفت: حتی اون اتاقم خوبه. راستش... صابخونه گفته بلند شین. اگه یه اتاق خالی باشه برامون بسه.

خاله بلقیس سر برداشت و نگاهی به طبقه ی دوم انداخت. گفت: بچه ها که هنوز نرفتن. اون اتاق بد نیست. سرویسم کنارشه. ولی انباریه. سالهاست که مرتب نشده. اگه خودت میای خالی و آمادش کنی حرفی نیست. چی بهتر از این؟ منم از تنهایی در میام.

+: وای خاله بلقیس!!! یک دنیا ممنونم. مامانم خیلی خوشحال میشه. خیلی ممنونم.

سینی را کنار گذاشت. خاله بلقیس را در آغوش گرفت و صورت نرمش را محکم بوسید. بوی خوبی می داد. بوی مهربانی.

_: فردا جمعه است. اگه فرصت داری بیا تمیزش کن.

+: چشم. بازم متشکرم. خداحافظ.

_: خواهش می کنم. خدا به همراهت.

بدو به طرف در رفت. خاله بلقیس نالید: فرشته... سینی...

خندید. بدو برگشت. سینی را برداشت و از در بیرون رفت.

سهند جلوی مغازه ایستاده بود. اخم داشت و سرش توی گوشیش بود.

فرشته متبسم گفت: سلام.

بلافاصله اخمش باز شد. سر برداشت و گفت: سلام. این چیه؟ به به! حلیمای خاله بلقیس! خوشگل بودی داد به تو؟!!!

فرشته خندید و گفت: نه بابا من و خوشگلی؟؟؟ نگران آقابهراد بودن که غذا درست نمی خوره. شمام بفرماین. اینا زیاده.

سهند گوشیش را توی جیبش رها کرد و گفت: ولش کن درست نمیشه. راست میگی اینا از سر بهرادم زیاده.

قفل کوچکی به مغازه زد و همراه فرشته از پله ها بالا آمد.

فرشته حلیم را روی میز گذاشت و سه نفری مشغول خوردن شدند. فرشته با خوشحالی از انباری کنار حیاط خاله بلقیس که قرار بود در آن منزل کنند تعریف کرد.

بهراد عکس العملی نشان نداد. ولی سهند با هیجان گفت: ایول همسایه میشیم! فردا قراره تمیز کنی؟ میام کمکت. بعدم یه دست رنگ مشتی می زنیم به دیواراش میشه عینهو قصر باکینگهام! بهرادم میاد. مگه نه بهراد؟

بهراد سر برداشت و متعجب نگاهش کرد. فرشته دست پیش گرفت و گفت: نه بابا راضی به زحمتتون نیستم. خودم از پسش برمیام.

سهند گفت: بالاخره دو تا مرد که می خوای. فرض کن دو تا داداش داری؟ هان بهراد؟ مرتیکه یه کم مردانگی نشون بده.

_: باشه میام.

+: نه آقابهراد... یه چی میگن. خودم یه کاریش می کنم. همین که خاله بلقیس لطف کرده و بهمون جا داده از خوشی رو ابرام.

بهراد سینی را مرتب کرد و از روی میز برداشت. همانطور که روی صندلیش لمیده بود آن را به طرف سهند گرفت و گفت: سهند داری میری تو مغازه ظرفاشو بشور، عصر ببر بده خاله بلقیس.

سهند از جا برخاست و گفت: خیلی آشغالی بهراد! هیچکس تا حالا بهت گفته؟

بهراد خواب آلوده جواب داد: آره قبلاً گفته بودی.

سهند سری تکان داد و گفت: خوبه. خداحافظ. خلاصه خیالت تخت آبجی. من ساعت هفت خونه خاله ام.

فرشته برخاست و گفت: به خدا راضی به زحمتتون نیستم.

_: نگو اینطوری. تو هم مثل سارا و سپیده... خواهرام... میام. خداحافظ.

+: خداحافظ.

روی پا چرخید و به بهراد نگاه کرد. بهراد اخم کرد و سر به زیر انداخت. یعنی گلوی سهند پیش فرشته گیر کرده بود؟ خوشش نیامد. نه این که چشم خودش دنبال فرشته باشد... اصلاً! امّا... آهی کشید و از جا برخاست. به طرف قهوه ساز رفت و روشنش کرد. نفهمید از کجا بویی به مشامش خورد که یاد سهیلا افتاد. به خودش دروغ نمی توانست بگوید. دلتنگ بود. خیلی هم دلتنگ بود. ولی تا حالا خیلی غرورش را برای سهیلا شکسته بود. دیگر پیمانه اش پر شده بود. جا نداشت.

نفهمید کی قهوه آماده شد. از صدایش به خود آمد. فنجانی ریخت و به طرف میزش برگشت. فرشته برخاست و پرسید: شکلات می خورین؟

سری به نفی بالا برد و نشست.