X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (13)

شنبه 8 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 02:21 ب.ظ
سلام به روی ماهتون
ببینم آخر هفته ای این الهام بانوی ما رو ندیدین؟ طرفای شما نیومده بود تعطیلات؟ گم گشته بود.

سر به زیر و غرق غم بیرون آمد. توجهی به اطرافش نداشت. بهراد از آن طرفش خیابان نگاهش کرد. لبش را گاز گرفت و به خودش تشر زد: لعنتی گربه صفت!

نگاهی پشت سرش انداخت. ماشین را روشن کرد و در حالی که دور میزد رو به ندای وجدانش غر زد: سهیلا از اولشم دلش با من نبود. فکر می کردم با محبت درست میشه ولی نشد. فرشته هم... جایگزین نیست. اصلاً جایی نداره. از سر من بداخلاقم زیاده. فقط می خوام... کمی آروم بشم. یه کمی... همینقدر که دوباره از پس خودم بربیام.

جلوی پای فرشته توقف کرد و بوق کوتاهی زد. فرشته سر برداشت و تازه متوجه اش شد. در جلو را باز کرد و در حالی که سوار میشد نالید: آخه چرا وایسادین؟ وقت امدن کم رو اعصابتون بودم که حالا باز موندین تا بیام؟ یه جوری می رفتم دیگه.

بهراد در حالی که خیلی آرامتر بود، انگشتی پشت لب خودش کشید؛ به جاده چشم دوخت و گفت: کاری نداشتم.

فرشته با بیچارگی به نیمرخ او نگاه کرد و آهی کشید. کمربندش را بست و در حالی که خودش را روی صندلی رها می کرد، نالید: من خجالت می کشم خب.

بهراد به تندی گفت: چیه؟ نکنه واقعاً فکر کردی داریم میریم کافی شاپ! از این خبرا نیست.

فرشته لب برچید و رو گرداند. غرق فکر به بیرون چشم دوخت و زیر لب غر زد: با خودشم دعوا داره!

بهراد شنید ولی ترجیحاً عکس العملی نشان نداد. نفس عمیقی کشید که حنجره اش درد گرفت. دوباره داشت صدایش می رفت.

نزدیک دفتر توی کوچه ی خاله بلقیس پیچید. فرشته نگاهی به ساعت انداخت. هنوز ساعت کارش تمام نشه بود. پوزخندی زد و فکر کرد: این همه زحمت کشید تا یه وقت یه ساعت وقت کاریم از دستش نره!

در گاراژی خانه ی خاله بلقیس را باز کرد و ماشین را توی گاراژ پارک کرد. پیاده که شدند سر و صدایی از طبقه ی بالای خاله بلقیس توجهشان را جلب کرد. ظاهراً دعوای زن و شوهری بود. بهراد با تأسف نگاهی به پنجره های رو به حیاط انداخت و سری تکان داد.

قبل از این که از در بیرون بروند، در اتاق به حیاط به شدت باز و بسته شد و صدای مردی که فرشته او را از پشت درختها نمی دید، گفت: صبر کن بهراد.

فرشته ترجیحاً کنار کشید و بین بوته های بلند پنهان شد. مرد جلو آمد. بهراد دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد. نفسی کشید تا بتواند حرف بزند. آرام گفت: باشه تخلیه می کنم.

مرد عصبی و گرفته گفت: نه نمی خواد تخلیه کنی. یه مقدار پول دارم. ولی کمه. بگرد برام یه آپارتمان نوساز پیدا کن. بقیشم بهم قرض بده. عزیز نمی خواد از اینجا بره. می گردیم یه مستاجر جای خودمون میاریم. اصلاً یه مستاجرم پیدا کن. باشه؟

بهراد با لحنی اطمینان بخش سری به تأیید تکان داد و گفت: باشه.

مرد سر به زیر انداخت و گفت: تو و سهند اینجا باشین خیالم راحته که هوای عزیز رو دارین. عزیز هم به اینجا عادت کرده. اذیت میشه جابجاش کنیم.

دستی سر شانه ی بهراد زد و گفت: ممنون. خداحافظ.

_: خواهش می کنم. خداحافظ.

قبل از بهراد از در بیرون رفت و در را بست. بهراد نگاهی به فرشته انداخت و تبسم کرد. لب زد: چرا قایم شدی؟

فرشته هم تبسمی کرد و از پشت بوته ها بیرون آمد. باهم به دفتر رفتند. بهراد یک کاغذ پرینت شده از شماره ی مغازه های مشاوره املاک جلوی او گذاشت. روی یک کاغذ دیگر هم مقدار موجودی خودش و پسرخاله اش را نوشت و افزود: این پولمونه. ببین یه آپارتمان شصت هفتاد متری می تونی جور کنی؟

فرشته به یکی یکی مغازه ها زنگ زد. با هرکدام کلی چانه زد ولی نتیجه ای نگرفت. کلافه و دلخور قطع کرد. نگاهی به ساعت انداخت. بهراد اشاره کرد: می تونی بری.

از جا برخاست و گرفته بیرون رفت. دم در با پدر بهراد روبرو شد. سر برداشت و با خوشرویی سلام کرد.

_: سلام فرشته خانم گل! بهراد هست؟

لبخندی بر لبش نشست و گفت: بله هستن. بفرمایین.

در را باز گذاشت و ضمن خداحافظی به طرف خانه رفت. مامان مشغول رُفت و روب بود. بدون استراحت شروع به کمک کردن کرد. پرسید: چه خبره؟

مامان با کمی حرص گفت: نمی دونم چه خبره؟ تو بگو چه خبره؟

فرشته با تعجب ابرویی بالا برد و گفت: نمی دونم. رفتم دیدن بابا... حالش خوب بود. خیلی هم بهتون سلام رسوند. بعدم برگشتم سر کارم...

دلش می لرزید. منظور مامان چی بود؟ کسی او را با بهراد دیده بود؟

مامان سر به زیر انداخت و با غصه گفت: می دونم تقصیر تو نیست. ولی پسر فخری چه صنمی با تو داره؟

فرشته جا خورد. با تعجب پرسید: پسر فخری؟! چه صنمی باید با من داشته باشه؟

_: دیروز که دیدیش امده بود...

+: بله دیدمش. فکر کردم درباره ی اجاره خونه یه.

_: اینم بود... میگه پسر بزرگمو دارم داماد می کنم. خونه نداره شما پاشین.

دست روی دست مادر گذاشت و گفت: خب یه کاریش می کنیم. غصه نخورین.

_: کاش فقط این بود... میگه چشم دخترت دنبال کامرانه. پسر دومیش...

+: غلط کرده! یعنی چی؟ مگه تحفه اس!

مامان در حالی که نگاهش را از او می دزدید با شرمندگی گفت: کلی منت گذاشته... بعد میگه اگه قبول کنین می تونین همینجا بمونین... نمی دونم... امروز باز دوباره تو کوچه جلومو گرفت جواب می خواست.

+: بیخود کرده مامان جون. مزخرف میگه. اصلاً من یه پیرزن خیّر می شناسم، اتاقای طبقه  دوّمشو می خواد اجاره بده. پایینم شاید یه اتاق خالی داشته باشه که موقّتاً بهمون بده. خیلی مهربونه. مطمئنم رومو زمین نمیندازه.

_: چی میگی مادر؟ یعنی چی؟ آدم که نمی تونه به هرکسی اعتماد کنه.

+: خاله بلقیس قابل اعتماده مامان. مطمئن باش.