X
تبلیغات
نماشا
رایتل

طبقه ی وسط (11)

جمعه 30 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 01:31 ق.ظ
سلام به روی ماه همگی
یه پست بعد از نیمه شبی دیگه
اعتراف می کنم حتی یه بازخونی هم نکردم! بس نشستم گردنم درد گرفته میخوام برم بخوابم. غلطاشو بگین بعداً اصلاح می کنم انشاءالله....
شبتون پر از رویاهای طلایی

بعدازظهر پستچی بسته ای آورد. فرشته پایین رفت. پست سفارشی بود. امضا کرد و تحویل گرفت. در حالی که روی بسته را می خواند خوش خوشک پله ها را بالا رفت.

همان طور که سعی می کرد به شدت در نقش شاد همیشگی اش باشد، گفت: بابا خارجی! بسته تون از آلمان اومده! چی هست حالا؟ مال کیه؟

بهراد سر برداشت و ابروهایش را بالا برد. با صدایی که شنیده نمیشد گفت: چه عجب! بالاخره رسید؟ بار الاغ کرده بودن گمونم!

فرشته که حرفهایش را نصفه نیمه متوجه شده بود، خندید و پرسید: چی میگین؟ من که نمی فهمم! بفرمایین.

بهراد به ته خنده ای اشاره کرد: مهم نیست.

بسته را گرفت و با تیغ چسبهایش را برید و باز کرد. چند جور ارّه بود. با رضایت ارّه های باریک در سایزهای مختلف را یکی یکی تماشا کرد. بعد بسته را بست و روی کاغذ نوشت: اینا رو می تونی ببری مغازه ی بابا؟ بعدم می تونی از اون طرف بری خونه. دیگه کاری ندارم.

فرشته لبخند زد. پدری که معرّق کاری می کرد! حتماً از دیدن ارّه ها خوشحال میشد. با خوشرویی گفت: حتماً می برم. نشونی رو مرحمت کنین. بعدم پیغومی حرفی چیزی هم باید بگم یا فقط سلام برسونم؟

بهراد سری تکان داد و نوشت: نه هیچی نمی خواد بگی. بگو خودم بعداً توضیح میدم. فعلاً صدا ندارم. می ترسم هم خودم ببرم تو سرما بدتر بشم. بگو صدام باز شد حتماً یه سری بهشون می زنم.

فرشته روی دستش سر کشید و نوشته ها را خواند. سری تکان داد و گفت: چشم حتماً.

بهراد نشانی را نوشت و اضافه کرد: راه دور و هوا سرده. به خرج من آژانس بگیر. دم مغازه نگهش دار بعدم باهاش برو خونه.

فرشته از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. ناگهان جیغی از خوشی کشید و گفت: نه داره برف می باره! واسه چی با آژانس برم؟ حیف نیست؟ مگه اینجا چقدر برف میاد که همینم از دست بدم؟ کار دیگه ای با من ندارین؟

بهراد گوشهایش را گرفت و لب زد: یواشتر!

فرشته خندید و گفت: شرمنده! یادتون نره که شب مهمون خاله بلقیس هستین! خوب خودتونو بپوشونین که بدتر نشین. خواهشاً یه دکترم برین. دیگه همینا. کاری با من نداشتین؟

بهراد کاغذ نشانی را به طرفش گرفت. خنده اش گرفته بود! این دختر واقعاً مشکل داشت! سری تکان داد و لب زد: برو به سلامت.

فرشته کاغذ را گرفت. بسته را برداشت و با سرخوشی گفت: ممنون. خدانگهدار.

از در بیرون رفت. بیشتر راه را پیاده رفت. فقط قسمتی از مسیر اتوبوس می خورد که با اتوبوس رفت. وقتی به مغازه ی پدر بهراد رسید تقریباً یخ زده بود. به سختی تابلو را خواند و وارد شد. از این که پیشنهاد آژانس را رد کرده بود به شدت پشیمان شده بود. خیلی سردش بود.

مردی که پشت میز مخصوص، مشغول ارّه کردن تخته بود، سر برداشت. با دیدن او از جا برخاست و با کنجکاوی گفت: سلام. بفرمایید.

جوانتر از آن به نظر می رسید که پدر بهراد باشد.

فرشته با بدنی لرزان به بخاری علاءالدین وسط مغازه نزدیک شد و بریده بریده گفت: با... آقای... جم کار... دارم.

مرد صندلی کهنه ای کنار بخاری گذاشت و با ته خنده ای حاکی از درک نکردن، گفت: بشین دخترم.

فرشته از خدا خواسته، بسته را روی میز کار رها کرد و روی صندلی نشست. دستهای یخ زده اش را بالای بخاری گرفت و بوی نفت سوخته را به مشام کشید.

مرد از کتری روی بخاری برایش چای ریخت و گفت: بگیر بخور یخت باز شه.

با صدایی لرزان خندید و گفت: ممنون.

چای را که نوشید کم کم مغزش هم بیدار شد. نگاهی به بسته انداخت و پرسید: مغازه رو اشتباه اومدم؟ اینجا بازم معرق کاری هست؟ یا این که همین جاست و آقای جم امروز نیومده؟

مرد تبسمی کرد و گفت: من جم هستم. امرتون چیه؟

فرشته سر برداشت و گیج نگاهش کرد. با شک پرسید: شما برادر آقابهراد هستین؟

مرد سری تکان داد و با لبخند گفت: نه پدرشم. چطور؟

فرشته عقب نشست و با چشمهای گرد شده گفت: واقعاً؟!!! ماشاءالله! اصلاً بهتون نمیاد!

مرد خندید و گفت: متشکرم.

فرشته سر به زیر انداخت و گفت: اخلاقشم به شما نرفته.

مرد بیشتر خندید و پرسید: چرا؟

فرشته خجالت زده برخاست. بسته را به طرف او گرفت و گفت: هیچی همین طوری... اینو دادن که بدم بهتون.

مرد متعجب به بسته نگاه کرد و پرسید: چی هست؟ چرا باز شده؟

فرشته مدافعانه گفت: آقابهراد خودش بازش کرد! به جون مادرم من دست نزدم. از پستچی تحویل گرفتم صاف تحویلشون دادم. اونم لابد می خواست ببینه سفارشیش درسته یا نه. توشو نگاه کرد و بعد گفت بیارم برای شما. خودش سرما خورده بود عذرخواهی کرد. گفت همین که صدام باز شد خودم بهتون سر می زنم و توضیح میدم براتون.

مرد ابرویی بالا انداخت... سری تکان داد و گفت: پس دختری که استخدام کرده تویی! ممنون از زحمتت.

فرشته برخاست و نفسی به راحتی کشید. تبسمی کرد و گفت: خواهش می کنم.

مرد غرق فکر پرسید: باز لارانژیت شده؟

+: چی چی ژیت؟ سرما خورده. صداش رفته. یه همسایه داشتیم اونم همیشه از اول زمستون تا آخرش اینجوری بود. دور از جون پسر شما البته...

مرد سری به تایید تکان داد و حرفی نزد. حالتهای بهراد خیلی به او شبیه بود. ولی قیافه اش خیلی شباهت نداشت.

یک زن جوان و خوش قیافه وارد مغازه شد. اول فرشته را ندید. به مرد گفت: من میرم یه کم میوه بخرم. یه پوشه هم باید برای آیدا بگیرم. مقنعه شم...

با دیدن فرشته حرفش را نیمه تمام گذاشت و لبخند عذرخواهانه ای زد.

آقای جم از جا برخاست و گفت: خانم منشی بهراد هستن. میشه زحمت بکشی تا حوالی دفتر بهراد برسونیشون؟ هوا خیلی سرده.

زن لبخندی زد و گفت: حتماً.

مرد دستی سر شانه اش زد و گفت: ممنون. خیلی مواظب باش. زمینا لغزنده ان.

زن قول داد مواظب باشد و با خوشرویی خداحافظی کرد. بعد هم به فرشته تعارف کرد سوار ماشینش شود. فرشته با خوشحالی تشکر کرد و سوار شد.