نمای وبلاگ طبقه ی وسط (10) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (10)

دوشنبه 26 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 02:24 ق.ظ
سلام به روی ماه همگی
دو سه ساعته دارم با الهام بانو کلنجار میرم یه پست تحویلم بده!
این قدر طول کشید که حتی ارکیده جونم خوابیده به نظرم :)
شبتون به خیر و شادی


صبح روز بعد طبق پیش بینی هواشناسی هوا چند درجه سردتر از دیروز و حسابی یخ زده بود. فرشته که بیدار شد، حاضر بود نصف حقوقش را بدهد ولی رختخواب گرمش را ترک نکند.

با صدایی از آشپزخانه از جا پرید. هوا نیمه تاریک بود. خود را به آشپزخانه رساند. با دیدن گربه ای که به پنجره زد و فرار کرد، آهی کشید. خوابش پریده بود. آبی به صورتش زد و آماده ی رفتن شد. ولی سردش بود. با ژاکت آن هم پای پیاده طاقت نمی آورد. پتوی کهنه ی پشمی مسافرتی را محکم دورش پیچید و راه افتاد. با خودش گفت: حالا باز یه چی میگه مسخرم می کنه! چیکار کنم؟ سرما شوخی برنمی داره!

پا تند کرد. هرجا که زمین یخ زده نبود می دوید. بالاخره رسید و با دستهایی که دیگر حس نداشت زنگ زد. در بدون سوال باز شد. پله ها را دوان دوان بالا دوید که از گوشه چشم چیزی توجهش را جلب کرد.

سر برداشت و با کنجکاوی به بهراد که روی پله هایی که به طرف بالا می رفت، نشسته بود نگاه کرد. چشمهایش تا حد امکان گرد شد!

بهراد یک آدم فوق العاده خوش لباس و شیک نبود ولی این قیافه هم نبود! یک سویشرت و شلوار ست صورتی کهنه با نوارهایی روی آستینها و کنار شلوار، که گویا روزی سفید بودند. یک کلاه بافتنی کهنه ی راه راه چند رنگ هم سرش بود. نوک بینی و چشمهایش حسابی قرمز بودند و قیافه اش رقت انگیزتر از آن بود که فرشته بتواند بخندد.

اشاره کرد: سرما خوردم. صدا ندارم.

یک کاغذ به طرفش گرفت. با ماژیک سبز نوشته بود: وقتی مغازه ها باز شدن یک کیلو شلغم برام بخر.

نگاهی به کاغذ و نگاهی به بهراد انداخت. دوباره به بهراد چشم دوخت. چرا اینقدر تنها بود؟

با ناراحتی گفت: حالا تا اون وقت... وسیله ای ندارین که باهاش سوپ بپزم؟

بهراد در حالی که برمی خاست، اشاره کرد: نمی دونم.

و به طرف خانه اش رفت. فرشته دوان دوان به دنبالش رفت. خانه ی مجردی همانطور که حدس میزد بهم ریخته بود. نه خیلی زیاد... ولی به هرحال مرتب هم نبود.

بهراد بدون توجه به او وارد شد و به طرف تخت خوابش رفت.

فرشته کلافه پرسید: مسکن خوردین؟

بهراد سری به تایید تکان داد و دراز کشید. گوشه ی اتاق یک کابینت و یک گاز دو شعله و یک یخچال کوچک، آشپزخانه را تشکیل می دادند.

توی یخچال را گشت. آه در بساط نداشت. یک دانه تخم مرغ، کمی پنیر خشک شده و کمی کاهو ته یک بوته.

توی جایخی هم فقط کمی گوشت چرخی بود. خیلی کم. سبد سیب زمینی و پیاز هم وضع بهتری نداشت. هرچه که از سبزیجات قابل خوردن بود توی قابلمه ریخت و با آب گذاشت بپزند. گوشت را هم جدا کمی تفت داد. توی کابینت را گشت. کمی بلغور ته یک کیسه پیدا کرد و توی قابلمه ریخت. فلفل قرمز و مرزنجوش هم پیدا کرد. تخم مرغ را هم آخر بار شکست و هم زد. گوشت هم ریخت و بالاخره سوپ را آماده کرد و یک کاسه کنار دست بهراد گذاشت.

بهراد بالاخره لبخند زد و با اشاره تشکر کرد.

همین که بعد از آن مصیبت و این سرما خوردگی توانسته بود لبخند کوچکی بزند برای فرشته کافی بود.

بعد مشغول مرتب کردن دور و بر شد. با عجله همه چیز را جا داد. ناراحت بود و احساس می کرد که بودنش در آنجا درست نیست ولی تا بهراد سوپش را نمی خورد خیالش راحت نمیشد که برود.

نگاهی به اطراف انداخت. کمی مرتب شده بود. بهراد نیمی از سوپش را خورده بود.

فرشته لبخندی زد و گفت: من میرم پایین. در طبقه وسطی بازه؟

بهراد به کلید که به جا کلیدی دم در بود اشاره کرد. فرشته کلید را برداشت و گفت: کاری داشتین زنگ بزنین میام بالا. بهتر باشین.

بالاخره وقتی به دفتر رسید خنده اش را رها کرد. روی مبل نشست و در حالی که می خندید زیر لب گفت: من نگران پتویی که دورم پیچیدم بودم، والا از این قیافه ی تو خیلی خوش تیپ تر بودم! این لباسای عهد دقیانوس چی بودن آخه!!! صورتی!!!! خیلی مسخره بود!!! اون کلاهشو بگو! مامان باف با ته نخای توی خونه...

این را که گفت، خنده اش کم کم فرو نشست... شاید واقعاً کلاهشو مادرش بافته بود. طفلکی... دلش واسه مامانش تنگ شده... کاش خاله بلقیس می تونست بیاد پیشش. حیف که از این همه پله نمی تونه بیاد بالا.

تا نزدیک ظهر مشغول کار بود که ناگهان یادش افتاد که بهراد شلغم خواسته بود. بی سروصدا سری بالا زد. لای در را باز گذاشته بود. نگاهی تو انداخت. بهراد خواب بود. دسته کلیدش را از روی جاکلیدی دم در برداشت و بیرون رفت.

میوه فروشی خیلی نزدیک نبود. با یک کورس تاکسی به اولین میوه فروشی رسید و علاوه بر شلغم کمی مرکبات هم برایش خرید. مقداری هم مواد غذایی از بقالی خرید و با دست سنگین برگشت.

وقتی برگشت بهراد توی دفتر پشت میزش بود. بالاخره لباسش را عوض کرده بود. دم در ایستاد و با نگاهی درخشان گفت: سلام. بهترین؟

بهراد سر برداشت. با تبسم کمرنگی لب زد: ممنون. خیلی بهترم.

هنوز صدایش بالا نمی آمد. فرشته کیسه ها را بالا گرفت و گفت: براتون یه کم خرید کردم. در بالا بازه؟

بهراد دوباره تشکر کرد، سری به تایید تکان داد و باز به لپ تاپش چشم دوخت.

فرشته بالا رفت. شلغم ها را تمیز کرد و چند تایی گذاشت که بپزد. بقیه خریدهایش را هم آماده مصرف کرد و جا داد. برگشت پایین.

فبلت را برداشت. روی مبل نشست و در حالی که چشم به گوشی دوخته بود، تند تند گزارش داد: آقای نوروزی صبح زنگ زد. گفت بالاخره بستش رسیده. بعد گفت که اون گلیمم فرستاده برای خواهرزادش تاجیکستان. پولشو ریخته به حسابتون. خانم مفاخر هم گفت همون صندوق عتیقه ای که عکسشو فرستادین خوبه. اگر جفتم ازش داشته باشه فبها... هر دو تاشو می خواد. بعد خاله بلقیسم گفت که یه بسته دارن هروقت می رفتین پستخونه بگیرین ببرین پست کنین. حالتونم پرسیدن، گفتم سرما خوردین. گفتن براتون آش می پزن شام برین اونجا. بعد راستی میوه ها تو یخچالتون شسته اس، می تونین بخورین. می خواین الان براتون بیارم؟

بالاخره سر برداشت. بهراد سری به نفی تکان داد و بی صدا پرسید: چقدر خرج کردی؟

فرشته دستی توی هوا تکان داد و گفت: بی خیال... رو گرداند و دوباره پیامها را زیر و بالا کرد. ناگهان چیزی به خاطر آورد. سر برداشت و با خنده گفت: به جای پولش برین یه سویشرت و شلوار نو واسه خودتون بخرین. چی بودن اینا؟

بهراد رو گرداند و جوابی نداد. چهره اش دوباره سرد و سخت شده بود. فرشته سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام.

ساکت شد. شر و شورش دوباره ته کشیده بود. وقتی بهراد اینقدر سخت و نفوذناپذیر میشد احساس عذاب وجدان می کرد.

چند دقیقه در سکوت گذشت. بالاخره آهی کشید. برخاست. چای دم کرد و دوباره برگشت نشست. بهراد کاغذی پیش کشید. چیزی نوشت و به طرف او هل داد.

فرشته با فکر این که دستور دیگری دارد کاغذ را برداشت. نوشته بود: آخرین هدیه ی تولدم از طرف مامانم بود. سر یه شوخی برام صورتی خرید. کلاهم وقتی مریض شد برام بافت.

فرشته به کاغذ چشم دوخت. بغض ناخوانده ای گلویش را فشرد. سر برداشت و به بهراد نگاه کرد. بهراد اما نگاهش نمی کرد. همچنان چشم به لپ تاپش دوخته بود ولی هیچی نمی دید. آنجا نبود...

فرشته سعی کرد بغضش را فرو بدهد. دوباره به نوشته چشم دوخت و فکر کرد: چقدر تنها و دلتنگ بوده...

سر برداشت و لبش را گاز گرفت. نگاه بهراد روی او چرخید. چهره درهم کشید. لب زد: جمع کن این اداها رو. پاشو یه چایی بریز.

تند تند سرش را به تایید تکان داد و سعی کرد اشکهایش را پس بزند. چای را ریخت و گفت: وای قند تموم شده. الان میرم از سهند می گیرم.

بدو از در بیرون رفت و لب زدن بهراد که می گفت با شکر می خورد را ندید. توی خنکی راه پله نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: گریه نکن فرشته. خواهش می کنم گریه نکن.

از در بیرون رفت. سهند مشتری نداشت. داشت میزها را تمیز می کرد و آهنگی با سوت می نواخت. با دیدن فرشته لبخندی زد و پر انرژی گفت: سلام.

فرشته به زحمت لبخند زد و گفت: سلام. یه کم قند به ما قرض میدی؟ وقتی خریدیم میارم برات.

سهند خندید. کاغذی را به شکل قیف پیچید و توی آن را با حبه قند پر کرد. سرش را بست. در حالی که آن را به فرشته میداد، گفت: نمی خواد بیاری. منم کیسه فریزرم تموم شده به روش پنجاه سال پیش تو کاغذ می پیچم. بهراد چطوره؟

فرشته سری تکان داد و نگاهش را دزدید. آرام گفت: خوبه. یعنی خوب نیست. سرما خورده. صدا نداره.

سر برداشت و به تندی گفت: ممنون از قند. خداحافظ.

سهند سری تکان داد و گفت: خواهش می کنم. بهش سلام برسون.

اما فرشته رفته بود. قند را روی میز جلوی بهراد  گذاشت و با شادی مصنوعی گفت: هه! ببینین اینو! کیسه فریزرش تموم شده بود تو کاغذ پیچید.

بهراد به سردی به قیف کاغذی چشم دوخت و لب زد: حالا واجب بود؟

فرشته لحظه ای لبهایش را بهم فشرد و بعد گفت: خب با قند... خوشمزه تره. سهندم سلام رسوند.

بهراد سری تکان داد و قیف کاغذی را باز کرد. قندی در دهان گذاشت و استکانش را برداشت.

فرشته آهی کشید. توی پنجره نشست و با لبخند گفت: این لونه ی پرنده رو دیدین؟ خیلی خوشگلن.

چون بهراد توجهی نکرد او هم ادامه نداد و همان لب پنجره مشغول کارش شد.