X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (9)

چهارشنبه 21 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 02:23 ب.ظ
سلام
نوشتنم نمیاد شرمنده... این کوچولو رو داشته باشین تا بعد...

سهیلا برگشت و با دلخوری گفت: می فهمی بچه ی مریض یعنی چی؟ من عاشق مادر شدنم. اگه با اون ازدواج کنم بچه هام مریض میشن. تالاسمی میشن. هزار تا بلای دیگه بر اثر کم خونی به سرشون میاد. محاله باهاش ازدواج کنم.

فرشته نفسش را با آه بلندی رها کرد و حیران به او چشم دوخت. نمی دانست چه بگوید.

سهیلا آخرین بسته را هم روی کیسه های خرید گذاشت که غلتید و پایین افتاد. ولی توجهی نکرد و به طرف ماشینش برگشت. در را باز کرد و به فرشته که همینطور غمگین به او چشم دوخته بود، نگاهی انداخت و گفت: اون لیاقتش کسی بهتر از منه.

در را بست و راه افتاد. فرشته برگشت تو. راه پله باریک بود و کیسه ها توی راه بودند. کمی روی پله ها مرتبشان کرد. سنگینی نگاه بهراد را حس کرد. سر برداشت. بهراد به سردی پرسید: می تونی سر به نیستشون کنی؟

فرشته با بدبختی به کیسه ها نگاه کرد و جوابی نداد.

بهراد رو گرداند و گفت: خواهش می کنم.

فرشته سری به تایید تکان داد و گفت: باشه. فعلاً برم یه سوال از خاله بلقیس می کنم بعد میام می برمشون.

_: باشه.

بهراد به دفترش برگشت و فرشته بیرون رفت. در خانه ی خاله بلقیس زنگ زد. از توی حیاط صدای آب پاشی و صدای ملایم ترانه خواندن به گوش می رسید. کلون در را کوبید. کمی بعد در باز شد. فرشته با خوشی سلام کرد. خاله بلقیس هم با خوشرویی پذیرایش شد. مثل دفعه ی قبل روی سکو نشستند و خاله بلقیس برایش چای ریخت.

+: راستی خاله... این ژاکت رو آقابهراد پیدا نکرد. اگه نخ پشم بخرم بدم همسایمون ببافه چی میشه؟ ماشین داره. دو روزه می بافه.

_: اتفاقاً خودمم نخ دارم ولی نه که مشکیه دیگه چشمم سو نداره ببافم.

+: خیلی هم خوب. بدین میگم براتون ببافه. اندازه و مدلشم بدین.

_: باشه. بیا بریم تو. سرده اینجا.

به دنبال پیرزن وارد شد و با تردید گفت: خاله... آقابهراد و سهیلاخانوم... بهم زدن.

خاله بلقیس آهی کشید. سری تکان داد و گفت: خدا به خیر کنه. بهراد خیلی دوسش داره. آشتی می کنن.

فرشته غم گرفته گفت: نه آشتی نمی کنن. سهیلاخانم گفت اگه عروسی کنن بچشون تالاسمی میشه. همه چی رو بهم زد و رفت...حتی هدیه هاشم اورد...

خاله بلقیس چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد رو گرداند و گفت: خدا به بهراد رحم کنه... بچم... دلش گیره...

فرشته با حواس پرتی سر تکان داد و گفت: ها... بعد... بعد آقابهراد به من گفته ببر کادوهاشو سر به نیست کن. من چکارشون کنم؟

_: نمی دونم... مستحقی... کسی...

فرشته با بدبختی گفت: نمی دونم اصلاً به دلم نیست توشونو نگاه کنم.

_: خیلی خب مادر. طلاهاشو بده به خودش بقیشو بیار اینجا. یه فکری براشون می کنم.

+: چشم. متشکرم.

_: اگه زیادن دم در یه چرخ باربری هست ببر بارشون کن بیار.

فرشته با خوشحالی گفت: چشم. یک دنیا ممنونم.

برگشت. زنگ زد. با خوشحالی از پله ها بالا رفت و نفس نفس زنان گفت. خاله بلقیس گفت...

بهراد با خونسردی گفت: حالا یه نفس بگیر! دیر نمیشه.

فرشته نفسی کشید. کیسه ی نخ را بالا گرفت و گفت: خودش نخ داد بدم براش ببافن. بعد گفت مستحق می شناسه. هدیه ها رو می تونه بده به کسایی که نیاز دارن. فقط طلاها رو بدم به شما بقیه رو ببرم.

بهراد سر به زیر انداخت و حرفی نزد.

فرشته با تردید پرسید: خوبه؟

بهراد سری به تایید تکان داد اما بازهم جوابی نداد.

برگشت. طلاها را جدا گذاشته بود. آنها را برداشت و بالا برد. گوشه ی میز بهراد گذاشت و با عجله بیرون رفت.

خاله بلقیس منتظرش بود. او را به اتاقی برد که دور تا دور کیسه ها و بسته های مختلف بود. فرشته با حیرت به بسته ها نگاه کرد.

خاله بلقیس تعجب او را که دید گفت: فکر کردم می دونی که به من مراجعه کردی.

+: نه نمی دونم! چی رو باید بدونم؟

خاله بلقیس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: دوست و آشناها می دونن هرکی بخواد کمکی بکنه، کهنه و نو هرچی که به کاری بیاد میاره اینجا. مشتریشو دارم. میان می برن.

فرشته لبخندی زد و گفت: خدا خیرتون بده.

_: زنده باشی.