X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (8)

شنبه 17 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 04:37 ب.ظ
سلام
امیدوارم همگی خوب خوب باشین


سهیلاجونم چند وقته ازت بی خبرم. امیدوارم تو هم خوب باشی

فرشته تا عصر به کارها رسیدگی کرد. بهراد دیگر پایین نیامد. ساعت پنج شد. می خواست برود. کمی پابپا کرد. از بهراد خبری نبود. بالاخره بی خبر رفت.

تا صبح کلافه بود. می ترسید که بهرحال اگر تمامش هم نه، بالاخره گوشه ای از مشکل بهراد و سهیلا به او مربوط باشد. شب بد خوابید و صبح زودتر از معمول از در بیرون زد. هوا تاریک و روشن بود که به در دفتر رسید. با تردید نگاهی به زنگ انداخت. بهراد معمولاً این ساعت بیدار بود. ولی اشکالی نداشت که الان زنگ بزند؟!

نگاهی به اطراف انداخت. خیابان خلوت و سرد بود. پاهایش یخ زده بودند و توان این که به خانه برگردد را در خود نمی دید. اصلاً چرا اینقدر زود آمده بود؟

کلافه زنگ را فشرد و فکر کرد: عذاب وجدان لعنتی! حالا مثلاً با این نیم ساعت زود امدن می خوای چی رو ثابت کنی؟ خیلی گلی حالا؟

در باز شد. داشت از سرما یخ میزد. پله ها را با عجله بالا رفت تا زودتر به بخاری برسد. با دیدن بهراد که داشت برای خودش چای می ریخت سلام سرما زده ی سریعی کرد و به بخاری چسبید.

بهراد نیم نگاهی به او انداخت و با لحنی سرد و بی تفاوت گفت: علیک. زود امدی.

فرشته سر برداشت و با ناامیدی نگاهش کرد. بهراد به طرف میزش چرخید و رفت که بنشیند. حالا پشت به او داشت. صدایش سردتر از همیشه و شانه هایش فروافتاده به نظر می رسیدند.

فرشته در دل نالید: بمیرم برات!

دوباره به طرف بخاری چرخید. دستهایش را که کمی گرم شده بودند به گونه هایش کشید.

بهراد غرغرکنان پرسید: یه مساعده بدم برای خودت پالتو بخری؟

فرشته با خوشرویی گفت: نه می خوام یه کاپشن بنفش بخرم!

و به امید لبخندی به صورت درهم بهراد چشم دوخت. اما بهراد اخم آلود گفت: مزه نریز.

فرشته وا رفت. جلو رفت و فبلت را برداشت. پیامهای وایبر را چک کرد و جواب داد.

از گوشه ی چشم بهراد را می پایید. گاهی سوالی می پرسید که بهراد سرد و بی تفاوت جواب می داد. تمام مدت هم با اخمهای درهم به صفحه ی لپ تاپش چشم دوخته بود. فرشته شک داشت که اصلاً چیزی را می خواند یا فقط غرق فکر است. چنان درهم و گرفته بود که دستش می زدی اشکش در می آمد.

غصه به گلوی فرشته پنچه کشید. با ناراحتی دست روی گلویش گذاشت و با صدایی که به زحمت بالا می آمد، گفت: آقای جم...

بهراد با اخم و غرغر بدون این که نگاهش کند، گفت: فکر کنم یه بار دیگه گفتم که حوصله ندارم به فامیل صدام کنی.

بله گفته بود. ولی آن روز حالش خیلی بهتر از الان بود و فرشته به حساب اخم و تخم همیشگی اش بلافاصله فراموش کرده بود. معمولاً هم یادش نمی آمد اسمش را ببرد. فقط اگر سوالی داشت همان را می پرسید.

زبانش روی لبش کشید و با احتیاط گفت: بله گفته بودین.

بهراد بی حوصله روی کلید پاور زد و در لپ تاپ را بست. از جا برخاست و قهوه ساز را روشن کرد.

فرشته روی مبل بود و هر دو پشت به هم داشتند. این طوری راحتتر می توانست حرف بزند. با عجله گفت: حتماً یه ذره اش تقصیر منه خب! اینجوری که نمیشه. من باید برم براشون توضیح بدم که بین ما هیچی نبوده و نیست.

بهراد فنجان کوچکی اسپرسو ریخت. روی پشتی مبل کنار فرشته نشست و قهوه را بو کشید. اخم آلود گفت: چرا هر حرفی رو باید ده بار بزنم؟ بهت گفتم که به تو هیچ ربطی نداشته. دلیلی هم نداره که نگرانم باشی.

مکثی کرد. چرخید و به طرف میزش برگشت. فنجان را روی میز گذاشت و آرام گفت: خودم خوب میشم.

نگاهش روی حلقه اش که از دیروز روی میز مانده بود ثابت ماند.

فرشته لبش را گاز گرفت و بعد دوباره تلاش کرد: خب پس برین از دلش در بیارین. برین باهاش آشتی کنین. نذارین یه غرور بیجا اینقدر غصه تون بده. خواهش می کنم.

بهراد غرید: میشه خفه شی؟

فنجان را برداشت و قهوه را ته حلقش خالی کرد. فرشته از جا پرید و شکلات جلویش گرفت. بهراد سری عقب برد و گفت: نمی خوام.

از جا برخاست. کتش را برداشت و گفت: چند جا کار دارم میرم بیرون. اگه کار مهمی پیش امد به گوشیم زنگ بزن.

فرشته سر به زیر انداخت و آرام گفت: چشم.

بهراد دو قدم مانده به در را طی کرد و در را گشود. برگشت و از روی شانه نگاهش کرد. واقعاً ناراحت بود. ولی چرا؟

آرام گفت: فرشته...

فرشته سر برداشت و غمگین نگاهش کرد. بهراد ادامه داد: این نگرانیهای بی منطق مخصوص مادراست. نگه دار واسه بچه هات خرج کن. من همیشه گلیممو خودم از آب کشیدم بیرون. احتیاج به کمک ندارم.

بدون این که منتظر جواب بشود از در بیرون رفت و کمی بعد صدای باز و بسته شدن در پایین هم آمد.

فرشته آه بلندی کشید و نالید: چرا اینقدر خوبی؟ چرا ولت کرد رفت؟ چرا؟...

فبلت را برداشت. پیام هومن را خواند. از شوخیهای بی موردش منزجر بود. جوابش را نداد. اما واتس آپ بود و هومن میدید که پیامش خوانده شده است. چند پیام دیگر هم فرستاد که فرشته نخواند. وایبر و تانگو و لاین و کاکائو تاک را هم امتحان کرد. فرشته کلافه به گوشی چشم دوخت. سعی می کرد با پیامها و تلفنهای دیگران خودش را سرگرم کند و اهمیتی ندهد اما نمیشد. یک بار برایش نوشت آقا خواهش می کنم سربسرم نذارین.

اما هومن باز جواب دیگری داد. کلافه و بی حوصله از جا برخاست. لیوانی آب ریخت و نوشید. صدای باز شدن در پایین را شنید. شالش را مرتب کرد. بهراد بالا آمد. سلام کرد و جواب کوتاهی شنید.

فبلت زنگ زد. فرشته به اسم نقش بسته روی آن چشم دوخت و از ناراحتی چشمهایش را بست. گوشی را روی مبل انداخت و به حالت بچه ای خطاکار به بهراد که کتش را آویزان کرد و می رفت که بنشیند چشم دوخت.

بهراد نشست. به او که هنوز ایستاده بود و دستهایش را درهم قفل کرده بود نگاه کرد و پرسید: چی شده؟ چرا جواب نمیدی؟

با غم گفت: هومنه.

باید می گفت آقاهومن؟ اینقدر دلخور بود که اصلاً شایسته ی احترامش نمیدید.

بهراد پرسید: جریان چیه؟

فرشته غمزده گفت: هیچی.

_: بدش ببینم.

فرشته با ترس گوشی را به طرفش دراز کرد. زنگش قطع شد. ولی لحظه ای بعد دوباره شروع به زنگ زدن کرد. بهراد آن را روی میز گذاشت. تماس را برقرار کرد و روی اسپیکر گذاشت.

صدای هومن پخش شد: چرا صحبت نمی کنی خانم خوشگله؟ حالا دیگه واسه ما کلاس می ذاری؟

بهراد با ملایمت گفت: هومن میشه خفه شی؟ لطفاً! این خانم کارمند منه نه اسباب بازی تو.

=: بههه! آقابهراد گل بلبل! کجا بودی شما؟ خوب هستی؟ سهیلاخانم خوبه؟ خوب باهم خوشین و دیگه یاد رفقای قدیمی نمی کنی!

_: بهت گفتم خفه شو. اگر کار آدمیزادی داشتی تماس بگیر. و الا نه وقت منو بگیر نه خودتو.

=: چرا عصبانی...

بهراد تماس را قطع کرد. بی حوصله آن را روی میز رها کرد. بدون این که سر بردارد گفت: خاله بلقیس یه ژاکت مشکی پشمی می خواد. یا حداقل نیمه پشم. بهش قول دادم براش پیدا کنم. صبحی چند جا گشتم ندیدم. می تونی بری براش پیدا کنی؟ یقه بسته، تا حد امکان هم بلند باشه.

+: سخته پیدا کردنش... همسایمون با ماشین می بافه. فقط یکی دو روز طول می کشه. می خواین نخ بخرم سفارش بدم؟

بهراد دستی روی صورتش کشید و گفت: نمی دونم. از خودش بپرس.

با صدای زنگ آیفون از جا برخاست و جواب داد: بله؟

صدای زنانه ای گفت: سلام. بهراد هست؟

+: بله هستن.

در را باز کرد و با عجله به بهراد گفت: پس من میرم از خاله بلقیس بپرسم.

_: کی بود دم در؟

اما فرشته جوابی نداد. شتابان پایین رفت تا کمترین برخورد را با سهیلا داشته باشد. اما با دیدن کیسه های بزرگ خریدی که دم در بود، حیران ماند. فکر کرد شاید اشتباه کرده است و اینها سفارشات مشتریان بهراد است. اما در نیمه باز دوباره گشوده شد و سهیلا با دیدن او گفت: سلام به بهراد بگو...

بغض کرد و نتوانست حرفش را ادامه بدهد. در حالی که بیرون می رفت، تند گفت: نمی خواد هیچی بهش بگی.

فرشته به دنبالش رفت و گفت: صبر کنین سهیلاخانم... صبر کنین. چرا این کار رو می کنین؟ اون عاشقتونه! داغون شده از دیروز. خواهش می کنم بهش یه فرصت دیگه بدین. التماس می کنم.