نمای وبلاگ طبقه ی وسط (7) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (7)

پنج‌شنبه 15 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:39 ق.ظ
سلام گلهای مهربونم

امیدوارم حالتون خوب و طاعات و عباداتتون قبول باشه

اینم پست بعدی... خنده داره که اصلاً نمی دونم الهام جان می خواد چه بلایی سر این قصه بیاره ولی خب مجبوووورم بهش اعتماد کنم. می دونی مجبووووورم الان فقط یه مختصر شباهتی به اون قصه ای که من و نینا ساختیم میده

دخترعمه های نینا امده بودن اینجا نشد ببینمشون! دوقلوهای گل از همینجا سلام

اشرف عزیز امروز دیدم یه خصوصی دو ماه پیش ازت داشتم که جواب ندادم. شرمنده. ممنون از لطف و محبتت دوست من

کسی نموند؟!

سکوت جونم خوب و خوش باشی

همه ی دوستام... دوستتون دارم

سهند یک پاکت سیب زمینی روی میز گذاشت. خودش هم روبرویش نشست و ساعدهایش را روی میز درهم گره زد. با لبخند پرسید: کمکی از من برمیاد؟

فرشته اینقدر غرق فکر بود که متوجه ی حرفش نشد. اخم کرد و استفهام آمیز به او چشم دوخت. سهند لبخند کجی زد و چیزی نگفت.

فرشته ناگهان متوجه شد. سری تکان داد و گفت: هان؟ نه طوری نشده. یعنی...

به  سقف نگاه کرد و گفت: امیدوارم نشده باشه.

سهند سری به تایید داد. برخاست و گفت: منم امیدوارم. بهرحال اگه کمکی خواستی... یا اگه خدای نکرده بیرونت کرد رو من حساب کن.

فرشته اینقدر تعجب کرده بود که هیچ جوابی نداد. سهند هم پشت به او کرد و رفت تا جواب مشتری اش را بدهد. فرشته غرق فکر دانه ای سیب زمینی برداشت و فکر کرد: سهند از اون آدماست که از اول مثل برادرتن! یه نگاه برادرانه... پشتیبان... بی چشم داشت داره... حتی با وجود ظاهر عجیب و غریبش! اصلاً در کل چقدر منو دیده که اینجوری صمیمی باشه؟ ولی هست. از اول صمیمیه. شایدم شگرد کافه داریشه...

 

سهیلا با قدمهایی خسته و رنجور از پله ها بالا رفت. بهراد غرق حساب و کتاب، سر برداشت و با دیدن سهیلا که توی قاب در ایستاده بود، دهانش از تعجب باز ماند. لحظه ای طول کشید تا حواسش سر جا بیاید و دستپاچه از جا برخیزد. اما دیدن چهره ی گرفته ی سهیلا نگرانش کرد. با پریشانی گفت: سلام... طوری شده؟

سهیلا دست توی کیفش برد و پاکتی را در آورد. بغضش را به سختی فرو داد و پاکت را به طرف او گرفت. بهراد با یک قدم خودش را به او رساند. پاکت را گرفت و پرسید: این چیه؟

جواب آزمایش بود. اخم آلود به نوشته ها چشم دوخت. سهیلا گفت: نمی تونیم عروسی کنیم.

بغضش ترکید و روی مبل نشست. بهراد عصبی برگه ها را ورق زد و با اخم گفت: مزخرفه! یعنی چی نمی تونیم عروسی کنیم؟ چه مشکلی پیش اومده؟ برای من که اصلاً مهم نیست.

سهیلا میان گریه گفت: ولی برای من مهمه. ما نمی تونیم بچه دار بشیم. بابا گفت اگه عروسی کنیم بچه مون به احتمال بیست و پنج درصد تالاسمی میشه.

بهراد عصبانی کنارش نشست. به طرفش خم شد و در حالی که از شدت خشم به سختی نفس می کشید گفت: ببین بابات از اولشم از من خوشش نمیومد. اینا بهانه است. هی سنگ انداخت پیش پامون، هی رد کردم. اینم ردش می کنم. میریم دوباره آزمایش میدیم. میریم نشون یه دکتر دیگه میدیم.

سهیلا با گریه گفت: نه تقصیر بابام نیست. دکتره تو آزمایشگاهم گفت نمی تونیم ازدواج کنیم.

_: یعنی چی نمی تونیم؟ بیست و پنج درصد احتمال داره مشکل داشته باشه؟ هان؟ هفتاد و پنج درصد احتمال داره که خوب باشه! تازه این همه راههای جدید هست. پزشکی این همه پیشرفت کرده. مشکلی پیش نمیاد.

+: بابا میگه ریسکه. خطر داره. ما هر دو تامون کم خونیم. برای بچه هامون اصلاً خوب نیست.

بهراد دستهایش را باز کرد و عصبانی گفت: خیلی خب بچه دار نمیشیم. دنیا که به آخر نرسیده! میریم یه بچه از پرورشگاه میاریم. این همه بچه ی بی سرپرست. هر چند تا که بخوای می گیریم بزرگ می کنیم.

+: نه بهراد نه... من آرزو دارم خودم مادر شم.

_: مگه نمیگی کم خونی؟ مگه نمیگی بچه دار شدن برات ضرر داره؟ مگه...

سهیلا سرش را بین دستهایش گرفت و داد زد: بس کن بهراد. بس کن. خواهش می کنم. همه چی رو سخت تر از اینی که هست نکن. منم دوستت دارم ولی می دونم اگه الان احساسی برخورد کنم بعدش پشیمون میشم. مخصوصاً که باید تو روی بابا وایسم و این... اصلاً اون چیزی نیست که من می خوام.

صدایش رفته رفته خاموش شد. جوش و خروش بهراد هم همینطور. ناباورانه به او چشم دوخت و فکر کرد: دروغ میگه. اگه دوستم داشت...

سهیلا به سنگینی برخاست. چشم توی چشمهای او دوخت و با بغض گفت: متاسفم.

رو گرداند و همانطور که بدون سلام آمده بود، بدون خداحافظی هم رفت. تا نوک زبان بهراد آمد که بگوید: وایسا. آزمایش رو تکرار می کنیم. شاید اشتباه شده باشه...

اما پشیمان شد و حرفی نزد. خودش می دانست که تالاسمی مینور دارد. البته درصدش خیلی کم بود و هیچوقت مشکل خاصی برایش پیش نیاورده بود. تا حالا به فکرش نرسیده بود که ممکن است برای ازدواجش مسئله ای باشد.

صدای باز و بسته شدن در انگار از خواب بیدارش کرد. تکانی خورد و بدن خسته اش را روی مبل انداخت. باورش نمیشد. یعنی هیچ راهی نبود؟ رفت؟ واقعاً رفت...

 

 

فرشته غرق فکر آهی کشید و سیب زمینی دیگری خورد. کم کم پاکت را تمام کرد. با دیدن سهیلا که با صورت اشکی وارد کافه شد، محکم توی دهان خودش کوبید و با نگرانی به او چشم دوخت. سهیلا یک آب معدنی خرید و بیرون رفت.

سهند از پشت دخل بیرون آمد. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و به رفتن سهیلا نگاه کرد. بعد برگشت و نگاهی به فرشته انداخت. نگاههایشان باهم تلاقی کرد. فرشته برخاست. پول سیب زمینی را روی پیشخوان گذاشت و گفت: ممنون.

با عجله خودش را به در کناری رساند و زنگ زد. صدای گرفته ی بهراد پرسید: کیه؟

+: فرشته ام.

_: ببین من امروز یه کم حالم خوب نیست. مرخصی. فردا بیا.

+: نه ببینین... درو باز کنین... من...

دستپاچه نگاهی به دور و برش انداخت. باید چیزی می گفت. دوباره گفت: من کیفمو جا گذاشتم. باز کنین یه لحظه برش دارم برم.

بهراد بدون جواب در را باز کرد. چرخید و با قدمهای سنگین رفت پشت میزش نشست.

فرشته پله ها را دو تا یکی بالا رفت و در نیم باز دفتر را کامل گشود. بهراد سرش را روی میز گذاشته بود.

ناباورانه به او نگاه کرد. چیزی توی دلش فرو ریخت و خالی شد. می خواست حرفی بزند اما حرف زدن یادش رفته بود.

بهراد سر برداشت. چهره اش از غم خاکستری شده بود. فرشته با نگرانی به دنبال ردی از اشک گشت. اما چشمهایش خشک بودند. ناخودآگاه آهی از راحتی خیالش کشید.

بهراد چند لحظه سوالی نگاهش کرد و بعد با صدایی گرفته گفت: کیف نداشتی.

فرشته لب به دندان گزید. پابپا کرد و گفت: نه نداشتم.... اممم... تقصیر من بود؟ من می تونم برم...

چون حرفش را ادامه نداد، بهراد پرسید: کجا بری؟

فرشته با بیچارگی نالید: براش توضیح بدم...

بهراد اخم کرد و پرسید: چی رو توضیح بدی؟ به کی؟

فرشته گردن کج کرد و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: به سهیلاخانم.

بهراد سر تکان داد و به تلخی گفت: حرفی نمونده.

چشمش به حلقه اش افتاد. آن را از انگشتش بیرون کشید و روی میز کوبید. با خشم به آن چشم دوخت.

فرشته با دنیایی عذاب وجدان گفت: حتماً میشه کاری کرد. تقصیر من بوده. خودم خرابش کردم، خودمم درستش می کنم.

بهراد عصبانی گفت: چی واسه خودت شعر و ور میگی؟ هیچ ربطی به تو نداشته. سیب زمینی من کو؟

فرشته اینقدر جا خورد که پوزخند خفه ای زد و پرسید: سیب زمینی؟

بهراد با اخم گفت: مگه نرفتی پایین سیب زمینی بگیری؟ خودت خوردی یه قلپ آبم روش؟ گفتم برای منم بگیر.

فرشته تکانی خورد و غرغرکنان زمزمه کرد: آب نخوردم ولی چشم. میرم می گیرم.

توی راه پله نجوا کرد: پاک زده به سرش!

بهراد نگاهی به کاغذ روی میز انداخت. مخارج و صورت حسابها و بدهکاریها و بستانکاریهایش...

دیگر عروسی نمی کرد... تا شش ماه آینده خرج عمده ای پیش رو نداشت. بار مالی بزرگی از دوشش برداشته شد. اینقدر که احساس خلأ کرد. نفسش را ناباورانه رها کرد. کاغذ را مچاله کرد و به گوشه ی اتاق پرت کرد.

با خنده ای عصبی به خود گفت: خوشحال باش بهراد! نه باید خونه و دفتر جدید اجاره کنی، نه جواهر بخری، نه عروسی تو سالن بگیری... خوشحال باش... اصلاً خیلی خوب کردی که حقوق دختره رو چاربرابر کردی! اینجوری مثل برده اسیرت میشه و برات کار می کنه. دیگه کاری نداری. خوش می گذره روزا!

روی صندلی گردان چرخید و از پنجره به بیرون چشم دوخت. با حرص خطاب به اشکهایی که تا پشت پلکهایش آمده بودند، گفت: خفه شو! الان باید خوشحال باشی. مرد که گریه نمی کنه!

فرشته سیب زمینی را خرید و بدو برگشت. لای در را باز گذاشته بود. وارد شد و در را بست.

بهراد از جا برخاست. با تمام مقاومتش چشمهایش تر شده بودند. از در بیرون آمد. در حالی که نگاهش را از فرشته می دزدید، گفت: بذارش رو میز. من یه سر میرم بالا. به قوامی هم زنگ بزن ببین کفشاش رسیدن یا نه؟ اگه رسیدن بگو پولش را بریزه به حسابم. به خانم افخم هم زنگ بزن یادآوری کن پول بده. به هومنم زنگ بزن بگو فبلتش همین روزا می رسه، پولشو پیش پرداخت بکنه لازم دارم. زیادم باهاش گرم نگیر. زود پسرخاله میشه.

فرشته بدون حرف با  نگرانی به رفتنش نگاه کرد. بهراد در خانه اش را باز کرد و وارد شد. در حالی که خودش را روی تخت رها می کرد، به خودش غر زد: حالا که خرجات تموم شدن. واسه چی اینقدر حرص پول می زنی؟!