X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (6)

یکشنبه 11 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:47 ق.ظ
سلام
طاعات و عبادات و عزاداریهاتون قبول باشه انشاءالله.
یه پست خیلی کوچولو صرفاً برای این که بگم به یادتون هستم. انشاءالله بقیه اش بعد از عاشورا...


فرشته سر برداشت و نگاهش کرد. با عذاب وجدان گفت: گوشه ی کرکره هم کنده شد.

بهراد در حالی که تند تند چیزی یادداشت می کرد، گفت: عیبی نداره. اون طرفشم خراب شده بود.

فرشته فبلت را برداشت و آرام گفت: اون طرفشو درست کردم. این طرفش یه کم پلاستیکش شکست.

بهراد دستی توی موهایش فرو برد. چشمهایش را بست و باز کرد. در حالی که دوباره ارقام پیش رویش را بررسی می کرد، گفت: بسه دیگه. تمومش کن. یه اسپرسو به من بده سرم داره سوت می کشه.

فرشته به طرف دستگاه چرخید و روشنش کرد. روی پشتی مبل نشست و به انتظار آماده شدن قهوه چند تا از پیامها را جواب داد.

بهراد سر برداشت. حسابهایش کمی بهم ریخته بودند. خودش هم نمی دانست چرا با این اوضاع مالی، حقوقی را که برای ماه در نظر گرفته بود، هفتگی کرده بود! مطمئن بود حرفهای حبیب درباره ی مشکلات فرشته چندان متاثرش نکرده بودند! بالاخره همه مشکل داشتند. ولی حالا چرا یک دفعه این کار را کرده بود سر در نمی آورد. حرفی هم بود که زده بود و نمی توانست از آن برگردد.

فرشته قهوه را ریخت و روی میز جلوی او گذاشت. گفت: بوی سرخ کردنی میاد! آقاهه کافی شاپی داره سیب زمینی سرخ می کنه. برم ازش بگیرم؟

بهراد کلافه از میزان نشدن حسابهایش بدون این که سر بردارد، با اخم گفت: سیب زمینی؟! چه وقت سیب زمینی خوردنه؟!

فنجان را برداشت و لاجرعه توی گلویش خالی کرد. چهره اش از تلخی قهوه بیشتر درهم رفت.

فرشته فوراً شکلات تعارف کرد و او هم یکی برداشت. کمی مزه کرد و بعد سر برداشت. با اخم ملایمی گفت: اگه می خوای بری بخوری برو بخور.

فرشته با ناراحتی پرسید: شما نمی خورین؟

_: نه بابا اینا پر از ضررن. روغنش معلوم نیست مال چه عهدی باشه! سرخ کردنی! سنگین! اههه!

فرشته قدمی به عقب برداشت. با تمام این اوصاف هنوز دلش سیب زمینی می خواست. یک هفته انتظار کشیده بود تا پولی پیدا کند که بتواند با خیال راحت یک پاکت سیب زمینی بخرد! ولی با این برخورد بهراد هم دل نمی کرد که برود.

سعی کرد لبخند بزند. تلاش ناموفقی بود. اما گفت: به نظرم... دست شما با اون دکترایی که هرروز تو تلویزیون و مجله ها میگن سرخ کردنی خیلی ضرر داره تو یه کاسه اس!

بهراد سر بلند کرد. چهره اش بسیار کسل و بی حوصله بود. با لحنی سرد و خسته گفت: آره تو اون کاسه هم پر از سیب زمینی سرخ کرده است!

فرشته غش غش خندید. بهراد متحیر به خنده اش چشم دوخت. این دختر چه ساده و بی بهانه از ته دل می خندید! مگر آن همه مشکل نداشت؟ چه خوب که هنوز می توانست بخندد.

سر به زیر انداخت و غرغرکنان گفت: برو زودتر برگرد، کلی کار داریم.

+: چشم. واقعاً نمی خورین؟

بهراد دوباره چشم به کاغذها دوخته بود. غرید: نه!

از پله ها تند تند پایین رفت. چهار تا پله ی آخر را عمداً زیر پا گذاشت و جفت پا پرید. بهراد با یک حرکت خودش را به در رساند و پرسید: باز چکار کردی؟

فرشته پیروزمندانه دو انگشت نشانش داد و با خوشی گفت: خوبم!

بهراد آهی کشید و نفسش را محکم فوت کرد. قبل از این که در خروجی را باز کند، صدایش زد: فرشته...

برگشت و سوالی نگاهش کرد. بهراد فکری کرد و گفت: یه پاکتم برای من بگیر.

صورت فرشته به لبخند عریضی روشن شد. با خوشی گفت: چشم. حتماً!

بهراد سر به زیر انداخت و به دفترش برگشت.

فرشته در باز کرد. دختر جوان رنگ پریده ای پشت در ایستاده بود. با صدای گرفته ای پرسید: بهراد هست؟

فرشته به او چشم دوخت. لبخند پیروزیش رفته رفته محو شد. مردد گفت: شما باید... سهیلاخانم باشین.

سهیلا سری به تایید تکان داد. بعد با پریشانی به او نگاه کرد. فرشته نمی دانست چطور حضورش را توجیه کند. سهیلا لب به دندان گزید و پرسید: اجازه میدی رد شم؟

فرشته کنار کشید و گفت: بله حتماً!

به سرعت بیرون آمد و به کافی شاپ رفت. فروشنده ی کافی شاپ که حالا می دانست اسمش سهند است، با خوشرویی گفت: بفرمایید.

نگاه پریشانی به در دفتر بهراد انداخت. آب دهانش را به سختی فرو داد و پرسید: میشه یه کمی اینجا بنشینم؟

_: خواهش می کنم. چیزی می خورین براتون بیارم؟

+: اممم... نه... یعنی ها... یعنی سیب زمینی می خواستم ولی الان نه...

یک دختر پسر جوان دست در دست هم وارد شدند. فرشته به دستهای درهم قفل شده ی آنها چشم دوخت و از ته دل دعا کرد باعث اختلافی بین بهراد و سهیلا نشده باشد.