X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (5)

چهارشنبه 7 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:29 ق.ظ
سلام دوستام
اینم یه پست کوچولوی ویرایش نشده ی نصف شبی. اشتباهاشو بگین صبح اصلاح کنم.
شبتون به خیر و خوشی

یک هفته از شروع کارش گذشته بود. اوضاع کاری روبراه بود و خوب پیش می رفت. فرشته از تنوع خرید و فروشهای بهراد کیف می کرد و حسابی لذت می برد. آن روز صبح هم ساعت شش وارد شد و گفت: ووووی سلام خیلی سرده.

بهراد سر بلند نکرد. اما با ته لبخندی گفت: علیک سلام. خب یه چیز گرمتر بپوش.

فرشته در حالی که روی بخاری خم شده بود و دستها و صورت یخ زده اش را گرم می کرد، گفت: ندارم. تازه اگه داشته باشم هم نمی پوشم. من دراز، یه کاپشن گنده هم بپوشم میشم گوریل انگوری!

بهراد انگشتی زیر بینی اش کشید و با احتیاط گفت: باید بنفش باشه.

انتظار داشت فرشته از جا بپرد و عصبانی بشود. اما فرشته غش غش خندید و گفت: آره فکر کنین! واقعاً دلبری میشم! بی خیال. ما همون از سرما یخ بزنیم بهتره. ا ا ا!!! چایی نداریم؟

_: نه. دم کن منم بخورم.

فرشته نفس یخ زده اش را رها کرد و چایساز را روشن کرد. برگشت فبلت را برداشت. انگشت اشاره اش را بی دلیل روی گودی لب زیر بینیش فشرد و متفکرانه به پیامهای رسیده چشم دوخت.

بهراد گفت: حداقل یه پالتو بپوش. اینجوری که میمیری!

فرشته خودش را روی اولین مبل انداخت و در حالی که همچنان چشم به صفحه ی گوشی دوخته بود، گفت: شما مرفهین بی دردم دلتون خوشه ها. پالتوم کجا بوده. بی خیال. فراموشش کنین. این کیه دیگه؟!!! وجدانی؟! میگه بیست لیتر نفت می خوام!!!! جان؟!!!

_: همسایه ی پدربزرگمه. پیرمردیه. رو ویلچره. ولی تا دلت بخواد اهل تکنولوژی! از وقتی بچه بودم براش خرید می کردم.

فرشته ابروهایش را بالا برد و گفت: چه جالب! خب چی بنویسم براش؟

_: بگو ظهر براش می برم.

+: شما بیاین یه گروه پیک راه بندازین. چند تا موتورسوار بذارین دم در، کارهای تو شهر رو انجام بدن.

_: خیلی بهش فکر کردم ولی این کاره نیستم. تو رو هم نمی دونم چی شد قبول کردم!

فرشته سر برداشت. نگاههایشان باهم تلاقی کرد. تبسمی کرد و گفت: پشیمون نمی شین.

بهراد سری تکان داد و گفت: امیدوارم.

کمی بعد از جا برخاست. کتش را برداشت. در حالی که می پوشید چند تا سفارش کرد و گفت که برای چند ساعتی بیرون می رود تا به کارهایش برسد. دم آخر ناگهان چیزی به خاطر آورد. کیف پولش را از جیب کتش در آورد و چند اسکناس شمرد.

فرشته زیر چشمی نگاهش کرد. کلافه بود که بهراد زودتر برود که بتواند با یک فنجان قهوه در دست ولو روی مبلهای نرم و راحت بیفتد و چشم به صفحه ی فبلت بدوزد.

بهراد پول را میز گذاشت و گفت: اینم حقوق این هفتت.

فرشته ابرویی بالا برد و پرسید: چی؟!

اما بهراد از در بیرون رفت. فرشته ناراحت از بهم ریختن عیشش از جا برخاست. پول را برداشت به دنبالش رفت و گفت: یه لحظه صبر کنین. چی گفتین؟ این حقوقیه که برای یه ماه طی کرده بودیم.

بهراد توی راه رو گرداند. متفکرانه نگاهش کرد و گفت: من فقط قیمت رو گفتم. برهه ی زمانی تعیین نکردم. درسته؟

فرشته نگاهی به اسکناسها انداخت و گفت: آره گفتین اینقدر ولی... به نظرم منظورتون ماه بود.

بهراد رو گرداند و در حالی که پایین می رفت، گفت: نه منظورم هفته بود.

فرشته با عصبانیت گفت: اگه به خاطر اون پالتوی لعنتیه...

بهراد در خروجی را باز کرد و گفت: به اون هیچ ربطی نداره. این برنامه ای بود که از قبل داشتم و فکر می کردم تو هم متوجه شدی و قبول کردی. حالا اگه ناراحتی مجبور نیستی بمونی.

بیرون رفت و در را پشت سرش بست. فرشته هم با قدمهای سنگین برگشت و خودش را روی مبل رها کرد. نگاهی به اسکناسها انداخت. باورش نمی شد. چرا بهراد این کار را کرده بود؟ واقعاً از اول نظرش همین بود؟! یکهو حقوق پیشنهادیش چهار برابر شده بود؟ همچین چیزی که امکان نداشت. داشت؟ حتماً بهراد از اول همین نظر را داشت.

کم کم لبخندی روی لبش نشست. بوسه ای بر اسکناسها زد و گفت: دمت گرم آقای جم!

با سرخوشی از جا برخاست و یک فنجان کافی میکس آماده کرد. دوباره خود را روی مبل رها کرد. آهنگ شادی گذاشت و مشغول خواندن سفارشها شد. تلفن زنگ زد. آهنگ را قطع کرد. جرعه ای نسکافه نوشید و جواب داد.

قهوه اش که تمام شد از جا برخاست. شیشه های دود گرفته را تمیز کرد. دور و بر را مرتب کرد. حتی کرکره ها را پایین آورد و توی روشویی شست! بین کارها مرتب تلفن و پیامها را جواب می داد.

داشت کرکره های تمیز را نصب می کرد که یک لانه ی پرنده پشت پنجره دید. از خوشی نزدیک بود جیغ بزند. اما به موقع جلوی خودش را گرفت تا پرنده های بیچاره را نترساند. پنجره را باز کرد و یک بیسکوییت را برایشان خرد کرد.

پنجره را بست و جیغ خوشی کشید. دوباره از صندلی بالا رفت و مشغول نصب کرکره ها شد.

بهراد از پشت سرش متعجب پرسید: اینجا چه خبره؟

فرشته که متوجه حضورش نشده بود، هول کرد و طبق معمول با کلی سر و صدا روی زمین افتاد. بهراد دستپاچه جلو آمد و پرسید: حالت خوبه؟

فرشته چشم بسته گفت: خیلی خوبم. برین بیرون من لباسم رو مرتب کنم و پاشم.

بهراد خنده اش را فرو خورد و از در بیرون رفت. زیر لب غرید: دختره ی دیوونه!

از توی راه پله بلند گفت: من یه سر میرم بالا.

فرشته به زحمت از جا برخاست. دستی پشت سرش کشید و نالید: به سلامت.

نگاهی به کاغذ و وسیله هایی که بر اثر سقوطش ریخته بودند انداخت و نچ نچ کنان گفت: ببین چه کردی دختر گل! یارو به دیوونگیت اعتقاد پیدا کرد! پوله رو از حلقومت نکشه بیرون خوبه.

لب مبل نشست. سرش گیج می رفت. دست دراز کرد. یک حبه قند از قندان برداشت و توی دهانش انداخت. در حالی که آن را می جوید خسارت وارده را برآورد کرد. خیلی نبود! فبلت را از روی زمین برداشت. خوشبختانه بهراد ندیده بود که افتاده است!

امتحانش کرد. هنوز سالم بود. آخرین پره ی کرکره پاره شده بود. با کمی زحمت بندش کرد. کاغذها و بقیه ی وسایل را هم مرتب کرد. یک استکان هم شکسته بود. داشت با جارو دستی جارو میزد که بهراد برگشت.

سر به زیر و خجالت زده گفت: یه استکان شکستم. پولشو از حقوقم کسر کنین.

بهراد پشت میز نشست و بی تفاوت گفت: قضا بلا بوده. این آقای فیروزکوهی زنگ نزد؟

+: نه...

_: این کاغذه من روش یه شماره تلفن نوشته بودم. کوش؟ ننداخته باشی بیرون!

فرشته در حالی که خرده شیشه ها را توی سطل خالی می کرد، زمزمه کرد: هیچی بیرون نریختم.

_: هان؟ آها دیدمش. چی گفتی؟

+: هیچی.