X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (4)

یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:32 ق.ظ
سلام به گلهای مهربونم
اینم یه پست کوچولوی دیگه! هنوز دستم راه نیفتاده و هرچی سعی می کنم بیشتر از سه صفحه نمی تونم بنویسم. تازه همینم تو چند نشست نوشتم و تکمیل کردم.
امیدوارم لذت ببرین
شبتون به خیر و شادی

قدم زنان برمی گشت که دید فروشنده ی کافی شاپ مشغول چیدن پاکتهای سیب زمینی سرخ کرده روی پیشخوان است. آهی کشید و فکر کرد: برای امروز به اندازه ی کافی خرج کردم. باشه فردا.

سر به زیر انداخت و زنگ در دفتر را فشرد.

وارد که شد تلفن داشت زنگ میزد. بدون سوال گوشی را برداشت و روی مبل کنار میز نشست. کاغذ مداد را پیش کشید و مشغول صحبت شد.

تا ساعت پنج بعدازظهر یا داشت جواب تلفنها را می داد یا داشت درباره ی صحبتهای تلفنی اش با بهراد بحث می کرد. نفهمید زمان چطور گذشت. سر برداشت و با دیدن عقربه ی نقره ای روی صفحه ی سورمه ای ساعت آهی کشید و گفت: پنج شده. الان مامان میره خونه. اگه اجازه میدین منم برم.

بهراد در حالی که سخت مشغول حساب و کتاب و یادداشت کردن بود، سر به زیر گفت: باشه. برو. ممنون.

فرشته سری تکان داد و از جا برخاست. خداحافظی کرد و بیرون آمد.

وقتی رسید مامان هنوز نیامده بود. با عجله خودش را توی آشپزخانه پرت کرد. داشت از گرسنگی میمرد! در یخچال را باز کرد و یک تکه کوکو را که از دیشب مانده بود با نان به دندان کشید. یک لیوان آب هم روی آن روانه کرد و با آهی بلند روی صندلی ولو شد.

با دیدن مامان که چادر به دست توی درگاه آشپزخانه ایستاده بود، دستپاچه برخاست.

+: س سلام!

مامان لبخندی زد و گفت: سلام. خسته نباشی. ظهر زنگ زدم خونه نبودی. شارژ نداشتم به گوشیت زنگ نزدم.

با خوشحالی گفت: کار پیدا کردم! همین دوست حبیب بهم کار داد. تلفنچیم.

صورت مامان را سایه ای از غم و خوشحالی گرفت. زیر لب گفت: خدا رو شکر. خدا رو شکر.

بعد سر برداشت و پرسید: محیطش خوبه؟ امنه؟

برقی از تردید به چهره ی فرشته دوید. اما بلافاصله آن را زدود و گفت: ها مامان خیلی خوبه. امن و راحته. کارمم ساده است. فقط باید تلفن جواب بدم. حقوقشم... ای بد نیست. اگه خوب کار کنم میره بالا.

مامان سری تکان داد و با ناراحتی گفت: خوبه.

بعد رو گرداند و به اتاق رفت تا فرشته بغضش را نبیند. فرشته اما دید. سر به زیر انداخت و لب گزید تا بغض نکند.

باهم کمی به کارهای خانه رسیدند. شام ساده ای پختند و خوردند و بعد نشستند. مامان تلویزیون را روشن کرد و مشغول باز کردن کوهی جادکمه ی بسته ی لباسها و دوختن دکمه هایشان شد. فرشته با بی حوصلگی نگاهی به لباسها کرد. از خیاطی نفرت داشت. از این که این شغل اینقدر مادرش را پیر و خمیده می کرد عصبانی بود. با حرص چشم به تلویزیون دوخت.

کمی بعد هم برخاست. به آشپزخانه رفت و ظرفها را شست. بعد برگشت و شب بخیر گفت. توی تنها اتاق خانه دراز کشید و آنقدر غلتید و فکر کرد تا خوابش برد.

صبح روز بعد با صدای شماطه ی نماز مادرش برخاست. با خواب آلودگی نماز خواند. گرسنه اش بود. لیوانی شیر ریخت و با لقمه ای نان مشغول شد.

مامان بعد از نماز خوابیده بود. بی سروصدا لباس پوشید و از خانه خارج شد. هوای صبح زود سرد بود. لرز کرد. قدمهایش را تند کرد که گرم شود.

بیست دقیقه بعد که رسید کف دستهایش از سرما سرخ شده بود. زنگ در را فشرد و دستهایش را بهم کشید. نگاهی به کافی شاپ انداخت. هنوز باز نبود. ساعت شش و نیم بود.

بهراد از پشت آیفون پرسید: بله؟

+: فرشته ام.

در باز شد. پله ها را دوان دوان بالا رفت و با دیدن بخاری روشن نزدیک بود از شوق گریه کند! به سرعت خودش را به بخاری رساند و در حالی که دستهایش را گرم می کرد، تند تند گفت: سلام. بیرون خیلی سرده! از دیروزم سردتره. چه خوب که بخاری تون روشنه. داشتم یخ می زدم. راستی من چه ساعتی باید بیام سر کار؟ دیروز یادم رفت ازتون بپرسم.

برگشت و به بهراد که از پشت میزش با کنجکاوی نگاهش می کرد، چشم دوخت.

بهراد چند لحظه مکث کرد و چون فرشته حرف دیگری نزد، گفت: نمی دونم. دربارش فکر نکردم. من از پنج ونیم اینجام. معمولاً زود میام پایین.

فرشته سری به تایید تکان داد و گفت: بله. حبیب گفت که خیلی زود بیدار میشین. برای همین زود اومدم. چایی براتون بریزم؟

_: نه من خوردم. برای خودت بریز.

بالاخره نگاه کنجکاوانه اش را برگرفت و دوباره به صفحه ی لپ تاپ چشم دوخت. این دختر واقعاً عجیب غریب بود. هیچ شباهتی به دخترهایی که می شناخت نداشت!

فرشته یک لیوان چای ریخت و پرسید: اشکالی نداره لیوانی ریختم؟

بهراد بدون این که نگاهش را از مانیتور برگیرد، پرسید: اول می ریزی بعد می پرسی؟! ولی اشکالی نداره. چایی قهوه هرقدر می خوای بخور.

+: خیلی متشکرم.

_: خواهش می کنم.

کرکره ها را باز کرد و گفت: خداییش دلتون نمی گیره تو تاریکی؟ نمی خواین یه لامپ پرنور واسه اینجا بگیرین؟

_: تا حالا بهش فکر نکردم.

+: فکر کردن نمی خواد. عمل کردن می خواد. می خواین من برم بخرم؟ البته پول ندارم.

_: فعلاً نه.

فرشته آه بلندی کشید. بهراد گوشی را به طرفش گرفت و گفت: برو تو برنامه های چت... وایبر، لاین، واتس آپ، مسنجر و امثالهم... چتهای بی جوابمو جواب بده.

فرشته گوشی را گرفت و با تردید پرسید: اگه چت خصوصی بود چی؟

بهراد که طبق معمول نگاهش نمی کرد، غرید: چتای خصوصیم تو اون گوشی نیست.

و فکر کرد: دختره خله! فکر می کنه اینقدر احمقم که زندگی خصوصیمو میدم دستش! همینم مونده که چتام با سهیلا و رفقا رو بخونه!!!!

فرشته لب مبل نشست و واتس آپ را باز کرد. گفت: آقای منصوری تشکر کرده و نوشته بسته به سلامت رسید. نصف پولش رو واریز کرده و بقیه رو تا آخر هفته به حسابتون می ریزه.

بهراد سر تکان داد و گفت: بنویس... ممنون.

+: ممنون خالی؟!

بهراد متعجب نگاهش کرد و پرسید: ممنون با چی؟

فرشته با لحن مظلومی گفت: نمی دونم.

بهراد رو گرداند و زیر لب غرید: لااله الاالله.

فرشته جواب را نوشت و ارسال کرد. پیام بعدی را باز کرد و گفت: خانم معیری از گناباد می پرسن بسته ی سفارشی شون چی شد؟

بهراد با کف دست به پیشانی اش کوبید و گفت: به کلی فراموش کردم. الان جواب نده. صبر کن ببینم چکار می تونم براش بکنم.

گوشی تلفن ثابت روی میزش را برداشت و شماره ای را گرفت. چون جوابی نگرفت، به فرشته گفت: تو دفتر تلفن گوشی نگاه کن. شماره ی اعتباری قهاری رو برام بخون.

فرشته شماره را خواند. این یکی ظاهراً جواب داد. اول از این که بیدارش کرده بود عذرخواهی کرد و بعد گفت دبنال یک صندوق قدیمی می گردد. همین طور یک جفت چراغ لاله.

فرشته با کنجکاوی به او چشم دوخته بود و بعد از این که تلفنش تمام شد، با شگفتی گفت: واقعاً از شیر مرغ تا جون آدمیزاد معامله می کنین!

_: نه! این دو تا رو معامله نمی کنم! مرغ که شیر نداره منم سفارش جون آدمیزاد قبول نمی کنم!

بعد با همان خونسردی ادامه داد: براش بنویس سفارش دادم. تا آخر همین هفته براش ارسال می کنم. نشونی شم چک کن ببین تو چتهای بالاش هست یا نه. اگه نیست بگو بنویسه.