نمای وبلاگ طبقه ی وسط (3) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (3)

چهارشنبه 30 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:18 ق.ظ

سلام به روی ماه همه ی خوشگلای مهربونم

جمیعاً یه اسفند دود کنین و فووووووت کنین به مانیتور که من دوباره آپ نمودم می دونین که خیلی به چشم نزدیکم و از همه بیشترم خودم خودمو چشم می کنم. بگو ماششششالا چشم نخورم پست بعدیم پشت راست برسه ایششششالا

خدا کنه دلنشین هم باشه البته


خوب و خوش باشین همگی



تلفن ثابت روی میز زنگ زد. بهراد مشغول خواندن یک بروشور بود. عکس العملی نشان نداد. فرشته برگشت و پرسید: جواب بدم؟

بدون این سر بردارد از بین لبهای بسته اش گفت: بده.

فرشته ابرویی بالا انداخت و فکر کرد: زورش میاد درست حرف بزنه!

بهراد فکر کرد: تا کی باید وظایفش رو دونه دونه یادآوری کنم؟!

فرشته گوشی را برداشت. دختر جوانی گفت: با آقای جم کار دارم.

+: من منشیشون هستم بفرمایید.

_: اوه که اینطور. بهشون بگین کفشی که سفارش داده بودن حاضره. ولی ده درصد گرونتر از نرخ قبلیه. اگر ایرادی نداره بفرستمش.

دستش را روی دهنی گوشی گذاشت و پیغام را رساند. بهراد چیزی روی کاغذ نوشت و با همان تنبلی از بین لبهایش گفت: بفرست.

فرشته نفسی کشید و گفت: میگن بفرستین.

_: به همون نشونی قبلی؟ جابجا نشدین؟

فرشته دوباره پرسید: به همون نشونی قبلی؟

بهراد ابرویی بالا انداخت و پرسید: به نظر میاد جابجا شده باشم؟

برخاست. لیوانی آب ریخت. لب پشتی مبل به حالتی بین نشستن و ایستادن تکیه داد.

فرشته به پشت پیراهن چروک او نگاهی انداخت و سفارشش را تمام کرد. گوشی را گذاشت و از جا برخاست. کرکره های دود گرفته را باز کرد.

بهراد لیوان آبش را کنار آب سرد کن رها کرد و گفت: کرکره ها رو ببند. طبقه اولیم خیلی دید داره.

فرشته با بی حوصلگی کرکره را بست و گفت: طبقه وسطیم! امروزم یه روز ابری تاریکه. چراغ اتاقتونم که معلوم نیست اصلا روشنه یا خاموش! والا آدم دلش می گیره!

بهراد کلافه چراغ را خاموش کرد و گفت: خیلی خب بابا بازش کن. تلفنم جواب بده.

گوشی بزرگ را برداشت و لب پنجره نشست. با دیدن قطره ای باران چشمهایش درخشید و پنجره را باز کرد. کمی به بیرون خم شد و با شادی گفت: بله؟ سلام!

صدای پیرزن مهربانی گفت: سلام عزیزم. مثل این که اشتباه گرفتم.

بهراد داد زد: گوشی رو نندازی پایین!

+: نمیندازم! ببینین چه بارون قشنگیه! نه خانم اشتباه نگرفتین.

پیرزن پرسید: اِ ؟! داره بارون میاد؟ بذار ببینم... آره یه ذره داره می باره! کاش برم زودتر یه چایی بریزم. بعداً به بهراد زنگ می زنم. مرسی از خبر خوشت عزیزم!

خنده اش گرفت. بیشتر به طرف بیرون خم شد و خندان گفت: ولی اشتباه نگرفتین خانم. من منشیشونم.

بهراد گفت: ببین خودت می خوای بیفتی اصلاً ایرادی نداره. ولی گوشی منو نندازی!

با سرخوشی به بهراد نگاه کرد. بهراد کلافه سر تکان داد ولی چشمهایش می خندیدند.

پیرزن هم با خنده گفت: سربسر من پیرزن میذاری؟ بهراد منشیش کجا بود؟

+: نه خانوم سربسر چیه؟ امرتونو بفرمایین.

_: قرار بود یه قرص برام پیدا کنه. نمی دونم پیدا کرد یا نه. بگو خاله بلقیسم.

بدون این که دست روی دهنی گوشی بگذارد، گفت: خاله بلقیسن. می پرسن قرص براشون پیدا کردین؟

بهراد گوشی را گرفت و در حالی که روی صندلی گردانش خودش را رها می کرد، گفت: سلام خاله جان! ارادتمند! بله  همین دیشب رسید. دیروقت بود گذاشتم امروز بیارم خدمتتون.

_: بده همین دختره بیاره. ازش خوشم اومد.

بهراد خندید و گفت: چشم.

از توی کشوی میزش بین کلی شلوغی، بسته ی قرص را پیدا کرد و دست فرشته داد. بعد از خداحافظی گفت: اینو ببر همین کوچه ی کناری بعد از کافی شاپ. در اول سمت چپ. میشه ساختمون پشت اینجا.

با خوشحالی گفت: آخ جون! چشم! من می میرم برای راه رفتن زیر بارون!

بهراد لبخندش را فرو خورد و گفت: پس برو تا بند نیومده.

پله ها را دو تا یکی پایین رفت. پله ی آخر را هم اصلاً ندید و با صدای مهیبی زمین خورد. بهراد با یک جهش خودش را از در بیرون انداخت و پرسید: چی شد؟

فرشته به زحمت برخاست و در حالی که روی مهرهای دردناکش دست می کشید با خنده نالید: هیچی عادت دارم.

و در خروجی را باز کرد. بهراد پرسید: مطمئنی که خوبی؟

دوباره لبخند زد و گفت: بله خوبم. چیزی از بیرون نمی خواین؟

_: نه همون قرص رو بده و بیا.

+: چشم. خداحافظ.

بهراد نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: خداحافظ.

دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و متفکرانه به اتاق برگشت.

صاحب کافی شاپ هم انگار از باران خوشش آمده بود. جلو در مغازه اش ایستاده بود و با لبخند به آسمان نگاه می کرد. فرشته متبسم نگاهی به او انداخت و از کنارش رد شد. با وجود آن که موهایش را دم اسبی کوچکی کرده بود و پیراهن قرمز و شکم بزرگی داشت، از او بدش نیامده بود. تیپ خنده داری داشت.

به در کوچک خانه رسید. لای در باز بود. کلون را زد و صدا زد: خاله بلقیس؟

صدایی از توی حیاط گفت: بیا تو خاله. بیا. درم ببند. ترسیدم صدای زنگ رو نشنوم در رو باز گذاشتم.

در را بست. از بین شاخه های پایین آمده گذشت و به وسط حیاط رسید. پیرزن روی سکوی کنار دیوار نشسته بود. از جا برخاست و گفت: خوش اومدی جونم. بشین یه چایی بخور. زیر بارون می چسبه.

فرشته نگاهی به ابرهایی که داشتند باز می شدند انداخت وبا لبخند گفت: بند اومد. به چایی نرسید.

_: ولی هوا تازه شده. بشین.

دلش نیامد روی حرف او حرف بزند. کنارش روی سکو نشست و استکان چایی را که پیرزن برایش از فلاسک کوچک ریخت برداشت.

پیرزن پرسید: اسمت چیه جونم؟ کی استخدام شدی؟ من همش به این بهراد می گفتم دست تنها خیلی سختشه، یکی رو بیاره. گوش نمی کرد.

+: اسمم فرشته است. امروز استخدام شدم. ظاهراً یه دفعه نتیجه گرفته حرف زدن زیادی با گوشی باعث سردردش میشه، قرار شد کمکش باشم سردرداشو قسمت کنیم.

_: خدا نکنه جونم. ایشالا هردوتون سلامت باشین. ولی راست میگه. همه ی کارش تلفنیه! همش این گوشی بیخ گوشش، اینام هزار تا اشعه و ضرر... خدا کنه تو رو اذیت نکنه.

فرشته با لبخند گفت: نه حالا که خوبم. شما چی؟ اینجا تنهایین یا با بچه هاتون زندگی می کنین؟

_: پسرم هست. صبح میره شب میاد. زنشم تا بعدازظهر اداره یه. اتاقای طبقه بالا مال اونایه. هی میگن بیا بفروش بریم دو تا آپارتمان بخریم... نمی دونم. ایجا خیلی راحتترم. ولی اونام جوونن. دلشون می خواد مستقل باشن. پولم ندارن. حق دارن طفلکیا. از اون طرف میگم بفروشم سهم دخترا رو هم بدم... بد نیست. اقلاً ننشینن به انتظار مردنم.

+: خدا نکنه! ایشالا سایتون صد و بیست سال رو سرشون باشه! این ساختمون دفتر آقا بهرادم انگار سر همینه. ها؟

_: ها مال من و بچه هایه. چند سالی هست مستاجره... مادرش زنده بود که امد طبقه ی وسطی رو گرفت. دیگه گذشت و مادرش به رحمت خدا رفت و یکی دو سال بعدشم باباش زن گرفت، اینم دید زن باباش جوونه... خوبیت نداره. طبقه ی بالایی تازه خالی شده بود، اونم گرفت. هسته حالا... ولی گفت دنبال یه دفتر مدرنه. نامزدش از اینجا خوشش نمیاد. برای خونه هم که جاش کوچیکه... بهراد که بره می فروشم.

متفکرانه به استکان خالی از چایش چشم دوخت و پرسید: عقدم کردن؟

_: نه هنوز. بابای دختره گفته همون وقت عروسی. راستم میگه. دختر عقد کرده مال شوهره. سخته خونه باباش باشه و زن مردم.

فرشته سری تکان داد و در حالی که برمی خاست گفت: من برم دیگه. خیلی زحمت دادم.

_: خواهش می کنم. خوشحال شدم از آشناییت. بازم پیش من بیا.

+: ممنونم. حتماً میام. مرسی از لطفتون.