X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (2)

سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:09 ق.ظ
سلامممم
یه پست نیمه شبی ویرایش نشده ی کوچولو!
غلطاشو بگین صبح اصلاح کنم. الان چشمام تابه تاست اصلاً نمی بینم....
شبتون طلایی و پر از رویاهای شیرین


آبی نوشت: جمله ی آخر پست قبل رو حذف کردم و با کمی جابجایی اینجا آوردمش.



غرق فکر قهوه را نوشید. ولی افکارش پراکنده بودند و به هیچ نتیجه ای درباره ی کارش نرسید. می دانست که باید هرچه زودتر کار پیدا کند. مادرش توی یک تولیدی لباس کار می کرد و پدرش به دلیل کلاهبرداری و متواری شدن همکارش زندان بود. این روزها قیمت اجاره ی خانه و هزینه های دانشگاهش سرسام آور شده بود. به جایی رسیده بود که بالاخره مامان به ترک تحصیل و کار کردن او رضایت داده بود. البته قول داده بود به محض این که اوضاع روبراه شود، درسش را ادامه بدهد.

آهی کشید و از جا برخاست. جلو رفت و قیمت قهوه را پرسید. گرانتر از انتظارش شد ولی به خودش وعده داد که به زودی کار پیدا می کند.

از در که بیرون آمد نگاهی به در کوچک کنار کافی شاپ انداخت. باید می رفت؟ نمی رفت؟ اصلاً درست نبود که با یک مرد تنها یک جا کار کند، حتی حقوق پیشنهادیش هم وسوسه کننده نبود، اما...

اگر به مامان می گفت کار پیدا کرده خوشحال میشد... اما... به چه قیمتی؟

با این حال با یادآوری پدرش و چکهای برگشتی و پشت خم شده ی مادرش، تردید را کنار گذاشت و زنگ در را فشرد. در بدون سؤال باز شد. از پله ها بالا رفت. بهراد از بالای پله ها پرسید: چیزی جا گذاشتین؟

سر برداشت. نگاهی به او که تیپش شبیه به هنرپیشه های دهه ی پنجاه هالیوود بود انداخت و گفت: نه. برگشتم... می خوام کار کنم.

بهراد کنار رفت و گفت: خیلی خوبه.

با قدمهایی لرزان وارد شد. در دل به باعث و بانی زندانی شدن پدرش لعنت فرستاد. از سادگی پدرش هم حرص می خورد. اگر اگر اگر...

حالا وقت این اما و اگرها نبود. گوشی فبلت روی میز زنگ زد. بهراد سر کشید و نگاهی به شماره انداخت. آن را برداشت و به طرف فرشته گرفت. گفت: جواب بده.

فرشته با نگرانی پرسید: چی بگم؟

بهراد با خونسردی گفت: جوابشو بده.

و خودش پشت میزش نشست و مشغول بررسی کاغذهای روی میزش شد. فرشته با تردید تماس را برقرار کرد و گفت: بله بفرمایید...

صدای مردی با لهجه ی گیلکی پرسید: آقای جم نیست؟

فرشته تکرار کرد: آقای جم؟

بهراد به طرف لپ تاپ روی میزش چرخید و بدون این که به او نگاه کند، گفت: جم فامیلمه.

فرشته ناگهان گفت: آهان آهان. بله چرا هستن. ببخشید شما؟

_: مگه گوشی خودش نیست؟ چرا خودش جواب نمیده؟

فرشته احساس می کرد زانوهایش از خستگی و اضطراب زیر تنش خم می شوند. روی یکی از مبلهای کوچک و نرم قدیمی نشست و گفت: چرا گوشی خودشونه، من منشیشون هستم. گفتن جواب بدم.

_: بده دست خودش.

فرشته لب برچید و گوشی را به طرف بهراد گرفت. بهراد نیم نگاهی به او انداخت و اشاره کرد: چی میگه؟

فرشته با بیچارگی نگاهش کرد. بهراد گوشی را گرفت و با خوشرویی گفت: سلام آقای گیلانیان. جانم؟ ____ نه واقعاً منشیه.___ آره. حق با شماست. باشه گوشی حضورتون میدم منشی بهش بگین یادداشت کنه.

گوشی را به طرف فرشته گرفت و یک کاغذ سفید و مداد هم به روی میز هل داد. فرشته کاغذ را پیش کشید و صدای مرد را شنید که می گفت: ببخشین خانم منشی. بس کلاهبردار زیاد شده این روزا. من می خواستم تغییر نشونیمو اطلاع بدم. یادداشت می کنین حالا؟

+: بله بله بفرمایید.

نشانی مرد را نوشت و گوشی را قطع کرد. گوشی دیگری زنگ زد. دست دراز کرد و پرسید: باید جواب بدم؟

بهراد نیم نگاهی به گوشی انداخت و گفت: نع! جان مادرت به این گوشی هیچ وقت جواب نده. وقتی هم حرف می زنم صدات در نیاد. اگه اون یکی زنگ زد برش دار ببر بیرون جواب بده. یه کمی هم این جاها رو مرتب کن.

فرشته متحیر نگاهش کرد. بعد دست برد و مشغول دسته کردن کاغذهای روی میز شد.

بهراد گوشی را روشن کرد و گفت: عشقم سلام! عزیــــــــزم! ببخشید پشت خطی داشتم. جانم بگو.... سفارش دادم برات. هنوز نرسیده. به محض این که برسه برات میارم. عشق منی. می بوسمت. فعلاً...

فرشته ابرویی بالا انداخت و فکر کرد: خجالتم نمی کشه!

بهراد آهی کشید. گوشی را کنار انداخت. از جا بلند شد و از دستگاه قهوه ساز برای خودش قهوه ریخت. فرصتی شد تا از گوشه ی چشم به دخترک نگاهی بیندازد. قدش زیادی بلند و ظاهرش معمولی بود. امیدوار بود بتواند کمی دور و برش را سامان بدهد و اگر می توانست کاری کند که سهیلا بویی از استخدام منشی نبرد خیلی بهتر بود. با دل خودش روراست و صادق بود و می دانست که نظری نه به این دختر و نه به هیچ کس دیگر ندارد. نه از وقتی که عاشق سهیلا شده بود، اما سهیلا خیلی حساس بود. دختر بود دیگر!

از یادآوریش لبخندی روی لبش نشست و دلش برایش پر کشید. فرشته سر برداشت و خنده دلنشینش را دید. کمی نگران شد. خودش را جمع کرد و پرسید: چیزی شده؟

فبلت روی میز زنگ زد. بهراد لبهایش را جمع کرد و گفت: نه هیچی.

به گوشی اشاره کرد و گفت: جواب بده.

فرشته فبلت را برداشت و فکر کرد: گوشی به این بزرگی می خواد چکار؟

همین که گوشی را روشن کرد مرد جوانی مشغول حرف زدن شد: الو بهراد این گوشی من چی شد؟ گفتم که بهت. از این تلفن گنده ها می خوام. اینا که تبلت نیستن ولی بزرگن. چی میگن بهشون؟ فبلت؟ ویندوزیم باشه. هستی؟ گوشت با منه؟

فرشته تبسمی کرد. ظاهراً فقط بهراد نبود که به گوشی بزرگ علاقه داشت. آب دهانش را فرو داد و گفت: سلام. من منشیشون هستم.

_: بله؟ سهیلاخانم شمایین؟ ارادت داریم خدمتتون. هومنم. بهراد نیست؟

+: من منشیشون هستم آقا.

روی دهنی را گرفت و زمزمه کرد: میگه هومنم.

بهراد که داشت چیزی را تایپ می کرد، زیر لب غرید: جوابشو بده. من گوشی رو بگیرم تا فردا می خواد حرف بزنه.

فرشته سری تکان داد و گفت: ببخشید آقای هومن...

هومن حرفش را قطع کرد و گفت: اسمم هومنه نه فامیلم. شما سهیلاخانم نیستین؟

فرشته سعی کرد صبور باشد. شمرده گفت: نه. من منشی شونم.

هومن زد به شوخی و پرسید: منشی سهیلاخانوم؟

فرشته داغ کرد. با اخم پرسید: آقا امرتون چی بود؟ گوشی باید براتون سفارش بدن؟

کاغذ را پیش کشید و نوشت: فبلت. ویندوز فون.

در همان حال تند تند ادامه داد: گفتین یه ویندوزفون پنج شیش اینچ می خواین. دوربینش چقدر باشه؟ رزولوشن؟ رم؟ کارت حافظه بخوره یا نه؟ برنامه های مصرفی تون بیشتر چیه؟

هومن با لحن شوخی گفت: خانوم یواش! پیاده شو باهم بریم. اصلاً شما برام سفارش بده. به سلیقه ی خودتون. هرچی بگی حتماً خوبه. من حرف شما رو ندید قبول دارم.

فرشته نفس عمیقی کشید و در دل به خودش گفت: فرشته آروم باش. هیچ بی سروپایی لیاقت ناراحت کردن تو رو نداره. هیچ کس لیاقتشو نداره. فرشته نفس عمیق بکش و لبخند بزن.

با لبخند گفت: چشم آقا. خداحافظ.

گوشی را قطع کرد و روی میز گذاشت. لبخندش پرید. از بین دندانهای بهم فشرده غرید: میگه براش یه گوشی سفارش بدین.

بهراد تبسمی کرد و گفت: پاشو یه لیوان آب بخور.

واقعاً بهش احتیاج داشت. برخاست یک لیوان آب خورد. دور و بر آب سرد کن پر از لیوانهای یک بار مصرف، مصرف شده بود. همه را جمع کرد و توی یک کیسه که همان دور و بر پیدا کرده بود ریخت. کاغذ پاره هایی که به درد نمی خوردند را هم جمع کردند. البته یکی یکی را با بهراد چک می کرد. بالاخره اتاق کمی مرتب شد.

پرسید: یه کهنه گردگیری ندارین؟

بهراد بدون این که نگاهش را از مانیتور بگیرد، گفت: اینجا نه. بالا هست.

+: بالا؟

بهراد از جا برخاست و گفت: میرم میارم. خونم بالاست.

و از در بیرون رفت. فرشته به در نیمه باز خیره شد و فکر کرد: تنها زندگی می کنه؟ بدتر شد! کاش این کار را قبول نمی کرد. کاش مجبور نبود.

بهراد با کهنه گردگیری برگشت. آن را به طرف او گرفت و تقریباً توی هوا رهایش کرد و به طرف گوشی تلفن ثابت روی میز رفت. با عجله شماره ای گرفت و مشغول صحبت شد.

فرشته در حالی که دور و بر را تمیز می کرد به حرفهایش درباره ی باری که می بایست برسد و گویا هنوز نرسیده بود گوش داد. لابد همان سفارش سهیلاخانم بود!

گوشی را که گذاشت، فرشته نگاهی به راه پله انداخت و پرسید: اینجا سه طبقه است یا بیشتر؟

_: اینجا دو طبقه است. همکف که کافی شاپه، اینجا اول، بالا هم دوم.

+: نه خب سه طبقه است. اینجا میشه طبقه ی وسط.

_: هرجور می خوای فکر کن. حالا که داری گردگیری می کنی یه دستی هم به لبه ی پنجره بکش خیلی خاک داره.

سری تکان داد و مشغول تمیز کردن سنگ پنجره شد.