X
تبلیغات
رایتل

طبقه ی وسط (1)

جمعه 25 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:38 ق.ظ
بازم سلام
اینم قصه ی جدید
امیدوارم دوست داشته باشین
سعی می کنم زود بیام
دوستون دارم


آبی نوشت: تقدیم به نینا جینگیلی عزیزم که باهم این قصه رو ساختیم

طبقه ی وسط

 

فرشته روی پله های نردبان قدیمی کمی جابجا شد تا جای راحتی برای خودش پیدا کرد. کتاب درسیش را که مدتی بود بی مصرف توی دستش مانده بود را روی دیوار گذاشت و به خورشید که می رفت غروب کند چشم دوخت.

نفهمید کی خوابش برد ولی با صدای باز شدن در از جا پرید و تعادلش بهم خورد و با سر و صدا روی زمین افتاد.

مامان محکم توی صورت خودش زد و گفت: وای خاک به سرم چی شد؟

فرشته در حالی که روی کمر و پایش دست می کشید گفت: هیچی طوری نشد.

حبیب با خنده گفت: خاله من اینو هرجا بذارم سر کار دو روزه جوابش می کنن!

چشمهای مامان دوباره به اشک نشست و ملتمسانه گفت: تو رو خدا... یه جای امن اگر سراغ داری... یه کار خوب... به خدا اگه احتیاج نداشتم...

حبیب سری تکان داد و گفت: سعی می کنم خاله... فردا اول وقت میام دنبالش بریم ببینم این رفیقم چی میگه.

رو به فرشته ادامه داد ساعت هفت حاضر باش. من بعدش باید برم سر کار.

فرشته دوباره روی پله ی نردبان نشست. این بار پایش به زمین می رسید. با خونسردی پرسید: اون چی؟ ساعت هفت بیداره؟

حبیب با اطمینان گفت: بهراد معروفه به سحر خیزی. زودترم بریم هست. من سختمه زودتر بیام. بهرحال... همون ساعت هفت حاضر باش... فعلا...

مامان با نگرانی گفت: خدا خیرت بده الهی.

_: سلامت باشین.

بعد خم شد پیشانی خاله اش را بوسید و از در بیرون رفت.

صبح روز بعد فرشته قبل از ساعت هفت از خانه خارج شد. داشت سر کوچه قدم میزد که حبیب رسید.

در عقب را باز کرد و در حالی که سوار میشد سلام کرد. حبیب از توی آینه نگاهش کرد و گفت: سلام. از فرط هیجان یه ساعت زودتر بیدار شدی؟ به خاله نتونستم بگم. ولی به تو میگم زیاد به دلت صابون نزن. کار پیدا کردن به این آسونی نیست.

فرشته از پنجره به بیرون چشم دوخت و گفت: ولی من آخرش یه کار خوب پیدا می کنم. این همه درس نخوندم که بیکار بمونم.

حبیب آهی کشید و حرفی نزد.

چند لحظه بعد فرشته پرسید: این دوستتون چکاره است؟

حبیب غرق فکر جواب داد: تاجره. یه شرکت تجاری داره.

فرشته ابرویی بالا انداخت و گفت: پس وضعش توپه!

حبیب سری تکان داد و گفت: نمی دونم. می دونم خیلی بلند پروازه. به جای این که بچسبه به یه کار مطمئن، رفته تو کار پر خطر تجارت!

فرشته خودش را جلو کشید و گفت: عوضش زندگیش هیجان انگیزتره! حتماً باباش پولداره که سرمایه در اختیارش گذاشته.

_: نه بابا! ما با اینا سالها همسایه بودیم. وضعشون مثل ما بود. باباشم مثل من دبیر بود. الانم که بازنشسته است و یه مغازه ی کوچیک معرق کاری داره.

+: چه خوب! من عاشق معرقم! اگر پسره قبولم نکرد میرم پیش پدره!

حبیب پوزخندی زد و گفت: معلوم نیست اونم کاری داشته باشه. پیاده شو. همین جاست.

فرشته نگاهی به اطراف انداخت و در حالی که پیاده میشد گفت: چه خوب. نزدیکم هست.

از یک کافی شاپ با نمای آجر و سنگ و چوب گذشتند و جلوی در کوچکی توقف کردند. حبیب زنگ آیفون را زد. فرشته با کنجکاوی کافی شاپ را تماشا می کرد. ساعت هفت صبح باز بود و عطر قهوه و چای خیلی وسوسه کننده به نظر می رسید. ولی رویش نشد به حبیب بگوید. به خودش قول داد بعد از این که اولین مصاحبه ی شغلیش تمام شد حتما خودش را به یک قهوه مهمان کند.

اولین مصاحبه ی شغلی! خودش از این جمله ی سنگین خنده اش گرفت و به دنبال حبیب از در که حالا باز شده بود وارد شد و از پله های موزاییکی قدیمی بالا رفت. به نظر نمی رسید رفیق حبیب خیلی پولدار باشد!

بالای پله ها، سمت راست دری بود که به واحدی روی کافی شاپ باز میشد. بین در نیمه باز جوانی با موهای مجعد کم رنگ نه چندان پرپشت و مرتب با پیراهن مردانه ای که آستینهایش را به بالا تا زده بود، با یک لیوان بزرگ قهوه به چهارچوب تکیه داده بود.

قبل از این که فرشته را ببیند، با لحن بی خیالی گفت: سلام حبیب آقا. چه عجب از این ورا؟

با دیدن فرشته راست ایستاد و با ابروهای بالا رفته و نگاه سوالی گفت: سلام.

فرشته با لبخندی شاد جوابش را داد. حبیب هم سلام کرد و بهراد از توی درگاه کنار رفت و در را کامل باز کرد تا وارد شوند.

شرکت در واقع یک سوئیت کوچک و قدیمی بود. با مبلهای نرم و کوچک قدیمی مبله شده بود.

بهراد پشت میز کارش نشست و پرسید: چه کاری از دست من برمیاد؟

حبیب گفت: می خواستم ببینم تو شرکتت...

بهراد دستش را بالا برد و گفت: وایسا! تو چی؟! شرکتم کجا بوده؟ من اینجا تنهام.

حبیب نفس عمیقی کشید. سری به تایید تکان داد و ادامه داد: درسته... می خواستم ببینم کاری برای دخترخاله ی من داری؟ فوق دیپلم کامپیوتر داره.

گوشی موبایلش زنگ زد. در حالی که برمی داشت گفت: نه برادر من. خودمم اینجا زیادیم. خرجم با دخلم نمی خونه... الو جانم؟ بله بفرمایید. خودم هستم.

حبیب آهی کشید. نگاهی به فرشته که به نظر نمی رسید چندان ناراحت باشد انداخت و گفت: بریم.

فرشته لبخند شادی زد و پرسید: بریم پیش باباهه؟

حبیب سری تکان داد و زمزمه کرد: دلت خوشه ها!

بهراد دستش را روی دهنی گوشی گذاشت و گفت: کار کامپیوتری ندارم. ولی حاضری تلفن جواب بدی و اینجاها رو کمی مرتب کنی؟

فرشته نگاه ناراحتی به حبیب انداخت و زمزمه کرد: این خیلی جوونه.

حبیب پوزخندی زد و نجواکنان گفت: همسن منه. خیالت راحت. فقط براش پول مهمه. اگه بهش اعتماد نداشتم نمیاوردمت.

فرشته نگاهی به بهراد و نگاهی به حبیب انداخت و ناباورانه پرسید: واقعاً همسنین؟ حبیب زنت پیرت کرده ها!

حبیب خندید و بلند خطاب به فرشته و بهراد گفت: من دیرم شده. باید برم مدرسه. خودتون به توافق برسین.

دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا برد. بهراد هم به احترامش برخاست و خداحافظی کرد. بعد باز به صحبت تلفنیش ادامه داد.

چند لحظه بعد قطع کرد و بدون این که مستقیم به فرشته نگاه کند، گفت: من اینجا یه نفرم. در آمد زیادی هم ندارم. این قدری که پول اجارم در بیاد خوشحالم. ولی چند وقتیه که حرف زدن زیاد با گوشی باعث سردردم میشه. فکر کردم کمش کنم. ولی این شغلمه. خرید و فروش تلفنی. از بند کفش بگیر تا مرسدس بنز معامله می کنم.

فرشته با شگفتی نگاهش کرد. با تردید پرسید: حقوق چقدر میدین؟ بیمه هم می کنین؟

_: بیمه نمی کنم. حقوقم بستگی داره. مثلا...

رقم پیشنهادیش کم بود. فرشته از جا برخاست و متفکرانه گفت: خیلی کمه.

بهراد سری تکان داد و گفت: همین قدر از عهده ام برمیاد. مگر این که تا چند وقت دیگه وضعم بهتر بشه. اوضاع تجارت قابل پیش بینی نیست.

فرشته سری به تأیید تکان داد و پرسید: میشه دربارش فکر کنم بعد جواب بدم؟

_: حتماً.

خداحافظی کرد و از پله ها پایین رفت. وارد کافی شاپ شد. مدتی به لیست قهوه ها چشم دوخت و در آخر نتیجه گرفت مرد اسپرسو خوردن نیست، قهوه ترک هم نمی خواهد. بقیه را نمی شناخت و بالاخره به کافی میکس رضایت داد.