X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آدمی و پری (پایان)

پنج‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 11:53 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
ممنون که با وجود غیبت طولانیم بازم تنهام نذاشتین و فراموشم نکردین
پایان این قصه رو بالاخره نوشتم و یه قصه ی جدیدم شروع کردم که الان میرم ویراشش می کنم و انشاءالله میذارم.
ببخشید که کمه... هنوز دستم راه نیفتاده و راستش از بس لطف کردین خجالت زده شدم و برگشتم
ایام به کامتون باشه انشاءالله 

شاهد ماشین را روشن کرد. اما قبل از این که راه بیفتد، شیدا دست روی دست او گذاشت و در حالی که حیرت زده به در خانه ی عمو نگاه می کرد، پرسید: شاهد این کی بود؟

شاهد پشت سرش را نگاه کرد. در حالی که ماشین را از پارک خارج می کرد، بی تفاوت پرسید: کی کی بود؟

+: اِ وایسا شاهد! اون دختره که رفت تو خونه ی عمو! یه دختر جوون بود. با کلید در رو باز کرد رفت تو.

شاهد از کوچه خارج شد و گفت: به من و تو ربطی نداره.

شیدا معترضانه گفت: شاهد اون عموی منه!

شاهد با خونسردی گفت: عموت یه آدم عاقل و بالغه. دلیل نداره برای کاراش به تو جواب پس بده.

+: خب من که نمیگم جواب پس بده. فقط می خوام بدونم اون کی بود! اککهی! این شاهپر وزوزو هم که دوماد شد رفت! اگه بود الان ته و توشو در میاورد.

_: باید یادآوری کنم که خوب نیست آدم اینقدر فضول باشه؟

صدای زنگ پیام گوشی حواس شیدا را پرت کرد. بدون جوابی به شاهد گوشی اش را برداشت و پیام را باز کرد. از طرف عمو بود. آن را بلند خواند: شیداجان گلناز عزیزم همسر منه. ولی به دلایلی الان نمی تونم علنیش کنم. ندیده بگیر.

شاهد پرسید: خیالت راحت شد؟

+: نه نشد! این گلی خانم نصف عمو پرویز سنش بود!

_: به تو هیچ ربطی نداره!

شیدا لب برچید و غرق فکر رو گرداند. شاهد هم در سکوت به راهش ادامه داد. جلوی در خانه ی پدر شیدا توقف کرد و گفت: خانم آخر خطه. بفرمایید.

شیدا سر بلند کرد و نگاهی به او انداخت. ملتمسانه گفت: فقط یه سؤال...

شاهد بدون حرف نگاهش کرد.

شیدا ادامه داد: عمو همین چند روز پیش به من گفت که اصلاً زن نمی خواد... پس...

شاهد با اعتراض ملایمی جمله اش را قطع کرد: شیدا!... تمومش کن. فراموشش کن. اگر کسی خلاف نظر تو زندگی می کنه دلیل این نیست که حتماً اشتباه می کنه.

شیدا آه بلندی کشید و گفت: من اگه امشب از فضولی مردم همش تقصیر توئه!

_: چرا تقصیر من؟ سر پیازم یا ته چغندر؟! عموت رفته زن گرفته. نوش جونش! منو سننه؟

شیدا غمگین نگاهش کرد.

شاهد به طنز گفت: تو رو خدا اینجوری نگام نکن غصّم میشه! باشه منم میرم زن می گیرم. یه زن جوونتر و خوشگلتر از زن عموپرویز!

شیدا با مشت به بازوی او کوبید و گفت: تو بیجا می کنی تا وقتی من زنده ام به زن دوّم فکر کنی!

_: خانم من! عزیز من! زن دوّم چی چیه؟! من غلط بکنم! منظورم جناب عالی بودین! بد گفتم؟ معذرت می خوام. ببخشین. زن عموپرویز جوونتر و خوشگلتره. این جوری خوبه؟!

+: اههه شاهد من اعصاب ندارم تو هم هی اذیت می کنی ها!!!

شاهد خندید و در آغوشش کشید. با تمام وجود به او قول داد برای همیشه کنارش بماند و خوشبختش کند.

 

پایان

شاذّه

24 / 7/ 93