X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آدمی و پری (12)

پنج‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 05:04 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
بالاخره رسیدیم به عروسی پریها :)

شیدا در ماشین را باز کرد و پرسید: سر حرفت هستی؟ باهام میای؟

شاهد نگاهی به ساعت انداخت و گفت: یه کم کار دارم. عروسی که پیش از غروب نیست، هست؟ میرم انجام میدم دم غروب میام.

شیدا نگاهی به در خانه ی عمو انداخت و آرام گفت: عروسی نه... عمو گفت سر شبه... ولی...

_: ولی چی؟ از این که دربارش حرف بزنی هم می ترسی؟

شیدا به تندی سر تکان داد و گفت: نه. از پریها نمی ترسم. ولی... راستش خجالت می کشم. من تا حالا تنها خونه ی عمو نرفتم. میای باهام؟

شاهد با تردید پرسید: مشکلی هست؟

شیدا کلافه نالید: نه... ولی عمو همه چی رو درباره ی من و تو می دونه. تنهایی خجالت می کشم.

_: می دونه؟!

شیدا آهی کشید و گفت: آره. پریها بهش گفتن. اون بود که اومد بابا رو راضی کرد. و الا بابا به این راحتی کوتاه نمیومد.

شاهد خندید و گفت: اوه اوه سخت شد. نفس بکشیم این پریها به گوش عموجان می رسونن.

شیدا چشم ابرویی آمد و گفت: آره مواظب باش خلاف نکنی.

_: ما تو کار خلاف ملاف نیستیم. خیالت تخت. حالا نمیری تو؟

شیدا ملتمسانه پرسید: تو نمیای؟

شاهد آهی کشید و گفت: باشه. پس بشین دو سه تا تلفن بزنم. یا این که برو تو تا من بیام.

+: نه صبر می کنم باهم بریم.

شاهد گوشی اش را در آورد. داشت توی دفتر تلفنش می گشت که شیدا پرسید: یه چی بپرسم؟

شاهد بدون این که سر بردارد، گفت: بپرس.

+: چرا باز گوشیتو بهم دادی؟ هنوزم نمی خوای شمارمو داشته باشی؟ از من می ترسی؟

شاهد گوشی را دم گوشش گرفت و گفت: بهم تک زنگ بزن شمارت بیفته. تو اون یکی گوشی هم سیوش کن... سلام... ببین من یه کاری پیش اومده برام، نمی تونم بیام... نه تا آخر شب درگیرم... باشه. ایمیل کن وقتی رسیدم خونه بررسی می کنم... فرقی نمی کنه... نه... باشه... ممنون. لطف می کنی. خداحافظ.

قطع کرد و به شیدا نگاه کرد. شیدا لب برچید و نگاهش را پاسخ گفت.

شاهد بی حوصله پرسید: باز چیه؟

+: نگفتی چرا این کار رو کردی؟

_: ای بابا! خب قبلش یادم نیومد، آخر شبم یه کم مضحک بود جلوی همه بگم هی شمارتو ندادی! سه پیچ کردی ها.

دوباره مشغول گشتن توی دفتر تلفنش شد. شیدا سر به زیر انداخت و سعی کرد منطقی باشد. شاهد مشغول حرف زدن با تلفن شد. کارش طول کشید. شیدا به ساعت نگاه کرد. ده دقیقه بود که داشت حرف میزد. شیدا با شرمندگی فکر کرد: بدجوری مزاحم کارش شدم.

ده دقیقه دیگر هم گذشت تا بالاخره قطع کرد. نفسی کشید و گفت: یکی دیگه هم مونده. ولی کوتاهه. می خوای برو تو. تا سلام و علیک بکنی رسیدم.

شیدا با تردید در را باز کرد. هوا داشت تاریک میشد و می ترسید نتواند قبل از آن آمادگی ذهنی برای عروسی پریها را پیدا کند.

یواش یواش جلو رفت. زنگ خانه ی عمو را فشرد. به شاهد که داشت پیاده میشد و در حین حرف زدن درهای ماشین را قفل می کرد نگاه کرد. در خانه بدون سؤال و جواب باز شد. شیدا باز مکث کرد. بالاخره حرف شاهد تمام شد و کنارش رسید. دست روی شانه اش گذاشت و با لبخند گفت: خب می رفتی تو.

باهم وارد شدند. عمو با خوشرویی به استقبالشان آمد و گفت: به به سلام! خیلی خوش اومدین. خبر می دادین گاوی گوسفندی آماده می کردم برای عروس و داماد! خیلی تبریک میگم.

با هردو روبوسی کرد و آنها را به طرف تخت فرش شده ی کنار حیاط راهنمایی کرد. برایشان از چایسازی که گوشه ی تخت گذاشته بود چای ریخت و گفت: چایساز و چای کیسه ای، هیچوقت کار سماور ذغالی و چایی لاهیجان رو نمی کنن، ولی بسوزه پدر تنبلی نسل امروز... برای همه کار عجله داریم. حتی وقتی که هیچ عجله ای نیست.

شاهد استکان کمر باریک را بالا گرفت و گفت: ولی چایی تو این استکانا خاطره انگیزه. خوبه.

عمو لبخندی زد و گفت: این یکی زحمتی نداشت. هرچند اول صبح تو اینا مزه نمیده. دلم می خواد لیوانی بخورم. یا سر عصر... ولی بقیش تو اینا می خورم.

شاهد با لبخند گفت: نوش جان.

شیدا که معلوم بود نگران است و اصلاً حواسش آنجا نیست، پرسید: حالا کجا باید بریم؟

عمو جرعه ای چای نوشید و پرسید: چه عجله ای داری؟ چاییتو بخور عمو.

شاهد پرسید: اشکالی نداره منم بیام؟

عمو شانه ای بالا انداخت و گفت: بیا. قدمت سر چشم شاهپر!

شیدا پرسید: ترسناک نیست؟ فکر می کنم دارم میرم تو قفس شیرا!

عمو خندید و پرسید: شیر کجا بوده؟ تو که دیدیشون. ترس ندارن.

+: من فقط دو سه تاشونو یه جا دیدم. نه یک جماعت باهم!

_: نترس.

+: باید اونجا چیکار کنیم؟

_: مردم میرم عروسی که چیکار کنن؟ تبریک میگیم و میفتیم به سورچرونی!

خودش و شاهد به شوخیش خندیدند اما شیدا فقط با نگرانی نگاهشان کرد. عمو وسط خنده پرسید: چیه؟ بابا سخت نگیر. یه عروسی رفتن که اینقدر نگرانی نداره. تازه دو تا بادیگاردم باهاتن. با تمام اینا میتونی نیای. من و شاهد میریم بعد میاییم برات تعریف می کنیم.

شیدا لب برچید و سر به زیر انداخت. با وجود آن همه ترس و نگرانی ولی باز هم کنجکاوی امانش نمی داد. دلش می خواست برود. بالاخره سر برداشت و آرام گفت: میام.

عمو برخاست و در حالی که استکانها را جمع می کرد، گفت: خوبه. من برم یه هندوونه بیارم دور هم بخوریم و غروب که شد بریم. کلی قسمشون دادم که مجلس رو زود بگیرن.

شاهد نگاهی به رنگ پریده ی شیدا انداخت و با خنده گفت: ولی راست میگن. اگه ناراحتی نیا.

شیدا نگاهی به عمو که وارد اتاق میشد انداخت و با حرص زمزمه کرد: همین مونده تو بهم بخندی!

شاهد خندید و پرسید: مگه من چی کم دارم که نتونم به تو بخندم؟

شیدا مشتی روی پای او زد که باعث شد بیشتر بخندد. یکی دیگر هم حواله اش کرد که این دفعه سر زانویش خورد و به جای این که پای شاهد درد بگیرد، دست مشت شده ی شیدا درد گرفت و شاهد بازهم خندید.

شیدا با ناراحتی مشتش را توی دست دیگرش گرفت و غرید: هرهر خوش خنده.

عمو با هندوانه ی خنک به حیاط آمد. مشغول خوردن شدند. شیدا از ترس این که باز بهش بخندند دیگر درباره ی پریها حرف نزد. فقط گاه گاه با نگرانی به آفتاب که می رفت که غروب کند نگاه می کرد.

غروب که شد شیدا ظرفها را به اتاق برد. توی اتاق با پریشانی دور و بر را پایید. می ترسید چند تایی از پریها همان دور و بر باشند. ظرفها را لب اولین کابینت رها کرد و به حیاط برگشت.

هوا تازه تاریک شده بود که عمو برخاست و گفت: خب... بریم.

شیدا از ترس به بازوی شاهد چنگ زد و برای اولین بار دید که او هم نگران به نظر می رسد.

شاهد قدمی به طرف در برداشت و با تردید گفت: ماشین من... دم دره... می تونیم باهم بریم.

عمو هم برخاست. با خونسردی لبخندی زد و گفت: ماشین نمی خواد. بریم زیرزمین.

شیدا با چشمهایی گرد شده از وحشت، پرسید: عروسی همین جاست؟ تو زیرزمین؟

عمو ادای حمله کردن در آورد و با لحن مضحکی گفت: آره و یه عالمه پری اونجان که درسته قورتت بدن!

بعد خندید. ضربه ای به پشت او زد و گفت: نترس بابا خبری نیست. اگه ازشون نترسی خیلی هم موجودات سرگرم کننده ای هستن.

شیدا بین عموپرویز و شاهد با قدمهایی لرزان به طرف زیرزمین رفت. عمو قفل خاک گرفته را با کلید باز کرد و کنار رفت. گفت: بفرمایید.

شاهد سری به نفی تکان داد و در حالی که سعی می کرد، قوی و مطمئن به نظر برسد، گفت: نه خواهش می کنم. شما بفرمایین.

عمو پوزخندی تمسخرآمیز زد و در حالی که وارد زیرزمین میشد گفت: جوونای روغن نباتی خور ترسو!

شاهد در حالی که دست شیدا را محکم گرفته بود، پشت سر عمو وارد شد و گفت: ما که نمی ترسیم.

عمو ابرویی بالا انداخت و گفت: آره جون همین دختره.

_: ای بابا آقاپرویز تقصیر شیدا چیه؟

عمو با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: همش تقصیر شیدائه دیگه. نیست؟ اگه یواشکی نیومده بود اینجا... آینه ی نازنین منو نشکسته بود، تو رو سر ما آوار می شدی؟ د نمی شدی دیگه!

شاهد غش غش خندید و گفت: خسارت آینه تون با من. هرچی باشه تقدیم می کنم. اصلاً خوب کرد که شکست!

عمو سری تکان داد و گفت: بایدم اینو بگی. جرأت داری حرف دیگه ای بزنی. اونم تو این زیرزمین که اگه بلایی سرت بیاد عمراً صدات به جایی برسه.

شیدا خندید و گفت: عمو نترسونش!

بعد چرخید و گفت: اوا! این آینه که درسته! من خودم شکستمش! مطمئنم!

عمو گفت: نه بابا! باور کنم یعنی؟! دانشمند این یه آینه ی جدید معمولیه. اونی که تو شکستی یه آینه ی فرد اعلای نود و چند ساله بود. مال مادرم...

بعد بدون این که به او مهلت جواب بدهد، دست آزادش را گرفت. بین شاهد و شیدا ایستاد. دست شاهد را هم گرفت. از پشت سر او شاهد دست شیدا را فشرد و هر دو به سختی نفسی کشیدند و به آینه چشم دوختند.

لحظه ای بعد به جای زیرزمین خاک گرفته توی یک باغ بودند. عمو دستهایشان را رها کرد و گفت: برین به سلامت. خوش بگذره.

شیدا وحشتزده گفت: عمو تنهامون نذار.

_: ای بابا چیزی نمیشه که! برین خوش باشین. وقتی خواستم برم صداتون می کنم.

شیدا با ترس پرسید: اگه پیدامون نکردین چی؟ اینجا خیلی بزرگه.

_: نگران نباش. پیداتون می کنم.

شاهد دستش را دور کمر شیدا انداخت و او را محکمتر گرفت. شیدا نفس عمیقی کشید و با بی میلی به رفتن عمو رضایت داد.

شاهد سر خم کرد. گونه اش را روی روسری او کشید و زمزمه کرد: اینجا خیلی قشنگه. عروسیمونو اینجا بگیریم؟

شیدا هم نجواکنان گفت: خیلی قشنگ و یه کمی ترسناکه...

باغ بزرگ و پر از درخت بود. روی زمین با برگهای زرد و سرخ و نارنجی پاییزی پوشیده شده بود. هوا مه گرفته و مرطوب بود. برگها هم نم داشتند و خش خش نمی کردند.

درختها قاعدتاً می بایست حال و هوای پاییز و زمستان را داشته باشند اما غرق در شکوفه های سفید و صورتی بودند. بدون هیچ جوانه ی سبزی!

آسمان دیده نمیشد. فقط مه بود و سفیدی. نه خورشید بود نه ماه... هوا روشن بود ولی منبع روشنایی دیده نمیشد. همه جا نور یک دست ملایمی داشت.

موزیک عجیبی در جایی نامعلوم نواخته میشد. شاهد و شیدا صدای موزیک را از درون خود حس می کردند. اما به گوش نمی شنیدند. انگار صدای خارجی ای نبود.

پریهای دود مانند آبی رنگ در رفت آمد بودند. هربار که اتفاقاً از بین بدن شاهد یا شیدا می گذشتند، سرما ستون فقراتشان را به لرزه می انداخت. دسته ای از آنها دور هم جمع شده بودند و همراه با موزیک حرکات موزون خاصی را اجرا می کردند.

شیدا با کنجکاوی به آنها نگاه کرد. شاهد جهت دیگری را نشان داد و پرسید: این عروس و داماد هستن؟

اما احتیاجی به جواب نشد. همین که شیدا برگشت، شاهپر و گل عنبر جلو آمدند. گل عنبر در لباس عروس سفید نرم و لطیف می خرامید. پایین دامنش یک ردیف گل ریز رز صورتی بود. همین طور یک تاج زیبا از همان گلها داشت. موهایش نیمی جمع شده و نیم دیگر روی شانه اش به زیبایی رها شده بود. نفس شیدا از آن همه زیبایی رویاگونه بند آمده بود.

شاهپر با خوشحالی گفت: به به خیلی خیلی خوش اومدین. منوّر کردین مجلس ما رو. خیلی خوشحالم کردین که تشریف آوردین.

شیدا در جوابش فقط لبخند زد. اینقدر بهت زده بود که نمی توانست حرف بزند. شاهد اما تشکر کرد و عذر خواست که بی دعوت آمده است.

گل عنبر با تبسمی بی نقص گفت: شما خیلی لطف کردین که شیداجان رو همراهی کردین.

لبخند شیدا جمع شد. خودش را می کشت هم نمی توانست نصف گل عنبر زیبا شود. بازوی شاهد را فشرد.

شاهپر میزی را نشان داد و گفت: بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین. خواهش می کنم. ظاهرش شاید عجیب باشه ولی خوراکیاش معمولین. خیالتون راحت.

گل عنبر ابرویی بالا انداخت و گفت: خوراکیاش خوشمزه ان!

شاهپر به تندی گفت: بله البته خیلی خوشمزه ان. این یه جشن فوق العاده است با طراحی یک عروس فوق العاده! اگر یک طراح بسیار با سلیقه و هنرمند برای جشن عروسیتون خواستین حتماً به ما مراجعه کنین.

شاهد لبخندی زد و گفت: البته این جشن فوق العاده است ولی متاسفانه اقوام و دوستان ما به عروسی پری گونه عادت ندارن و ممکنه...

کلمه ی مناسبی برای تمام کردن جمله اش نیافت. شاهپر بلند خندید و دوباره گفت: بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین.  

عروس و داماد خرامان از جلویشان رد شدند و رفتند. شیدا به میز باشکوه پذیرایی چشم دوخت و با ناراحتی پرسید: داره بهت خوش می گذره؟

شاهد قدمی به طرف میز برداشت و با لبخند گفت: آره چطور مگه؟ خیلی جالبه.

چهره ی شیدا بیشتر درهم رفت و گفت: خب همه قشنگی رو دوست دارن. هیشکی هم خوشش نمیاد دماغش مثل خرطوم فیل باشه و پوستشم به نرمی برگ گل نباشه.

شاهد به طرف او چرخید و با خنده و نگاهی استفهام آمیز پرسید: موضوع چیه؟

شیدا با حرص پرسید: گل عنبر خیلی خوشگل بود نه؟

شاهد ابروهایش را بالا برد و پرسید: گل عنبر کیه؟

شیدا غرید: همین عروس خانم. البته زیباییش خیالیه. می دونی که. جنّا این شکلی نیست. اون فقط یه تصویر بود.

شاهد به پریهای دور و برش اشاره کرد و گفت: می دونم جنّا چه شکلین ولی نمی فهمم مشکل تو چیه.

شیدا نالید: من خیلی زشتم؟

شاهد خندید و او را در آغوش کشید. روی موهایش را بو*سید و گفت: نخیر. تو خانم قشنگ منی.

شیدا خودش را از آغوش بیرون کشید. با نگرانی دور و بر را نگاه کرد. عموپرویز را ندید. ولی غرغرکنان گفت: زشته جلوی همه.

شاهد نگاهی به پریهای در حال رفت و آمد و گپ زدن انداخت و گفت: کسی کاری به ما نداره. بیا بریم یه چیزی بخوریم. خیلی دلم می خواد ببینم تو اون جام بزرگ که داره ازش بخار بلند میشه چیه.

شیدا نگاهی به جام انداخت. جامی به اندازه ی یک تشت، که روی آن با زیباترین طرحهای گل تزئین شده بود.

شاهپر این بار تنها سر رسید و گفت: این مایع یه آب پرتقال معمولیه. کاملاً خنک. بخاراش افکت تصویرین. خیالتون راحت. ربطی به حرارتش ندارن.

شاهد خندید و گفت: خوبه. بی زحمت یه لیوان مرحمت کنین.

شیدا به کیکهای خامه ای و شیرینیهای فوق العاده و یک عالمه میوه ی برش خورده ی زیبا نگاه کرد و با احتیاط یک تمشک را برداشت و به دهان برد. شیرین و خوش طعم بود.

شاهپر دو لیوان آب پرتقال برایشان ریخت و ضمن تعارف مجدد، از آنها جدا شد.

شاهد لیوان را به طرف او گرفت و گفت: بگیر گلوتو تازه کن.

خودش هم جرعه ای نوشید و گفت: واقعاً آب پرتقاله! کاملاً تازه و خوشمزه!

شیدا برای خودش کمی کیک کشید. خوشمزه ترین کیکی بود که به عمرش امتحان کرده بود! لطیف و معطر...

شاهد گفت: اوه همشون خوشمزه ان! این شیرینی هم خیلی جالبه... به نظرم بادومیه... یه کمی امتحان کن.

شیدا لبخندی زد و گفت: نه متشکرم. به بادوم حساسیت دارم.

شاهد خندید و گفت: نه پس نخور. اینجا هم دوا دکتری نیست حسابی گیر میفتیم.

شیدا اما نخندید. رو گرداند و با حسرت به گل عنبر که خیلی دورتر بین جمع پریها می خرامید نگاه کرد.

شاهد رد نگاهش را گرفت. جلو آمد. با دو انگشت سر بینی او را گرفت و گفت: حسود خانم، من هیچ وقت عاشق یه پری نمیشم. بهت قول میدم.

شیدا با لحنی غمگین گفت: نمی تونی ادعا کنی منو از اون بیشتر دوست داری. یعنی خیلی باید احمق باشی که از من بیشتر خوشت بیاد.

_: دست شما درد نکنه. صاف و پوست کنده به شعور ما هم توهین کردی دیگه! عزیز من مگه خودت نمیگی این فقط یه تصویره؟ یه خیاله؟ من واقعیت به این قشنگی رو ول کنم بیام عاشق یه رویا بشم؟!

شیدا رو گرداند و نالید: کی گفته من قشنگم؟ اصلاً... اصلاً... حتی بنفشه هم از من قشنگتره.

شاهد با حرص گفت: شیدا!!!! بسه. باز شروع نکن. جشنمونو بهم نریز. اومدیم یه کم خوش بگذرونیم. همین.

شیدا با نگرانی نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت و پرسید: دیر نشه؟ این ساعتم باز خوابیده.

شاهد شانه ای بالا انداخت و در حالی که خوشه ی انگوری را از روی میوه ها برمی داشت گفت: دیر نمی شه. زمان عالم مثال ربطی به عالم حقیقی نداره. مطمئن باش.

شیدا با حیرت پرسید: یعنی ما الان تو عالم مثال هستیم؟

شاهد نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: تو همچو باغی رو تو عالم طبیعی می تونی تصوّر کنی؟

+: یعنی خوابیم؟

_: آره. تقریباً همینطوره.

شیدا سری تکان داد و آرام میوه ی دیگری برداشت.

کمی دیگر دور باغ چرخیدند. رقص و آواز و شادی کردن پریها را تماشا کردند. شام مفصلی هم اعم از انواع گوشتهای بریان و سالادهای رنگین و زیبا خوردند.

هرچند که شب نشده بود. یعنی آن نور عجیب هیچ تغییری نکرده بود. امّا به نظر شیدا ساعتها گذشته بود. با شاهد از زمین و زمان حرف زده بود و حالا احساس نزدیکی و محبّت خیلی بیشتری نسبت به او حس می کرد.

در حال گردش بود که به یک طاق گل رسیدند. زیر طاق آینه ای بزرگ با قاب زیبایی بود. شیدا نگاهی به آینه انداخت. در کنار انعکاس تصویر خودش و شاهد، عکس عموپرویز را دید. عمو لبخندی زد و پرسید: بریم؟

برگشت. عمو پشت سرشان بود. شاهپر و گل عنبر هم بودند. به گرمی خداحافظی کردند و تبریک گفتند. به طرف آینه رفتند و کمی بعد در زیرزمین خانه ی عموپرویز بودند. شیدا به آینه ی مادربزرگ که تصویری جز انعکاس خودشان در آن نبود چشم دوخت و گفت: خیلی عجیب بود. ساعت چنده؟

شاهد نگاهی پشت دستش انداخت و گفت: هشت و ربع.

شیدا با حیرت پرسید: فقط ده دقیقه طول کشید؟ ما به اندازه ی یه عمر حرف زدیم!!!

شاهد لبخندی زد و همگی از پله ها بالا رفتند. عموپرویز گفت: بفرمایید تو. شام در خدمت باشیم.

شاهد خندید و گفت: من مطمئنم بیشتر از قوت یک هفته ام تو این جشن خوردم!

عمو تبسمی کرد و گفت: همش خیاله. مطمئن باش چیزی به شکمت نرسیده. بیاین تو. یه میرزاقاسمی بهتون بدم انگشتاتونم بخورین.

شیدا با نگرانی گفت: می ترسم دیر بشه.

عمو دست روی پشت او گذاشت و در حالی که به طرف اتاقها راهنمایی اش می کرد، گفت: نترس جانم. قول میدم سریع آماده بشه.

در کنار عمو شام خوردند و باهم ظرفها را شستند. و بالاخره ساعت حدود نه شب بود که از خانه ی عمو بیرون رفتند.