نمای وبلاگ آدمی و پری (11) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (11)

جمعه 24 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:19 ب.ظ
سلام سلام
واقعاً ببخشید... کلاً از حس نوشتن رفتم. نت ورک خونه هم خراب شده و خیلی وقته نت نداریم. الانم با کلی کشتی گرفتن به جی پی آر اس گوشی وصل شدم که اینم سرعتش توپه! یعنی خدا بیامرزه اینترنتای دایال آپ! این جی پی آر اس فقط اون بیق بیقای کانکت شدن اونو نداره. ولی سرعتش عین همونه :دی
این قسمت هیچ حرف خاصی نداره. هرکار کردم اقلاً برسم به عروسی پریها یا موضوع جالب دیگه ای نشد که نشد... باید عجولانه جمعش می کردم که دیدم خوشتون نمیاد. پس رهاش کردم تا وقتی که کمی خلوت تر بشم و الهام بانو مجال ظهور پیدا کنه. البته الهام جان خیلی کاری به کارهای من نداره. یهو می بینی وسط فشرده ترین برنامه هام از راه می رسه و دو تا پاشو می کنه تو یه کفش که بنویس! ولی فعلاً که گویا به خواب تابستونی رفته! پیداش نیست.
اینه که کمال عذرخواهی مرا بپذیرید و دعا کنین الهام جان برگرده و الا در بین هیاهوی مسئولیتهام به کلی گم میشم...
شبتون به خیر و شادی

سر میز شام دو صندلی خالی باقی مانده بود که کنار هم بودند. شاهد بین پدرش و شیدا نشست، شیدا هم کنار بنفشه جا گرفت. زیر چشمی به بنفشه نگاه می کرد که چنگالش را توی بشقاب شوهرش زد و با لبخندی عشوه گر لقمه ای خورد.

شاهد پرسید: چی بکشم برات؟

به خود آمد. دست از فضولی برداشت. بشقابش را از دست شاهد گرفت و گفت: خودم می کشم ممنون.

بنفشه با چهره ای متبسم چشمکی زد و گفت: شاهد برات بکشه خوشمزه تره.

شیدا خوشش نیامد. نفسش را با حرص بیرون داد و آرام گفت: ترجیح میدم خودم بکشم.

بشقابش را آماده کرد و مشغول شد. نسرین خانم هم از آن طرف میز هوایش را داشت و همه جوره پذیرایی می کرد. شیدا احساس خفقان می کرد. به شدّت سعی می کرد توجّه اش را به غذایش معطوف کند اما نمیشد. از این که پدرش و شاهد خیلی به این وصلت راضی نبودند ناراحت بود. از این که نسرین خانم دست برنمی داشت مدام در این باره حرف میزد ناراحت بود. از که مامان دل به دل نسرین خانم می داد و مرتّب تعارف می کرد ناراحت بود. حتی از این که مادربزرگها آشکارا از این ماجرا خوشحال بودند و موضوع را تمام شده می دانستند هم ناراحت بود! تازه گوشه ی ذهنش نگران عروسی پریها هم بود که فردا شب باید می رفت!

شام را که اصلاً نفهمید چی خورد. بالاخره آن دقایق سخت هم سپری شدند و توانست خورده و نخورده برخیزد و به دنبال بقیه برود. امّا قبل از آن که قدمی دور بشود، شاهد بازویش را گرفت و گفت: هیچی نخوردی. نگی نفهمیدم.

بی حوصله آهی کشید و رو گرداند. بعد نگاهی به او کرد و سرزنشگرانه زمزمه گفت: دستمو ول کن زشته جلو همه. سیر شدم ممنون.

شاهد دستش را رها کرد و استفهام آمیز به او چشم دوخت. بعد از چند لحظه پرسید: چی شده؟

سری تکان داد و آرام گفت: هیچی.

کمی بعد همه عزم رفتن کردند. دم در بین شلوغی شاهد خودش به شیدا رساند. گوشی دوّمش را توی دست او گذاشت و گفت: هروقت تونستی زنگ بزن.

شیدا نگاهی به گوشی کرد و گفت: خب چه کاریه؟ با گوشی خودم زنگ می زنم!

اما همان موقع بابا صدایش کرد و فرصت نشد که توضیح شاهد را بشنود. با عجله خداحافظی کرد و رفت.

توی ماشین که سوار شدند مادربزرگ گفت: ماشاءالله ماشاءالله چه قیافه ی گرم و شیرینی داره این پسر. الهی به پای هم پیر بشن.

شیوا گفت: قیافش که عین شیدا بود!

مامان بزرگ با لحنی که بوی سرزنش می داد گفت: خب شیدا هم خیلی گرم و مهربونه قیافش.

شیوا با حرص گفت: فقط قیافش!

مامان به تندی گفت: شیوا! این چه طرز حرف زدنه؟!

شیوا نالید: همیشه شیدا خوبه ولی من...

بابا به تندی گفت: بسّه دیگه شیوا! هر دوتون خوبین. فرقی ندارین.

 

 

آخر شب شیدا دراز کشید تا بخوابد. با صدای خش خشی از جا پرید. نشست و بی حوصله زمزمه کرد: شاهپر تویی؟

اما جوابی نیامد. به دیوار تکیه داد و به صدا که دیگر قطع شده بود گوش سپرد. حوصله نداشت چراغ را روشن کند. شاید جانوری بود ولی اهمیتی نداشت. ذهنش مشغول تر از آن بود که توجه کند.

به رویاهای کودکانه اش در کنار خشایار فکر کرد، به نوشین که بی خبر از همه جا عشقش را ربوده بود، به شاهد که آمده بود تا کنارش باشد و به بنفشه که روزگاری زندگی شاهد بود... یعنی شاهد می توانست از بنفشه دل بکند؟ هیچوقت می توانست شیدا را مثل بنفشه دوست داشته باشد؟ شیدا دلش نمی خواست به اجبار کنار هم بمانند.

نفهمید چقدر گذشته است. ذهنش پر از سؤال بود و نمی توانست بخوابد. گوشی شاهد را از کنار تختش برداشت و بدون توجه به ساعت شماره ی "خودم" را گرفت. برایش جالب بود که توانست بدون لحظه ای فکر کردن رمز صحیح را وارد کند.

بعد از چهار پنج بوق صدای خواب آلوده ی شاهد توی گوشی پیچید: چی شده شیدا؟

شیدا با کمی شرمندگی آرام گفت: هیچی من فقط زنگ زدم... اممم... می خواستم بدونم...

_: بگو.

+: تو... هنوزم بنفشه رو دوست داری؟

_: به خاطر خدا شیدا! ساعت سه و نیم بعد از نصف شبه! بی خواب شدی واسه این؟!!! ما درباره ی این موضوع خیلی حرف زدیم. بازم حرف می زنیم. امّا الان نه.

+: باشه. فقط یه سؤال دیگه... فکر می کنی بتونی منو اندازه ی بنفشه دوست داشته باشی؟

_: اگه بذاری بخوابم آره. شب بخیر.

+: شب بخیر. ببخشید بیدارت کردم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

و بلافاصله تماس قطع شد. لب برچید و به گوشی خیره شد. به دخترپسرهایی که شب تا صبح تلفنی حرف می زدند و هرروز عاشقتر از قبل می شدند فکر کرد. به خشایار با آن هیکل چهارشانه و قوی... و به شاهد که خسته بود و می خواست بخوابد...

دم بدم صبح بود که دلگرفته خوابش برد.

با صدای زنگ کوتاهی از خواب پرید. گوشی شاهد بود. پیام را باز کرد. شاهد نوشته بود: ببخشید اگه بد حرف زدم. خیلی خسته بودم. دوستت دارم.

نگاهی به ساعت انداخت. هشت صبح بود. گوشی را خاموش کرد و دوباره خوابید.

با صدای زنگ در بار دیگر بیدار شد. این بار ساعت ده ونیم بود.  کمی صبر کرد. یک زنگ... دو زنگ... ظاهراً کسی نبود که جواب بدهد. برخاست. خواب آلوده پرسید: کیه؟

_: شاهد.

دکمه ی درب بازکن را زد و رفت تا دست و صورتش را بشوید. وقتی برگشت شاهد با یک دسته گل توی درگاه هال ایستاده بود.

لبخندی زد و گفت: سلام.

و نگاه شرمنده ای به تیشرت و شلوارک خوابش انداخت و دستی به موهایش کشید.

شاهد آهی کشید و با لبخند ولی لحن سرزنشگرانه گفت: علیک سلام. فکر کردم قهری! نگو خانم خوابش گرفته، گوشی رو خاموش کرده راحت بخوابه!

شیدا سر به زیر لبش را گاز گرفت. بدون آن که سر بردارد، گفت: معذرت می خوام. میشه برم لباسمو عوض کنم؟

شاهد خم شد دسته گل را روی اولین مبل گذاشت و گفت: زحمت نکش. دارم میرم. مرخصی ساعتی گرفتم باید برگردم.

شیدا سر برداشت و با شگفتی پرسید: به خاطر این که گوشیت خاموش بود، مرخصی گرفتی؟!!

شاهد نفسش را پف کرد و گفت: به خاطر این که دست از این فکرای مسخرت برداری مرخصی گرفتم. ولی ظاهراً بیخودی بوده و مشکلت حل شده شکر خدا.

شیدا با شرمندگی به دسته گل نگاه کرد. جلو رفت و آن را از روی مبل برداشت. در حالی که به گلها چشم دوخته بود، آرام گفت: خیلی حرفا هست که دلم می خواد باهم بزنیم.

شاهد پایش را جابجا کرد. کمی راحتتر ایستاد و گفت: برای سه جمله وقت دارم.

شیدا نفسش را با حرص رها کرد و در حالی که هنوز از نگاه کردن به او اجتناب می کرد، به تندی گفت: بذار برم گوشیتو بیارم.

_: باشه پیشت. حرفتو بزن.

بالاخره شیدا سر برداشت. چشم توی چشمهای او دوخت و با دلخوری پرسید: چرا باید پیشم باشه؟ هنوزم می ترسی شماره ی منو داشته باشی؟ معنی این حرفا چیه؟ بهت گفتم نمی خوام دوباره دل ببندم و دل بکنم. اگه نمی خوای بمونی... از همین حالا برو...

مکثی کرد و طلبکارانه افزود: ببخشید از سه جمله بیشتر شد.

شاهد با خونسردی گفت: شمارمو که داری. یه تک زنگ بزن شمارت بیفته. من نیومدم که برم. فقط گفتم یه کم طول می کشه تا هر دومون عادت کنیم. اگه آروم باشی... این مدت راحتتر و سریعتر طی میشه.

لبخندی هم ضمیمه ی جمله اش کرد و پرسید: اجازه ی مرخصی میدین؟

شیدا آهی کشید. شاهد راه هر بحث و جدلی را بسته بود. آرزومندانه گفت: دلم می خواست...

ولی جمله اش را تمام نکرد. شاهد با کم صبری پرسید: چی دلت می خواست؟

+: هیچی برو. دیرت شده.

_: شیدا؟ بگو دیگه.

شیدا آهی کشید و خندید. برای آن خنده اش... برای این شیدا گفتنش جان میداد. ولی حاضر نبود به عشقش اعتراف کند. پس جمله اش را با لبخند تکمیل کرد و گفت: دلم می خواست یه کم عاشقانه تر شروع می کردیم. نه این که هرکدوم دلمون جای دیگه باشه.

لبخند کم کم از لبش رفت. نگاه شاهد عذاب وجدان به جانش ریخت. از شرمندگی سر به زیر انداخت.

شاهد آهی کشید و گفت: نخیر. حرف حالیش نمیشه. انگار بازم باید منت رئیس محترم رو بکشم و مرخصی بگیرم. مثلاً می خواستم مرخصیامو نگه دارم... واسه جشن نامزدی... واسه درس... واسه... بی خیال...

گوشی اش را در آورد. اما قبل از این که زنگ بزند شیدا به تندی گفت: نه برو به کارت برس. عصر حرف می زنیم.

شاهد گوشی اش را پایین آورد و با بی حوصلگی گفت: ببین تکلیف منو روشن کن. تو می خوای کنار من بمونی یا نه؟ چرا با دست می کشی با پا پس می زنی؟ شایدم کلاً داری پس می زنی و من خوش خیال فکر می کنم می خوای بمونی!

شیدا لب مبل نشست. به دسته گل که هنوز توی دستش بود چشم دوخت و با ناراحتی گفت: نمی دونم. خیلی حرفا هست که باید باهم بزنیم. نمیشه که تو چند ساعت تصمیم گرفت...

شاهد نفس عمیقی کشید و آرام گفت: نه نمیشه... اشکالی نداره بیام تو؟ به نظرم تنهایی.

شیدا از جا برخاست و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت، گفت: بشین. گلا رو بذارم تو آب، میرم حاضر میشم بریم بیرون.

در حالی که گلها را توی گلدان مرتب می کرد، صدای شاهد را می شنید که تلفنی مرخصی اش را تمدید می کرد.

گلدان را روی پیش بخاری گذاشت و به اتاقش رفت. چند لحظه ای دور خودش چرخید و بالاخره اولین لباسی که به نظر مناسب آمد را پوشید. چشمها و گونه هایش را سریع و مختصر آرایش کرد و از خیر رژ لب گذشت.

نفس عمیقی کشید و از اتاقش بیرون آمد. شاهد مشغول تایپ توی گوشی اش بود. سر برداشت و بدون این که چشم از گوشی برگیرد، پرسید: بریم؟

شیدا سر به زیر انداخت و آرام گفت: ببخشید از کار و زندگی انداختمت.

شاهد از جا برخاست. گوشی را توی جلد کمری اش گذاشت و گفت: از کار بله ولی زندگی نه. باید تکلیفشو روشن کنیم. خوشم نمیاد پا در هوا بمونم. مامانم میگه زیادی قاطعم و این خوشایند خانمها نیست. نمی دونم. تا نظر تو چی باشه.

شیدا سر به زیر انداخت و با تردید گفت: منم... خوشم نمیاد پا در هوا بمونم.

ناگهان چیزی به خاطر آورد. سر برداشت و پرسید: صبحانه خوردی؟

_: میریم یه چیزی می خوریم.

+: نه نه. چند دقیقه صبر کن. نون ساندویچی داریم. الان حاضر می کنم.

با عجله به آشپزخانه رفت. ساندویچ کره پنیر گردو درست کرد. شاهد هم جلو آمد. به چهار چوب در آشپزخانه تکیه داد و گفت: زحمتت شد.

شیدا در حالی که ظرفهای کره و پنیر را توی یخچال می گذاشت با شوق گفت: نه چه زحمتی؟ آماده بود. آبمیوه هم داریم. هورااا!

و دو پاکت آبمیوه را از توی یخچال برداشت. همه را توی یک پاکت جا داد و با خوشحالی گفت: من حاضرم.

به چشمهای شاهد که در سکوت به دستهای او دوخته شده بود نگاه کرد. دلش لرزید. سر به زیر انداخت.

شاهد تکیه اش را از چهار چوب گرفت. راست ایستاد و به طرف هال چرخید.

توی ماشین شاهد گفت: خب... شروع کن.

شیدا سر به زیر انداخت. جرأت نداشت از آن همه احساسات مختلف توی ذهنش بگوید. از عکس العمل شاهد می ترسید. کاش شاهد خودش می فهمید و بدون سؤال جواب میداد. اما شاهد همچنان منتظر بود که شیدا بپرسد.

بعد از چند لحظه با ترس و تردید گفت: می ترسم... می ترسم عصبانی بشی.

شاهد ابرویی بالا انداخت و پرسید: عصبانی بشم؟! چرا؟

+: خب شاید از سؤالام خوشت نیاد. از دیشب تا حالا هرچی گفتم حوصلتو سر بردم. عصبانیت کردم.

_: احتمالاً باید عذرخواهی کنم! خب معذرت می خوام. سعی می کنم دیگه عصبانی نشم. تو هم یه سؤال رو ده بار نپرس. جواب من همون اولیه. باور کن. نه بهت دروغ میگم نه شکّی تو جوابام دارم.

+: ولی من یه عالمه شک دارم. من نمی دونم چکار می خوام بکنم. نمی دونم بابام واقعاً از ته دلش راضیه یا نه؟ هیچی نمیگه ولی می ترسم ناراضی باشه. نمی دونم نظر مامانت همیشه درباره ی من اینقدر مثبت میمونه یا نه... وقتی که خیالش از جانب بنفشه و مامانش راحت شد حوصلش ازم سر میره...

_: این چه حرفیه؟ یعنی چی حوصلش ازت سر میره؟ مگه قراره دلشو بزنی؟

+: نمی دونم. شاید بزنم... اونی که با یه نظر دیدن عاشقم شده، با دو تا اشتباه هم ممکنه ازم متنفر بشه.

_: شیدا!

لبخند زد. حتی شیدا گفتن با عصبانیتش را هم دوست داشت! واقعاً چرا؟

لبخندش را به زحمت جمع کرد و گفت: بیا. نمیشه که باهات حرف زد. عصبانی میشی.

شاهد با لبخند گفت: عصبانی نشدم. حالا به چی داری می خندی؟ عصبانیت خنده داره؟

+: نه شیدا گفتنت خنده داره. یعنی خنده دار نیست...

_: بابا عجب ماجرایی شده این شیدا گفتن! دیروز بغض کردی، امروز می خندی! میشه بگی ماجرا چیه؟ اصلاً من باید چی صدات کنم؟ بگم عسلم خوبه؟!

شیدا خندید و به تندی گفت: نه نه همون شیدا خوبه.

سر به زیر انداخت و با خجالت گفت: شیدا گفتنت رو دوست دارم. یه جور خاص صدام می کنی. هیشکی اینجوری نمیگه شیدا.

شاهد خندید. نگاهش کرد و با شگفتی پرسید: مگه چه جوری میگم؟

چون جوابی نشنید رو گرداند. غرق فکر به چراغ قرمز چشم دوخت. دستش را روی دست شیدا گذاشت و آرام فشرد. شیدا دستش را گرفت و محکم فشار داد. شاهد خندید و از گوشه ی چشم نگاهش کرد. دستش را پس کشید و دنده را عوض کرد. چراغ سبز شده بود. راه افتاد.

آرام و محکم گفت: بابات اول صبح اومد محل کارم. باهم حرف زدیم. ناراضی نبود. خب... البته خیلیم خوشحال نبود که یه غریبه از راه برسه و یه شبه دخترشو بقاپه. اما در کل با من مخالف نبود. فقط گفت باید بیشتر آشنا بشیم.

شیدا با خوشحالی و شگفتی پرسید: واقعاً؟؟؟ مطمئنی ناراحت نبود؟

_: ناراحت؟ نه ناراحت نبود. ولی مثل من عقیده داشت نباید اینقدر سریع پیش بریم. گاماس گاماس.

شیدا نفس بلندی به راحتی کشید و با لبخند گفت: چه خوب!

شاهد با چهره ای متبسم پرسید: دیگه به چی شک داری؟

+: نمی دونم... وای شاهد... اگه بدونی امشب باید کجا برم...

شاهد جلوی یک پارک توقف کرد و پرسید: کجا باید بری؟

شیدا با بدختی نگاهش کرد و نالید: عروسی شاهپر.

_: شاهپر کیه؟ هان صبر کن... همون پری که سربسرت می گذاشت... آره؟

شیدا سری به تأیید تکان داد و همچنان با ناراحتی به او چشم دوخت. شاهد نفسش را رها کرد و گفت: پیاده شو.

شیدا لب برچید و پیاده شد. به دنبال شاهد رفت و پرسید: اصلاً برات مهم نیست؟

شاهد ابرویی بالا انداخت و پرسید: باید نسبت به یه پری هم غیرتی بشم؟ من همون خشایار رو تحمل کنم از سرم زیاده.

شیدا رنجیده اخم کرد و گفت: من که نمیگم تحملش کنی! دارم مثلاً برات درد دل می کنم!

شاهد خندید. دست دور شانه های او انداخت و گفت: می دونم عزیزم. فقط می خواستم حواستو از اصل مطلب پرت کنم. به نظرت هیچ کاریش نمیشه کرد؟ اگه نری اذیتت می کنن؟ اگه بری چطور؟

شیدا دست او را پس زد و با اخم گفت: نکن جلوی مردم! الان پلیس بیاد بگه باهم چه نسبتی دارین چی میگی؟

شاهد شانه ای بالا انداخت و با خونسردی گفت: راستشو میگم.

شیدا با حرص گفت: اونم میگه ا چه خوب! تبریک میگم!

شاهد سری تکان داد و گفت: ممکنه.

+: برو بابا...

روی یک نیمکت نزدیک حوض نشست. ساندویچها را کنارش گذاشت و در حالی که چشم به فواره ها دوخته بود، نالید: امشبو چیکار کنم؟

شاهد کنارش نشست. دستش را روی پشتی نیمکت گذاشت. با دست دیگر یک ساندویچ برداشت و گفت: ته دلت چیه؟ می خوای چکار کنی؟

شیدا آهی کشید و گفت: می خوام برم. عمو پرویزم میاد. یعنی دلم به عمو قرصه اما...

سر برداشت. به شاهد چشم دوخت و گفت: اما مثل این میمونه که آدم بره وسط گله ی شیرا! عمو حتی اگه رام کننده ی شیرم باشه، با یه گله که نمی تونه کنار بیاد. می تونه؟

شاهد لقمه ای خورد و گفت: اگه عموت فکر می کنه می تونه، حتماً می تونه.

شیدا سر به زیر انداخت. لبش را جوید و با کمی مکث پرسید: شاهد... تو هم میای؟

_: من بیام؟ والا من هیچ سررشته ای در باره ی اجنه ندارم که بتونم مواظبت باشم!

شیدا آهی کشید و حرفی نزد. شاهد گفت: خیلی خب. اگه دلت می خواد باشم میام.

شیدا سر برداشت و با نگاهی پر از قدرشناسی به او چشم دوخت. شاهد تبسمی کرد و چیزی نگفت.

 

تاظهر قدم زدند و حرف زدند. شیدا باور نمی کرد که اینقدر کنار او راحت باشد و مثل یک دوست قدیمی از همه چیز و همه کس برایش بگوید. برای نهار به یک رستوران سنتی رفتند. بعد از نهار شیدا سیر و خسته لم داد و گفت: وای چه همه خوردم!

شاهد خندید و گفت: خیلی نخوردی.

+: چرا! خیلی بود.

_: شیدا...

شیدا چشمهایش را بست و جوابی نداد. شاهد تکرار کرد: شیدا؟

چشمهایش را باز کرد و متبسم به او چشم دوخت. شاهد پرسید: هنوزم می خوای فکر کنی؟

شیدا راست نشست و پرسید: درباره ی چی؟

_: من.

شیدا نفس عمیقی کشید.

شاهد گفت: از صبح تا حالا تمام نظرات و عقایدم رو برات تشریح کردم. تو هم همه چی رو گفتی. فکر نمی کنم حرف نگفته ای مونده باشه. حالا هنوز باید فکر کنی یا می تونی تصمیم بگیری؟

+: راستشو بگم؟

_: البته!

+: تو... دوست خیلی خیلی خوبی هستی. ولی خودت می دونی که نه من آمادگی دارم و نه تو که بهم دیگه به چشم نامزد نگاه کنیم.

_: حرف آخرت رو بگو.

+: به نظرم می تونیم رسمیش کنیم. اما نباید از هم توقع یه نامزدی رمانتیک داشته باشیم. و این... خیلی ناامید کننده است.

_: شیدا؟

+: دهه! تو هم نقطه ضعف گیر آوردی! کاش بهت نمی گفتم تو خماریش می موندی هی نمی گفتی شیدا! من دارم جدی حرف می زنم سربسرم نذار!

_:منم جدّیم شیدا! آخه تو چه تصوری از نامزدی داری که فکر می کنی ما به اندازه ی کافی رمانتیک نیستیم؟

شیدا رو گرداند و غمگین گفت: خودت می دونی چه تصوری دارم.

شاهد نفسش را با حرص فوت کرد و گفت: تمومش کن شیدا. اگه دائم بخوای منو با خشایار مقایسه کنی من نیستم. نمی کشم.

شیدا سر به زیر انداخت و گفت: من نمی خوام مقایسه کنم... می خوام سعی کنم کنار بیام. کمکم می کنی؟

شاهد نفس عمیقی کشید. از جا برخاست و گفت: من که از اولم همینو گفتم. این همه بحث نداشت!

حساب نهار را کرد و باهم بیرون رفتند. شاهد پرسید: برای تکمیل روزمون سینما بریم؟

شیدا لبخندی زد و گفت: بریم.

بعد از دیدن فیلم نشانی خانه ی عموپرویز را داد و شاهد او را رساند. شاهد جلوی خانه ی عمو توقف کرد و پرسید: خیلی زود نیست؟

+: می خوام یه کم با عمو حرف بزنم. از نگرانی دارم میمیرم. لباس شب و آرایش که نمی خواد. همینجوری میرم.

شاهد پوزخندی زد و گفت: شاهپرجان ناراحت نشه.

شیدا با حرص گفت: نه بابا!