نمای وبلاگ آدمی و پری (10) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (10)

چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:07 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
 

شاهد جلوی در آشپزخانه ایستاد و گفت: مامان، شیدا می خواد بره. میرم برسونمش.

مادرش معترضانه گفت: نمیشه که اینجوری! نهار ده دقیقه دیگه حاضره.

شیدا با لحنی توجیه کننده گفت: ممنونم. باید برم. کار دارم. شب مزاحم میشم.

نسرین خانم لبخند زد و گفت: مراحمی! خوشحال میشم که بیای. الانم می موندی خوب بود. ولی اصرار نمی کنم. هر جور راحتی.

شیدا نفسی به راحتی کشید و گفت: متشکرم. لطف دارین. خداحافظ.

_: خداحافظ عزیزم.

جلو آمد گونه اش را بوسید و راهی اش کرد. شیدا ابرویی بالا انداخت و طوری که او نبیند شکلکی برای شاهد در آورد. شاهد خندید و سر به زیر انداخت.

باهم از در بیرون رفتند. همین که سوار شدند شاهد دوباره پرسید: نمی خوای بگی می خوای چیکار کنی؟

+: اوّل من یه سؤال دارم. تو اصلاً تعجّب نکردی که یه پری زاده داره سربسر من می ذاره و همه ی این اتّفاقات تقصیر اونه؟!

شاهد شانه ای بالا انداخت و گفت: یه لشکر از این موجودات تو خونه ی مادربزرگم زندگی می کنن. اینقدر چیزای عجیب غریب اونجا دیدم که اصلاً تعجّب نمی کنم. مامان بزرگم حسابی باهاشون رفیقه. میگه اینا محافظامن.

+: واقعاً؟!

_: چیه؟ نکنه باورت نمیشه؟ مثل مامان... میگه من باور نمی کنم. باور می کنه ها. یعنی نمیشه باور نکرد ولی نمی خواد اقرار کنه. خاله مینا هم همینطور. میگه مامانم خرافاتیه. بنفشه هم بدتر از همه اصلاً حاضر نیست پاشو اونجا بذاره. هروقت دلش تنگ بشه باید مامان بزرگ رو احضار کنه خونشون، بیچاره با اون پادردش هرجوری هست پا میشه میره دیدن دردونش!

+: خونه مادربزرگ پدری منم پره. این یارو هم از همون جا اومده. عموم حبسش کرده بود تو آینه. منم عین یک احمق رفتم آزادش کردم و حالا شده بلای جونم. کاش عمو زودتر دوباره اسیرش کنه.

شاهد خندید و با خوشرویی گفت: کاشکی! حالا نگفتی می خوای امشب چیکار کنی؟ فکر نکن من یادم میره!

شیدا خندید. متفکّرانه گفت: اممم... می خوام بهش بگم که خیلی وقته آشناییم... مثلاً... مثلاً از سه سال پیش...

شاهد ابرویی بالا انداخت و پرسید: اون وقت نمی گه این چه دودره بازی بوده و تو دلتو به کی خوش کردی؟!

+: اممم... نه... یه جوری نمی گم که اینجوری فکر کنه. مثلاً فقط آشنا بودیم. من می دونستم بنفشه رو دوست داری و حاضر بودم خواهرانه هر کمکی که بتونم بهت بکنم. اونم... اونم خیلی نفهمه که نفهمیده چه جواهری رو از دست داده.

_: اوهو! نفهمه چیه؟ مراقب باش. داری درباره ی بنفشه حرف می زنی!

+: جانم؟! مگه قرار نبود دیگه غریبه باشه؟ شاهد اون شوهر داره. یادت که نرفته؟ ضمناً این حرفا همش به خاطر توئه. من هیچ خصومت شخصی ای با بنفشه ندارم. این نقش بازی کردنم وقتی که واقعاً نمی خوام به آینده فکر کنم کلاً مسخره است.

چهره ی شاهد سخت شد. در حالی که با اخم به روبرویش چشم دوخته بود، گفت: نه احتیاج به کمک دارم نه دلسوزی. متشکرم.

شیدا چند لحظه نگاهش کرد. بعد سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام. تند رفتم... ولی...

_: لازم نیست توضیح بدی.

+: نه باید یه چیزی رو توضیح بدم. مهم نیست که شاهپر چیکار کرده یا مامانت چی فکر می کنه... تو دیشب به من کمک کردی که با یه فاجعه کنار بیام و بتونم از کنارش خیلی سریعتر و راحتتر از اونی که فکر می کردم رد شم. اینو بهت بدهکارم.

_: تو هم همین کمک رو دیشب بهم کردی. یک یک مساوی. بدهی ای بهم نداری.

+: تو ازش رد نشدی. هنوز درگیری.

_: تو رد شدی؟! الان حاضری اون پسره رو دست تو دست رفیق قدیمیت ببینی و یه ذره هم به قلبت فشار نیاد؟ نه واقعاً بگو حاضری؟

شیدا لب به دندان گزید. سر به زیر انداخت و با سرگشتگی گفت: نه هنوز نمی تونم... ولی... ولی وقتی تو اون موقعیت نیستم می تونم فراموشش کنم.

شاهد پوزخندی زد و گفت: دستخوش! آفرین! اینو که منم می تونم. همون دیروزم می تونستم. همون وقتی که درگیر دماغ عملی تو بودم به هیچی دیگه فکر نمی کردم! راستی دردت چطوره؟ بهتری؟

شیدا سرزنش گرانه نگاهش کرد و پرسید: کوچه علی چپ بن بسته. بیا بیرون آقا. ما می خوایم مشکلمونو با کمک هم حل کنیم. حقیقتش من اگه امشب به تو کمک کنم خودمم خوشحالترم! انگاری... انگاری جای بنفشه و شوهرش... خشایار و نوشینن...

_: اسم این پسره رو نیار که ازش ندید بدم میاد.

شیدا قاه قاه خندید و پرسید: چرا ازش بدت میاد؟ خوبه منم مثل تو الان جبهه بگیرم که راجع به پسرعموم درست صحبت کن؟

_: نگفته بودی پسرعموته... هرچند فرقیم نمی کنه.

+: نگفته بودم؟! فکر می کردم گفتم ولی به قول تو فرقی نمی کنه.

شمرده شمرده افزود: اون دیشب برای دوستم شیرینی خورده و من می خوام اینو تو کلّه ی پوک خودم فرو کنم!

شاهد خندید و گفت: نگو اینطوری شیدا!

شیدا حرصی از دست دلش که گرفتار آن "شیدا" گفتنش بود، تکرار کرد: تو هم نگو اینطوری شیدا!

شاهد خندید و به شوخی پرسید: من چی گفتم شیدا؟

شیدا نالید: گفتی شیدا!

_: بگم شاهد؟!

شیدا سر به زیر انداخت و غرق فکر با صدایی غمگین گفت: نه.

_: ببینمت دختر؟! سرتو بیار بالا... الان از چی ناراحتی؟ بی حرمتی کردم اسمتو بردم؟ معذرت می خوام. بگم خانم شفیعی خوبه؟

شیدا با چشمهای به اشک نشسته سر برداشت و نگاهش کرد. چقدر وقتی که مهربان میشد دوست داشتنی بود!

سرش را به نفی بالا برد.

شاهد آهی کشید و پرسید: آخه چت شد یهو؟!

رسیده بودند. شیدا در ماشین را باز کرد و گفت: هیچی... ممنون که رسوندیم.

_: وایسا! تا نگی چی شده نمی ذارم بری.

+: برو شاهد. الان یکی برسه برام بد میشه.

شاهد لبهایش را بهم فشرد و عصبانی نگاهش کرد.

یک ماشین جلوی ماشین او مقابل در گاراژی خانه ی پدری شیدا توقّف کرد. شیدا محکم توی صورتش کوبید و گفت: عموم!

و خم شد بلکه عمویش او را نبیند.

شاهد آهی کشید و گفت: چرا شلوغش می کنی؟ مامان بابات که می دونن خونه ی ما بودی. خب طبیعیه که من برسونمت.

چون شیدا جواب نداد، مکثی کرد و ادامه داد: این بابایی که از ماشین پیاده شد خیلی جوونه. مطمئنی عموته؟

شیدا با تردید سر برداشت و با دیدن خشایار کف دستش را گاز گرفت و گفت: خاک به سرم. خشایاره!

شاهد ابرویی بالا انداخت و گفت: خیلی دلم می خواست روی ماهشونو زیارت کنم.

شیدا ملتمسانه نگاهش کرد و با تردید از ماشین پیاده شد. شاهد هم پیاده شد و در راننده را بست. با چهره ای سخت و جدّی به خشایار نگاه کرد.

خشایار ابروهایش را بالا برد و متعجّب به آن دو چشم دوخت. قدمی جلو گذاشت. شیدا با ترس گفت: سلام.

_: علیک سلام. آقا رو معرّفی نمی کنی؟

شاهد به طرف او رفت و گفت: از خودم بپرس. آدم زنده وکیل وصی نمی خواد. شاهد شهابی هستم.

خشایار با تعجّب گفت: عجب رویی داره! با اجازه ی کی با دختر عموی من...

_: پدرش... مادرش... مادربزرگش... نمی دونستم باید از پسرعموشم اجازه بگیرم!

بعد رو به شیدا که مثل بید می لرزید کرد و با ملایمت گفت: شیداجان؟ عزیزم... وایستادی چی رو نگاه می کنی؟ نگران نباش. دعوا نمی کنیم. من دارم میرم. عصر بهت زنگ می زنم.

شیداجان؟!!! عزیزم؟!!! شیدا و خشایار به یک اندازه متعجّب به نظر می رسیدند. شیدا که اینقدر جا خورده بود که اصلاً نمی دانست که باید چکار کند.

در خانه باز شد. شیوا یک پاکت را به طرف خشایار گرفت و متحیّر به جمع سه نفره ی آنها چشم دوخت.

شاهد با چشم به در باز اشاره کرد و آرام گفت: برو تو.

خشایار پاکت را از شیوا گرفت و مثل شیر زخمی عصبانی به طرف ماشین پدرش چرخید و سوار شد. شاهد هم با قدمهای مقطّع برگشت و در ماشینش را باز کرد. شیدا نفسی به راحتی کشید. برای شاهد سری تکان داد و در را بست.

شیوا جیغ جیغ کنان پرسید: این یارو کی بود؟

شیدا غرق فکر گفت: به تو ربطی نداره.

وارد راهرو که شدند صدای پدر از هال می آمد. داد زد: یعنی چی که بریم خونشون؟ می خوای این داستان مسخره رو باور کنم؟!! دلم خوش بود دو تا دختر پاک دارم. معلوم نیست از کی تا حالا با یارو رفیق بوده که مادر خوشحالتر از خودش زنگ زده دعوتمون کرده؟!

شیوا با چشمهای گرد شده به شیدا نگاه کرد و زمزمه کرد: چی شده؟

شیدا با حرص غرید: هیچی...

شیوا دوباره زمزمه کرد: باور کن من فقط دو بار بهش زنگ زدم. دوست نبودیم. مامانشم نمی دونست. حالا از کجا فهمیده؟

شیدا از سادگی او خنده اش گرفت. قاطعانه زمزمه کرد: شمارشو پاک می کنی دیگه هم بهش زنگ نمی زنی.

شیوا تند تند سرش را تکان داد و نجوا کنان گفت: آره همین کار رو می کنم. غلط کردم.

بعد به طرف حیاط برگشت و در حالی که سعی می کرد صدایش بالا نرود، با ترس گفت: من میرم تو حیاط. وقتی اوضاع آروم شد صدام کن.

شیدا سری به تأیید تکان داد و بدون این که اشتباه او را تصحیح کند اجازه داد که برود. بهتر بود همین حالا می ترسید نه وقتی که کار از کار می گذشت...

خودش هم به دیوار تکیه داد. لبش را گاز گرفت و کفشهایش را در آورد. مامان داشت سعی می کرد بابا را آرام کند.

شیدا بیرون رفت. شیوا گوشه ی حیاط سنگر گرفته بود. شیدا دور از او گوشی اش را در آورد و به عموپرویز زنگ زد.

با اوّلین زنگ عمو جواب داد و گفت: جانم عمو؟ بگو! بهتره یه دلیل درست و حسابی برای پروندن خواب بعدازظهر من داشته باشی.

شیدا از استقبال نه چندان گرم او خنده اش گرفت. گفت: سلام.

_: علیک سلام. حرفتو بزن تا درست و حسابی نپریده.

+: شاهپر کلی خرابکاری کرده.

_: این که حرف تازه ای نیست. من هنوز گیرش نیاوردم اسیرش کنم.

+: آبرو برام نذاشته. بابا می خواد منو بکشه. به دادم برس.

عمو جدی شد و پرسید: چیکار کرده؟

+: چی بگم؟ از اون موجودات مزخرف بپرس... خواهش می کنم کمکم کن...

عمو آهی کشید و گفت: باشه. گوشی رو بذار ببینم چه خبره بعد به بابات زنگ می زنم.

+: ممنون.

شیوا با ترس از پشت بوته ها بیرون آمد. فاصله اش زیاد بود. حرفهایش را نشنیده بود.

شیدا به طرفش رفت و باهم روی نیمکت سنگی انتهای حیاط نشستند. شیوا با بغض گفت: کارم خیلی احمقانه بود. خیلی!

شیدا با همدردی دست دور شانه های او انداخت و حرفی نزد.

شیوا دماغش بالا کشید و گفت: تو چه جوری همیشه کار درست رو انجام میدی؟ هیچ وقت اشتباه نمی کنی... همیشه باعث افتخاری. عوضش من...

شیدا دلش سوخت. با ناراحتی گفت: اینطوری نیست... اصلاً... اصلاً بابا که اسمی نبرد. شاید داشت درباره ی من حرف میزد...

شیوا از جا پرید و حیرتزده پرسید: یعنی چی؟! بذار ببینم... نکنه... نکنه... اون یارو که دم در بود...

شیدا با اخم گفت: نه... میگم شاید اشتباهی شده.

_: پس... پس اون کی بود؟

+: همونی که دیروز زد به دماغم.

و دستی روی بینی دردناکش کشید.

شیوا با خوشحالی از جا پرید و گفت: آره! مامانش زنگ زد گفت اشتباهی از خونشون سر در آوردی و نهار میمونی. ببینم نهار چی خوردین؟

شیدا غرغر کنان گفت: نهار نخوردم.

با باز شدن در خانه از جا برخاست. شیوا حیرتزده زمزمه کرد: عموپرویز؟ این وقت روز؟ یعنی چی شده؟

عموپرویز بدون دیدن آن دو با قدمهایی مصمم وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

شیوا که جوابی از شیدا نشنید شانه ای بالا انداخت و به طرف نیمکت برگشت. شیدا ولی با پریشانی مشغول قدم زدن شد. بالاخره هم طاقت نیاورد و بی سروصدا وارد راهرو شد.

بابا داشت می گفت: خیلی خب برادر من خیلی خب... اینقدر اصرار نکن. باشه. هرچی تو بگی. دختر من پاکتر از برگ گل. ولی من نخوام این رابطه ادامه دار بشه کی رو باید ببینم؟

+: اونا قصدشون خیره خان داداش! برین امشب باهم آشنا شین. چی میشه مگه؟

_: اگه قصد امر خیر دارن اونا باید پاشن بیان. یعنی که چی من پاشم برم؟

شیدا توی راهرو ملتمسانه دستهایش را بهم مالید. خدا خدا می کرد که ماجرا ختم به خیر بشود.

+: حالا دعوت کردن. روشونو زمین نندازین. تازه حاج خانمم که باهاشون آشناست و می خواد بره. مشکلت چیه شما؟

_: مادر خانمم با خواهر این خانم آشناست. همسایه ان... دوستن... چه می دونم. با خودش کاری نداره.

+: حالا هرچی... مگه قبول نکرده بیاد؟ برین دیگه. اینطور که من شنیدم فرهنگ خونواده هاتون باهم جوره. چی میشه یه دوست جدید پیدا کنین؟ خیلیم خوبه...

_: برو بابا... تو هم با اون اجنّه ی فضول و بی سر و پات.... فرهنگمون شبیهه! هه! این حرفا رو کی یاد پریهات داده؟

عمو خندید و گفت: نمی دونم. می شنون دیگه. یاد گرفتن. حالا بیاین برین. هم فاله هم تماشا. از اون گذشته... بهتره این ماجرا به جای یه داستان مرموز و غلط مخفیانه یه رابطه ی رسمی علنی تحت نظر خانواده ها باشه.

_: هی پرویز داری تند میری ها! مگه من دیوانه ام دخترمو همین جور الکی الکی بدم به کسی که نه می دونم پدرش کیه نه مادرش؟!

+: خب منم همینو میگم برادر من! برین باهم آشنا شین.

_: و اگه نخوایم؟

+: پسره دلش گیره. بالاخره پا میشن میان. خب چه ایرادی داره که شما امشب برین؟

_: هر وقت پا شدن اومدن اون وقت باهم آشنا میشیم. دخترم که رو دستم نمونده برم دو دستی تقدیمش کنم.

+: نگران نباش. با این رفتن دخترت کوچیک نمیشه. یه آشنایی سادست. چیزی نیست که.

شیدا آهی کشید. نگران بود. دیگر نمی توانست تحمل کند. بی صدا به حیاط برگشت. شیوا با نگرانی جلو آمد و پرسید: چی شده؟ عمو پرویز برای چی اومده؟ فهمیده من تلفن زدم؟ غلط نکنم اون جن و پریهاش براش خبر بردن. خاک به سرم آبروم رفت....

شیدا به تندی گفت: نه آبروی تو نرفته. کسی هم نفهمیده. ولی به همین سادگی ممکنه بفهمن. پس قبل از این که دیر بشه خودتو جمع کن.

شیوا با پریشانی پرسید: پس دعوا سر چیه؟ بابا هنوز داره داد می کشه.

شیدا با بی حوصلگی گفت: سر همین بابایی که زده به دماغ من. ول می کنی یا نه؟

چشمهای شیوا درخشید. پرسید: دوسش داری؟

سرزنشگرانه گفت: شیواااا!

_: خب چیه؟ فقط پرسیدم.

+: بین ما هیچی نیست. بشین سر جات.

رو گرداند و کلافه از او دور شد. عمو از در بیرون آمد و خطاب به بابا گفت: شما بفرمایین خودم میرم. خداحافظ.

بابا بیرون نیامد. شیدا به دنبال عمو تا دم در رفت و با پریشانی پرسید: چی شد عمو؟

عمو از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: بهتره سعی کنی با این پسره خوشبخت بشی تا فکر نکنم بی خودی تو روی برادر بزرگم وایسادم. ضمناً فردا شب عروسی دعوتیم. کلّی کل کل کردم تا راضی شدن سر شب برگزارش کنن. به بابات گفتم فردا شب میای خونمون باهات حرف بزنم آدم شی! قبل از غروب بیا.

شیدا با چشمهای گرد شده پرسید: عروسی؟

عمو طوری نگاهش کرد که فوراً به خاطر آورد! با شگفتی و دلخوری گفت: عمو! این پسره خیلی به من لطف کرده پاشم عروسیشم برم؟!!!!! عمراً!!!! خواهشاً اسیرش کن.

عمو گردنش را کج کرد و با لحن مضحکی پرسید: دلت میاد؟ جوون ناکام رو اسیر کنم؟

شیدا که از حرص خون خونش را می خورد، غرّید: آخی طفلک ناکام! بره بمیره با این آبرویی که از من برده!

عمو با ملایمت انگشتی روی بینی او کشید و گفت: جیگر عمو، با همه شوخی با مام شوخی؟ من که خبر ندارم که چه جوری دلت غنج می زنه واسه شیدا گفتن یارو. برو یکی دیگه رو سیاه کن ما خودمون ذغالیم. خداحافظ.

و بدون این که منتظر شرمندگی بی اندازه ی شیدا بشود از در بیرون رفت و در را پشت سرش بست. نفس شیدا از خجالت بند آمده بود. احساس می کرد تمام خون سرش توی صورتش جمع شده است. برگشت. امیدوار بود شیوا حرفهایشان را نشنیده باشد. نگاهی به اطراف انداخت. او را ندید. نفس عمیقی کشید. چند دقیقه دیگر در حیاط ماند و بالاخره با ترس و لرز وارد خانه شد.

توی هال سر کشید. شیوا جلوی تلویزیون نشسته بود. نیم نگاهی به او انداخت و دوباره به تلویزیون چشم دوخت. وارد شد. بابا دور و بر نبود. به سرعت به اتاقش رفت و در را بست. خسته و له روی تخت نشست. نالید: شاهپر لعنتی لعنتی.... یه جو آبرو پیش عموم داشتم...

به سنگینی از جا برخاست. لباس عوض کرد. با کلّی احتیاط بیرون رفت و دست و رویش را شست. بابا ظاهراً رفته بود بخوابد. نفس عمیقی کشید و با عجله به اتاقش برگشت. روی تخت نشست. پاهایش را توی شکمش جمع کرد و به دیوار تکیه داد. سرش پر از فکر و خیال بود و یک دنیا شرمندگی...

اینقدر درگیری ذهنی داشت که نفهمید کی شب شد. مامان در اتاقش را باز کرد و گفت: زود باش حاضر شو می خوایم بریم. زود باش تا بابات پشیمون نشده. می خوام ببینم اینا کین که این همه قشقرق سرشون راه افتاده.

سری به تأیید تکان داد و بدون حرف برخاست. در کمدش را باز کرد و پرسید: چی بپوشم؟

مامان در حالی که در را می بست غرغرکنان گفت: خرس گنده من باید بگم چی بپوشی؟ خب یه چی بپوش دیگه.

آهی کشید. بهترین مانتویش همان بود که دیروز پوشیده بود و کثیف شده بود. بقیه ی لباسهایش را توی کمد ورق زد. بالاخره لباس ساده ای انتخاب کرد و خواست بپوشد، اما یادش آمد که باید روی بنفشه را کم کند. پوفی کشید. بابا معمولاً به لباس او توجّه نمی کرد. ولی اگر استثناءً همین یک شب متوجه میشد زیادی به خودش رسیده است چی؟

هنوز درگیر بود که مامان در را باز کرد و با عصبانیت پرسید: تو هنوز نپوشیدی؟ بهت میگم زود باش. اگه امشب نریم من از کجا بفهمم اینا کی بودن؟ نگرانتم. بفهم اینو!

با همان سرعت در را بست و رفت. شیدا لپهایش را باد کرد و پف کرد. یک مانتوی خنک مجلسی زرشکی آجری با نواردوزیهای طلایی و قهوه ای برداشت. برای زیرش شلوار لی کشی قهوه ای پوشید و یک شال قهوه ای با نقشهای طلایی هم به سر کشید. کمی آرایش کرد و از در بیرون آمد.

بابا همان موقع حاضر شده بود. عصبانی بود و به او نگاه نمی کرد. بدون حرف راه افتادند. اوّل دنبال مامان بزرگ رفتند و بعد به طرف نشانی ای که مامان روی کاغذ یادداشت کرده بود راه افتادند.

توی کوچه دنبال در خانه می گشتند و شیدا اینقدر از غضب پدرش ترسیده بود که جرأت نمی کرد نشانی بدهد. بالاخره مامان یادش آمد که شیدا می داند و پرسید: شیدا همین کوچه بود؟

شیدا با ترس گفت: بله.

_: کدوم خونه؟

+: همون در چوبی که جلوش پلّه داره.

به بابا چشم دوخت تا عکس العملش را ببیند. امّا از چهره ی سخت و سنگی او احساسی خوانده نمیشد. کنار خانه پارک کرد و پیاده شدند.

شاهد و پدر و مادرش با استقبال گرمی به آنها خوش آمد گفتند. دخترها هم کمی بعد جلو آمدند و آشنا شدند. همگی به اتاق پذیرایی هدایت شدند.

خاله مینا از جا برخاست و اوّل همه کلّی مادربزرگ را تحویل گرفت. مادرش هم که گویا آشنایی قبلی با مادربزرگ داشت جلو آمد.

شیدا با لبخند به پیرزنی که با پریها زندگی می کرد چشم دوخت.

بالاخره نشستند. بنفشه و همسرش هنوز نیامده بودند. قیافه ی بابا نرم تر از قبل بود. مشخّص بود از این که با یک خانواده ی آبرومند روبرو شده است، خاطرش کمی آرام گرفته است.

نسرین خانم با هیجان گفت: قسمتو می بینین؟ اینقدر این آشنایی بچه ها به نظرم بامزه و جالب بود که خدا می دونه. البتّه منهای بینی ضربه خورده ی شیداجون... اصلاً قیافه هاشونو ببینین! کپی هم! دو تا خواهر و برادر اینقدر به هم شبیه نیستن! والا! انگاری برای هم ساخته شدن.

نگاه و لبخند پرمهری نثار شیدا کرد و دوباره رو به طرف پدر و مادرش کرد و ادامه داد: واقعاً لطف کردین که تشریف آوردین. خیلی دلم می خواست که باهم بیشتر آشنا بشیم و اگر خدا بخواد برای امر خیر خدمت برسیم.

بابا نفس عمیقی کشید ولی حرفی نزد. مامان هم لبخند خجولی زد و سر به زیر انداخت. شاهد با سینی چای وارد اتاق شد و مائده بشقاب گذاشت و شیرینی تعارف کرد.

شیوا توی پهلوی شیدا زد و زمزمه کرد: خونواده ی خوبین. پسره هم به نظر خوب میاد.

شاهد که همان موقع جلوی شیدا خم شده بود، ابرویی بالا انداخت و گفت: متشکرم!

شیدا سقلمه ی محکمی به شیوا زد و در مقابل تعارف چای شاهد، گفت: ممنون. نمی خورم.

بلافاصله هم پشیمان شد ولی رویش نشد حرفی بزند. فقط نفس عمیقی کشید و عطر خوش چای تازه دم را به مشام کشید.

مائده که همسن و سال شیوا بود، او را به اتاق خودش برد تا راحتتر باشند.

بنفشه و شوهرش از راه رسیدند. شیدا با نگرانی شاهد را پایید که در مقابل تعارف و خوش و بش بنفشه با چهره ای سرد و جدی به آنها خوش آمد گفت و راهنمایی شان کرد. 

بنفشه با اطوار روی مبل دو نفره کنار شوهرش نشست و دست او را در دست گرفت.

شیدا نفس عمیقی کشید و سر برداشت. شاهد هم همان موقع نفسش را رها کرد و به شیدا نگاه کرد. از این تلاقی و فکر مشابهی که از ذهنشان گذشته بود، هر دو لبخندی زدند که متأسفانه بلافاصله مچشان گرفته شد! نسرین خانم با خوشحالی گفت: ای جانم! به جان خودم اینا همدیگه رو می خوان. سخت نگیرین آقای شفیعی! شاهد هم درسشو خونده، هم سربازی رفته، هم کار می کنه. پونصد سکّه هم مهر می کنیم. چطوره؟

ابروهای شیدا بالا پرید. همه از این همه عجله تعجّب کرده بودند. پدر شیدا گفت: ما هنوز چایی هم نخوردیم خانم! اجازه بدین باهم بیشتر آشنا بشیم.

نسرین خانم با همان هیجان دخترانه اش جیغ جیغ کنان ادامه داد: البتّه که آشنا میشیم. حتماً تحقیق کنین، محلّ کار شاهد، تو محلّه ی خودمون... همه جا. ولی کلّاً از قدیم گفتن جنگ اوّل به از صلح آخر. شما با پونصد سکّه موافقین؟

آقای شفیعی به پشتی مبل تکیه داد و محکم گفت: نع!

نسرین خانم جا خورد و سعی کرد باز حرفی بزند که آقای شفیعی توضیح داد: زیاده! آدم یه قولی میده که از عهده اش بربیاد. مگه در آمد پسر شما چقدره؟

آقای شهابی که تا حالا خیلی حرفی نزده بود، در مقابل نگاه ملتمسانه ی همسرش گفت: اصلاً از اوّل قسط بندیش می کنیم. ما هم کمکش می کنیم. مهریه حقّ عروسه. هر ماه یه سکّه می پردازه تا وقتی که تموم بشه.

شاهد نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. پدرش رو به او کرد و گفت: تو هم که موافقی بابا؟

شیدا پوزخندی زد و فکر کرد: جرأت داری مخالفت کن!

شاهد سر برداشت و گفت: بله.

بعد از جا برخاست و ظرف میوه را دور گرداند. مادربزرگش با سرخوشی گفت: الان باید نقل و نبات بگیری دهنمونو شیرین کنیم نه میوه!

شاهد تبسم بی رنگی کرد و جوابی نداد. چهره اش خوشحال نبود. شیدا لب برچید و با نگرانی نگاهش کرد. نسرین خانم هنوز هم داشت بازار گرمی می کرد. اینقدر حرف زد تا پدر شیدا اجازه داد که دختر و پسر به حیاط بروند تا باهم صحبت کنند.

شیدا با خجالت از جا برخاست و بدون این که به هیچ کس نگاه کند به دنبال شاهد از اتاق بیرون رفت. تا وقتی که روی تشکچه های گلدار صندلی های فلزی حیاط ننشسته بودند، هیچ کدام حرفی نزدند. ولی به محض این که جاگیر شدند و خیال شیدا از تنها بودنشان راحت شد، به سرعت گفت: این دیگه خیلیه! من می دونم تو هنوز آمادگی نداری! لازم نیست قبول کنی! بعداً با مامانت حرف بزن. راستشو بهش بگو. قرار بود روی بنفشه کم بشه که شد.

شاهد که دو انگشتش را روی چانه اش گذاشته بود، پوزخندی زد و بدون این که به شیدا نگاه کند، با لحنی که بوی تمسخر می داد، گفت: بله! حسابی روش کم شد. مامان خانم هر تلاشی می کنه که به خواهر و خواهرزادش بفهمونه خیلی هم خوب کردن که مخالفت کردن! ما اصلاً خیلی هم خوشحالیم!

شیدا جهت نگاه او را تعقیب کرد. به بوته ی گل رز رسید. در حالی که به گلهای قشنگ رز خیره شده بود، با بدبینی پرسید: منظور؟

شاهد دست دراز کرد. گلی را که کاملاً شکفته و رو به خشک شدن بود بدون شاخه چید و مشغول پرپر کردنش شد. آرام گفت: مهریه ی بنفشه سیصد و پنجاه سکّه است. خاله خیلی دلش می خواست چهارصد تا باشه ولی خانواده ی داماد رضایت ندادن. مامان خانم هم ب ی بسم الله پیشنهاد پونصد تا داد که همه رو بچزونه! خاله... بنفشه... داماد بخت برگشته. 

آهی کشید و از جا برخاست. با صدایی غم گرفته گفت: از این گیس و گیس کشی ها متنفّرم. بین من و بنفشه هرچی بوده گذشته. نمی خوام میونه ی دو تا خواهر بهم بخوره.

شیدا به پرهای گل که روی شیشه ی میز ریخته بود چشم دوخت و گفت: حق با توئه. اصلاً میریم تو میگیم به توافق نرسیدیم. اینجوری دل خاله ات هم سر این مهریه کمتر می سوزه و شاید دوباره باهم خوب بشن. تو هم که کلاً نمی خوای... با خیال راحت میری سر درس و مشقت.

شاهد بالای سر او ایستاد و گفت: این ماجرا یه طرفه نیست. نظر تو چیه؟

شیدا به میز چشم دوخت و با کمی دستپاچگی از حضور نزدیک او گفت: نظر من؟ ا... خب... منم می خوام درس بخونم... گفتم که... کلاس شنا هم می خوام برم.

شاهد تبسّمی کرد و با ملایمت گفت: لحنت بیشتر بوی بهانه جویی میده.

از پشت سرش به کنارش آمد و سعی کرد نگاه شیدا را شکار کند.

شیدا رو گرداند و با اخم گفت: ما باهم حرف زده بودیم. قرار نبود به اینجا برسه.

_: حالا که رسید. تقصیر من و تو و حتی اون پری سرخوشت هم نبوده.

شیدا از جا برخاست. پشت به او قدمی برداشت و در حالی که سعی می کرد، صدایش محکم باشد، تند تند گفت: هنوز نه به باره نه به داره. میگیم نمی خوایم و تموم میشه.

دست شاهد روی شانه اش نشست. گفت: شیدا؟

قلب شیدا فرو ریخت! نه تحمّل شیدا گفتنش را داشت و نه دستی که روی شانه اش بود. قفل شده بود. نه می توانست قدمی بردارد نه حرفی بزند. در دل به بی دست و پایی خودش لعنت فرستاد.

شاهد بدون این که دستش را بردارد جلو آمد و آرام گفت: ما باهم یه قراری داشتیم.

شیدا متعجّب پرسید: قرار؟

_: به همدیگه کمک کنیم. به همین زودی یادت رفت؟

شیدا به طرفش برگشت. سعی کرد با حرکتی دست او را جدا کند امّا موفّق نشد. با صدایی که به زحمت خونسرد و طبیعی نگهش داشته بود، به تندی گفت: خب کمکت کردم دیگه! کار بیشتری از دستم برنمیاد شرمنده! اگه دلت می خواد صبر کن مهمونا برن، بعد بگو به توافق نرسیدیم.

شاهد با ملایمت گفت: می تونیم تا بعد از نامزدی خشایار صبر کنیم.

شیدا بالاخره دست دراز کرد. دست او را از سر شانه اش پس زد و در حالی که راه می افتاد گفت: لازم نیست. من حالم خوبه. می تونم کنار هم ببینمشون.

امّا صدایش بغض داشت.

شاهد با ملایمت پرسید: مطمئنی؟

شیدا با حرص از بغضی که بی اجازه بروز کرده بود، عصبانی گفت: نه مطمئن نیستم. ولی باید باهاش کنار بیام دیگه! مسخره است که بخوام برای کنار اومدن با اون به تو پناه بیارم، بعدم تو بذاری بری، من بمونم مثل اون کلاغ که اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره، راه رفتن خودشم یادش رفت.

شاهد آرام گفت: ما فقط به یه کمی زمان نیاز داریم تا با احساسات دو گانه مون کنار بیاییم. اینم وقتی که همدیگه رو درک می کنیم مشکلی نیست.

شیدا با تمسخر گفت: اه؟! تا حالا که نظرت این نبود!

امیدوار بود که شاهد در تاریکی حیاط برق اشکی که از چشمش چکیده بود را نبیند.

_: می بینی که مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم. هنوز هم میگم خیلی خوشحالتر بودم اگر این ماجرا خیلی ملایمتر پیش می رفت و فرصت می کردم هضمش کنم. ما تازه دیروز باهم آشنا شدیم!

شیدا با پشت دست اشکش را پس زد و با حرص گفت: خوب شد گفتی! یادم نبود کی آشنا شدیم!

شاهد شانه های او را گرفت و رویش را به طرف خود برگرداند. با لحنی که بوی خنده داشت، گفت: هی هی وایسا ببینم! الان می خوری تو دیوار! تو از چی دلخوری؟

شیدا این بار با کف هر دو دست به صورتش کشید و اشکهایی که با سرعت بیشتری جاری می شدند را زدود. عصبانی گفت: دلخور؟ دلخور نیستم. خیلی هم خوشحالم!

شاهد او را طرف خود کشید و با گونه اش سرش را نوازش کرد. با ملایمت گفت: آروم باش. چیزی نشده. من اگه زمان می خوام معنیش این نیست که تو رو نمی خوام.

غرور شکسته ی شیدا می خواست با تمام قدرت او را پس بزند. امّا دل بی منطقش تازه آرام گرفته بود. هرچند که اشکهایش هنوز جاری بودند و هق هق می کرد.

شاهد دست روی پشت او کشید و گفت: درست میشه. غصّه نخور.

با لحن یک کودک بهانه جو پرسید: بنفشه هم تا گریه میشد بغلش می کردی؟

شاهد او را کمی جدا کرد. با نگاهی که هم لبخند داشت و هم سرزنش گفت: نخیر. من تا حالا بغلش نکردم. سر همین حرفاست که میگم ما زمان می خوایم. دشمنی که باهات ندارم. هنوز هر دو تامون حسّاسیم. داغمون تازه است. و الا... دوستت دارم شیدا. باور کن.

و دوباره او را به خود فشرد و در حالی که آرام تابش می داد گفت: همه چی درست میشه.

در حیاط با سر و صدا باز شد. شیده داد زد: شاهد؟ شاهد کجایین؟ چرا چراغا رو روشن نکردین؟

و دو سه تا از چراغها را روشن کرد. شاهد قدمی از شیدا فاصله گرفت و با خنده گفت: ای خروس بی محل...

شیده سر کشید و وقتی آنها را دید گفت: بیاین شام. می خواین براتون بیارم تو حیاط؟

شاهد گفت: نه داریم میایم.

دست شیدا را گرفت و آرام پرسید: می خوای اوّل صورتتو بشوری؟ دستشویی اونجاست.

دست و رویش را شست. توی آینه با تأسف بینی متورّمش را بررسی کرد و آهی کشید. شالش را مرتّب کرد و در دستشویی را باز کرد.

شاهد شاخه ی یک غنچه ی رز را توی جا دکمه ی مانتویش فرو کرد و گفت: البتّه همه ی این حرفا دلیل نمیشه قضیه ی ادامه تحصیل رو بی خیال شیم.

شیدا با لبخند بی رمقی به گل چشم دوخت و تأیید کرد: نه دلیل نمیشه. می خوام بشینم بخونم برای کارشناسی.

_: خب کارشناس محترم بفرمایین شام!