X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (8)

چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:07 ب.ظ
سلام به روی ماهتون
اینم یه پست دیگه...

مائده با لبخند و نگاه معنی داری پرسید: چند سالته شیداجون؟

شیدا نفسش را با حرص رها کرد. بعد سر برداشت و گفت: بیست و دو سالمه.

در دل دوباره برای شاهپر خط و نشان کشید.

مائده باز با همان لحن مهربان حال بهم زن پرسید: چه رشته ای تحصیل می کنی؟

شیدا در حالی که برمی خاست گفت: کاردانی هنرهای سنّتی خوندم. ببخشید مامان بزرگم کارم دارن.

و بدون این که منتظر جواب مائده شود به طرف مادربزرگش رفت. صدای شاهپر در گوشش طنین انداخت: اوا چرا پا شدی شیدا جون؟

از بین دندانهای بهم فشرده غرّید: شاهپر لهت می کنما!!!

_: آخه من اگه تو رو اونم در اسرع وقت به این پسره نرسونم که تو به قولت وفا نمی کنی!

+: اونی که بدقول و فراموشکاره من نیستم.

به مامان بزرگ که رسید دیگر صدای شاهپر را نشنید و نفسی به راحتی کشید.

مامان بزرگ با دیدنش با خوشحالی به خانم خوش پوشی که کنارش نشسته بود نگاه کرد و گفت: این نوه ی دختریمه. شیدا. شیداجون گوهرخانم از دوستان عزیز و قدیمی منن.

شیدا با لبخند مؤدبانه ای گفت: خوشبختم.

گوهرخانم هم تبسمی کرد و گفت: ماشاءالله. خانومی هستی برای خودت. شیداجون من امشب می خوام مادربزرگتو بدزدم.

شیدا با ابروهای بالارفته پرسید: بدزدین؟!

مامان بزرگ توضیح داد: گوهرجون ساکن اسکاتلنده. بعد از سالها اومده ایران و امشب منو دعوت کرده که باهاش برم هتل. البته دوست و آشنا زیاد داره که به خونشون دعوتش کردن. حتی خود من ازش خواستم ولی به قول خودش نمی خواد مزاحم کسی بشه.

و لبخندی به گوهرخانم زد.

شیدا نفسی کشید و سری به تأیید تکان داد. مادربزرگ ادامه داد: به داییت زنگ زدم گفتم شب نمیام.

+: وسیله ای چیزی لازم ندارین از خونه بردارین؟

گوهرخانم با لبخند عشوه گری گفت: همه چی هست. من اگه امشب این رفیق قدیمی رو از دست بدم دیگه معلوم نیست دوباره فرصتی برای دیدنش پیدا کنم.

شیدا متفکرانه گفت: بسیار خب. پس با اجازتون من برم خونه.

مادربزرگ با تعجب پرسید: الان بری؟ چرا با این عجله؟ هنوز نیم ساعت نیست که اومدی! اصلاً این پسره راننده ی آژانس که می خواد تا آخر مجلس بمونه.

+: مامان جون آقای شهابی راننده ی آژانس نیست.

_: نیست؟! پس کیه؟

ای خدا! حالا بیا اینو درستش کن! باید چه می گفت؟!!!

من من کنان به دنبال کمک به اطراف نگاه کرد. گوهرخانم بدون توجه به او به مادربزرگ گفت: بیا یه کم موز بخور. پتاسیم داره. خیلی بهتر از شیرینی خوردنه. اونجا دکترا خیلی به خوردن موز سفارش می کنن.

حواس مادربزرگ پرت شد. شیدا هم با عجله و عذاب وجدان خداحافظی کرد و به طرف در خروجی رفت. مائده را از دور دید. ولی بیرون رفت که دیگر با او برخورد نکند.

ماشین شاهد را پیدا کرد. کنارش ایستاد و گوشی او را در آورد. بازهم رمز را فراموش کرده بود. بینیش را مالید برای بار سوم شماره ی اشتباه را وارد کرد. گوشی قفل شد.

+: اککهی!!!

چند پسربچه همان اطراف داشتند بازی می کردند. جلو رفت و پرسید: هیچکدومتون آقای شاهد شهابی رو می شناسین؟

یکی از پسرها با نگاه خندانی گفت: من می شناسمش. پسرعمه ی مامانه.

با امیدواری پرسید: می تونی صداش کنی؟ بگو من کنار ماشین منتظرشم.

_: بگم کی منتظرشه؟

نفسش را پف کرد و گفت: شیدا.

_: چشم شیداخانم.

آهی کشید و گفت: ممنون.

 

شاهد تقریباً دوان دوان خودش را رساند. هنوز نفسش جا نیامده بود که پرسید: خوبی؟ چرا زنگ نزدی؟

شیدا با شرمندگی گوشی را به طرف او گرفت و گفت: رمزشو فراموش کردم. قفل شد.

شاهد لبخندی از سر آسودگی زد و گفت: باشه. حالا چی شده؟ خوبی؟ دردت بهتره؟

+: نه درد می کنه. خسته ام... مامان بزرگم نمی خواد بیاد. امکان داره؟... ببین می دونم پرروییه...

از خجالت رو گرداند. شاهد با لبخند گردن کشید تا نگاهش را شکار کند. شیدا از گوشه ی چشم با لبخند شرم آلودی نگاهش کرد.

خجالت زده ادامه داد: مامان بزرگ یکی از دوستای قدیمیشو دیده قرار شد شب مهمونش باشه. منم میرم خونمون. تو همون کوچه ای که... اسمش هما نبود.

شاهد قاه قاه خندید: کوچه ای که اسمش هما نبود! خب حالا چرا سوار نمیشی؟

خودش ماشین را دور زد و سوار شد. شیدا در کنار راننده را باز کرد و گفت: ببین الان به فکرم رسید که... یعنی میگم... اگه می خوای بمونی من آژانسی چیزی پیدا می کنم. هنوز سر شبه.

مکثی کرد و با لبخند امیدوارانه ای اضافه کرد: این جنّ بی خاصیت من یه آژانس احتمالاً می تونه پیدا کنه.

شاهد باز هم خندید و گفت: سوار شو. این پری رو هم بذار سر کوزه آبشو بخور.

+: ببین اینجوری زشته آخه. من از عصر تا حالا مزاحمتم. نیم ساعت نیست که اومدی. درسته که نمی خواستی بیای ولی الان که اومدی لابد... می خوای بمونی.

_: نه نمی خوام بمونم. حاضری زدم. عروسم دید اومدم. میریم دیگه. سوار شو.

شیدا با تردید گفت: مطمئنی؟.... پس... من... میرم عقب بشینم.

شاهد در را گرفت و نگذاشت آن را ببندد. با لحن محکمی گفت: شیدا!

شیدا دوباره توی ماشین خم شد. دستپاچه و نگران پرسید: چیه؟

شاهد رو گرداند. به روبرو خیره شد و محکم گفت: جلو بشین.

شیدا سوار شد و غرغرکنان گفت: ترسیدم! فکر کردم چه خبطی مرتکب شدم که می خوای کتکم بزنی!

شاهد ماشین را روشن کرد. در حالی که دور میزد گفت: من کتکامو پیش پرداخت کردم.

شیدا خندید و گفت: تقصیر خودم بود.

و به دنبال آن نالید: دمااااغم... کی می تونم دوباره مسکّن بخورم؟

شاهد آهی کشید و گفت: حداقل با چهار ساعت فاصله.

شیدا سرش را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست. چشم بسته گفت: صدای موزیکشون وحشتناک بود. داشتم کر می شدم. از آهنگشم بدم میاد. یه وقتی خیلی دوسش داشتم. وقتی خشایار گفت اونو داره و من کول دیسک دادم بهش برام بریزه. لعنتی! فراموش کردنش سخته.

چشم باز کرد و دوباره راست نشست. چند بار پلک زد تا اشکهایش را عقب براند. بعد از چند لحظه سکوت بی مقدمه پرسید: یه جا وایمیستی یه ساندویچ هات داگ بخرم؟ دارم از گشنگی میمیرم. دلم یه ساندویچ آشغال پر از ضرر می خواد. از اونا که خشایار سوسول محاله طرفشون بره. حتی نوشینم همینطوره... من خر رو بگو! همیشه نوشین می گفت از سوسیس کالباس بدم میاد! هیچوقت فکر نکردم بهم ربطی دارن!

_: شاید واقعاً ربطی نداشته باشه.

شیدا معترضانه گفت: همین امشب رسماً نامزد شدن. یعنی چی که ربطی نداره؟

_: خب میگم شاید دوستت از قبل از سوسیس کالباس بدش میومد. خشایار بهش القاء نکرده.

+: هان! خب شاید. ولی چه اهمیتی داره؟ من گشنمه! آهان یه ساندویچی! همین جا وایسا! وایسا!

شاهد با ملایمت گفت: شیدا... می برمت یه جای درست حسابی. خواهش می کنم. اینجا تو کمربندیه! ببین چه خلوته! نمیشه وایساد. خطرناکه.

شیدا از گوشه ی چشم نگاهش کرد. آن آهنگ شیدا گفتنش را دوست داشت ولی دلش نمی خواست مغلوب این علاقه ی بی مقدمه بشود. لب برچید و دوباره گفت: گشنمه.

شاهد نگاهش کرد. آرام خندید و گفت: نکن این کار رو با من! میریم بهت شام میدم. قول میدم.

شیدا سر برداشت. حاضر نبود که اعتراف کند که از نگاهش می گریزد. نگاهش روی یقه ی پیراهن او مانده بود. پرسید: چیکار نکنم؟

_: هیچی. بی خیال...

شیدا به روبرو چشم دوخت و زمزمه کرد: باشه. بی خیال....

چند لحظه در سکوت گذشت. بعد دوباره صدایش در آمد: شاهد.... میگی خیلی دوسش داره؟

_: شیدا.... میشه بس کنی؟

+: نه نمیشه. مگه تو بنفشه رو فراموش کردی؟ هان؟ نکردی دیگه! پس هیچی نگو!

بغض صدایش را شکست.

شاهد آرام گفت: من فراموشش نکردم ولی به خودم اجازه نمیدم دربارش فکر کنم. الانم دارم فکر می کنم نزدیکترین ساندویچ فروشی معتبر کجاست که برای دختر لوس گرسنه ساندویچ هات داگ بگیرم.

شیدا با گریه گفت: بهت گفتم می خوام کثیف باشه. نمی خوام معتبر باشه. می خوام خودم بخرم. نمی خوام آویزون تو باشم. اصلاً مگه تو کیه منی که از عصر تا حالا شدی قیّم من و هی دست تو جیبت می کنی؟

_: این گردن من باریکتر از مو. هرچی می خوای بگو.

شیدا دوباره لب برچید و رو گرداند. شاهد گفت: نکن دختر. نکن این کارو. آدمیزاد از گوشت و خون ساخته شده! مثل آدم بگیر بشین. اینقدر رو اعصاب خسته ی من پیاده روی نکن.

شیدا غمزده سر به زیر انداخت و گفت: من کاری به تو ندارم که! گفتم که با آژانس میرم. همین جا بزن کنار یه ماشین پیدا می کنم.

_: ساعت ده و نیم شب، وسط ناکجاآباد، بزنم کنار که تو و اون پری آشغالت ماشین پیدا کنین؟ خوبی تو؟ درست بشین اینقدر خودتو لوس نکن.

+: من نمی خوام خودمو لوس کنم. دارم جدّی حرف می زنم.  

شاهد ماشین را به خاکی کنار جاده کشید. شیدا با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. نگاه ترسیده ای به اطرافش انداخت. پرنده پر نمی زد. با ناباوری پرسید: پیاده شم؟!!!

ولی شاهد کمربند خودش را باز کرد و در حالی که پیاده میشد گفت: نخیر. همین جا بشین تکونم نخور. درا رو قفل می کنم.

شیدا اینقدر حیرتزده بود که عکس العملی نشان نداد. شاهد توی ماشین خم شد و گفت: با تو ام شیدا! راه نیفتی وسط بیابون. میرم برات شام بگیرم. همین جا باش.

بالاخره به زبان آمد: خب منم میام. گفتم که می خوام خودم حساب کنم.

شاهد انگشتش را به نشانه ی تهدید بالا آورد و گفت: جرأت داری قفل اون کمربند رو باز کن! با من طرفی! وسط این بیغوله پیاده شی چه غلطی بکنی؟ بشین!

در ماشین را بهم کوبید و رفت. شیدا متحیّر به رفتنش چشم دوخت. دورتر از جادّه جایی بین خانه های فرورفته در تاریکی یک مغازه ی دود گرفته ی نیمه روشن بود با تابلویی که با کلّی زحمت میشد نوشته ی رنگ و رو رفته ی "ساندویچ اصلان خان" را روی آن خواند.

شیدا لبش را گاز گرفت. اگر وسط این بیابان، سگی... آدم شروری... چیزی به شاهد حمله می کرد چه خاکی باید به سرش می ریخت؟!

نگاه نگرانی به گوشی دوّم شاهد که بین دو صندلی جلو بود انداخت. شماره ی پلیس را که می توانست بگیرد. گوشی را توی مشتش گرفت و روشنش کرد. قفلش باز شده بود. صدای شاهد توی گوشش پیچید: سال نود و سه بیست و چهار ساله شدم. 

آهی کشید. بالاخره به خاطر آورده بود. حالا می توانست به او زنگ بزند. هرچند هنوز شاهد را از دور میدید و جای نگرانی نبود. توی مغازه جلوی دخل ایستاده بود. ولی کمی بعد از جلوی دخل کنار رفت و دیگر در دید او نبود.

یک دقیقه... دو دقیقه... پنج دقیقه.... ده دقیقه گذشت و نیامد. یعنی گوشه ی آن مغازه ی دود گرفته چه اتّفاقی افتاده بود؟ از فرط پشیمانی دلش می خواست زارزار گریه کند. با پریشانی رمز گوشی را وارد کرد. با دستهایی لرزان به دنبال شماره ی "خودم" گشت. بالاخره آن را یافت و شماره گرفت. با بغض گوشی را کنار گوشش نگه داشت.

بعد از دو زنگ شاهد جواب داد: جانم؟

نفس شیدا بند آمد. خوشحال بود که خوب است. ولی این "جانم" معنی خاصی داشت یا عادت گفتاریش بود؟

شاهد از مکث او نگران شد. تا دم در مغازه آمد و در حالی که به ماشین نگاه می کرد، پرسید: خوبی؟

+: خوبم. تو خوبی؟ نمیای؟

_: هات داگ نبود بندری سفارش دادم. الان آماده میشه.

+: ممنون.

_: خواهش می کنم. نوشابه چی می خوری؟

+: سون آپ.

_: باشه. کاری نداری؟

+: نه مرسی.

و بدون حرف دیگری آرام قطع کرد و به گوشی خیره شد.

کمی بعد شاهد با ساندویچها رسید. سوار که شد شیدا گفت: شام مهمون من. چقدر شد؟

شاهد با بی حوصلگی گفت: بخور. اذیتم نکن. اعصاب ندارم.

شیدا نگاهی به ساندویچ انداخت و گفت: خواهش می کنم.

شاهد جرعه ای نوشابه نوشید و گفت: بسه دیگه.

شیدا به آرامی مشغول خوردن شد. شاهد ساندویچش را خورد و راه افتاد. بین راه برد دست برد گوشی دوّمش را از بین دو صندلی برداشت؛ بدون این که به شیدا نگاه کند به طرفش گرفت و گفت: پیشت باشه. فردا بهت زنگ بزنم قرار دکتر رو بذاریم.

شیدا متعجّب به گوشی نگاه کرد و گفت: گوشیم رو تا فردا شارژ می کنم خب!

شاهد همانطور که با سماجت چشم به روبرو دوخته بود گفت: بگیرش. فردا پسش می گیرم.

+: باشه ولی چرا؟ چه فرقی می کنه؟

_: نمی خوام شمارتو داشته باشم... مبادا دست و دلم هرز بره. هنوز زوده. اعصابشو ندارم.

شیدا غرق فکر گفت: آهان...

بعد گوشی را دوباره بین دو صندلی گذاشت و گفت: خودم میرم دکتر.

_: این وظیفه ی منه. بلاییه که سرت آوردم، باید خسارتشم بدم.

+: ببین تا اینجا کلّی خسارت دادی. اونم به خاطر یه بی حواسی مشترک. باقیش پای خودم. من باید راضی باشم که راضیم. منو بخیر و شما رو به سلامت. تمومش کن.

_: شیدا ناراحت نشو. من باهات دکتر میام. ولی... هنوز نمی تونم کسی رو جایگزین کنم... بفهم اینو...

+: می فهمم. نمی خوام هم جایگزین بشم. اصلاً خوشم نمیاد گوش به حرف یه جنّ بی خاصیت بدم. می خوام برم دنبال زندگیم. تازه از فکرش آزاد شدم. نمی خوام به این زودی گرفتار بشم.

شاهد چند لحظه فکر کرد و بعد آرام گفت: بهرحال اگر خدای نکرده احتیاج به جراّحی بود...

شیدا آهی کشید. در حالی که می کوشید مثل عصر شوخ و بی خیال باشد، گفت: اون وقت میشم دماغ عملی! خیلیم کلاس داره.

_: خرج جرّاحی با منه. شمارمو یادداشت کن. اگه لازم بود تماس بگیر.

+: خوشم نمیاد شمارتو داشته باشم. ممکنه دست و دلم هرز بره و الکی آخر شبا اس ام اس بدم.

شاهد ابرویی بالا انداخت و گفت: منو مسخره می کنی؟ دارم جدّی حرف می زنم.

+: منم کاملاً جدّیم. تازه وقتی دماغ عملی شدم عمراً تحویلت بگیرم.

شاهد کوتاه خندید و بعد از چند لحظه سکوت متفکّرانه گفت: کاش یه وقت دیگه... یه جای دیگه... یه جور بهتر باهم آشنا می شدیم.

+: آره. بعد تو روی هم وایمیستادیم خیلی جدّی بهم می گفتم من هرگز قبل از تو به کسی فکر نکردم. هیچ کس تو زندگیم نبوده. تو اوّلی هستی و آخری هم خواهی بود... می دونی خیلی مسخره میشد. ترجیح میدم همین امشب همه چی تموم بشه تا این که یه جای دیگه باهم آشنا می شدیم و یه عمر بهم دروغ می گفتیم.

_: من دروغ نمی گفتم.

+: حالا نمی گم من... فرق نمی کنه طرفت کی باشه... ولی اگه بترسی که از دستش بدی دروغم میگی.

_: دارم میگم دروغ نمی گم. نهایتش در مورد این موضوع حرف نمی زنم.

+: اگه پرسید چی؟ برای دخترا مهمّه.

_: گذشته ی هر کسی به خودش مربوطه. سؤال نمی کنم، به سؤالی هم جواب نمی دم. چرا بیخودی حسّاسش کنم؟

+: حالا نیست که خانومت پشت در وایساده... تو هم حرص بخور.

شیدا این را گفت و خندید. شاهد هم خندید و بعد گفت: نه بابا من فعلاً قصد ادامه تحصیل دارم.

شیدا با ادا گفت: البته اگه خواستگار خوبی پیدا نکردی.

شاهد این بار بلند خندید و گفت: نه بابا واقعاً دلم می خواد درس بخونم. این بار به قول تو هیچ فکر و مسئولیتی هم تو ذهنم نیست و با خیال راحت می شینم می خوام واسه فوق.

+: سربازی چی؟

_: رفتم.

+: ماشاءالله! بیست و چهار سالته هم سربازی رفتی هم لیسانس گرفتی؟!!!

_: یه انگیزه ی قوی داشتم. یه چیزی که نگران بودم از دستم بره و... رفت.

نفس عمیقی کشید. دنده را جابجا کرد و توی کوچه پیچید. جلوی در سبز توقف کرد و پرسید: همین جا بود؟

شیدا به آرامی گفت: بله ممنون.

_: مطمئنّی که نمی خوای باهات بیام؟

+: بله. به خاطر همه چی متشکّرم.

_: همه چی؟! واقعاً لطف کردم که در ماشین رو کوبیدم تو دماغت!

+: مهم نیست چقدر درد دارم. مهم اینه که الان خیلی آرومتر از عصری هستم. می دونم دنیا به آخر نرسیده و تنها کسی که تو عشق شکست خورده من نیستم. می دونم هدفهای دیگه ای هم می تونم تو زندگی داشته باشم.

شاهد سری تکان داد و به طنز گفت: اوه چه فلسفه ی عمیقی! از آشنائیت خوشوقتم. شب بخیر.

شیدا لبخندی زد و گفت: منم همینطور. شب بخیر و خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

 

آرام آرام وارد خانه شد. مامان و بابا و شیوا هم تازه رسیده بودند و هنوز لباس عوض نکرده بودند. با دیدن شیدا مامان محکم به صورت خودش کوبید و گفت: خاک به سرم! دماغت چی شده؟

شیدا به آرامی گفت: عصر... رفتم بیرون یه کم قدم بزنم... یه بابایی در ماشینشو باز کرد خورد تو صورتم.

بابا جلو آمد و پاکت عکس رادیولوژی را از دست او گرفت. عکس را جلوی نور چراغ گرفت و پرسید: خودت تنهایی رفتی عکس گرفتی؟

شیدا با لحنی گرفته و توجیه کننده گفت: نه همون بنده خدا اومد همرام... عکس گرفتیم. بعدم شما خونه نبودین، گفتم برسونتم خونه مامان بزرگ.

بابا متفکّرانه گفت: تو عکس که چیزی دیده نمیشه. دکتر چی گفت؟

شیدا با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: به دکتر اونجا نشون ندادم. گفتم فردا میرم یه دکتر حسابی....

مامان گفت: آره اینجوری بهتره. اون وقت با همین حال عروسیم رفتی؟

+: فقط نیم ساعت بودم بعد اومدم خونه. عروسی دخترخاله ی همین که زد به دماغم بود. خودش برم گردوند خونه.

شیوا خندید و گفت: چه تصادفی! خودشم داشت می رفت عروسی و شما رو با خودش برد؟

+: اوهوم.

مامان اخمی کرد و پرسید: خب یارو کی بود؟ شماره ای ازش گرفتی؟ خسارتی چیزی؟

شیدا سر به زیر انداخت و گفت: یه آقایی بود. شماره نگرفتم. پول عکس و اینا رو داد دیگه. خسارت نمی خواد. خوبم...

بعد آرام به طرف اتاقش رفت. بابا پرسید: شیدا؟

خجالت زده نگاهش کرد و پرسید: بله؟

_: فقط همین بود؟

+: بله.

مکثی کرد و چون سؤال دیگری نبود به اتاقش رفت. کمی بعد مامان با کمپرس یخ و دارو به اتاقش آمد. دلش هوای گریه داشت. همین که مامان لب تخت نشست، در آغوشش خزید و یک دل سیر گریه کرد.