X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (6)

چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 05:46 ب.ظ
سلام سلام
خیلی خیلی کار دارم و حس نوشتن یه جایی وسط دریایی از مشاغل مختلف گم شده. گمونم باید یه چیزی گره بزنم پیدا بشه :دی
خواهش می کنم ننویسین چرا کم نوشتی چون واقعااااا فرصت ندارم و همونطور که گفتم ذهنم هم یاری نمی کنه. همین الان دوازده تا پیراهن برای اتو کردن و چند تا خرده کار دیگه منتظرمن که باید برم.
دوازده تا کامنت هم اینجاست که فرصت جواب دادن ندارم. خیلی خیلی از لطف و مهربونیاتون ممنونم.

پ.ن آلبالو آدرست اشتباه بود. دوباره بذار.


 

کنار آمدن با غم از دست دادن رویای چندین ساله اش از آن چه فکر می کرد سخت تر بود. از هر اتفاقی یاد خشایار می افتاد. از هر حرفی... هر خاطره ای... وای به وقتی که به اجبار با او روبرو میشد. انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم دست به دست هم داده بودند تا هرروز بهانه ای برای دیدن خشایار پیش بیاید!

هنوز به هفته نکشیده بود که عمو زنگ زد و با خبر خواستگاری خشایار آخرین بازمانده های امیدش را هم فرو ریخت. از آن طرف هم نوشین پیام داد که از دعای خیرت بالاخره مامان و بابا راضی شدن و خشایار داره میاد خواستگاری!!!

از دعای خیرش؟؟؟ پوزخندی زد و با قلبی فشرده به گوشی اش چشم دوخت.

عصر جمعه مامان و بابا هم به همراه خانواده ی عمو به خواستگاری نوشین رفتند. شیوا پیش دوستش بود و شیدا تنها ماند. از بعدازظهر خودش را سرگرم کرده بود که فکر نکند. ظرفهای نهار را شسته بود. خانه را جارو زده بود و بالاخره وقتی که در پشت سر مامان و بابا بسته شد، خسته و غمگین روی مبل افتاد.

صدای شاد و خندان شاهپر توی خانه پیچید: نبینم غمتو عشق من!

شیدا با بی تفاوتی سر برداشت. شاهپر به سقف چسبیده بود و حرف میزد: اصلاً مگه شاهپر مرده که تو دنبال اون خشی بی خاصیتی؟ خودم شوهرت میشم خیلی بهتر از خشی!

+: مزخرف نگو شاهپر. بهشم نگو خشی خوشم نمیاد.

_: د نه د! اومدی نسازی. خشی خان دیگه صاحاب داره. اونی که باید تعیین کنه بهش چی بگیم خودشه و نوشین خانم.

+: شاهپر خفه میشی یا خفه ات کنم؟

_: اوه اوه چه خشن! بی خیال بابا! دوستته مثلاً! تازه نمی خواست که نارو بزنه. از کجا باید می دونست که دلت پیش خشی خان گیره؟

+: دلم از همین می سوزه. نوشین واقعاً لیاقتشو داره. اگه نداشت زمین و زمون رو بهم می دوختم.

_: خب پس میشی زن خودم! دی دیری دی دیم!

+: ترجیح میدم تا آخر عمر مجرد بمونم! اصلاً تو هیچ کاری برای من نکردی. قرار بود حسابی از خجالتم در بیاین. اون خواهرت که رفت و گم شد تو هم که فقط ورد زبونت عاشقتم عاشقتمه! اگه عشق حالیته، اگه می فهمی که به من مدیونی، بگرد همین حالا نیمه ی گمشده ی منو پیدا کن. همین حالا!

شاهپر با چهره ای غمگین از سقف دل کند و پایین آمد. روبروی او روی زمین نشست و پرسید: پس خودم چی؟

+: خودت تو دنیای اجنه دنبال جفتت بگرد. من نمی تونم کاری برات بکنم. حالا هم بگرد نیمه ی گمشده ی منو پیدا کن. زود! نمی خوام تو نامزدی اینا مثل بدبختا با حسرت نگاهشون کنم.

شاهپر با دلخوری گفت: اگه اونی که می خوام راضی میشد که آویزون تو نمی شدم. چی میگین بهش؟ از من خیلی سره.

+: خب تو طبقه ی خودت دنبال زن بگرد.

_: نمیشه. نیست. یعنی از وقتی اونو دیدم دیگه هیشکی رو نمی بینم. هزار سال گذشته ها ولی هنوز دوسش دارم.

+: هنوز مجرده؟

با حرص گفت: آره بابا. هیشکی براش کافی نیست.

+: باشه. اون با من. تو نیمه ی منو پیدا کن من پری خانمو راضی می کنم.

_: نمی تونی راضیش کنی ولش کن. بیا باهم عروسی کنیم خوشبخت بشیم.

+: دهه شاهپر! حرف گوش کن دیگه. گفتم راضیش می کنم یعنی می کنم دیگه. بگرد نیمه ی گمشده ی منو پیدا کن.

_: آخه من این آقای نصفه نیمه رو از کجا پیدا کنم؟ بعد که پیداش کردم چیکارش کنم؟ دلت خوشه ها!

+: شاهپر!!!!

_: بااااشه...

ابر آبی رنگ دود شد و از سقف بیرون رفت. شیدا نفس عمیقی کشید. دستهایش را پشت سرش بهم قلاب کرد و سرش را عقب برد.

اگر شاهپر می توانست.... آیا می توانست کسی را بیشتر از خشایار دوست داشته باشد؟ دلش نمی خواست تمام زندگیش به مقایسه بگذرد. آهی کشید و برخاست.