نمای وبلاگ آدمی و پری (5) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (5)

شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:09 ب.ظ
سلام عزیزانم
امیدوارم همگی خوب و خوش باشین
یه توضیح کوچولو درباره ی کارهایی که پریها می تونن برامون بکنن بدم و برم. خب من به شخصه دو تا استفاده ازشون می کنم. اولی پیدا کردن اشیاء گمشده است و دومی بلند کردن اشیاء سنگین.
دومی سختتره چون معمولاً به این راحتی زیر بار نمیرن و باور و قدرت نفس بیشتری می خواد.
ولی وقتی چیزی گم می کنم یه پارچه گره می زنم و میگم اسیرتون کردم و تا پیداش نکنم بازش نمی کنم. ولی مهم همون باوره نه گره! در واقع بدون گره هم میشه. این که من و پریها باور کنیم که باید این گمشده پیدا بشه. اون وقت اگر خدا بخواد معمولاً زود پیدا میشه. مگه این که دزدیده شده باشه یا این که بلای دیگه ای سرش اومده باشه.
دیگه همین...



آبی نوشت: ویرایش نشده. غلطی دیدین بگین.


شیوا سلام خسته ای کرد و وارد شد. با دیدن کیک چشمهایش گرد شد. پرسید: چه خبره؟

شیدا توی ذهنش حساب کتاب کرد و یک دفعه گفت: فکر کردم تولد باباست، بعد یادم اومد هنوز یه هفته مونده. ولی عیب نداره. کیک می خوریم دیگه.

شیوا کیفش را توی اتاقش انداخت و از همان جا پرسید: یه هفته دیگه؟ کادو چی خریدی؟

شیدا لب گزید و گفت: هیچی... پول ندارم...

شیوا منتقدانه گفت: هرچی داشتی دادی پای کیک که واسه بابا خوب نیست پولاتو تموم کردی؟ به جاش می رفتی یه هدیه ی کوچیک می خریدی. بهتر نبود؟

شیدا پوفی کرد و به سقف خیره شد. در دل غرید: شاهپر مگه دستم بهت نرسه!

به شیوا هم غرغرکنان گفت: لازم نیست برای من بزرگتربازی دربیاری. کیکش خوشگل بود خوشم اومد خریدم. تازه وقتی شمع گذاشتم و اینا فهمیدم امروز نبود.

شیوا در حالی که می رفت تا دست و صورتش را بشوید گفت: خب بذارش فریزر تا تولد بابا. اینجوری که حیفه. جعبه اش کجاست؟

+: اممم... جعبه اش...

به طرف آشپزخانه رفت. نبود. گفت: انداختم بیرون.

یک ظرف پلاستیکی بزرگ پیدا کرد. کلی مشقت کشید تا جایی به اندازه ی ظرف کیک توی فریزر پیدا کند و بالاخره آن را جا داد.

وقتی موفق شد و در فریزر را بست، خسته به آن تکیه داد و گفت: شاهپر... می کشمت!

تلفن زنگ زد. از کنار فریزر داد زد: شیوااا... گوشی رو بردار. شیواااا....

وقتی به هال رسید، شیوا داشت با تلفن حرف میزد. گفت: بله بله، گوشی... از من خداحافظ.

گوشی را به طرف او گرفت و برخاست. با تعجب زمزمه کرد: عموپرویزه!

دستپاچه گوشی را گرفت و گفت: سلام عمو.

_: علیک سلام. خوبی؟ چی می کشی از دست این پسره؟ بگیرم دوباره حبسش کنم بلکه دست از سرت برداره!

شیدا با پریشانی روی مبل نشست و زیرچشمی نگاهی به شیوا انداخت. با تردید زمزمه کرد: من که خوبم ولی بنده خدا خشایار... دیگه نشد حالشو بپرسم...

شیوا اشاره کرد: خشایار چی شده؟ باهم بودین؟

عموپرویز گفت: خشایار خوبه. اینجاست. دکتر عکسشو دیده مشکلی نداره شکر خدا. خودش حدس زد از کجا آب می خوره یه راست اومد پیش من. الانم خوبه. گوشی رو میدم بهش.

شیدا خجالت زده توی پیشانیش زد. خشایار گفت: سلام. چی هستن این موجودات که تو هم خودتو قاطی کردی؟

شیدا نالید: من که نمی خواستم قاطی بشم. علیک سلام. خوبی؟

_: آره خوبم. اگه این جن حسود شما بذاره. چی فکر کرده این؟ می خواد سر منو بکنه زیر آب خودش بشه پسرعموت.

و غش غش خندید. عمو هم از آن طرف توضیح داد: به شوهر میگه پسرعمو.

شیدا خجالت زده دست روی صورتش کشید.

شیوا به سقف نگاه کرد و با تعجب گفت: وا! این چسب و منگنه ها رو واسه چی زدی؟

خشایار پرسید: هستی شیدا؟ نکنه بلایی سرت آورده...

با صدایی که از فرط خجالت خش دار شده بود و به سختی بالا می آمد، گفت: نه هستم. خوبم... تو خوبی؟

_: گفتم که خوبم. نگران نباش. کاری با من یا عمو نداری؟

+: نه... بازم معذرت می خوام.

_: تو چرا؟ تقصیر تو نبود. اینقدر بهش فکر نکن. خداحافظ.

+: خداحافظ.

با شرمندگی گوشی را گذاشت. شیوا دوباره گفت: با تو ام... ریسه زده بودی به سقف؟

از جا برخاست و نالید: نه...

_: پس اینا چی هستن؟ عمو چی می گفت؟

+: زدم. خیلی زشت شد همه رو ریختم دور. خسته ام. ولم کن.  

_: بداخلاق!

وارد اتاقش شد. کنار در به دیوار تکیه داد. باید با عمو حرف میزد. خیلی چیزها باید روشن میشد. هنوز فرصت نکرده بود لباس عوض کند. با بی حوصلگی به مانتوی سورمه ایش چشم دوخت و فکر کرد: اییییی پر از خاک و عرقم.

دوش گرفت و لباس پوشید. داشت شالش را مرتب می کرد که شیوا وارد اتاقش شد و پرسید: کجا میری؟

+: خونه ی عموپرویز. زود میام.

_: خونه ی عموپرویز؟ عجیب غریب شدی شیدا.

شیدا بدون این که به او نگاه کند، چرخید. کیفش را برداشت و پرسید: عجیبه که آدم به عموش سر بزنه؟

_: نه. ولی عموپرویز فرق می کنه. تو هم امروز فرق کردی. این کیک... اون ریسه ها... همه چی عجیب غریبه. تازه این ریسه ها که میگی انداختی بیرون تو سطل نیستن. کجا انداختی؟

+: وایسادی تو راه منو سین جیم می کنی؟ برو کنار بذار رد شم.

شیوا مثل آن که ناگهان کشفی کرده باشد، چشمهایش برق زد و جیغ کشید: آهان فهمیدم. پای خشایار وسطه.

شیدا بی حوصله پرسید: چی میگی تو؟

_: با خشایار بودی دیگه. شنیدم که باهاش حرف زدی. نگرانش بودی. الانم داری میری خونه ی عمو ببینیش. همه ی اینا با اون کیک قلبی چه معنی ای میده؟

شیدا بهت زده نگاهش کرد. شیوا هم دور برداشت و ادامه داد: معلومه که عموپرویزم خبر داره. هرچی باشه خشایار عزیز کردشه. تو هم که وقتی داشتی باهاش حرف می زدی حسابی خجالت زده شده بودی. خودت باشی. اینا رو بذاری کنار هم چه نتیجه ای می گیری؟!

شیدا او را کنار زد و به تندی گفت: هیچ نتیجه ای نمی گیرم. اشتباه می کنی.

شیوا شانه ای بالا انداخت و گفت: همیشه منو بچه حساب می کنی و فکر می کنی نمی فهمم. حالا کی قراره به مامان باباها بگین؟

شیدا کفری نگاهش کرد و دوباره گفت: اشتباه می کنی.

و بعد از در بیرون رفت.

آیفون خانه ی عمو تصویری نبود اما در بدون سوال و جواب باز شد. شیدا هم مکث نکرد تا به این موضوع فکر کند. با عجله وارد شد و از پله های ایوان بالا رفت. عموپرویز با همان قیافه ی جدی همیشگی و ابروهای پرپشتی که باعث وحشت و کناره گرفتن شیدا میشد به استقبالش آمد.

شیدا با سلام و علیک کوتاهی وارد شد. خشایار هم دم در هال ایستاده بود. لبخند به لب داشت و لباس خونیش را عوض کرده بود.

وارد شد و هنوز ننشسته گفت: عمو من غلط کردم اینو آزادش کردم. بگیرش دوباره تو رو خدا.

عمو خندید و گفت: حالا چرا وایسادی؟ بشین. یه گلویی تازه کن بعد حرف بزن.

شیدا کلافه لب مبل قدیمی مادربزرگش نشست و گفت: زده این بلا رو سر خشایار آورده، باعث شده آینه ی قدیمیتونو بشکنم، سقف خونمونم که پر از چسب و منگنه کرده. من جواب مامان بابا رو چی بدم؟

خشایار در مقابل جوش و خروش او تبسم کرد و در حالی که تکه خربزه ای را سر چنگال میزد پرسید: آخه این اجنه غیر از دردسر چی دارن که خودتونو درگیرشون کردین؟

شیدا عصبانی گفت: من که نرفتم طرفشون. کلی تهدیدم کردن، سربسرم گذاشتن.. مجبور شدم قبول کنم.

خشایار باز با آرامش خندید و گفت: باشه. هرچی تو بگی.

عاشق همین روی خوش و آرامشش بود. لبش گاز گرفت و به سختی رو گرداند تا نگاهش راز درونش را فاش نکند.

خشایار رو یه عموپرویز کرد و با خوشرویی پرسید: شما چی؟ شما هم تهدید شدی؟

عموپرویز با بی قیدی گفت: نه بابا تهدید چیه؟ من خودم سرم واسه این کارا درد می کرد. یه نمه استعدادم داشتم انگار. با رفیقم کیان شروع کردیم و من راحتتر وارد شدم. اما کیان آخرم نتونست و ولش کرد.

شیدا ناگهان بی هوا پرسید: واسه همین ازدواج نکردین؟

خودش از سوالش خجالت کشید و بلافاصله از پرسیدن پشیمان شد. خجالت زده سر به زیر انداخت.

عمو پرسید: واسه چی؟ این که با پریها سر و کار دارم؟

شیدا با شرمندگی شانه بالا انداخت. عمو لبخندی زد و گفت: نه... خب منم یه روز جوون بودم. سرم باد داشت. عاشق شدم. به هر دری زدم. ولی قسمت نبود. نشد که بشه. منم دیگه قیدشو زدم. نشستم پرستاری مادرمو کردم تا وقتی که فوت کرد. بعدشم دیگه خیلی پیگیر نبودم که بخوام یه زن زندگی پیدا کنم... می دونی حوصلشو ندارم. به همین وضع عادت کردم.

خشایار با لبخند گفت: ولی تنهایی سخته. این که هیشکی منتظر آدم نباشه...

عمو متفکرانه گفت: آدمیزاد بنده ی عادته... منم به سکوت این خونه عادت کردم. هرچند اهل سکوت هم نیستم. از راه که می رسم، تلویزیون و رادیو رو روشن می کنم و خودم می شینم کتاب می خونم یا به کارای خونه می رسم. دلم می خواد دور و برم سر و صدا باشه.

شیدا امیدوارانه پرسید: پس چرا زن نمی گیرین؟

عمو پوزخندی زد و گفت: برای این که نمی تونم با یه دکمه خاموشش کنم. نه خودش نه خونوادشو. من حوصله ی دردسر ندارم. دست بردار. فقط تو یکی مونده بودی که به من نگفته بودی زن بگیر!

شیدا با ناراحتی گفت: ببخشید. معذرت می خوام.

چند لحظه بعد هم از جا برخاست و هرچه عمو اصرار کرد که برای شام بماند قبول نکرد.

غرق فکر بیرون آمد. غروب شده بود و دلش می خواست قبل از تاریکی به خانه برسد. اما مطمئن نبود بتواند. دو دل بود که با تاکسی برود یا نه...

جوانک آشفته ای که به دیوانه ها می ماند با لبخند احمقانه ای جلو آمد. شلوار گشاد سیاه و پیراهن مستعملش چرک و کثیف بودند. شیدا به دیوار چسبید و سعی کرد عکس العملی نشان ندهد تا او رد شود.

اما او مستقیم به طرف او آمد و با زبان شل و ولی گفت: سلام شیداخانم. نترس من باهاتم. هوا هم تاریک بشه هواتو دارم همه جوره. رو شاهپر حساب کن.

شیدا از دیوار کنده شد و با چندش گفت: اییییی.... شاهپر این چه ریختیه؟

شاهپر شانه ای بالا انداخت و گفت: از این بهتر پیدا نکردم. یارو بدبخت عقب مونده است. کسی رو هم نداره. آدم سالم که به گیر ما نمیاد. یکی اون پسرعموت بود...

شیدا با عصبانیت گفت: حرفشو نزن شاهپر. مگه دستم بهت نرسه. من هنوز ازش خجالت دارم. آخه این چه غلطی بود تو کردی؟

شاهپر شرمنده سر به زیر انداخت. قیافه ی خجالت زده اش ترحم برانگیز بود. شیدا سعی کرد نخندد.

شاهپر بالاخره به زبان آمد و گفت: آخه دوسش داشتی.

شیدا به تندی گفت: خودشو نه تو رو...

_:وقتی دلش باهات نیست من چکار کنم؟ گفتم شاید اینجوری خوشحال بشی. من به خاطر تو این کارو کردم.

+: یعنی هیچ راهی نیست دلش با من مهربون بشه؟ قرار بود یه دستمزد به من بدین. به جاش هی بلا سرم آوردین.

_: یعنی این بشه دستمزدت؟ خب نمیشه که بشه... دختره رو چکار کنه؟ راضی نیستی که دلش بشکنه!

+: دختره کیه؟

_: همون که دوسش داره. همون که خیلی منظمه. هر صبح ساعت هشت بهش زنگ می زنه. همون که بهش میگه عزیزم... عشقم...

شیدا با ناباوری گوش داد. کاخ آرزوهایش پیش چشمش فرو می ریخت. یعنی راست می گفت؟ نه حتماً دروغ می گفت. پریها همه دروغگو هستند.

شاهپر بازویش را کشید و گفت: نری زیر ماشین.

شیدا بدون درکی از آن چه می دید به ماشینی که از جلوی پایش رد شد نگاه کرد. راننده متلکی به بی حواسی اش گفت که آن را هم شنید و نفهمید.

از خیابان که رد شدند شاهپر با ملایمت گفت: غریبه نیست.

به تندی پرسید: کیه؟

_: خودت بهش معرفیش کردی.

با تعجب پرسید: من؟! من غلط بکنم بهش دختر معرفی کنم. میگم که دروغ میگی.

_: خب من چکار کنم؟ این کار رو کردی دیگه. یه روز که دنبال بهانه می گشتی ببینیش... با رفیقت رفتی دم مغازش... به رفیقت گفتی بیا واسه ماشینت تزئینات بخر...

شیدا تکان محکمی خورد. آن روز را خوب به خاطر داشت. با نوشین از دانشگاه بیرون آمده بود. نوشین تازه گواهینامه گرفته بود و مادرش اجازه داده بود با ماشین به دانشگاه بیاید.

آن روزها با شیدا خیلی رفیق بودند. قرار شد شیدا را برساند و یک بستنی هم مهمانش کند. شیدا هم به بهانه ی تزئین ماشین او را به مغازه ی خشایار کشانده بود.

آه بلندی کشید و پرسید: مطمئنی؟ دروغ نمیگی؟

_: دروغم چیه؟

+: چرا زودتر بهم نگفتی؟

_: نپرسیدی.

+: شاهپر اگه دروغ بگی...

_: ای بابا زنگ بزن از خودش بپرس.

+: حرفا می زنی! آخه زنگ بزنم چی بگم؟

نزدیک خانه بودند. شاهپر جوابی نداد. شیدا گوشی اش را در آورد. لبش را گاز گرفت. خیلی وقت بود به نوشین زنگ نزده بود. از وقتی که امتحاناتشان تمام شده بود دیگر او را ندیده بود. شماره گرفت.

صدای شاد نوشین توی گوشی پیچید: به.... سلام خانوووم. چه خبر؟ اشتباهی شماره گرفتی؟

با تردید گفت: سلام. خوبی؟

نوشین نگران شد: طوری شده شیدا؟

دستپاچه گفت: نه نه... طوری نشده. من... من یه جایی تو هوا یه چیزایی شنیدم... زنگ زدم ببینم... خبریه و به من نگفتی؟

نوشین قاه قاه خندید و پرسید: خشایار چیزی گفته؟

احساس کرد روح از بدنش پر می کشد. به سختی زمزمه کرد: پس راسته...

نوشین نفسی کشید و جدی شد. آرام گفت: آره. اگه بابااینا کوتاه بیان و اجازه بدن بیاد خواستگاری. دوسش دارم شیدا. برام دعا کن.

شیدا به سختی نفس حبس شده اش را رها کرد. سری تکان داد و آرام گفت: باشه. باشه حتما. بهت تبریک میگم. خشایار پسر خوبیه.

_: راستی از کی شنیدی؟ خودش بهت گفت؟

+: نه... نه چیزی نگفت... گفتم که اتفاقی فهمیدم. باید برم. فعلاً خداحافظ.

_: خداحافظ.

قطع کرد. کلید خانه از دست لرزانش افتاد. شاهپر آن را برداشت و در را باز کرد. کلید را به طرفش گرفت و گفت: غصه نخور. خودم شوهرت میشم.

کلید را گرفت و با اخم گفت: همینم مونده. اگه ادعای عاشقیت میشه دست از سرم بردار. برو...

شاهپر لب برچید و جوابی نداد. شیدا آهی کشید، وارد خانه شد و در را به روی شاهپر بست.




بعداً نوشت: هرکار می کنم رنگ قصه مشکی نمیشه!!!