نمای وبلاگ آدمی و پری (4) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (4)

شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 02:52 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
اینم یه قسمت دیگه...
یادم باشه درباره کارایی که همه می تونیم از پریها بخوایم بالای قسمت بعد بنویسم. الان وقت ندارم.



جلسه ی بعدی کلاس زبان که تمام شد به دنبال پری بیرون دوید.

+: پری. وایسا پری. باهات کار دارم. هی با تو ام. وایسا.

پری ایستاد و برگشت. با آن نگاه عجیبش به او خیره شد و پرسید: با منی؟

شیدا نفس نفس زنان گفت: معلومه که با تو ام.

_: اشتباه گرفتی. من پری نیستم.

شیدا خندید و گفت: یکی دیگه رو سر کار بذار. تو هم پری هستی هم پری!

و چشمکی ضمیمه ی حرفش کرد و بازهم خندید.

پری اما متعجب نگاهش کرد و بعد گفت: ولی من پری نیستم. اسمم نیازه. نیاز اشرفی.

لبخند شیدا جمع شد. با لحنی که بوی دلخوری میداد گفت: آره. ولی به من گفتی پری اشرفی.

نیاز اخم کرد و گفت: گفتم که! اشتباه گرفتی. من نه پری هستم و نه کسی رو به این اسم می شناسم.

شیدا تکانی خورد. بالاخره متوجه شد! این همان بدن اجاره ای بود که پری تسخیرش کرده بود. سری به تأیید تکان داد و گفت: معذرت می خوام.

بعد کولی اش را روی دوشش مرتب کرد و راه افتاد. دلش می خواست قدم بزند. به مامان زنگ زد و اطلاع داد که پیاده می رود و ممکن است کمی دیر برسد.

همان طور که قدم می زد در دل برای پری خط و نشان می کشید و تهدیدش می کرد که اگر دستمزدش را ندهند چنین و چنان می کند. از وقتی عمو دلش را قرص کرده بود حسابی شیر شده بود و دیگر نمی ترسید.

ناگهان یک نفر از پشت سرش با لحنی شاد گفت: سلام!

شیدا از جا پرید. دست روی قلبش گذاشت و گفت: سلام. ترسیدم. چرا این جوری می کنی؟

خشایار نیشخندی زد و گفت: که نمی ترسی!

+: دارم میگم ترسیدم. چته تو؟ پیشونیت چرا پانسمانه؟

خشایار گردن کج کرد و گفت: تقصیر من نیست. خودش شد.

شیدا نفسش را با حرص فوت کرد. لحظه ای رو گرداند. بعد دوباره برگشت و پرسید: معلوم هست داری چی میگی؟

خشایار دست توی جیبهای شلوار مخمل کبریتی قهوه ایش فرو برد و گفت: چی معلوم نیست؟ این که من چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ می دونی چقدر؟ نه نمی دونی که! خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی!

شیدا احساس می کرد دو تا شاخ بلند روی سرش سبز شده است! کم مانده بود دستی به سرش هم بکشد تا مطمئن شود! حیرتزده پرسید: دلت... برای من... بذار ببینم... تو شاهپری؟!

خشایار اخم کرد و پرسید: شاهپر کیه؟ چشمم روشن! تو روی خودم درباره ی پسرای دیگه حرف می زنی؟! خجالت نمی کشی؟ برم راپورتتو به عمو بدم؟...

+: یواش یواش! پیاده شو باهم بریم! چی داری میگی تو؟ تب نداری؟

خشایار سرش را به نشانه ی نفی عقب برد. لب برچید و گفت: نوچ. خوب خوبم. الان که تو رو دیدم بهترم هستم.

شیدا آهی کشید. رو گرداند و غرید: شاهپر مسخره بازی رو بذار کنار حوصله ندارم!

خشایار پا به زمین کوبید و گفت: بهت میگم من خشایارم. همون که عاشقشی!

شیدا پوزخندی زد و گفت: شاهپر من هم تو رو می شناسم هم خشایار رو. مسخره نشو.

شاهپر آه بلندی کشید. هم قدم او به راه افتاد و پرسید: چکار کردم که مثل خشایار نبود؟

+: کار خاصی نکردی. فقط هیچ شباهتی به خشایار نداری.

_: آخه نمک نشناس من کلی زحمت کشیدم تا بدن خشایار رو کش رفتم! اون وقت میگی من شبیه خشایار نیستم؟ خیلی... شیدا خیلی....

شیدا با بی حوصلگی پرسید: خیلی چی؟

شاهپر با بیچارگی گفت: خیلی دوستت دارم.

شیدا دستی توی هوا تکان داد و گفت: برو بابا.

شاهپر بغض کرده و حتی نم اشک گوشه ی چشمش را هم با سر انگشت گرفت. گفت: آخه چرا نمی فهمی؟ من واقعاً عاشقتم! تو منو آزاد کردی. جونمو نجات دادی. تازه خوشگل و جوون و دوست داشتنیم هستی!

دوباره لحنش شاد شده بود! نوسان رفتاریش خیلی خنده دار بود. اما شیدا نخندید. حتی توجهی به عاشقانه هایش هم نکرد. غرق فکر بود. بالاخره پرسید: بذار ببینم... چه بلایی سر خشایار آوردی؟! چه جوری تونستی جسمشو بگیری؟ به این راحتی نیست!

شاهپر با لحن بچه ای که دلخور و قهر است، گفت: البته که راحت نبود. دیشب تا صبح تو خوابش رژه رفتم. اعصابشو خرد کردم ولی بازم نتونستم بگیرمش. امروزم هی دور و برش چرخیدم. آخرش رو دسته کلیدش که نمی دونم کی انداخته بود جلوی پاش، پاش گیر کرد و سرش خورد به چهارچوب مغازش. بالاخره گیج شد و تونستم تصرفش کنم. ولی خونریزیش شدید بود ترسیدم بترسی. اول رفتم پانسمانش کردم، صورتشم شستم اومدم. ولی دیگه نرفتم خونه لباس عوض کنم. ترسیدم پیداش بشه.

+: پیداش بشه؟! مگه کجا رفته؟

_: خب بیهوشه دیگه! سرش خورد به چهارچوب. آهنی هم بود. چوبی نبود تازه!

+: شاهپر. مسخره نشو. اون دسته کلید رو تو انداختی جلوی پاش؟

_: من؟! خب شاید... قصدم خیر بود. می خواستم تو رو ببینم. دلم برات تنگ شده بود. بعد فکر نمی کنم تو خیلی از اون هیکل آبی من خوشت بیاد. از اون یارو دیروزیه هم همین طور... مجبور شدم. می فهمی که!

+: نه نمی فهمم! یه آب قند بده بخوره حالش خوب شه. زود باش!

_: اهه شیدا! اینقدر ضدحال نزن دیگه.

شیدا در حالی که با پریشانی به دنبال لبنیاتی یا آبمیوه فروشی دور خودش می چرخید، کلافه پرسید: ببینم دیروزیه رو هم بیهوش کردی؟

 

_: نه بابا دیروزیه خوب بود! خودش یه تخته اش کم بود و اجازه میداد تو جسمش شریک بشم ولی این خشی شما خیلی یه دنده است.

شیدا با حرص نفسش را فوت کرد. به جدول کنار جوی آب اشاره کرد و گفت: اینجا بشین من برم یه چی پیدا کنم.

شاهپر نالید: شیدا... یه کم با مهربون باش.

شیدا با حرص غرید: از مهربونی من همین بس که به خاطر تو زدم آینه ی عتیقه ی عموپرویز رو شکستم. از سرتم زیاده. بشین میگم.

_: نه همینجوری خوبه.

دستپاچه چشم گرداند. بالاخره یک بستنی فروشی دید. به طرفش دوید. نفس نفس زنان گفت: آقا یه بستنی قیفی لطفاً!

و توی کیفش مشغول جستجو شد. اسکناسی جلوی مرد انداخت. نیم نگاهی به لیست قیمتها انداخت. درست بود. با عجله برگشت. نزدیک بود به خشایار که تلوتلوخوران داشت به او نزدیک میشد، برخورد کند.

به موقع کنار کشید. بستنی را جلوی دهانش گرفت و گفت: یه کم از این بخور.

شاهپر سر تکان داد و گفت: نمی خوام. چرا منو دوست نداری؟ فقط برای این که من یه موجود آبی زشتم؟ این که دلیل نمیشه. من می تونم به خاطر تو مثل هنرپیشه ها خوشگل بشم.

+: بهت میگم بخور. زود باش لعنتی بخور!

تقریباً داد زده بود. نگاهی به اطراف انداخت. چند نفر با تعجب نگاهش کردند. خشایار سرش را بین دستهایش گرفت. چند قدم کج و لرزان برداشت تا به لبه ی جدول رسید. نشست و سرش را به درخت تکیه داد.

شیدا دوباره بستنی را جلوی دهانش فشار داد و با خشم گفت: به خدا اگه نخوری...

خشایار کمی بستنی خورد و دست او را پس زد. دور لبش را لیسید و پرسید: چرا اینجوری می کنی؟ اینجا کجاست؟ چی شده؟

شیدا نفسی کشید و با نگرانی پرسید: خشایار خودتی؟

خشایار با اخم نگاهش کرد و پرسید: می خواستی کی باشه؟

کمی رو گرداند تا موقعیتش را بسنجد؛ اما بلافاصله دست رو پانسمان پیشانیش گذاشت و نالید: آآآآخ سرم.

شیدا این دفعه با غصه بستنی را به طرف او گرفت و گفت: بیا بخور.

خشایار بستنی را که داشت آب میشد گرفت. لقمه ی بزرگی بلعید و پرسید: حالا چی شده؟ چرا دعوا داری که حتماً بخورمش؟

شیدا که خم شده بود و با نگرانی و غم نگاهش می کرد، آهی کشید و برخاست. کمی آن طرف تر خلاف جهت او نشست و پاهایش را توی جوی خشک کنار خیابان دراز کرد.

خشایار این دفعه با ملایمت گفت: دارم می خورم دیگه. می خوای بگی چی شده یا نه؟

شیدا بدون این که به او نگاه کند، غمگین گفت: جلوی مغازت خوردی زمین.

_: خب الان چرا اینجام؟ نه نزدیک مغازه ام، نه حتی بیمارستان. کی سرم پانسمان شده؟

شیدا که جوابی نداشت، برخاست و گفت: میرم برات آب بگیرم.

از بستنی فروشی یک بطر آب معدنی کوچک گرفت . برگشت. خشایار کمی آب نوشید و پرسید: چرا حرف نمی زنی؟

+: چه حرفی بزنم؟ من تو رو اینجا دیدم. کلاس زبان بودم. ته همین خیابونه. داشتم برمی گشتم خونه که دیدمت. گفتی جلوی مغازت خوردی زمین سرت خورده توی چهارچوب در مغازه.

_: یه کمی یادم میاد که زمین خوردم. ولی دیگه از بعدش هیچی یادم نیست. با کی و چه جوری رفتم بیمارستان... الان چرا اینجام؟

شیدا گناهکارانه شانه ای بالا انداخت و زمزمه کرد: نمی دونم.

خشایار برخاست. نگاهی به پیراهن خونی اش انداخت و گفت: اوه چه افتضاحی! یعنی چی که هیچی یادم نمیاد؟ ضربه مغزی شدم؟

شیدا وحشتزده دست روی دهانش گذاشت و گفت: نه خدا نکنه.

_: بهرحال باید به یه دکتر خودمو نشون بدم. فعلاً برم خونه لباس عوض کنم. می خوام دربست بگیرم تو هم میای؟

شیدا به پانسمان سر او خیره شد و فکر کرد: یعنی میشه یه روز براش بیشتر از دخترعمو باشم؟

_: با تو ام شیدا. میای؟

+: هان؟ ها آره میام.

_: من سرم به جایی خورده، تو گیج شدی انگار. ببینم حرف دیگه ای هم هست که به من نمیگی؟

+: نه نه چه حرفی؟ من داشتم برمی گشتم اینجا دیدمت، گفتی اینجوری شده. همین. منم دیدم حالت بده برات بستنی گرفتم...

_: ممنون. بریم.

تاکسی را سر کوچه شان نگه داشت و خواست حساب کند که خشایار اجازه نداد. سر به زیر انداخت، با شرمندگی خداحافظی کرد و پیاده شد.

در حالی که یک تکه سنگ را شوت می کرد در دل به شاهپر غر میزد. بالاخره به خانه رسید و غمگین وارد شد. کسی خانه نبود. اما یک نفر هال را پر از بادکنک و روبان و تزئینات تولد کرده بود. کلی ریسه ی کاغذی به سقف چسبیده بود و آهنگی هم پخش میشد.

حیرتزده پرسید: اینجا چه خبره؟

اما جوابی نیامد. قدمی جلو گذاشت. یک بادکنک ترکید و کلی پولک و خرده های کاغذ رنگی روی سرش ریخت.

سر برداشت. موجود ابری خوشحال به سقف چسبیده بود و لبخند میزد. با سرخوشی گفت: تولدت مبارک.

شیدا بی حوصله صدای آهنگ را قطع کرد و گفت: ولی امروز که تولد من نیست.

شاهپر به نرمی پایین آمد و با لحنی حق به جانب گفت: ولی من فکر کردم خوشحال میشی. تازه برات کیکم گرفتم ببین. شکل قلبه با یه عالمه شمع.

شیدا با بیچارگی به کیک قلبی قرمز خیره شد. شاهپر گفت: باشه تولد تو نیست. تولد عشقمونه.

شیدا به طرف او برگشت و خشمگین پرسید: عشقمون؟!!! زود این بساطو جمع کن تا کسی نیومده. زود باش!!! الانه که مامان اینا برسن، من چی بهشون بگم؟

شاهپر لبهای کلفت آبیش را جمع کرد و گفت: ولی شیدا... من می خوام باهات ازدواج کنم.

شیدا داد زد: ازدواج؟!!! با یه جن؟!!! همینم مونده. زود جمع کن برو پی کارت. جمع کن این مسخره بازیا رو. زود باش!

_: خب اقلاً بیا یه کمی از کیک بخوریم بعد جمعش می کنم.

+: تو با این هیکل مسخره غذا هم می تونی بخوری؟

_: نه خب. من فقط می تونم بوش کنم. تغذیمون اینجوریه. ولی اگه ناراحتی میرم یه بدن جور می کنم میارم.

+: دیوانه!!! خودت کمی یکی دیگه رو هم برداری بیاری؟!!! بهت میگم جمع کن اینا رو.

_: نه ببین نگران کننده نیست. من خودم مواظبم. نمی ذارم دست از پا خطا کنه.

+: ای خدا من از دست تو چکار کنم؟! آهان.... عمو... چرا من شماره ی عمو رو تو گوشیم ندارم؟ خونه ی مامان بزرگ... عمو گوشی رو بردار تو رو خدا... عمو...

گوشی را روی تلفن کوبید و به شاهپر که با نیشخند مسخره ای به او چشم دوخته بود نگاه کرد.

شاهپر گردن کج کرد و گفت: بیا کیک بخور.

+: شاهپر می زنم لهت می کنم. جمع کن برو تا خودم اسیرت نکردم.

شاهپر لب برچید. با صدای چرخیدن کلید توی در نفس در سینه شیدا حبس شد. زمزمه کرد: خدایا... خدایا...

وقتی شیوا به اتاق رسید فقط کیک و شمع مانده بود و البته آثار چسب و منگنه هایی که برای نصب ریسه های کاغذی استفاده شده بود. ولی ریسه ها و بادکنک ها دیگر نبودند.