X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (3)

دوشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 12:30 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
اینم یه پست کوچولوی نصف شبی:

 

کمی توی پاساژ چرخید. دنبال کیف می گشت. شاهپر با همان تیپ مضحک دوباره جلو آمد و گفت: شرمنده. قرار بود مزاحم نشم. ولی از این کیف که می خواین یه جا سراغ دارم. میای بریم؟

+: نخیر من با تو هیچ جا نمیام.

_: خیلی از اینجا دور نیست. پاساژ سروین. می دونی که کجاست؟

+: ببینم تو واسه چی سؤال می کنی؟ یه پات تو کله ی منه یه پات بیرون. پرسیدن داره آخه؟

شاهپر از لحن جدی و عصبانی او قاه قاه خندید. بعد گفت: همینو بگو! خیلی خب طبقه ی دوم، سمت چپ راه پله، اولین مغازه. کیفه هم پشت فروشنده گوشه ی چپه. یه کیف آبی جلوشه. بگو اون پشتیه رو بده. اگه خوشت نیومد هرچی خواستی به شاهپر بگو.

شیدا توضیحات او را مزه مزه کرد. لبخند ملایمی بر لبش نشست. اگر شاهپر همیشه اینقدر دقیق نشانی میداد خیلی خوب بود! از این که به دنبال وسیله ای که می خواهد هزار تا مغازه را بگردد متنفر بود! اصولاً بر خلاف اکثر خانمها خرید تفریحش به شمار نمی رفت. ترجیح می داد برای تفریح به پارک یا موزه برود!

شاهپر در مقابل افکار او لبخندی زد و گفت: در خدمتم بانو.

اخمهای شیدا دوباره توی هم رفت و گفت: لازم نکرده با این ریخت ضایعت. می خوام تنها برم. ولی از راهنماییت ممنونم.

شاهپر نگاه ناامید خنده داری به سر تا پای خودش انداخت و گفت: بهتر از این گیرم نیومد.

شیدا شانه ای بالا انداخت و گفت: فعلاً خداحافظ.

شاهپر دوباره لبخند عریضی زد و گفت: دفعه ی بعد دوسم داری. قول میدم.

شیدا اما توجهی نکرد و رفت.

کیف را درست همان جایی که شاهپر نشانی داده بود پیدا کرد. قیمت مناسبی هم داشت. آن را خرید و خوشحال و راضی از مغازه بیرون آمد. با شاهپر هم دیگر برخوردی نداشت. سوار اتوبوس شد و به طرف خانه برگشت.

 


توی راه برگشت فکر دستمزد کلانش لبخند عمیقی بر لبش می نشاند. داشت فکر می کرد که چی طلب کند؟

خشایار را؟!

این اولین خواسته اش بود اما مطمئن نبود که پریها بتوانند دل خشایار را با او مهربان کنند.

غیر از خشایار چی می خواست؟ پول؟ شغل؟ خدمت همیشگی پریان؟ مطمئن نبود. ولی فکر کردن به آن سرگرمش می کرد.

نزدیک خانه کمی سبزیجات خرید و بالاخره به مقصد رسید. در را باز کرد و وارد شد. توی راهرو با دست پر سر خم کرده بود و داشت کفشهایش را در می آورد که با شنیدن صدای عموپرویز خشکش زد.

به آرامی سر برداشت و دستش دوباره روی دستگیره ی در خروجی نشست. اما عمو از هال بیرون آمد و با تبسم عجیبی گفت: سلام خانم کجا؟ نیومده می خوای بری؟

شیوا خواهر کوچکش هم پشت سر عمو آمد و گفت: عمو با تو کار دارن.

اولین عکس العملش تشری بود که به شیوا زد: تو چرا کلاس نیستی؟

شیوا که از عصبانیت او جا خورده بود، آرام گفت: تابلوم تموم شد دیگه کاری نداشتم...

شیدا با نفسهایی که از عصبانیت به سختی فرو می برد و باز پس می داد، به عمو نگاه کرد.

عمو باز با همان لبخند عجیب گفت: حالا چرا وایسادی؟ بریم بیرون حرف بزنیم یا میای تو؟

شیدا از گوشه ی چشم نگاه سریعی به در انداخت و در ذهنش محاسبه کرد که کدام گزینه می تواند کم خطرتر باشد. جلوی شیوا بعید بود خیلی وارد جزئیات بشوند ولی اگر می شدند چی؟ طفلک خواهرش تقصیری نداشت. نمی خواست او را بترساند.

بنابراین با ملایمت در را گشود و از بین دندانهای کلید شده اش غرید: بریم بیرون بهتره. شیوا سبزیها رو ببر آشپزخونه. کیف منم بذار تو اتاقم.

تا به کوچه برسند هیچ کدام حرفی نزدند. شیدا به سختی می کوشید که به اعصابش مسلط شود و آرام بگیرد. باید برای عمو توضیح می داد که چاره ای جز این برایش نگذاشته بودند.

بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت عمو گفت: خب؟

شیدا با صدایی که سعی می کرد نلرزد، گفت: می دونین که مجبورم کردن.

عمو دستهایش را پشتش بهم گره زد و سری به تایید خم کرد. گفت: می دونم. ولی انتظار داشتم بیای به خودم بگی.

شیدا از گوشه ی چشم به او نگاه کرد. به نظر نمی آمد تنبیه و توبیخی در پیش باشد. با تردید گفت: من... من... نتونستم...

عمو گفت: بهم حق بده ازت دلخور باشم!

فقط همین؟! شیدا لبخندی از سر آسودگی زد. سر به زیر انداخت تا عمو لبخندش را نبیند.

کمی بعد فکری ذهنش را مغشوش کرد. با نگرانی سر برداشت و پرسید: حالا چی میشه؟

_: چی، چی میشه؟

+: شاهپر... که زندونیش کرده بودین... موجود خطرناکی بوده؟ حتماً کار بدی کرده بود که اسیرش کردین. ولی... ولی الان به نظر نمیومد آزاری داشته باشه. حداقل از خواهرش که بهتر بود.

_: چیه؟ پسندیدی؟ ازش خوشت اومده؟

شیدا کوتاه خندید و گفت: نه فقط میگم خواهر بداخلاقش بیشتر مستحق زندانه. هرچند که بداخلاقی صِرف جرم نیست.

عمو هم خندید و تایید کرد: آره خواهره همچین قاطیه. منم ازش خوشم نمیاد. این شاهپرم یه بار سر شوخی با من زد ظرف عتیقه ی یادگار مادرم رو شکوند، منم عصبانی شدم و زندونیش کردم. تو آزادش نمی کردی خودم این کار رو می کردم. احتیاجی به شکستن آینه که اونم قدیمی بود، نبود. این پری چون از من دلخور بود گفت که آینه رو بشکنی.

شیدا با تعجب پرسید: اگه نمی شکستمش چه جوری آزاد میشد؟!

_: کافی بود فقط بهش بگی آزاده! من بهش تلقین کرده بودم که اونجا اسیره. کافی بود باورش بشکنه نه آینه ی عزیز من!

شیدا با شرمندگی دستی به سرش کشید و پرسید: چه جوری می تونم جبران کنم؟

_: فدای سرت. قضا بلا بوده. ولی کلاً دنیای اجنه جای خوبی نیست. دور و برشون نپلک.

+: من که نمی خواستم برم. یعنی هنوزم نرفتم. فقط مجبورم کردن که آینه رو بشکنم... کاری به کارشون ندارم.

_: همین... بعد از این سعی کن قوی باشی و اجازه ندی بهت نزدیک بشن. اگر هم احیاناً گاهی بازم سربسرت گذاشتن به خودم بگو. نذار بترسوننت. تو خیلی خیلی از اونها قدرتمندتری.

+: ولی اونا می تونن غیب بگن... پرواز کنن... کارایی که ما نمی تونیم بکنیم بکنن... چطوری ما قویتریم؟

_: غیب گفتنشون که درباره ی اتفاقات گذشته و حاله. چون می تونن همه چی رو ببینن. ولی از آینده خبر ندارن. مطمئن باش.

+: پرواز چی؟ قدرت بدنیشون؟ شاهپر با اون هیکل ابری مسخرش منو از پنجره پرت کرد بیرون. نصف منم نبود.

_: غاز هم می تونه پرواز کنه. فیل هم قدرت بدنیش خیلی زیاده. ولی ما اشرف مخلوقاتیم.

شیدا آهی کشید و سری به تایید تکان داد. ناگهان هینی کشید و گفت: من هنوز نهار درست نکردم. مامان الان برمی گرده!

_: تقصیر من شد. پس مهمون من باشین. یه چی می خرم می بریم خونتون. زنگ می زنیم باباتم زودتر بیاد دور هم بخوریم.

+: نه دیگه اینجوری که بده. خودم می پزم. سبزیجات خریدم...

_: دست بردار. اون علفها رو بذار شب بپز. من غذای آدمیزاد می خورم.

+: اینجوریه عمو؟؟؟

_: بعله!

شیدا خندید و به دنبال عمو وارد رستوران سنتی شد.