X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (2)

پنج‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 04:38 ب.ظ
سلام سلامممم
دیر اومدم ولی همچین پر و پیمون اومدم. توصیه میشه نصف شب نخونین

سر برداشت. نگاهی به پری که با خونسردی رانندگی می کرد انداخت و پرسید: قیمت سبزیها چقدر شد؟

پری رو گرداند و لحظه ای نگاهش کرد. بعد از مکثی گفت: هیچی. ما بیشتر از اینا بهت بدهکاریم. تو آینه رو بشکن حسابمونو صاف می کنیم. فقط یادت نره وقتی شکستی باید حتماً به شاهپر بگی آزاده تا خیالش راحت بشه و بره. اگه ندونه نمیره. حتی اگه آینه شکسته باشه.

شیدا نفس عمیقی کشید. هنوز باور نمی کرد که این ماجرا واقعی باشد. ولی زمزمه کرد: باشه.

جلوی در خانه شان توقف کرد. شیدا نگاهی به او انداخت و فکر کرد: نشونی دقیق که نداده بودم ولی یک راست آمد و رسید! حتماً خوابم.

پری گفت: خواب نیستی من فکرتو می تونم بخونم. وای به حالت اگه نری خونه ی عموت! این یه تهدید جدیه!

شیدا لبهایش را بهم فشرد و فکر کرد: چرند میگه خوابم!

ولی جوابی به پری نداد و فقط مودبانه سرش را به تایید تکان داد. طوری که انگار کاملاً حرفهای او را قبول و باور کرده است.

بعد گفت: متشکرم از سبزیا و این که تا اینجا آوردیم. شرمنده که تعارف نمی کنم بیای تو. خداحافظ.

پری با نگاهی ترسناک، از بین لبهای بسته اش غرید: خداحافظ.

شیدا پیاده شد و فکر کرد: کاش این خوابم بهم قدرت پرواز داده بود. خیلی خسته ام و دیگه حال راه رفتن ندارم. با وجود این که پیاده هم نیامدم!

کلید را توی در چرخاند و وارد شد. بدون این که بار دیگر پشت سرش را نگاه کند در را بست. وارد هال که شد بلند سلام کرد.

مامان از توی آشپزخانه بیرون آمد و گفت: سلام. زود اومدی. سبزی نخریدی؟

کیسه ی سبزی را روی میز گذاشت و فکر کرد: چرا خوابم تموم نمیشه؟!

به مامان گفت: همکلاسیم با ماشینش رسوندم. معطل تاکسی نشدم. یه جا هم سراغ داشت یه زنه سبزی پاک کرده و شسته می فروخت، رفتیم دم خونه اش گرفتیم.

مامان نگاهی توی کیسه انداخت. ابرویی بالا برد و گفت: چه سبزیهای خوب و تازه ای! چقدر شد؟

در حالی که به طرف اتاقش می رفت گفت: نمی دونم همکلاسیم حساب کرد. هرچی اصرار کردم پولشو نگرفت.

_: آخه چرا؟ باهم دوستین؟

نیم نگاهی به مامان انداخت و سری به نفی تکان داد. آرام گفت: نه زیاد.

بعد در اتاق را پشت سرش بست و مانتو را بدون که این که نگاه کند روی تخت انداخت. اما مانتو توی هوا ماند. انگار روی سر کسی افتاده باشد. بعد دست آبی رنگ شفافی آن را از روی صورتش پس زد.

پری بود! منتها بدنش لطیف و شفاف و آبی رنگ بود نه آن دختری که توی کلاس می دید!

شیدا دستش را جلوی دهانش گذاشت. کف دستش را محکم گاز گرفت که جیغ نزند.

پری لبخند ترسناکی زد و آرام گفت: خواستم یادآوری کنم که بیداری و یادت نره که هرچه زودتر بری خونه ی عموت!

شیدا نفسش را محبوس نگه داشت. پری غیب شد و مانتو بالاخره روی تخت افتاد. شیدا نفسش را با آه بلندی رها و بعد هم پوف کرد. به مانتوی روی تخت چشم دوخت و زمزمه کرد: مسخره!

جلوی آینه نشست. با وجود این که نور اتاق کافی بود، تصویر خودش را موهوم و ترسناک می دید. سعی کرد توجه نکند. چشمهایش را بست و کش موهایش را باز کرد. موهایش را چشم بسته شانه زد و دوباره بافت. بعد هم بدون نگاه مستقیم به آینه از جا برخاست و زمزمه کرد: دارم دیوونه میشم!

از اتاق بیرون رفت. مامان که با عجله مشغول رفت و آمد بین آشپزخانه و پذیرایی بود گفت: کجایی تو؟ بدو میز رو بچین الان مهمونا میان هیش کار نکردیم!

لبهایش را بهم فشرد. زیر لب چشمی گفت و مشغول شد. کمی بعد همه چیز آماده شد. به اتاقش برگشت تا لباس عوض کند. دلش می لرزید. جرأت نکرد در را محکم ببندد. لای در را باز گذاشت و پشت در لباسش را با عجله عوض کرد.

مامان ضربه ای به در زد و گفت: یه کم آرایش کن. رنگت خیلی پریده.

آهی کشید و فکر کرد: خوبه نپرسید چرا رنگت پریده! اگر می پرسید باید می گفتم دارم از ترس میمیرم یا می گفتم جن دیدم؟! ای بابا بی خیال! دست بردار شیدااااا....

آهی کشید و جلوی آینه نشست. هنوز می ترسید سر بردارد. از توی کشو مداد چشم و رژ گونه اش را برداشت. توی آینه ی کوچک رژ نگاه کرد و کمی گونه هایش را صورتی کرد.

سر برداشت. ولی به جای چهره ی خودش عکس پری را دید. با اخم گفت: اگه دیگه مزاحمم بشی به جای شکستن آینه ی عموم، آینه ی خودمو می شکنم تازه به عموم میگم تو رو هم اسیر کنه!

باور نمی کرد ولی بلافاصله پری غیب شد و تصویر واضح و شفاف خودش و اتاقش توی آینه عکس انداخت. لبخندی زد و با خودپسندی و ناباوری زمزمه کرد: ایـــــــــنه!

اما صدایی مثل یک صدای ضبط شده ی کامپیوتری از بیخ گوشش گفت: فکر نکن همینه! باید شاهپر رو آزاد کنی.

از جا برخاست. با بی حوصلگی دستش را توی هوا تکان داد و گفت: باشه. اون داداش کوچولوی ننرتم آزاد می کنم. ولی اگه زیادی دور و برم بپلکی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.

کمی گوش داد. جوابی نیامد. خیالش راحت شد. شانه ای بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت. با خودش فکر کرد: چه تو خواب چه بیداری، باید این کار رو بکنم. حوصله ندارم این پری هی رو اعصابم رژه بره.

اولین مهمانها عموخسرو با خانواده اش بودند. غیر از پسر بزرگشان خشایار که گویا کار داشت و دیرتر می آمد.

شیدا با حرص توضیحاتشان را شنید. این که در دل از خشایار خوشش می آمد اتفاق تازه ای نبود. این که خشایار هم او را مثل خواهرهایش ببیند و هیچ اهمیت ویژه ای برایش قائل نشود هم بدیهی بود. ولی... کاش میشد کم کم دلش با او مهربان شود... یعنی میشد؟!

لبخندی رویایی روی لب شیدا نشست و فکر کرد: آیا می تونم از پری اینو بخوام؟!

مامان به شانه اش زد و با اخم زمزمه کرد: کجایی؟ چرا وسط راه وایسادی؟ برو چایی بیار.

به سرعت سر تکان داد و گفت: چشم چشم.

داشت چای می ریخت که عمو اردشیر هم با خانواده رسید. فقط عموپرویز نیامده بود. شیدا کم کم احساس پریشانی می کرد. نکند نیاید!... می آمد. حتی اگر نمی آمد هم تغییری در برنامه ی شیدا نمی داد. اما... شیدا دلش می خواست بیاید.

مهمانها چای و شیرینی را خورده بودند و شیدا ظرف میوه را دور گرداند. حواسش پرت بود و مرتب اشتباه می کرد. کلی سوژه ی خنده شد. عموخسرو می گفت: اگه شب خواستگاریتم اینجوری پذیرایی کنی خواستگارای بیچاره فراری میشن.

با نگرانی به عمو نگاه کرد و فکر کرد: نکنه راضی نشه بیاد خواستگاریم؟!

با صدای زنگ در لبخندی روی لبش نشست و به گوشی دربازکن چشم دوخت. بابا گفت: شیدا کجایی؟ درو باز کن. معلوم نیست امشب حواسش کجاست!

نگاه کوتاهی به بابا انداخت و قدمی به طرف دربازکن برداشت. اما مهدیس دختر کوچک عمواردشیر در را باز کرده بود.

عموپرویز با خشایار وارد شدند. داشتند باهم شوخی و تعارف می کردند. با دیدن چهره ی نگران شیدا، عموپرویز جدی شد و با اخم نگاهش کرد.

خشایار هم با کنجکاوی به هر دو نگاه کرد و پرسید: طوری شده؟

شیدا به سرعت سر تکان داد و گفت: نه. سلام. خیلی خوش اومدین بفرمایید.

گوشیش توی جیبش لرزید. یک پیام از یک شماره ی غیرعادی! پیام را باز کرد: عادی رفتار کن. نذار عموت یکی رو بفرسته ببینه تو کله ات چی میگذره!

با حرص گوشی را توی جیبش گذاشت و در دل غرید: مگه تو می ذاری عادی رفتار کنم؟!

گوشی را دوباره توی جیبش گذاشت و به آشپزخانه رفت. وقت شام بود و اینقدر کار داشت که برخورد مستقیمی با عمویش نداشته باشد.

از در آشپزخانه نگاهی به عموپرویز انداخت و زمزمه کرد: این که به قول تو سریع مشکوک میشه و یکی رو می فرسته تو کله ی من، چه جوری میشه دورش زد؟ اصلاً من می ترسم برم تو زیرزمین. از اونجا بدم میاد.

صدای هورت کشیدن یک نوشیدنی از نی و به دنبال آن یک "ها" ی بلند توی سرش طنین انداخت. شیدا با با چندش لبهایش را جمع کرد و پری گفت: این دیگه به من مربوط نیست. من نقشه کشیدم تو گفتی دلت نمی خواد من برنامه ریزی کنم. هرکار می خوای خودت بکن. ولی زودتر! و الا عواقبش پای خودته.

شیدا آه بلندی کشید و لیوانها را توی سینی چید تا سر سفره ببرد.

 

 


در طول سه روزی که داشت فکر می کرد پری آرام و قرار برایش نگذاشته بود. روزی نبود که با یک جنگ اعصاب اساسی شب نشود. دیده بود که هر بار که از موضع قدرت وارد می شود پری زودتر پا پس می کشد؛ اما همیشه هم نمی توانست خیلی قوی باشد. گاهی چنان می ترسید که خیس عرق میشد و می لرزید.

روز سوم خسته و کلافه از خواب برخاست. مامان با تعجب توی صورتش دقیق شد و پرسید: طوری شده؟ این روزا سر حال نیستی. مریضی؟

شانه ای بالا انداخت و گفت: نه طوریم نیست. خسته ام. خوب نخوابیدم.

و به طرف دستشویی رفت. صدای مامان را از پشت سرش شنید که غرغرکنان می گفت: شب تا صبح چت می کنن، صبحا خسته از کار و زندگی میفتن. آخه این چه وضعشه!

جوابی نداد. چه می گفت؟ اگر راستش را می گفت دو حالت داشت. یا مامان باور نمی کرد و او را به خیالات و خرافات متهم می کرد، یا این که باور می کرد و خیلی نگران میشد. پس چیزی نگفت.

لیوانی شیر برای خودش ریخت. مامان حاضر شده بود و داشت می رفت. گفت: یه چیزی برای نهار بپز. کلاس دارم تا ظهر نمیام.

خواب آلوده زمزمه کرد: چشم... منم بیرون یه کم کار دارم. بعد برمی گردم یه کاریش می کنم.

_: اون وقت تا حالا می خوابی! پاشو حاضر شو تا یه جایی می رسونمت. چیکار داری بیرون؟

لیوان شیر را سر کشید. در حالی که آن را می شست گفت: دلم یه شال گلدار می خواد. اوممم... دسته ی کیفمم پاره شده. اگه بشه کیفم بخرم خیلی خوب میشه ولی پول ندارم.

چرخید. مامان جست و جویی توی کیفش کرد و گفت: بیا. خیلی نیست. خدا کنه امروز پول این ماه رو بدن. خیلی زور داره یه ماه با دو تا بچه ی نفهم دردونه سر و کله بزنی و آخر ماه بازم پدر و مادرشون بخوان سر پول چونه بزنن.

+: متشکرم. حالا چیزیم یاد گرفتن یا نه؟

مامان شانه ای بالا انداخت و گفت: من سعی خودمو کردم. زود باش دیگه حاضر شو.

سوار ماشین که شد احساس گناه می کرد. نمی توانست برنامه اش را برای مامان بگوید. از خیابانی نزدیک محل کار خشایار اسم برد.

مامان با تعجب پرسید: چرا اونجا؟

+: بچه ها گفتن یه کیف فروشی اونجا حراج کرده کیفای قشنگیم داره.

در دل نالید: خدایا منو ببخش. خواهش می کنم!

مامان ابرویی بالا برد و راه افتاد. سر خیابان توقف کرد و گفت: پیاده شو. بقیش یک طرفه یه.

از مامان تشکر کرد و با خوشحالی پیاده شد. از این طرف به مغازه ی خشایار نزدیکتر بود.

کمی بعد به مغازه رسید. خشایار قطعات ماشین می فروخت. مغازه اش کوچک بود و وقتی شیدا رسید، دو سه مشتری مرد هم داشت. شیدا با پریشانی توی مغازه را نگاه کرد. خشایار جواب مشتریها را داد و آنها بیرون آمدند. خشایار هم به همراه آنها بیرون آمد و با دیدن شیدا با تعجب جواب سلامش را داد.

شیدا لبهایش را گاز گرفت و پرسید: چند دقیقه وقت داری؟

خشایار با نگرانی پرسید: طوری شده؟ برای کسی اتفاقی افتاده؟

شیدا با دستپاچگی گفت: نه نه هیچی نشده. همه خوبن. من... من...

_: تو چی؟ حرف بزن دیگه... بیا تو مغازه. بده وسط خیابون.

به دنبال خشایار وارد شد و دستی لبه ی پیشخان کشید. خشایار کلافه گفت: خاک داره نکن. بگو چی شده؟

+: تو... تو کلید خونه ی عموپرویز رو داری؟ وقتی مامان بزرگ مریض بود داشتی. می رفتی سر می زدی.

_: آره. باباتم داشت. چی شده؟

+: مال بابا چند سال پیش همراه دسته کلیدش تو کوه گم شد.

_: خب. کلید می خوای چکار؟

+: میشه نپرسی خشایار؟ فقط یکی دو ساعت بهم قرضش بده.

_: تا نگی برای چی نمی دم.

+: خواهش می کنم بده. چرا نمیدی؟

_: خب آخه یعنی چی؟ خونه ی عموته. صبر کن عصر از سر کار بیاد، برو زنگ بزن، برو تو. این چه کار یواشکی ایه که باید در غیابش باشه؟

+: دزدی که نمی خوام برم خونه ی عموم. حتماً یه کاری دارم دیگه. تو که می دونی چقدر با عمو تعارف دارم. سختمه بهش بگم.

_: خب آخه نمی فهمم منظورت چیه! می خوای چکار کنی؟

شیدا کلافه به دور و برش نگاه کرد. یک مشتری وارد مغازه شد. شیدا به قفسه های پشت سرش چسبید تا با او برخورد نکند. کلی فکر کرد تا مشتری رفت.

خشایار به طرف او برگشت و پرسید: خب؟

+: من یه خوابی دیدم. مامان بزرگ گفته برم اونجا... گفته... گفته برم...

نمی دانست چه بهانه ای بتراشد.

خشایار با بی حوصلگی پرسید: چی گفته؟

کلافه گفت: یه چیزیه بین من و مامان بزرگ. نمیشه به تو بگم!

خشایار رو گرداند. بعد از چند لحظه گفت: پس بذار خودم باهات بیام.

+: نه!! گفتم که نباید بگم!!

خشایار آهی کشید و نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: آخه اصلاً کل این قضیه غلطه. برای چی باید در غیاب عمو بری تو خونش؟ اگه عمو برسه بهش چی میگی؟

شیدا لب گزید و نگاهش را از او برگرفت. گفت: لابد مجبور میشم خوابمو براش تعریف کنم.

_: اونم که متخصص خوابگزاری، میگه اصلاً تعبیر خوابت این نبود. تو بیخود کردی بی اجازه پا شدی اومدی اینجا. اصلاً بهتر نیست به خودش زنگ بزنی و خوابتو براش تعریف کنی؟ می خوای من زنگ بزنم گوشی رو بدم بهت؟

+: نههههه! نه به جان خشایار! تو فقط یک ساعت کلید رو به من قرض بده.

خشایار لب برچید و غرید: به جون خودت!

بعد با بی میلی دو کلید را از دسته کلیدش جدا کرد. به طرف او گرفت و گفت: یک ساعت بیشتر نشه. سریع میاری میدی. عواقبشم پای خودت. عموپرویز عصبانی بشه من گردن نمی گیرم ها!

شیدا با عجله گفت: باشه باشه. خیلی ممنون. خیلی ممنون. خداحافظ.

با سرعت از خیابان رد شد و جلوی اولین تاکسی دست بلند کرد: دربست.

کرایه ی تاکسی را توی راه پرداخت و وقتی رسیدند مثل مرغی که از قفس آزاد شده باشد به طرف خانه دوید. اما همین که وارد کوچه شد، عمو را دید که از خانه اش بیرون می آید. دستپاچه پشت تیر چراغ پناه گرفت و سر کشید. عمو سوار ماشینش شد و راه افتاد. شیدا پشت ماشینی که کنار تیر پارک شده بود نشست تا عمو رد شد.

چند نفس عمیق کشید و به طرف خانه رفت. کلید اول تو قفل نرفت. کلید دوم را امتحان کرد. به سختی باز شد.

نفس بلندی کشید و خدا را شکر کرد. یک بار دیگر دو طرف کوچه را پایید. با احتیاط مثل یک دزد وارد شد و در را به نرمی پشت سرش بست.  

حیاط را طی کرد و با بی میلی به در زیرزمین رسید. تمام تنش می لرزید و قلبش بی وقفه می کوبید. یک قفل بزرگ زنگ زده روی در بود. شیدا با دو کلیدی که خشایار داده بود امتحان کرد اما باز نشد. کلیدهای خودش را هم امتحان کرد اما نشد. به فکرش رسید که کلید دوم باید مال در ورودی اتاقها باشد و احتمالاً کلید زیرزمین هم توی خانه باشد.

با ترس و لرز وارد خانه شد. کلافه نالید: پری کلیدش کجاست؟ خودت بگو! من که نمی تونم پیداش کنم!

اما هیچ جوابی نیامد. حالش خیلی بد بود. کمی دور و بر گشت اما نبود که نبود.

به حیاط برگشت. کمی دور و بر در زیرزمین جستجو کرد بلکه کلید را زیر آجری گلدانی جایی گذاشته باشند. اما نبود. با دیدن یک شیشه ی شکسته پشت چند گلدان بزرگ خوشحال شد. با کمی زحمت می توانست از آنجا وارد شود.

برگشت اول در ورودی خانه را دوباره قفل کرد. سعی کرده بود به هیچ چیز دست نزند تا عمو متوجه ی ورودش نشود.

دوباره با قدمهای لرزان به طرف گلدانهای بزرگ سفالی رفت. به سختی آنها را سر جایشان چرخاند و کمی از جلوی پنجره کنار زد. تکه های اضافه ی شیشه را با سنگی شکست و ریخت تا بتواند رد شود.

روی زمین نشست و پاهایش را فرو برد. بعد چرخید با کلی زحمت پایین رفت. وقتی نوک پنجه هایش با زمین تماس پیدا کرد، خوشحال شد و لبه ی پنجره را رها کرد. تکه های شیشه زیر کفشش شکستند. نفس حبس شده اش را با احتیاط رها کرد.

راه افتاد و مشغول جستجو شد. زیرزمین پر از خاک بود و از شیشه های خاک گرفته ی پنجره های کوچکش نور کمی به داخل می تابید.

بالاخره قاب آینه ی خراطی شده را پیدا کرد. جلو نرفت. می ترسید به جای انعکاس صورتش تصویر ترسناکی ببیند. یک چوب جارو پیدا کرد و دو قدم مانده به آینه ایستاد. نفسی کشید. چند لحظه گوش داد. صدایی از بیرون نمی آمد.

چوب را به آینه کوبید و در بین صدای شکستن شیشه با صدای لرزانی گفت: شاهپر تو آزادی!

همان لحظه با وحشت فکر کرد: نکنه حالا اذیتم کنه!

اما صدای شاد پسرانه ای گفت: مخلص خانوم! سلام علیکم! دست شما درد نکنه. من اگه می دونستم ناجیم شمایی که حبس رو راحتتر تحمل می کردم.

با حرص نگاهی به اطراف انداخت. صدا گفت: اینجام.

این هم یک موجود ابر مانند آبی رنگ بود. شیدا مطمئن نبود که باید بترسد یا نه. احساس می کرد دیگر قلبش گنجایش این همه هیجان ندارد. می ترسید سکته کند.

به طرف پنجره ی شکسته رفت. پایین آمدن را آمده بود اما حالا نمی توانست بالا برود. به دنبال صندوقی، جعبه ای، صندلی ای که زیر پایش بگذارد چشم گرداند.

شاهپر گفت: برو جلو. من کمکت می کنم.

با عصبانیت غرید: لازم نکرده. خودم میرم.

شاهپر دستهایش را روی سینه گره زد و با خنده گفت: بسیار خب. بفرما. فقط زودتر. عموت تو راهه. داره برمی گرده.

با وحشت لب به دندان گزید و فکر کرد: مسخره است. من از عموم بیشتر از این جن آبی می ترسم!

شاهپر شانه ای بالا انداخت و گفت: مسخره نیست. چون عموت از من خیلی قویتره. منم ازش می ترسم. ناسلامتی چند سال زندونیم کرده بود. زودباش دیگه. الان میاد.

و قبل از این که شیدا بفهمد که چکار می کند، از پنجره به بیرون پرت شد و روی گلدانهای سنگین افتاد. نالید: آآآآخ! می کشمت شاهپر.

_: به جای دستت درد نکنه است؟ اگه به خودت بود که حالا حالاها اونجا بودی!

+: لعنتی من به خاطر تو اونم با کلی دردسر اومدم اونجا.

_: می دونم. دست شما هم درد نکنه. به خاطر همین انداختمت بیرون دیگه. پاشو زود باش الان میاد.

شیدا راست ایستاد. لبه ی گلدان توی شکمش فرو رفته بود و جایش درد می کرد. خوشبختانه گیاههای توی گلدانها خار نداشتند و نازهای گوشی بودند که کمی له شدند.

نگاهی به آثار به جا مانده روی گلدانها انداخت و غرغرکنان گفت: موجود زورمند این گلدونا رم قبل از رفتن بذار سر جاش. معلوم نشه جابجا شدن.

_: چشم بانو.

غیب شده بود. دیگر او را نمی دید. پایش هم درد می کرد. لنگ لنگان تا در خانه رفت. در را با احتیاط باز کرد و نگاهی توی کوچه انداخت. کسی نبود. در را بست و قدمی جلو گذاشت. ماشین عمو توی کوچه پیچید.

شیدا وحشتزده پشت اولین ماشین پارک شده نشست. عمو عصبانی و با عجله پیاده شد. کلید توی در انداخت و تو رفت. در پشت سرش محکم بهم خورد.

شیدا برخاست و تا سر خیابان دوید. بعد تاکسی گرفت و به مغازه ی خشایار برگشت.

دو پسر جوان که به نظر می رسید دوستهایش باشند توی مغازه بودند. شیدا آب دهانش را به سختی قورت داد و وارد شد. خشایار با اخم نگاهش کرد. شیدا زمزمه کرد: یک ساعت که نشد شد؟

خشایار غرید: نه نشده.

کلیدها را روی پیشخان جلوی او گذاشت و مثل گلوله برگشت. این بار تاکسی گرفت و نشانی یک مرکز خرید را داد. به جای خرید توی کافی شاپ نشست و سفارش بستنی داد. اعصابش بیش از حد کشیده شده بود و به قند و خنکی بستنی نیاز داشت.

با حالتی عصبی با انگشتانش بازی می کرد. یک مرد جوان با کت شلوار آبی روشن و دستمال گردن زرد و قرمز صندلی روبرویش را کشید و رو به فروشنده گفت: آقا دو تا بستنی لطفاً.

شیدا حیرتزده از پررویی مرد گفت: آقا میز که زیاده. بفرماین اون طرف بشینین.

مرد با لبخند زمزمه کرد: چرا آخه؟ از تیپم خوشت نمیاد شیداخانم؟

و با ژستی مسخره لبه های کتش را گرفت.

شیدا با حالتی تهاجمی پرسید: اسم منو از کجا می دونین؟

_: آروم جانم آروم! برای قلبت این همه هیجان خوب نیست. شاهپرم. اگه از این قیافه خوشت نمیاد دفعه ی بعد با یه تیپ دیگه میام.

شیدا پوفی کرد و رو گرداند. فروشنده بستنی ها را آورد و با تردید پرسید: خانم آقا مزاحمتون شدن؟

شیدا با غیظ گفت: نخیر!

شاهپر با لبخند عریضی گفت: متشکرم عزیزم.

شیدا غرید: خفه!

و بدون این که به او نگاه کند بستنیش را خورد. از جا برخاست. کیفش را روی شانه اش انداخت و در حالی که با حرکت سر به کاسه ی بستنی اشاره می کرد به تندی گفت: حساب کن.

شاهپر چشم رویهم گذاشت و گفت: چشم بانو.

+: دنبال منم راه نیفت.

_: اینم چشم.

شیدا نفس عمیقی کشید و بیرون رفت.