نمای وبلاگ آدمی و پری (1) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

آدمی و پری (1)

پنج‌شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 02:35 ب.ظ



شیدا نگاهی به ساعتش انداخت و دوباره چشم به معلم دوخت که با لهجه ی عجیبی انگلیسی حرف میزد. گوشی اش توی جیب شلوار جینش لرزید. در حالی که آن را بیرون می کشید جواب را پیدا کرد. با خود غرید: استرالیاییه. حیف پول کلاس!

پیام از مامان بود: نمیشه کلاس را تعطیل کنی بیای خونه؟ خیلی کار داریم.

چشم به دهان معلم دوخت. داشت ریشه ی یک فعل را توضیح میداد. لهجه اش استرالیایی ولی اطلاعاتش خوب بود. شیدا لهجه ی بریتیش دوست داشت.

نوشت: فقط نیم ساعت مونده. به موقع می رسم. قول میدم.

جواب آمد: یادت نره میایی سبزی خوردنم بخری.

پوف! وقت سبزی پاک کردن که نداشت! ولی نوشت: چشم.

دختر چشم شیشه ای از جلوی کلاس برگشت و نگاهش کرد. شیدا لبهایش را بهم فشرد. از این دختر خوشش نیامده بود. از آن خوش نیامدن های بی دلیل در نگاه اول... به دلش ننشسته بود دیگر! همین.

رو گرداند و دوباره چشم به "تیچر" دوخت. اصرار خاصی داشت که به جای اسمش تیچر صدایش کنند؛ شیدا ولی ترجیح می داد اسمش را بگوید.

خمیازه ای کشید. بعدازظهر گرم تابستان خیلی کشدار شده بود. با کتاب کار، خودش را باد زد.

هنوز ربع ساعت مانده بود که معلم ضمن عذرخواهی کلاس را تعطیل کرد. شیدا در حالی که با یک دست کتابهایش را جمع می کرد با دست دیگر شماره ی آژانس نزدیک موسسه را گرفت. تا نیم ساعت دیگر ماشین نداشتند. به 133 زنگ زد. این هم نبود. بی حوصله بیرون آمد. به یک آژانس دیگر تلفن زد ولی شماره اش تغییر یافته بود!

پوفی کرد و تقریباً بلند گفت: خب دربست می گیرم.

دختر چشم شیشه ای جلو آمد و پرسید: مسیرت کجاست؟

نگاهی به چشمهای سبز شفافش انداخت. بیش از اندازه روشن و درشت بودند. مژه هایش برعکس کم و کوتاه بودند.

در دل به خودش تشر زد: نامردیه که به خاطر حالت چشماش ازش خوشت نمیاد. از کجا می دونی؟ شاید آدم بدی نباشه.

سعی کرد عینک بدبینی را بردارد. مسیرش را گفت و چند قدم توی خیابان رفت تا تاکسی بگیرد. دختر جلو آمد و گفت: بیا برسونمت. خونه ی مادربزرگم همون طرفاست. خودش مسافرته. دارم میرم گلاشو آب بدم. تو رو هم می تونم ببرم.

دوباره بدبینی به دلش چنگ زد. به آن چشمهای شفاف که عنبیه شان به سفیدی میزد خیره شد. مخاطبش لبخندی گرم زد، دست او را گرفت و گفت: بیا دیگه چرا تعارف می کنی؟ ماشین مشتی ممدلی که تعارف نداره!

و او را به طرف یک رنوی آبی کمرنگ کشاند. اگرچه کهنه بود ولی ظاهر تر و تمیزی داشت. سوار شدند. نگاهی به دختر انداخت و با تردید گفت: ببخشید من اسم شما رو نمی دونم. یعنی حتماً تو کلاس شنیدم ولی فراموش کردم.

دختر کوتاه خندید و دندانهای سفید و قشنگش را به نمایش گذاشت. گفت: پری! پری اشرفی هستم. پری صدام کن.

شیدا بازهم با تردید لبخند نصفه و نیمه ای زد و زیر لب گفت: خوشبختم.

پری هم به گرمی خندید و گفت: منم همینطور. از جلسه ی اول همش می خواستم باهات دوست بشم ولی نمی دونستم چه جوری بیام جلو.

شیدا لبش را گاز گرفت و فکر کرد: بفرما. بنده خدا نیت بدی نداشته که! حالا هی بگو قیافش... استغفرالله!

پری در سکوت راه افتاد. بعد از چند دقیقه گفت: خب شیداخانم از خودت بگو.

شیدا نگاهی به او انداخت؛ دستی به مقنعه اش کشید و پرسید: چی بگم؟

پری با خوشرویی پرسید: چند سالته؟ چی خوندی؟ چی کارا می کنی؟

شیدا دوباره لبش را گاز گرفت. پری از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: ای بابا اینقدر اون لب خوشگلتو گاز نگیر زخم میشه. خواستگاری که نیومدم. چند تا سؤال ساده پرسیدم. دوست نداری هم جواب نده. مشکلی نیست.

شیدا دوباره در دل به خودش تشر زد: این چه طرز برخورده؟ بابا آدم باش. خیلی معمولی باهاش دوست شو! چی میشه مگه؟

نفس عمیقی کشید و گفت: بیست و دو سالمه.

پری متبسم گفت: که البته هنوز بیست و دو سالت تموم نشده.

شیدا با اخم پرسید: از کجا می دونی؟

پری دستپاچه شد یا شیدا اینطوری برداشت کرد؟ هرچه بود لحظه ای بعد خندید و گفت: هیچی. جوونتر می زنی. خیلی خوشگل و بیبی فیسی.

شیدا دستی به صورتش کشید و گفت: نه بابا. اینطورام نیست.

بعد از چند لحظه سکوت برای این که حرفی زده باشد، پرسید: پری مخفّف چیه؟

پری ابروهایش را بالا برد و پرسید: مخفّف؟! اسمم پریه دیگه. پری خالی.

شیدا زیر لب گفت: هوم.

پری توی یک کوچه پیچید. جلوی یک خانه ی قدیمی توقّف کرد و گفت: بیا تو. فقط چند دقیقه طول می کشه. معطّلت نمی کنم. گلا رو آب میدم بعد می رسونمت.

شیدا نگاهی به کوچه انداخت. اگر تا سر کوچه برمی گشت می توانست تاکسی بگیرد. با لبخند گفت: نه دیگه مزاحمت نمیشم خودم میرم.

پری خندید و گفت: ای بابا بیا دیگه چقدر تعارف می کنی. فقط چند دقیقه طول می کشه. اگه قول نداده بودم دربست در خدمتت بودم مستقیم می بردمت.

شیدا نفس کوتاهش را که فرو نمی رفت بیرون داد و گفت: خیلی هم ممنون.

هر دو پیاده شدند. هنوز می خواست برود که بازهم پری دستش را کشید و به طرف در خانه برد. زمین زیر در شوره کرده بود و در درست بسته نمیشد. پری با فشاری در را باز کرد.

شیدا با تردید پرسید: در قفل نبود؟ مگه نگفتی رفته مسافرت؟

پری شانه ای بالا انداخت و گفت: می بینی که زمین باد کرده. روشم سیمانه باید بنّا بیارن که درستش کنه. از اون گذشته یه پیرزن تنها چی داره که مزاحمش بشن؟

بعد او را به دنبال خودش توی خانه کشید. ولی...

اینجا یک خانه ی متروکه بود! هیچ اثری از زندگی توی خانه دیده نمیشد.

شیدا لبهای خشکش را با زبان تر کرد. صدای ضربان قلبش را توی گوشهایش می شنید. با صدایی لرزان گفت: ولی اینجا که گُل نیست.

پری بازهم او را مثل پر کاهی به دنبال خود کشید و گفت: آره. ولی باید باهات حرف بزنم.

شیدا با صدایی که هم می لرزید و هم عصبانی بود، گفت: خب تو ماشین حرف می زدیم.

پری ابرویی بالا برد و گفت: نمیشد. اون وقت درست توجّه نمی کردی!

به لبه ی تراس که دو سه پله از حیاط بالاتر بود اشاره کرد و گفت: بشین.

دستش را رها کرده بود. شیدا نگاه کوتاه ترسیده ای به اتاقهای خالی پشت سرش انداخت و نشست. زیر لب پرسید: از من چی می خوای؟

می دانست که نمی تواند فرار کند. نیروی قوی ای او را سر جای خود نگه داشته بود.

پری با بی خیالی کنارش نشست. از پشت سر شیدا یک کاسه هندوانه ی بریده ی خنک تر و تازه برداشت و گفت: گلوتو تازه کن. داری از ترس می میری. ما نمی خوایم اذیتت کنیم.

شیدا که نزدیک بود سکته کند وحشتزده به ظرف چشم دوخت و پرسید: این از کجا اومد؟!!!

پری کاسه را برداشت و به طرف او گرفت. با لبخند گفت: این هندوونه است! ترس نداره. خیلی هم شیرین و خوشمزه است.

دو تا چنگال میوه خوری توی ظرف بود. یکی را برداشت و یک تکه هندوانه را خورد. دوباره گفت: بخور بابا. من نامادری سفیدبرفی نیستم. طرف تو رو سمّی نکردم. می خوای از همه تکه ها یه کم بخورم که خیالت راحت شه؟

شیدا چهره درهم کشید و رو گرداند. زیر لب گفت: نه.

پری دوباره خندید و گفت: باشه خانم وسواسی. بخور بقیه رو دهنی نمی کنم.

شیدا خودش هم نفهمید چرا گفت: تا نگی از کجا اومده نمی خورم. وقتی من اومدم بشینم اینجا نبود. مطمئنم.

پری ظرف را رها کرد. شیدا منتظر بود کاسه ی بلور محکم به زمین بخورد. اما آرام پایین آمد و رو لبه ی سکو بین پری و شیدا نشست.

پری آهی کشید و رو گرداند. با حرص گفت: هی میگم من مال این کارا نیستم، باز میگن کار خودته. لعنتی! اگه به خاطر این پسره ی خل و چل ماجراجو نبود عمراً پا پیش می ذاشتم.

شیدا با اخم پرسید: از کی حرف می زنی؟

پری بی حوصله گفت: داداشم. شاهپر. رفته خودشو انداخته تو هچل هممونو کلافه کرده. هی بهش گفتیم با دم شیر بازی نکن. گوش نکرد که نکرد. اصلاً کِی تو عمر هزار و دویست و پنجاه سالش به حرف ما گوش داده بود که حالا بده.

شیدا استفهام آمیز به او چشم دوخت. از ترس می لرزید و حس می کرد اگر چیزی نخورد به زودی غش می کند. یک تکه هندوانه خورد. خنک و شیرین بود. خوب مزّه کرد. به دنبال مزّه ی دیگری می گشت. سم باید تلخ باشد نه؟ فقط مزّه ی هندوانه می داد. یک تکهّ دیگر خورد.

پری نگاهش نمی کرد. غرق فکر گفت: بهت گفتم من پری هستم. نگفتم؟ می دونی پری یعنی چی؟ نگو نمی دونی.

هندوانه به گلوی شیدا پرید. توی قصه ها خوانده بود. گفت: حتماً دارم خواب می بینم.

پری با چشمهای ترسناکش نگاهش کرد. شیدا که حس می کرد باید حرفی بزند، دستپاچه گفت: پری یه چیزی شبیه جنّه. نه؟

پری با لحن جدّی معلّمی که درس می دهد گفت: پری خود جنّه. کلمه ی فارسیش. جن عربیه.

شیدا نفسی به راحتی کشید و گفت: آهان. خوبه. اطّلاعاتم اضافه شد.

از وقتی که نتیجه گرفته بود خواب می بیند خیالش کمی راحت شده بود. به خوردن ادامه داد. سعی کرد لحنش سرخوشتر از دل لرزانش باشد. با خونسردی ظاهری گفت: خب این هندوونه ها رو توجیه می کنه. خوشمزه هم هستن. در مقابلشون باید چکار کنم؟

پری نگاهی به ظرف انداخت و گفت: اگر کاری که می خوایم رو بکنی قول میدم که زحمتت بی جواب نمونه.

شیدا ابرویی بالا برد و پرسید: مثلاً چه جوابی؟

_: هرچی که بخوای.

شیدا به در کهنه ی خانه چشم دوخت و فکر کرد: پس چرا این شمّاطه ی لعنتی زنگ نمی زنه؟ درسته که هندوونش عالیه! ولی دیگه می خوام بیدار شم!

و قطعه ای دیگر به دهان برد. بعد از این که آن فرو داد با لبخندی کاسب مأبانه گفت: نرخ من بالاست.

پری بی حوصله گفت: نگران نباش. ما از عهده اش برمیایم. تو برادر منو نجات بده قول میدیم بیشتر از اونی که بخوای بهت بدیم.

+: و اگر این کار رو نکنم؟

پری ابرویی بالا انداخت و گفت: اونم بی جواب نمی مونه. بهتره که این کار رو بکنی.

شیدا آهی کشید. چنگال را توی یک تکه هندوانه زد و دست برداشت. پرسید: باید چکار کنم؟

دلش هنوز هم مثل سیر و سرکه می جوشید. هزار بار به برنامه ی شمّاطه ی گوشی اش فحش داد که انگار دوباره پاک شده بود و زنگ نمی زد.

پری ملایم و جدّی شروع کرد: تو یه عمو داری.

شیدا که مطمئن بود خواب می بیند از جا برخاست و گفت: آهان! اینجاست که باید بگم اشتباه گرفتی. من سه تا عمو دارم.

پری بی حوصله گفت: بشین هنوز حرفم تموم نشده.

شیدا شانه ای بالا انداخت و گفت: بریم من باید برای مامانم سبزی بخرم. شب مهمون داریم.

پری قاطعانه گفت: سبزی هم می خرم برات.

شیدا نشست. پا روی هم انداخت و گفت: پس بی زحمت پاکشونم بکن. همچین شسته و تر و تمیز تحویل بده. از سبزی پاک کردن بدم میاد.

پری نفسش را با حرص بیرون داد. بدون این که به او نگاه کند گفت: باشه. سبزی پاک کرده می خرم برات. امر دیگه ای نیست؟

شیدا ابرویی بالا برد و با سرخوشی گفت: اوه چه خوب! سبزی پاک کرده. یه مغازه می شناسم که پاک کرده و تمیز می فروشه، مال اون سر شهره. تا با ماشین بری و برگردی کلی طول می کشه. به مهمونی امشب نمی رسه. شرمنده.

دوباره برخاست. پری عصبانی غرید: بهت میگم بشین. ته این کوچه هم یه خانمی هست که تو خونه اش سبزی پاک می کنه و می فروشه. بهش سفارش دادم و برات تحویل می گیرم. اگه می خوای مامان جونت نگران نشه، حرفمو گوش بده تا به موقع به خونه برسی.

شیدا آه بلندی کشید. نشست و چشمهایش را بهم فشرد و باز کرد. دست و پایش را نیشگون گرفت. نخیر بیدار نمیشد که نمیشد. به پری که داشت حرف میزد نگاه کرد.

_: تو سه تا عمو داری ولی من در مورد عمو پرویزت دارم حرف می زنم.

شیدا سعی کرد جدّی باشد: خب! بگو.

حالا که از خواب نمی پرید سعی کرد خواب را بازی کند و ادامه اش را ببیند.

_: تو خونه ی عموت یه زیرزمینه.

شیدا سری به تأیید تکان داد و گفت: ولی من عمراً پامو توش نمی ذارم. جن و پری و مار و عقرب همه چی داره.

_: باید بری. برادر من اونجاست.

+: آخه به چه بهانه ای برم تو زیرزمین؟ من تو عمرم اونجا پا نذاشتم! حتی وقتی مامان بزرگ خدا بیامرز زنده بود و زیرزمین محل رفت و آمدش و دبه های ترشی و نمی دونم سرکه و ظرفای خوشمزه ی سمنو. من یکی نمی رفتم اونجا. همه می دونستن می ترسم.

_: حالا میری. باید بری. یه آینه اونجاست. بزرگه. یه قاب خراطی شده ی چوبی داره. تو فقط آینه رو بشکن و به شاهپر بگو که آزاده. حتی نمی بینیش. خیالت راحت باشه.

شیدا برگشت و به او نگاه کرد. با طنز و تعجب پرسید: پس تو رو چه جوری می بینم؟ چه خواب مسخره ای!

_: این یه بدن کرایه ای مسخره است. مال من که نیست. فکر می کنی من اینقدر زشتم؟! باید خود واقعیمو ببینی. ولی الان نه. فعلاً باید شاهپر رو نجات بدی. امشب با عموت حرف می زنی. بهش میگی که باید بری دیدنش. آخر شب باهاش برو خونه اش.

شیدا پوزخندی زد و گفت: حرفا می زنی ها! اوّلاً که من عمو اینقدر صمیمی نیستم که بگم تنهایی پا میشم میام دیدنت. دوّماً واسه چی باید نصف شب برم خونه ی عموی مجرد چهل و پنج ساله ام؟! اصلاً چه معنی میده؟ نخیر. بی خیال این نقشه. لازم نیست پیشنهاد بدی. خودم راهشو پیدا می کنم. بریم مامانم منتظرمه.

و از جا برخاست و به طرف در رفت. این بار هیچ نیروی نامرئی ای مانعش نشد و راحت به در رسید. در را که لای آجرفرش حیاط گیر کرده بود به سختی باز کرد و بیرون رفت.

پری هم به دنبالش رفت و گفت: بیا بریم سبزیاتو بگیر.

چند قدم باقیمانده تا آخر کوچه را در سکوت رفتند. پری در خانه ای در زد. زن میانسالی در حالی که چادرش را روی سر مرتب می کرد در را گشود.

شیدا سر پیش برد و توی گوش پری زمزمه کرد: این آدمه یا پری؟

پری جواب نداد. با زن احوالپرسی کرد و گفت که سبزیهایی که سفارش داده بوده است را می خواهد. زن توی خانه برگشت. یک کیسه سبزی پاک کرده آورد و به او داد. در حالی که چادرش را توی صورتش می کشید گفت: گفتین پاک کنم بشورم. یه کم گرونتر میشه.

پری با اخم گفت: مانعی نداره.

و بدون این که قیمتی بپرسد چند اسکناس توی دست زن گذاشت. کیسه ی سبزی را هم به شیدا داد. خداحافظی کردند و برگشتند.

توی ماشین شیدا کیسه را باز کرد. بوی سبزی خوردن تازه و شسته به دماغش خورد. نیم نگاهی به پری انداخت. واقعاً خواب بود؟!