X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دوباره عشق (پایان)

دوشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 12:00 ب.ظ
سلام
ببخشین که نیستم کم میام...
امروز عزیزی رو از دست دادیم. دل و دماغ ندارم. فعلاً داستان رو جمعش کردم تا بعد...

مهراب به دنبالش رفت. به یخچال تکیه داد و گفت: چه سکوتی! یه چیزی بخون.

مهشید با تعجب پرسید: بخونم؟ چی بخونم؟

مهراب سری تکان داد و گفت: هرچی عشقته. فرقی نمی کنه.

مهشید کوتاه خندید و گفت: منظورتو نمی فهمم.

مهراب متعجب پرسید: چی رو نمی فهمی؟! خب یه ترانه بخون!

مهشید رو گرداند. از توی ظرف شسته ها یک قاشق برداشت و گفت: خب همینو نمی فهمم! تو نبودی جلوی چشماتو خون گرفته بود چون داشتم آواز می خوندم؟!

مهراب متبسم گفت: خب اون موقع زنم نبودی.

مهشید او را از جلوی یخچال کنار زد و پرسید: چه فرقی می کنه؟

_: دلم نمی خواست شیفته ی صدات بشم. واقعاً رفته بودم تو بحرش.

+: خب که چی؟

_: چی که چی؟ یعنی برای تو فرقی نمی کرد یه مرد نامحرم با شنیدن آوازت از خودش بیخود بشه؟

+: خب فرق که می کنه... ولی چیزی که برام باورش سخته اینه که اون مرد خسته ی عصبانی اصلاً صدامو شنیده باشه. من داشتم واسه خودم زمزمه می کردم.

_: حالا همچین زمزمه هم نبود! کم کم داشت اوج می گرفت و اتفاقاً که صدای خوبیم داری!

مهشید کاسه ی آش را از توی ماکروفر برداشت. هم زد و گفت: ولی اون شب عصبانی بودی. از همه چی عصبانی بودی. باور این که از من... از صدام خوشت اومده باشه خیلی کار سختیه.

مهراب کاسه را از او گرفت. بشقابها را هم برداشت و گفت: از تو عصبانی نبودم. از خودم دلخور بودم که اینقدر تحت تاثیرت قرار گرفتم. می ترسیدم کاری بکنم که درست نباشه. اونم من که همیشه به اراده ام می نازیدم و مطمئن بودم تا خودم دلم نخواد هیچ کس نمی تونه توجهمو جلب کنه. خب تا حالا اتفاق نیفتاده بود.

مهشید ابرویی بالا برد و با لبخند پرسید: واقعاً اتفاق نیفتاده بود؟ یعنی می خوای باور کنم یه مرد سی ساله مجرد تا حالا دست از پا خطا نکرده؟ هیچ کس هیچ وقت توجهتو جلب نکرده؟ حتی خانم وکیل همسایه؟

چهره ی مهراب سخت شد و گفت: اگه توجهمو جلب کرده بود که ده سال پیش باهاش ازدواج کرده بودم.

مهشید سری تکان داد و گفت: آره نظر سمانه هم همین بود.

_: این مزخرفات چیه که ذهن تو رو باهاش پر کرده؟

+: اون هرچی تونست بهم گفت و سعی کرد قانعم کنه که عاشقت نشم.

شانه ای بالا انداخت. خندید و گفت: ولی شدم.

مهراب در آغوشش کشید و گفت: دل به دل راه داره. تقصیر دل منه که بی قرارت بود عزیز دلم.

تمام شد

دوشنبه ظهر 8/2/93

شاذّه