نمای وبلاگ دوباره عشق (32) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (32)

دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 11:19 ب.ظ
سلام سلاممم
عیدتون مبارک
خیلی خسته و شلوغم شرمنده. ویرایشم نرسیدم بکنم. اگر اشتباهی دیدین بگین اصلاح کنم. ممنون

صبح روز بعد مهشید داشت آماده میشد که برود که مهراب با چشمهایی خون گرفته و خسته وارد شد. سلامی گفت و به طرف اتاقش رفت. مهشید بار دیگر مقنعه اش را توی آینه چک کرد. از گوشه ی چشم توی اتاق سر کشید و با تردید گفت: من باید برم دانشگاه.

_: ماشین می خوای؟

مهشید متعجب پرسید: اشکالی نداره؟!

_: گواهینامه داری؟

+: آره...

با تردید و ناباوری به مهراب که کلید را به طرفش گرفته بود نگاه کرد. به این راحتی اعتماد می کرد یا صرفاً چون او را تمام و کمال به عنوان همسر پذیرفته بود همه چیز را با او شریک میشد؟

بدون این که جوابی بیابد کلید را گرفت و لحظه ای سر به زیر انداخت. بعد سر برداشت و با لبخند گفت: خیلی متشکرم.

مهراب سری تکان داد و با جدیت معمولش گفت: خواهش می کنم. مواظب خودت باش. خداحافظ.

و به اتاق برگشت. مهشید ناباورانه، در انتظار خداحافظی گرمتری سر جایش ماند. زمزمه کرد: خداحافظ...

ولی چند لحظه طول کشید تا باور کرد باید برود و منتظر لطف دیگری نباشد.

اما همین که در را باز کرد، مهراب از اتاق بیرون آمد و صدایش زد. مهشید با چهره ای شکفته برگشت. بالاخره آمده بود تا تازه عروسش را بدرقه کند! اما مهراب از همان دم در اتاق در حالی که پیراهنش توی دستش بود پرسید: پول کم نداری؟

مهشید خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت: نه ممنون.

نفس عمیقی کشید و از در بیرون رفت. تا پارکینگ غرق فکر رفت. سوار ماشین شد و با بسم الله کلید را چرخاند. گواهینامه داشت ولی خیلی کم رانندگی کرده بود. با دست و دل لرزان از گاراژ خارج شد و نفس عمیقی کشید. به خودش گفت: تو می تونی!

تا دانشگاه غرق فکر رفت. یکی دو بار به علت یک طرفه بودن خیابانها مسیر را گم کرد و بالاخره به مقصد رسید.

داشت در ماشین را قفل می کرد که ناغافل پس گردنی محکمی خورد. با اخم پشت گردنش را مالید و نالید: علیک سلام.

افسانه با سرخوشی پرسید: سلام. تو ماشین داری و راست راست راه میری نه سور میدی نه ما رو سوار می کنی؟

مهشید بدون این که اخمش باز شود، گفت: مال من نیست.

و بدون این که به افسانه نگاه کند به طرف دانشگاه رفت. افسانه کیفش را روی شانه اش جابجا کرد و پرسید: خب حالا چته پاچه می گیری؟

+: ولم کن سر صبحی. خسته ام.

_: دیروز کجا بودی غیبت داشتی؟

+: خونه ی بابام.

افسانه خندید و پرسید: اوه اوه با شوهرت قهر کرده بودی؟ ببین حواست باشه ها! تا برات طلا نیاورده آشتی نکنی ها! یا حداقل چند تا از سکه های مهریه تو بذار اجرا!

صدای خنده و سلام نرگس مانع از جواب دادن او شد. مهشید سر برداشت و تبسم کرد. بین جمع دوستانش نرگس را از همه بیشتر دوست داشت. جواب سلامش را با خوشرویی داد.

نرگس دست روی شانه اش گذاشت و پرسید: خوبی؟ دیروز نبودی. شب زنگ زدم احوالتو بگیرم گوشیت خاموش بود.

مهشید رو گرداند و تقریباً زمزمه کرد: تو هواپیما خاموشش کرده بودم.

افسانه ناباورانه پرسید: واقعاً خونه ی بابات بودی؟! ببینم اتفاقی افتاده که با این عجله رفتی و برگشتی؟

مهشید به تلخی گفت: نه دلم تنگ شده بود.

نرگس با مهر دست دور شانه های او حلقه کرد و گفت: راحتش بذار افسانه. نمی بینی خوب نیست؟

انگار همین لطف نرگس کافی بود تا بغضی که دو سه روز بود که داشت قورتش می داد ناگهان بترکد. مدتی در آغوش نرگس گریست تا بین گریه هایش همه ی این چند روز را تعریف کرد. هرچند که نصف اوقات تلخیها را نگفت. ولی از احساسش و روزهایش گفت.

افسانه با لودگی گفت: برو بابا سکته مون دادی! خانم به عشق و حالش رسیده حالا زر زرش واسه ماست! اگه فکر کردی این کارا باعث میشه ما از شام عروسیت بگذریم کور خوندی.

مهران و فرشید جلو آمدند و مهران با نگرانی از افسانه پرسید: چی شده؟

مهشید بالاخره از نرگس جدا شد و در حالی که اشکهایش را با دست پاک می کرد، پرسید: دستمال داری؟

فرشید یک بسته دستمال جیبی به طرفش گرفت و با اخم گفت: بیا من دارم. چی شده؟

افسانه خندید و گفت: هیچی. خوشگل خانم رفته قاطی خروسا!

فرشید با همان اخمش پرسید: منوچهر؟!

افسانه این بار بلند خندید و گفت: نه بابا منوچهر کیه؟! همون آقای دکتر خوش تیپ بداخلاق!

فرشید که انگار خیالش راحت شده بود، اخمش باز شد؛ نفس عمیقی کشید و پرسید: خب مشکل چیه؟

بقیه ی گروه هم کم کم به جمعشان اضافه شدند. افسانه با کلی شاخ و برگ قصه را تعریف کرد و مهشید که هنوز داشت اشکهایش را پاک می کرد، چند لحظه یک بار شاخ و برگهای اضافه را قیچی می کرد و حقیقت را می گفت.

بالاخره از آن همه خنده و دلگرمی خیالش راحت شد و به همگی قول یک شام عروسی دانشجویی را داد.

با تاخیر وارد کلاس شدند. اما بچه ها که حسابی از خبر خوش نامزدی مهشید شاد شده بودند اینقدر لودگی کردند که استاد هم خنده اش گرفت و برایشان غیبت رد نکرد.

نهار را از سلف گرفتند و در پاتوق همیشگیشان دور هم جمع شدند. مهران و افسانه کنار هم نشسته بودند. با خانواده هایشان صحبت کرده بودند. قرار بود بعد از امتحانها خواستگاری و بله برون را برگزار کنند.

کامیار گفت: مهران تو هم بیا نذر کن یه شام بهمون بده بلکه خونواده ی افسانه از سر و ریختت خوششون بیاد راحت رضایت بدن.

مهران ابرویی بالا انداخت و گفت: بذار شام عروسی مهشید از گلوت پایین بره بعد باز یه تز جدید بده.

شوخیهای بچه ها ادامه داشت. مهشید کم کم احساس راحتی می کرد. دیگر دلگیر نبود. همه چیز مثل همیشه بود. شاد و راحت. حتی مهراب را هم فراموش کرده بود. دلش نمی خواست که اینطور باشد اما الان نمی خواست به مهراب فکر کند.

کلاسهای بعدازظهر راحتتر گذشت. عصر می خواست به طرف ایستگاه اتوبوس برود که افسانه آستینش را کشید و پرسید: هی شازده کجا؟

با تعجب نگاهی به او کرد و گفت: ایستگاه دیگه. کجا برم؟

پریا پقی خندید و پرسید: مگه ماشین نداشتی عروس خانم مرفه بی درد؟

مهشید که تازه ماشین مهراب را به خاطر آورده بود، پوزخندی زد و گفت: همون مرفه بی درد! آخه این ماشینم حسودی کردن داره؟!

پریا با خونسردی گفت: اگه ما رو ببری دور دور که نه. قول میدیم حسودی نکنیم.

نرگس گفت: بابا روز اولی سربسرش نذارین. الان داره دلش تاپ تاپ می کنه زودتر بره پیش شوهرش.

نگاه مهربانی به نرگس انداخت. نمی دانست دلتنگ مهراب هست یا نه. ولی مطمئن بود که دلش نمی خواست با ناشیگریش بلایی سر ماشین او بیاورد که نتواند جوابگو باشد.

متبسم گفت: باید برم خونه. شاید ماشین رو لازم داشته باشه. خداحافظ.

افسانه آه نمایشی بلندی کشید و پرسید: یعنی حتی ما رو نمی رسونی؟

مهشید مکثی کرد. بعد گفت: باشه. بیاین برسونمتون. ولی قول نمیدم که هر دفعه این کار رو بکنم. ماشین مال من نیست.

پریا گفت: باشه بابا. گرفتیم! خسیس!

نرگس گفت: خب راست میگه. ماشین مال خودش نیست. از کیسه خلیفه که نمی تونه ببخشه!

افسانه گفت: مهشید و شوهرش که فرقی نمی کنن. یک جان در دو بدن!

مهشید گفت: سرمو بردین. اگه میاین بیاین. اگه نه برم.

هر سه جلوی خوابگاه پیاده کرد و مشغول بررسی مسیر به طرف خانه ی مهراب شد. بالاخره کوتاهترین راه را یافت و به راه افتاد.

کلید نداشت ولی با یکی از همسایه ها باهم رسیدند و بدون زنگ زدن وارد شد. تا بالای پله ها رفت. کلید ماشین را توی مشتش گرفته بود. پشت در سوئیت ایستاد. صدای خنده ی زنی به گوشش خورد. اخم کرد. یعنی کی بود؟ یکی از همکاران یا مادر یا خواهرش؟

لبش را گاز گرفت. کولی را روی پشتش جابجا کرد. ضربه ای به در زد. مهراب در را باز کرد و با لبخند گفت: سلام.

مهشید سر کشید و آرام گفت: سلام. مهمون داری؟

زن از جا برخاست و پشت به در موهای روشن های لایت شده اش را مرتب کرد. بعد چرخید و با لبخند عریضی که به نظر مصنوعی می رسید، گفت: سلام.

مهشید با بدبینی به مهناز چشم دوخت و از بین دندانهای بهم فشرده اش گفت: سلام.

مهناز را فقط همان عید نوروز دیده بود. برای خواستگاری همراه پدر و مادرش نیامده بود.

مهراب دست روی شانه ی او گذاشت و پرسید: چرا نمیای تو؟

مهشید بدون این که چشم از مهناز بردارد، گفت: مزاحمتون نمیشم. میرم... میرم پیش نرگس... ازش جزوه بگیرم.

و چرخید که برود. مهراب کوتاه و قاطع گفت: بیا تو.

فشار ملایمی هم به شانه اش آورد. مهشید لبهایش را بهم فشرد. مثل کودکی خطاکار سر به زیر وارد شد و کفشهایش را در آورد.

مهناز جلو آمد و پرسید: عروس خانم اجازه میدی ببوسمت؟

مهشید بی حوصله سر برداشت و توی چشمهای او نگاه کرد. بعد آرام گفت: نه. خیلی خسته و خاکیم. هیچ شباهتی هم به عروسها ندارم.

کیفش را توی اتاق انداخت و به دستشویی رفت. مانتو و مقنعه و جورابهایش را توی سبد رخت چرک کنار حمام انداخت. دست و رویش را شست. موهای بهم ریخته اش را کمی مرتب کرد و با تاپ بنفش و شلوار کتان خاکستری بیرون آمد. بی توجه به مهراب و مهناز به اتاق رفت و جلوی آینه نشست. موهای بافته اش را باز کرد. مهراب را توی آینه دید. مهراب قدمی تو گذاشت و پشت سرش ایستاد. دستهایش را روی شانه های او گذاشت و زمزمه کرد: رفتارت اصلاً درست نیست. من کلی مهناز رو پختم که ازت عذرخواهی کنه. تو حتی نذاشتی حرف بزنه. بیا بیرون آشتی کن.

مهشید برس را توی موهایش کشید و پرسید: مجبورم؟

مهراب چشمهایش را بست و لب زد: به خاطر من. خواهش می کنم.

مهشید به لبهای او توی آینه چشم دوخت. آهی کشید و گفت: باشه.

موهایش را دوباره بافت و برخاست. خیلی به خودش فشار آورد که جلو رفت و با مهناز روبوسی کرد. اما بعد از آن دیگر ساده بود. مهناز از طرف خودش و خانواده اش عذرخواهی کرد. هرچند که مهشید می دانست پدر و مادر مهراب هنوز او را نبخشیده اند ولی پذیرفت.

بخشیدن مهناز ساده بود. مهناز مهربان و پرشور بود و کلی به خاطر برداشت نادرست اولیه اش پشیمان بود. ملتمسانه می پرسید: آخه تو جای من بودی چی فکر می کردی؟ اون وقت صبح زنگ زدم تو جواب دادی. بعدم پا شدیم اومدیم دیدیم رو مبل خوابت برده شالتم افتاده. والا هرکی جای ما بود هر فکری ممکن بود بکنه الا این که اومده باشی پرستاری!

مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم. چی بگم؟

مهراب پرسید: نمی خواین تمومش کنین؟

مهشید زمزمه کرد: تمومش کردیم.

مهناز از جا برخاست و در حالی که کیفش را برمی داشت گفت: امیدوارم باهم خوشبخت بشین.

مهراب برخاست و پرسید: حالا کجا؟ می موندی باهم می خوردیم.

مهناز با عجله گفت: نه دیگه برم به علی قول دادم زود میام. خیلی تحمل بچه داری نداره.

مهراب متبسم گفت: خب بچه ها رو میاوردی.

مهناز دستپاچه گفت: وای نه تو رو خدا! نمی دونی چقدر شیطون شده. امیرم مشق داشت...

_: نمیاری ببینمشون که!

=: تو با مهشیدجون بیاین. والا من سختمه با این دو تا بیام بیرون. خداحافظ. خوشحال شدم.

_: خداحافظ. ممنون از آش. از مادرشوهرتم تشکر کن. انشاءالله نذرشون قبول باشه. به علی هم سلام برسون.

=: چشم. اونم سلام رسوند. خواهش می کنم. خداحافظ. خداحافظ مهشید جون.

مهشید به آرامی خداحافظی کرد و به دیوار تکیه داد. مهراب در را پشت سر مهناز بست و به طرف او چرخید. مهشید با لبخند گفت: دستش درد نکنه. خیلی خسته ام. اصلاً حس آشپزی نداشتم.

و به آشپزخانه رفت تا آش را گرم کند.