X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (30)

شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 10:38 ق.ظ
سلام سلام سلامممم
جای همگی خالی... شکر خدا زیارتی کردیم و دو سه روز پیش برگشتیم. دلم می خواست زودتر بیام بنویسم ولی مشقای نوروزی بچه ها و شلوغی و کارای بعد از سفر نشد دیگه... امروز شکر خدا کمی جمع و جور شدیم و بچه ها هم رفتند مدرسه و فرصت نوشتن یه پست کوتاه پیش اومد. اینو داشته باشین سعی می کنم زود برگردم

مهشید نگاهی به جمع که داشتند پراکنده می شدند انداخت و نفس عمیقی کشید. بازوی مهراب را محکمتر فشرد و بغضش را فرو داد. نباید گریه می کرد. سر برداشت و پرسید: حالا چکار کنیم؟

مهراب نگاهش کرد و با تبسم اطمینان بخشی گفت: درست میشه.

سر کوچه باهم از تاکسی پیاده شدند. مهراب گفت: من میرم دنبال بلیت برگشت.

مهشید با وحشت نگاهی به کوچه ی آشنا انداخت و پرسید: تنهام می ذاری؟

_: مهشید اونا پدر و مادرتن. باید باهاشون روبرو بشی. و به نظرم بهتره که الان تنها باهاشون حرف بزنی که احساس نکنن تو عوض شدی. که ببخشنت. هروقت بخوای من میام.

مهشید سری تکان داد و با قدمهایی مردد به طرف خانه راه افتاد.

کلید داشت. با بغض در را باز کرد. برای بار هزارم به خودش گفت: قوی باش.

 مامان تنها بود. توی آشپزخانه با حالتی عصبی مشغول کارهای عادی اش بود. مهشید توی درگاه ایستاد و گفت: سلام.

مامان بدون این که نگاهش کند با خشم جوابش را داد. مهشید سعی کرد لبخند بزند. با لحنی که سعی می کرد معترضانه نباشد و حتی کمی هم شوخ باشد، پرسید: خب اگه اینقدر ناراضی بودین چرا اجازه دادین؟

مامان بطر شیر را توی یخچال گذاشت و گفت: برای این که آبرو داریم. برای این که نگن دختره رفته درس بخونه معلوم نیست چه غلطی داره می کنه. برای این که اگه تقش در اومد بگیم یارو شوهرش بوده.

مهشید احساس کرد نفسش بند می آید. دست روی گلویش کشید و در حالی که به سختی سعی می کرد راه نفسش را باز یابد پرسید: یعنی... یعنی باور نمی کنین؟ یعنی فکر می کنین... مامان!

دست روی دهانش گذاشت و خود را توی دستشویی پرت کرد. از فرط عصبی شدن چند بار بالا آورد و بالاخره دست و رویش را شست. رنگ به صورتش نمانده بود. خسته و ضعیف بیرون آمد. مامان با لحنی سرزنش بار گفت: شاهد از غیب رسید!

مهشید لرزان روی مبل افتاد و پرسید: چه شاهدی؟ چرا حرفمو باور نمی کنین؟ من دو سال اونجا تنها بودم. مامان به پیر به پیغمبر دست از پا خطا نکردم. مهراب دیگه بدتر از من! تمام زندگیش بیمارستانه. اصلاً نمی دونم چی شد منو دید و خواستگاری کرد. هنوزم باورم نمیشه.

مامان به آشپزخانه برگشت. یک لیوان شربت درست کرد و در حالی که به او می داد با ملایمت گفت: من باور می کنم ولی حرف مردم چی؟

مهشید با گریه پرسید: چه حرفی؟ برای چی؟ اصلاً مگه حرفیم می مونه؟ ب بسم الله شوهرم دادین، دیگه چه حرفی؟ حتی اجازه ندادین چهار بار بیاد بره بشناسینش. ببینین که اشتباه نمی کنم. ببینین چقدر چشم پاکه. مهربونه. مودبه.

مامان در حالی که برمی خاست با غیظ گفت: اینا رو لازم نیست که بیست بار بیاد و بره تا بفهمیم. همون دیروز فهمیدیم. اگه اینقدر با شخصیت نبود که با حرفشون موافقت نمی کردیم. حرف ما سر خونوادشه. این که اینقدر ازت بدشون میاد. اینقدر با منت راهت دادن. مهشید لازم نیست صبر کنی این سه ماه تموم بشه. هروقت دیدی نمی تونی تمومش کن. بهرحال این پسره هر چقدر هم خوب، پسر این خونواده است. اونجا بزرگ شده. ما رو قابل نمی دونن. اذیتت می کنن. ولی الان بهت چی بگم که هرچی بگم فکر می کنی باهات دشمنی دارم.

به آشپزخانه برگشت. مهشید جرعه ای از شربت نوشید و لیوان را روی میز گذاشت. از جا برخاست. سرش گیج رفت. دوباره نشست.

بابا به خانه برگشت. هنوز توی راهرو بود و مهشید را ندیده بود. مامان به استقبالش رفت و پرسید: چی شد برگشتی؟

بابا بی حوصله گفت: دست و دلم به کار نمی رفت.

وارد هال شد. با دیدن مهشید نفس عمیقی کشید و حرفی نزد. مهشید برخاست و با کمی ترس گفت: سلام.

بابا در جواب سری تکان داد و زمزمه کرد: سلام.

و نگاهش را از او گرفت. مهشید با بغض جلو رفت و گفت: بابا...

دست روی شانه اش گذاشت. پدرش سر برداشت و نگاهش کرد. مگر می توانست نگاهش کند و نبخشد؟؟؟

در آغوشش کشید. مهشید گریه کنان گفت: بابا من نمی خواستم ناراحتتون کنم. بابا... من...

بعد چند لحظه بابا ضربه ای به پشتش زد و با لحنی دوستانه گفت: بسه دیگه دختره ی لوس!

و او را از خود جدا کرد و رو گرداند تا مهشید چشمهای خیسش را نبیند. مهشید ولی دید. خندید و لب به دندان گزید. نفس عمیقی کشید. مامان برای هردو شربت آورد و نالید: چکار بکنم از دست شماها!

بعد در حالی که گوشی تلفن را برمی داشت، گفت: بگم بچه ها ظهر بیان اینجا. تو هم پاشو به شوهرت زنگ بزن بیاد. بالاخره باید آشنا بشیم. حتی برای یه مدت کوتاه!

مهشید با غم نگاهش کرد. بعد از جا برخاست. اگر به دل می گرفت ناراحتیها تمام نمیشد. به مهراب زنگ زد. یک ساعتی بعد رسید. مهدی و نسترن هم آمدند. مینا کوچولو آن فضای متشنج را با بازیهای کودکانه اش تعدیل می کرد. همه سعی می کرد حضور مهراب را تحمل کنند.

مهراب برای عصر بلیت هواپیما گرفته بود. مهشید وسایلش را جمع کرد. سردتر از همیشه با خانواده اش خداحافظی کرد. مهدی تقریباً توی رودربایستی مجبور شد آنها را تا فرودگاه برساند.

مهراب وسایل را توی صندوق گذاشت و به مهدی که بی حوصله نگاهش می کرد، تبسم کرد. مهدی رو گرداند و سوار شد. مهشید در عقب را باز کرد. مهراب کنارش زمزمه کرد: جلو بشین. باهاش آشتی کن.

مهشید سر برداشت و با تعجب زمزمه کرد: ولی تو؟...

مهراب تبسمی کرد و با نگاهی شوخ نجوا کرد: من عقب تنهایی طوریم نمیشه. برو معطلش نکن.

مهشید در جلو را باز کرد و نشست. مهدی با تعجب نگاهش کرد. مهشید از گوشه ی چشم نگاهی به مهراب انداخت و رو به مهدی گفت: دلم برای داداشم تنگ شده...

مهراب با تبسم تاییدش کرد. مهشید نفس عمیقی کشید و با لبخند به مهدی چشم دوخت. مهدی به کوچه نگاه کرد و با فک کلید شده راه افتاد. بالاخره پرسید: واقعاً می خواین باهم زندگی کنین یا سر لج و لجبازی با بزرگتراست؟ زندگی بازی نیست که به شوخی گرفتینش.

مهراب با خونسردی گفت: ما هم به شوخی نگرفتیمش. می خوایم باهم زندگی کنیم.

مهشید باغصه و عصبانیت گفت: تو دیگه چرا مهدی؟ انتظار داشتم تو مثل همیشه پشت و پناهم باشی. برادرم، رفیقم... نمی دونم چرا باورم نداری؟ تو که...

نتوانست ادامه بدهد. رو گرداند. مهدی نفس عمیقی کشید و گفت: من از ادامه ی این زندگی می ترسم. همین. به خاطر خودت. به خاطر خواهرم که نمی خوام آسیب ببینه. نمی دونم چرا با این عجله گفتن عقد کنین. اگه دو روز صبر می کردن خودتون پشیمون می شدین.

مهراب و مهشید همزمان گفتند: پشیمون نمی شدیم.

مهدی ابرویی بالا برد و با لحنی که بوی تمسخر می داد، گفت: چه هم دلی ای!

مهشید با صدایی لرزان گفت: مهدی خواهش می کنم.

_: من به خاطر خودت می گم خواهر من! این خونواده ای که من دیدم درسته قورتت میدن!

مهراب محکم گفت: من نمی ذارم اتفاقی براش بیفته و تمام تلاشمو می کنم که آشتی شون بدم.

مهدی فرمان ماشین را توی دستهایش فشرد و گفت: این کار آسونی نیست. مهشید خیلی حساسه. اذیت میشه. نباید این کارو می کردین... نباید... باید اول راضیشون می کردین...

مهشید بی حوصله گفت: خب ما هم می خواستیم همین کار رو بکنیم. مگه گذاشتن؟ خودشون اینطوری خواستن... ضمناً منم شکستنی نیستم. اینقدر نگران نباش.

_: من فقط نگران خودم نیستم. نگران بابااینا هم هستم. من یه دختر دارم مهشید. می فهمم چه حالی دارن!

مهشید با بغض گفت: بابا منو بخشیده. مامانم همینطور.

_: بله ولی دلیل نمیشه که نگرانت نباشن.

+: خب میگی چکار کنم الان؟ غیر از اینه که اگه خوشبخت بشم خیالشون راحت میشه؟

مهدی سری تکان داد و طوری که انگار با خودش حرف می زند گفت: اگر خوشبخت بشی...

مهشید مستاصل به مهراب نگاه کرد. مهراب متبسم گفت: من تمام تلاشمو برای خوشبختیش می کنم.

مهدی غرید: وای به حالت اگر نکنی!

_: این گردن من از مو باریکتر. اگر اعتراضی داشت در اختیار شما.

مهدی بالاخره از لحن او خنده اش گرفت و دیگر ادامه نداد.

توی فرودگاه بارها را به قسمت بار دادند و با مهدی خداحافظی کردند. از گشت دوم که گذشتند مهراب دست دراز کرد و مهشید دستش را محکم گرفت. می دانست که می تواند به این دستها اعتماد کند.