X
تبلیغات
رایتل

دوباره عشق (29)

چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:01 ق.ظ
سلام دوستام
نصف شبتون بخیر
اینم یه پست کوتاه دیگه. این روزا که طبعاً حسابی سرم شلوغ بوده، فردا هم اگر خدا بخواد و حضرت امام رضا علیه السلام طلبیده باشن عازم مشهدم. دیگه تا آخر تعطیلات نیستم. لپ تاپ احتمالاً هست ولی بعیده فرصت کنم بنویسم.
این پستم علاوه بر کم فرصتی من، بس که سراسر خشم و دلخوری بود، عمداً کوتاهش کردم که سریعتر از این مرحله بگذرن. انشاءالله از قسمت بعدی همه چی گل و بلبل میشه
شاد و سلامت باشین و التماس دعا. خیلی بهم ریخته ام. دعا کنین به آسونی همه چی جور بشه و بتونیم با خیر و عافیت بریم.

مهشید چشمهایش را بست و سرش را به پشتی تکیه داد. هنوز خوابش می آمد و نمی دانست در مقابل اعتراف به دوست داشتن مهراب چه عکس العملی نشان بدهد.

مهراب نگاهی به صفهای ماشینهای جلویش انداخت و در حالی که گوشیش را روشن می کرد، پرسید: شماره تلفن خونه یا گوشی بابات رو میدی؟

مهشید چشمهایش را باز کرد. چند لحظه به گوشی او خیره شد. انگار دوباره صدای فریاد پدرش را می شنید. لبهایش را بهم فشرد. بعد سر برداشت و هر دو شماره را گفت.

مهراب آنها را یادداشت و ارسال کرد. مهشید با لحنی بی تفاوت پرسید: ترسیدی زنگ بزنی دوباره داد بزنه؟ نترس من پُر پُرم! لبریزتر از این امکان نداره. هیچیم نمیشه.

مهراب تبسم تلخی کرد و گفت: جبران می کنم. تمام تلاشم رو می کنم که تو زندگی با من بهت سخت نگذره.

مهشید سری تکان داد و آرام گفت: می دونم.

بعد نفس عمیقی کشید و دوباره سرش را تکیه داد. با صدای خواب آلودی گفت: من هنوزم خوابم میاد. خداییش اشتباهی داروی بیهوشی نزدی؟

مهراب پوزخندی زد و گفت: بیهوشی بیست و چهار ساعته؟! نه! بگیر بخواب. بدنت هنوز احتیاج داره تا بتونه شوک رو رد کنه.

مهشید چشمهایش را باز کرد و پرسید: کی شوکه شده؟

مهراب خندید و گفت: هیشکی. بخواب.

مهشید دوباره خواب رفت. صداها را می شنید ولی حال باز کردن چشمهایش را نداشت.

بالاخره رسیدند. مهراب کیسه های خرید را برداشت و باهم وارد شدند. مهشید تلوتلوخوران وارد شد. روی اولین مبل افتاد و نالید: واقعاً خوابم میاد!

حتی جواب مهراب را نشنید. خواب رفته بود. مهراب صبحانه ی مفصلی تدارک دید و روی میز جلوی مبل چید. وقتی آب پرتقال گرفت و چای هم دم کشید، گفت: مهشید؟ مهشیدخانم؟ بیدار شو عزیزم. می خوام چایی بریزم.

مهشید لای چشمهایش را باز کرد و پرسید: حتماً باید بیدار شم؟

مهراب لبخندی زد و گفت: آره باید بیدار شی. پاشو صورتتو بشور و بیا یه چیزی بخور. نیمرو یخ می کنه.

مهشید نفس عمیقی کشید و به سنگینی برخاست. دست و رویش را شست و برگشت. نگاهی به سفره ی رنگین انداخت و با لبخند گفت: به زحمت افتادین.

مهراب با مهر خندید و گفت: خواهش می کنم. خوش اومدین.

صبحانه را در سکوت خوردند. هر دو غرق فکر بودند. تازه تمام شده بود که گوشی مهشید زنگ زد. مهشید با حوصله کیفش را باز کرد و گوشی را درآورد. نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت. روشنش کرد و گفت: سلام مهدی.

صدای مهدی سرد و جدی بود: سلام.

مهشید به پشتی تکیه داد و آماده ی دریافت آماج حملات برادرش شد. از غریبه خورده بود. از برادرش که دردی نداشت...

مهراب از جا برخاست و مشغول جمع کردن ظرفها شد. با نگرانی مهشید را می پایید. ولی ظاهراً حالش خوب بود.

تلفن مهراب هم زنگ زد. ولی زیاد طول نکشید. پدرش اطلاع داد که آخر هفته به خواستگاری می روند و قطع کرد. مهراب گوشی را توی مشتش فشرد و دوباره به مهشید چشم دوخت. مهشید هنوز داشت حرف میزد. مهراب به آشپزخانه رفت و کمی دور و بر را مرتب کرد. دوباره برگشت. مهشید قطع کرده بود و به نقطه ای نامعلوم نگاه می کرد.

مهراب کنارش نشست و با احتیاط پرسید: چی شد؟

مهشید بدون این که به او نگاه کند، غرق فکر گفت: آشنا در اومدن. زمون ارباب رعیتی، بابات پسر خان بوده و بابام رعیت زاده. اینم صحه ای شد بر بی اصل و نسب بودن من.

پوزخندی زد و سرش را بین دستهایش گرفت. مهراب لبهایش را بهم فشرد و بعد از چند لحظه گفت: به دل نگیر. خواهش می کنم. من همه ی تلاشمو برای خوشبختیت می کنم.

مهشید سر برداشت و گفت: می دونم. نمی دونم چی بهش گفتی. گفته آخر هفته میاییم خواستگاری. یه خطبه چند ماهه می خونیم تا اینا به گناه نیفتن. تا زمان خطبه هم تموم بشه از سر هر دوتاشون میفته و می فهمن که وصله ی هم نیستن.

مهراب سری تکان داد و گفت: آره صبحم همینو گفت. ولی من پشیمون نمیشم. مطمئن باش.

مهشید از جا برخاست. کیفش را روی شانه اش انداخت و پرسید: می تونی برام بلیت جور کنی؟

_: برای کی بگیرم؟ می خوای یه کوپه بگیرم راحت باشی؟

+: نه تنهایی حوصلم سر میره. با کسی دوست نمیشم ولی دلم نمی خواد تنها باشم.

مهراب سری تکان داد و گفت: باشه.

+: چهارشنبه عصر اگه بشه خوبه.

_: حتما. حالا کجا شال و کلاه کردی؟

+: برم دیگه....

_: وایسا ظرفا رو بشورم، می رسونمت. باید برم بیمارستان.

+: نمیشه بشینم؟

و با لبخند دوباره خودش را روی مبل رها کرد. ادامه داد: بعد از این اگه خواستی من ظرفا رو بشورم یادت باشه قبلش از این آمپولای پیل افکن بهم نزده باشی.

مهراب خندید و در حالی که شیر آب را باز می کرد گفت: به پیر به پیغمبر اینقدر قوی نبود. بدن خودت دستور خواب داده. اصلاً مگه من گفتم تو ظرف بشور؟

مهشید تبسمی کرد و گفت: الان دیگه اونقدرا خوابم نمیاد. فقط بی حالم.

_: خوب میشی.

مهشید به پشتی تکیه داد. دوباره تلفنش زنگ زد. این بار مادرش بود. چشمهایش را بست و گوشی را برداشت. تمام دعواها و حرص و جوشها و نگرانیهای مادرش را شنید و نشنید! سعی می کرد فکرش را از آن همه سروصدا دور نگه دارد. دیگر جا برای تنبیه و تحقیر نداشت. فقط قول داد آخر هفته خانه باشد تا تکلیفش معلوم شود.

 

پنجشنبه صبح که به خانه ی پدریش رسید دوباره تمام حرفها و بحثها و دعواها را از اول شنید. هیچ دفاعی نکرد. فقط اجازه داد هرچه می خواهند بگویند. در آخر فقط گفت: اینطوری نبوده. می تونین زنگ بزنین از سمانه بپرسین.

مهدی با حرص گفت: به روباه میگن شاهدت کیه میگه دمم! هه! همون سمانه خانم معرف این از دماغ فیل افتاده ها بوده.

بابا از همه عصبانی تر بود ولی حرف نمی زد. تمام عصبانیتش نگاههای آتشین و ترسناکی بود که به او می انداخت. مهشید آرزو می کرد او هم حرف بزند، داد بزند، حتی او را کتک بزند! اما اینطوری به او نگاه نکند. می ترسید با این همه فشار آخر سکته کند. نگران پدرش بود. خیلی نگران بود.

جمعه عصر راس ساعت مقرر آمدند. دو خانواده چنان خصمانه دو طرف اتاق نشسته بودند که انگار قصد جنگ دارند. همانطور که آقای افخمی از اول هم گفته بود قرار یک خطبه ی سه ماهه را گذاشتند که تا آخر امتحانات مهشید طول می کشید.

مهشید از گوشه ی چشم مهراب را پایید. سردتر و جدی تر از همیشه نشسته بود و کاملاً نفوذناپذیر می نمود.

به اصرار پدر مهشید صبح روز بعد به محضر رفتند و خطبه را رسماً جاری کردند. همین که آخرین امضا هم تمام شد مهشید سر برداشت. نگاهش به پدر مهراب رسید که خشمگین به او چشم دوخته بود. با نگرانی دست دور بازوی مهراب حلقه کرد. در مقابل این همه خشم دیگر هیچ پناهی نداشت. مهراب دست آزادش را روی دستش گذاشت و فشار اطمینان بخشی داد.

نگاه پدرش خشمگین تر شد. رو گرداند و با حرص گفت: خجالتم نمی کشن!

و از در بیرون رفت. به دنبال او بقیه هم بیرون رفتند. هیچ کس برایشان آرزوی خوشبختی نکرد. هیچ کس با لبخند راهیشان نکرد. آخرین نفرها عروس و داماد بودند که خارج شدند.